«ایوان مداین» در آیینۀ شعر فارسی
(از خاقانی شَروانی تا تَقَوی تهرانی)
کامیار عابدی
ایوان مداین در آیینه شعر فارسی
«به یاد استادان فقید: محمود و ایرج افشار،
و آرمانهای فرهنگی- ملیشان»
الف) خاقانی شروانی (درگذشت: حدود سال 595 ه. ق) یکی از شاعران بسیار ممتاز و متمایز تاریخ ادبیِ زبان فارسی است. ممتاز به این معنی که وی در احضار کلمه، ساختن ترکیب، آفرینش خیال و ایجاد فضای شاعرانه، گویندهای است بسیار توانمند و شاخص.
متمایز نیز به این سبب که او دو ویژگیِ بسیار متضاد را در بخش عمدهای از شعرهایش به هم نزدیک کرده است:
فخامت و استحکام زبان، و باریکبینی در تصویر و بُنمایه. البته، ویژگی اخیر در شماری درخور توجّه از قصیدههای خاقانی، سبب پیچیدگی لفظ و معنا، و لاجرم توجه مخاطبان خاصتر و نه عامتر به شعرش شده است.
در مقابل، این ویژگی در غزلها و قطعههای این شاعر تا حدّی تعدیل میشود. همچنین در پُرشهرتترین شعر خاقانی، که قصیدۀ «ایوان مداین» باشد، فخامت و استحکام زبان با باریکبینیهایی دریافتنیتر و مطبوعتر همراه است (برای آگاهی از آرای شاعران و ادیبان متقدم و متأخر دربارۀ وی ر.ک: گزیدۀ اشعار خاقانی، صص 25-38؛ شاعری در میان، صص 1-257).
نکتۀ درخور یادآوری دیگر در دیوان خاقانی، صرفنظر از حوزۀ زیباییشناسی، بازتاب ویژگیهای انسانشناختی و فرهنگشناختی روزگار اوست. معصومۀ معدنکن، استاد سابق دانشگاه تبریز، این ویژگیها را در تألیف تفصیلی خود بهخوبی طبقه بندی کرده، و نشان داده است (ر.ک: فهرست منابع). ویژگیهای انسانشناختی و فرهنگشناختی در قصیدۀ مورد بحث نیز تا حدودی منعکس شده است.
ب) موضوع این شعر چیست؟ موضوع این شعر، دیداری است که خاقانی هنگام عبور از نزدیک بغداد از «ایوان مداین» داشته است. مداین (جمعِ مدینه = شهر) اشاره دارد به باقیماندۀ دو شهر بزرگ کهن، و شماری آبادیهای نزدیک این دو شهر در حدود 32 کیلومتری جنوب شرقی بغداد بر دو ساحل دجله در کشور کنونی عراق.
این دو شهر بزرگ، یکی سلوکیه (حاصل دورۀ حکومت سلوکیان یونانی) است و دیگری تیسفون (مربوط به دورۀ حکومت اشکانیان ایرانی).
شهر اخیر اقامتگاه زمستانی سلسله اشکانی به شمار میرفت. البته، در دوره ساسانی شکوه و اعتبار این شهر فزونی گرفت. اما در دورۀ پایانی سلسلۀ ساسانی، اقامتگاه زمستانی به شهر دستگرد (= دستجرد) در حدود 88 کیلومتری شمال شرقی بغداد کنونی منتقل، و از اهمیت تیسفون کاسته شد.
ایوان مداین یا ایوان کسرا (= مُعَرّب خسرو) بنایی است ساختۀ شاپور اوّل ساسانی، و ترمیمشدۀ خسرو انوشیروان. طاق باقی مانده از این ایوان، بزرگترین یادبود عظمت تیسفون، در میانۀ ویرانههای مداین است و مشتمل بر نمایی به طول 93 متر که در اصل، بیش از 30 متر ارتفاع داشته، و طاقنمایی به عرض حدود 24 متر در دو قسمت نابرابر (ر.ک: دایرهالمعارف فارسی، ج 1، ص 980؛ ج 2، ب 1،صص 1609-1610؛ ج 2، ب 2، صص 2714-2715؛ برای آگاهی بیشتر در این موضوع ر.ک: تحقیق جامعِ شیرین بیانی، استاد پیشین دانشگاه تهران).
