شیک داستان
این اتاق نشیمن من است
تام مکآفی
ترجمۀ جهانگیر افشاری
دربارۀ نویسنده
تام مکآفی[1] در سیزدهم می ۱۹۲۸ در آلاباما به دنیا آمد. پنجساله بود که مادرش درگذشت. در ۱۹۴۵ در آکادمی نظامی کلمبیا ثبتنام کرد و یک سال بعد مدرک تحصیلیاش را گرفت. چندی بعد به دانشگاه میسوری رفت و موفق شد مدرک لیسانس زبان انگلیسی را در ۱۹۴۵ و فوقلیسانس را در ۱۹۵۰ اخذ کند؛ در همین سال به خدمت نظاموظیفه رفت و دو سال بعد خدمتش به پایان رسید و به کار تدریس مشغول شد.
بیستونه سال باقیماندۀ عمرش را به نویسندگی و آموزش نقد کتاب و شعر سپری کرد. مکآفی نویسندگی را از سن بیستسالگی شروع کرد. نخستین مجموعۀ داستان کوتاه و اشعارش در ۱۹۶۰ منتشر شد و در دهم اوت ۱۹۸۲ در پنجاهوچهارسالگی بر اثر سرطان ریه درگذشت.
داستان «این اتاق نشیمن من است»[2] در جُنگ داستانهای کوتاه در 1966 به چاپ رسیده است.
*
این اتاق نشیمن من است
اتاق خیلی بزرگ نیست؛ ولی برای خانوادۀ من کافی است. همسرم، رُزی در گوشهای مینشیند و مطالب مربوط به آشپزی روزنامۀ بیرمنگام را میخواند.
دو دخترم، اِلِن جین و مارتا کِی به تلویزیون نگاه میکنند. من هم گوشهای مینشینم و مجلۀ لایف را که روی میز گذاشتهام، ورق میزنم. من مجلۀ لایف و اخبار و کریستین لیوینگ را مطالعه میکنم. خیلی میخوانم. مطالب روزنامه را از صفحۀ اول تا آخر میخوانم.
به عکسهای مجلۀ لایف نگاه نمیکنم، فقط توضیحاتی را که زیر تصاویر نوشته شده، از نظر میگذرانم. خودم را آدم باهوشی میدانم و لاف نمیزنم. انسان میتواند خیلی چیزها از تلویزیون بیاموزد، بهشرط اینکه بداند به چه چیز نگاه میکند و به گفتارهای خوب گوش بدهد.
من شخصاً این کار را میکنم. کمتر آدمی پیدا میشود که بتواند چنان نکاتی را در تلویزیون بیان کند و قابلاطمینان هم باشد. شاید در جاهای دیگر چنین افرادی پیدا شوند ولی در این شهر که «پایناسپرینگ» نام دارد، از این نوع آدمها خبری نیست.
در گوشۀ دیگر اتاق کنار تقویم دیواری کوکاکولا، تفنگ کالیبر دوازدۀ من قرار دارد. وقتی به بستر میروم آن را با خودم میبرم و به دیوار تکیه میدهم. همیشه آمادۀ شلیک است، بنابراین هر زمان که احتیاج باشد، از آن استفاده میکنم… قبلاً با آن شلیک کردهام؛ باز هم ممکن است شلیک کنم.
شما تنها کسی هستید که باید مراقب خودتان باشید و اگر اهمال کنید، ابله هستید… یک تفنگ و یک تپانچۀ کالیبر بیستودو در اتاق عقبی پنهان کردهام؛ از آنها هم میتوانم استفاده کنم.
رُزی میتواند شلیک کند. به او آموزش دادهام ولی میترسد. صدای تیراندازی به وحشتش میاندازد. یک بار گفت: دیگر از من نخواه که دست به ماشه ببرم… توی جنگل بودیم و دخترها توی ماشین انتظار میکشیدند.
یک بار دیگر درحالیکه گریه میکرد، گفت: وادارم نکن تیراندازی کنم. کشیدهای به صورتش زدم و گفتم: شلیک کن! دستورم را اجرا کرد. تفنگ را از او گرفتم و گفتم برو پیش دخترها توی ماشین. دوباره زد زیر گریه. مدت زیادی توی جنگل ماندیم تا اینکه هوا تاریک شد و با تپانچه و تفنگ شروع کردم به تیراندازی!
در شهری مثل این شهر، نمیتوانید پیشبینی کنید مردم چهکار میخواهند بکنند. آنها حسودند و پول شما را میخواهند. در دادگاه علیهتان شهادت میدهند و نقشه میکشند. به پلیس و کلانتری نمیتوانید اطمینان کنید. خودتان باید مواظب خودتان باشید.
دو دختر من
دو دختر من یکی پانزده سال دارد و دیگری شانزده سال. هر دو نفرشان مایلاند با پسرها قرار ملاقات بگذارند، ولی به آنها اجازۀ چنین کاری را نمیدهم؛ میدانم پسرها دنبال چه چیزی هستند و از دخترها چه انتظاری دارند.
اِلِن جین که یک سال بزرگتر است، خوشگل است و گستاخ؛ و هر نظری داشته باشید، نمیتوانید در مورد او اعمال کنید. وقتی به مدرسه میرفت، بزک میکرد؛ بهطوریکه مجبور شدم مانع تحصیلش شوم؛ وادارش کردم در مغازه کار کند.
متوجه شده بودم با اِلبرت یادداشتهایی ردوبدل میکند. یک شب دیدم از اتومبیلش پیاده شد. قبلاً گفته بود میخواهد بهتنهایی به سینما برود. از شکم مادر دروغگو و گستاخ به دنیا آمده!
دلم نمیخواست چنین دختری داشته باشم. نمیخواستم در این سنّوسال طفلی در شکم داشته باشد. دختر خودرأی و نامهربانی است به وضع و حال من و مادرش هیچ فکر نمیکند. یک مادهسگ است! گاهی فکر میکنم از تخم و تَرَکۀ من نیست!
مارتا کِی شبیه مادرش شده. اشکش درِ مشکش است. دنبال چیزهای خوب میرود. اجازه دادم تا زمانی که از راه راست منحرف نشده به مدرسه برود… برای نخستین بار متوجه شدم هنگام خارج شدن از منزل به لبهایش ماتیک میمالد.
مثل اینکه باید در مغازه کار کند. میتوانم از وجود او برای تمیز نگاهداشتن مغازه استفاده کنم. جارو و گردگیری میکند. همیشه میتوانید از وجود کسی برای نظافت کردن جایی استفاده کنید.
یک روز از او پرسیدم: «چرا دیر از مدرسه به خانه برمیگردی؟ کجا میروی؟ با دوستپسرت تو جنگل پرسه میزنی؟»
زد زیر گریه. درست مثل مادرش… . مارتا کِی روزهای شنبه در مغازه کار میکند ولی از حسابوکتاب هیچ چیز نمیداند! اِلِن جین به دلقکی که توی تلویزیون خودش را دست میاندازد، نگاه میکند و به حرکاتش میخندد. فکر میکنم کارش بالاخره به جای بدی ختم شود! خواهرش هم کِرکِر میکند. هر دو یک جفت ابله هستند!
مردم…
مردم این شهر هم مثل سایر مردم دیگر شهرهای روی کرۀ زمین هستند. من در جنگ جهانی اول شرکت کردهام و جاهای زیادی را به چشم دیدهام. از آن زمان تاکنون در این شهر اقامت کردهام. فایدۀ جابهجا شدن چیست؟
مردم در همه جا دونصفت هستند. همیشه یک جوری میخواهند آسیب برسانند؛ ولی در مورد من نتوانستند کاری بکنند. اجازه ندادم… مثلاً سَم کُووْت[3] بیست دلار بابت خریدن نرده به من بدهکار بود و نمیخواست بدهیاش را بدهد. به او گفتم: «اگر تا اول ماه پرداختی که هیچ؟ و الّا به زور ازت میگیرم.»
پرسید: «چطوری میخواهی بگیری؟ برای بیست دلار میخواهی تعقیب قانونی بکنی؟ هیچ وکیلی برای این مبلغ حاضر به قبول وکالت نخواهد شد؛ آنها به فکر این هستند که چه جوری در انتخابات برنده شوند…» در جوابش گفتم: «حالا ببین چه طوری پولم را میگیرم.»
وقتی روز اول ماه فرا رسید، سوار ماشینم شدم و از شهر زدم بیرون و رفتم جلوی در خانهاش. همسرش در را باز کرد. پرسیدم: «شوهرت کجاست؟» گفت: «مشغول دوشیدن شیر است…» با تفنگ کالیبر بیستودو رفتم به سراغش توی انبار و با قنداق تفنگ کوبیدم توی صورتش و گفتم: «اگر پول را ندهی، مغزت را وِلو میکنم.»
رنگ از چهرهاش پرید و همرنگ شیر داخل سطل شد… زن و شوهر بیست دلار شمردند و به دستم دادند.
هیچکس توی این دنیا پیدا نمیشود که اگر دستش برسد، سر دیگری کلاه نگذارد و مغبونش نکند. یک زمان فکر میکردم زنها در این قبیل کلاهبرداریها از مردها بدتر هستند؛ ولی حالا نظرم کاملاً عوض شده است. با زنها راحتتر میشود کنار آمد. بدترین کاری که بلد هستند، ورّاجی کردن است که آن هم اهمیتی ندارد. مگر نه؟
سیاهها بهتر از همه هستند؛ میتوانی با آنها دمخور باشی. معمولاً صدمهای به آدم نمیزنند. یک بار با اِزمو[4] کلاهمان توی هم رفت که آنهم جمعوجور کردنش خیلی سخت نبود.
مغازۀ من
دکان من بهترین جایی است که میشناسم. به نظرم میرسد مثل یک انسان و گاهی بهتر از انسان است و میتوان به آن اعتماد کرد. هر چیزی که مورد نیاز مردم است در مغازه فراهم کردهام و خیلی استفاده میبرم؛ خیلی بیشتر از استفادهای که ممکن است از آدمها ببرم.
ممکن است خانۀ خوبی داشته باشید و سوار بهترین اتومبیلها بشوید؛ ولی سودی که از مغازه نصیب من میشود، از آن امکانات نصیب شما نمیشود. یک سِنت از راه خلاف به دست نمیآورم. پولم را از ارثومیراث به دست نیاوردهام؛ برای تحصیل آن زحمت کشیده و کار کردهام.
سیاهها و دیگر مردم مشتری من هستند. یکشنبه برای من روز بزرگی است. اِلِن جین تمام روزهای هفته و مارتا کِی یکشنبهها در کارهای مغازه به من کمک میکنند. کمکشان زیاد قابل توجه نیست چون کاربلد نیستند.
من بوی مغازه را دوست دارم؛ از همان ساعت هفت صبح که کرکره را بالا میکشم تا موقعی که اِلِن جین ماسههای قیردار را روی کف آن میریزد و تمیزش میکند. من هر چیزی را که مربوط به مغازه باشد، دوست دارم.
اجناسی را که میفروشم عبارتاند از انواع کنسرو، گوشت تازه، نان، کِراکِر، آرد، توری، میخ، چکش و طپانچه. هر چیزی که مشتریها نیاز داشته باشند، میفروشم. من مثل مغازهدارهایی که فقط کلاه و لباس زنانه یا لباس ویژۀ جوانها را عرضه میکنند، نیستم… خیلی مایلم بدانم دنیا به کجا میرود.
اگر رُزی بمیرد و دخترها دنبال کارشان بروند، این خانه را میفروشم و در مغازه میخوابم. یک کلبه درست میکنم. شاید فقط تفنگها، لباسها و احتمالاً تلویزیون را بردارم. این خانه دیگر به چه درد من میخورد.
اتاق نشیمن
این اتاق نشیمن بخشی از روح و جان من نیست. این توری که روی پیشبخاری آویزان است، به چه دردی میخورد؟ مجسمۀ بچهسیاهی که روی کمد گذاشتهاند، چه زیبایی خاصی دارد؟
تصویر هنرپیشههایی که در قاب نقرهای جای گرفتهاند، به درد چه کاری میخورد؟ این کفپوش لینولئوم چه فایدهای دارد؟ با آن رنگ روشن که میترسید مبادا پاشنۀ کفشتان روی آن جا بیندازد. همینطور این پردههای تور ابریشم چه مشکلی را حل میکند؟
یک بار دستم را روی پیشبخاری کشیدم و ساعت رُزی و گلدان پر از گُلش پخش زمین شد. رُزی گوشهای نشست و تا نیمهشب اشک ریخت. بالاخره به سراغش رفتم و گفتم: برو توی تختت بخواب؛ جای تو آنجاست.
مردم
افراد فامیل، که از گوشت و خون شما هستند، میکوشند لگدکوب و نابودتان کنند، اموالتان را به سرقت ببرند و اگر موقعیتی پیش بیاید، جانتان را هم بگیرند.
مثلاً قانون را در نظر بگیرید، هر کسی که از ذکاوت بیبهره باشد، میاندیشد قاضی انسان موجهی است، درحالیکه اینگونه نیست. نود درصد آنها آدمهای صادق و خوبی نیستند. در دل از خود میپرسید: پس چه کسی خوب است؟ جواب این است: هیچکس!
کلانتر کلین[5] نمونۀ بارزی از این نوع افراد است. عادت دارد دور و بر مغازۀ من پرسه بزند و توصیههایی بکند. بیشتر اوقات مقابل شیشۀ مغازه میایستد. یک شب دیروقت سوار اتومبیلم شدم و او را که در اتوبان به طرف «برَشوود»[6] میرفت، تعقیب کردم.
از اتوبان خارج شد و بهطرف پایین شهر در جادهای که به «گلوری چرچ» منتهی میشد، به راه خود ادامه داد. جایی توقف کرد. کمی دورتر از او من هم توقف کردم و او را که بهطرف کارخانۀ لیکورسازی میرفت، از میان انبوه درختان کاج دنبال کردم.
تشکیلات غیر مجاز عظیمی بود و کلانتر، سرحلقۀ خلافکاران آن کارخانه به شمار میرفت. دفعۀ بعد که به مغازهام آمد، پرسیدم: آقای کلانتر! چقدر ویسکی قاچاق پیدا کردی؟ زیر لب غرّید و کمربندش را بالا کشید. برای اینکه کار را برایش راحتتر کنم گفتم: «مردم میگویند یک کارخانۀ بُزرگ شرابسازی در پناه جنگل کاج در ناحیۀ گلوری چرچ مشغول تولید است.»
کلانتر یک دقیقهای ساکت ماند و چپچپ نگاهی به من کرد و گفت: «سری به آنجا خواهم زد.»
«چیز مهمی نیست. به هیچکس حرفی نمیزنم؛ مطمئن باش آقای کلانتر به احدی چیزی نخواهم گفت.»
این آقایان نمونۀ حافظان این شهر هستند. درحالیکه شبها باید کشیک بدهند، مخفی میشوند و میخوابند. چند بار مچ آنها را گرفتهام. کلانتر کلین در مورد اِزمو مشکلی برایم نتراشید. به آنچه در خانه برایش تعریف کردم، گوش داد و موضوع خاتمه پیدا کرد.
اِزموی پیر
اِزمو سیاهی است که شما او را در ردیف پایینترین طبقات اجتماعی قرار میدهید. یک روز به مغازه آمد و یک پوند شکر خواست و گفت شنبه عصر پولش را میدهد. زیر بار نرفتم و گفتم: «پولش را همین حالا بده. من شکر را به نازلترین قیمتِ سطح شهر به تو میدهم.»
یک بار اِلِن جین یک قرص نان نسیه به او داده بود. برای این کار یک سیلی نوش جان کرد. گفتم: «دختر ابلهی هستی» که بهراستی ابله است… یک روز اِزمو به مغازه آمد و گوشت دنده خواست تا با سبزیجات غذایی آماده کند. گفتم: «اول پول نانی را که بردی، بپرداز تا بعد…»
گفت: «کدام نان؟»
مثل اینکه یادش رفته بود. از اِلِن جین پرسیدم: «مگر تو به این کاکاسیاه نان نسیه ندادی؟»
«چرا، دادم.»
«نه! نداده!»
«تو نباید دختر مرا دروغگو خطاب کنی.»
«من از این مغازه نانی نبردهام.»
گفتم: «بالاخره یکی از شما دو نفر دروغ میگویید. آنکه دروغ میگوید، دختر من نیست.»
گفت که پولی نخواهد پرداخت.
گفتم: «تو سیاهِ حقّهباز و پستی هستی و بقیه هم دستکمی از تو ندارند. تو لایق این نیستی که گوشت دنده از مغازۀ من ببری…اگر بچه داری مواظب رفتارت باش. نمیخواهم شما سیاههای لعنتی را توی مغازهام ببینم! همین الآن بزن به چاک!»
آن شب روی همین صندلی که الآن رویش نشستهام، نشسته بودم. بله، همین صندلی. دخترها تلویزیون نگاه میکردند و رُزی نخود پوست میکند. صدای پایی از بیرون به گوشم رسید… میدانستم صدای پای چه کسی است.
هر وقت کسی قدم به حیاط خانهام بگذارد، تشخیص میدهم که کیست! حتی اگر خواب باشم! در دل گفتم این اِزمو است. از روی صندلی بلند شدم و تفنگ کالیبر دوازده را از گوشۀ اتاق برداشتم و گفتم: میروم بیرون تا تمیزش کنم.
بیآنکه چراغی روشن کنم از در عقبی بیسروصدا رفتم توی حیاط. با آنکه شب تاریکی بود و ماه در آسمان نمیدرخشید، اِزمو را دیدم که پشت درِ اتاق خوابم، کنار پرچین و میان بوتهها ایستاده است. بیآنکه متوجه حضورم بشود، با صدای بلند نامش را بر زبان آوردم: «اِزمو …» با چاقویی که حدود هشت اینچ تیغهاش بود به طرفم آمد. آماده بودم. صورتش را بهدقت نشانه رفتم و ماشه را کشیدم.
رُزی و دخترها دواندوان از همان در عقبی به سراغم آمدند. گفتم: «یک چراغ قوه برایم بیاورید». تا آن لحظه صورت کسی را اینچنین زخمی ندیده بودم. دخترها حالشان به هم خورد و رُزی شروع کرد به گریستن. به او گفتم: «خوب نگاه کن! ببین کار دنیا به کجا کشیده است! ببین اِزمو چه چاقویی در دست دارد!» بازوی رُزی را گرفتم و وادارش کردم همانجا بایستد تا دخترها کلانتر کلین را خبر کنند.
رُزی
اگر راستش را بخواهید رُزی زن خوشگلی نیست. الان پیر و چروکیده شده، ولی یک زمانی چاق بود. سی سال است با هم ازدواج کردهایم. گاهی که خستهام میکند میروم سراغ زنی که در «ساوث تاون»[7] زندگی میکند…
برایش چند قوطی کنسرو نخود و چند جفت جوراب و شلوار گشاد زنانه میبرم. هیچ زنی وجود ندارد که در برابر پوشاک و خوراکی مقاومت کند. رُزی همه چیز را دربارۀ او میداند. یک شب از سیر تا پیاز را برایش تعریف کردم. من رُزی را هرگز با او عوض نمیکنم؛ ولی او از نیّت من خبر ندارد… .
فردا شنبه است و باید بیشتر بخوابم… تلویزیون را خاموش کنید! فردا روز تعطیلی است. روبهروی رُزی میایستم و میگویم: «برو توی تختخوابت بخواب!» شروع میکند به اشک ریختن. عیبی ندارد… خیلی بهتر میشد اگر این طور نبود.
[2]. This is My Living Room
[3] . Sam Coates
[4]. Ezmo
[5] .Claine
[6]. Brushwood
[7]. South Town
این داستان کوتاه در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.