پ) تیسفون، ایوان مداین و بارگاه خسرو در شعر فارسی بازتابهای متعددی داشته است. محض نمونه به سه بیت از فردوسی و فرخی سیستانی و ظهیر فاریابی در سدههای 5 و 6 ه.ق اشاره میشود:
«زمستان بُدی جای او تیسفون
اَبا لشکر و موبدِ رهنمون»
(لغتنامه، ج 10، ص 10597)
«در ایوانی که تو خواهی، تو را باغ اِرم سازد
چو ایوان مداین مر تو را ایوان جَم سازد»
(دیوان حکیم فرّخی، ص 411)
«جزای حُسِن عمل بین که روزگار، هنوز
خراب مینَکُند بارگاه کسرا را»
(دیوان ظهیر، ص 16)
اما شعر «ایوان مداینِ» خاقانی، به تفصیل، نگاه بسیار عاطفی این شاعر را در ساختاری منسجم و تأثیرگذار به مجموعۀ تمدنی مورد اشاره، و این بنای تاریخی واگویی و مؤکد کرده است.
شعر خاقانی هم پُرطنطنه است (بر وزن مفعولٌ مفاعیلُن- مفعولُ مفاعیلن)، هم نازکاندیشانه، هم رسا. اما با توجه به بخش عمده ای از نوشته های مرتبط به خاقانی، نکتهای دربارۀ این شعر، شاید تا حدّ زیادی ناگفته یا کمگفته مانده باشد.آن نکته این است که «ایوان مداین» را میتوان به طور تقریبی به سه بخش تقسیم کرد:
* در بخش نخست (حدود بیتهای 1-13) شاعر با مقدمهای بسیار حسّی و دلی آزرده به تصویرپردازیِ ویرانههای تیسفون پرداخته، و ناپایداریِ زیست انسانی را یادآور شده است: از پیِ آبادانی با ویرانی روبهرو میشویم و از پسِ زندگی با مرگ. البته،این، قانون تغییرناپذیر طبیعت است.
* در بخش دوم (حدود بیتهای 14-29) نوعی علاقه میهنی با اشاره بر عظمت و عدالت گذشتۀ قبل از اسلام از شعر سر برمیکشد.
زبان و خیال شاعر در این بخش، حسّیتر از بخش گذشته، به اوج خود نزدیک میشود. روحیۀ خاقانی در بخش اعظم بیتهای بخش مورد نظر حکایتگر شکلی از شعوبیگری است و در شعر دوره سلجوقی بسیار کمیاب. زینالعابدین مؤتمن یکی از نخستین محققان و منتقدانی است که به این نکته توجه کرده است:
«در این دوره، ادبیات فارسی، مانند دورۀ غزنوی، بیشتر صبغۀ مذهبی داشت و به خلاف شعر دورۀ سامانی فاقد روح ملّیت و ایراندوستی بود.
گویندگان، اغلب در بیان صفات و مَلَکات فاضلۀ ممدوحین به بزرگان دین و مشهورین قوم عرب مَثَل میزدند و به مفاخر ملّی و نامیان باستانی چندان توجهی نداشتند […] تنها در ضمن اشعار گویندگان آذربایجان، مخصوصاً فلکی شروانی و خاقانی، گاهگاه به اشعار و اشاراتی که کموبیش حاکی از روح ملّیت و وطندوستی است، برمیخوریم.
قصیدۀ خاقانی دربارۀ خرابههای تیسفون و ایوان مداین، شاید در نوع خود، بینظیر و منحصر به فرد باشد.» (تحول شعر فارسی، ص 155)
* در بخش سوم (حدود بیتهای30-42) خاقانی از خیالهای دورۀ باستانی دست کشیده و از «مستی و راستیِ» بخش دوم به واقعیت ایرانِ دورۀ اسلامی بازگشته است.
گویی این بخش مثل آبی است که شاعر پس از رؤیایی شیرین، به سر و صورت خود پاشیده باشد. از این رو، در بخش سوم «ایوان مداین»، علاوه بر وجه عبرتآموزی از گذشته، سروکار خواننده، مانند برخی از دیگر سرودههای خاقانی، بیشتر با خاقانیِ مُتشرّع است.
(برای شرح بسیار مفصّل و لُغَوی و لفظی قصیده به قلم و کوشش محمدجواد شریعت، استاد فقید دانشگاه اصفهان ر.ک: آیینه عبرت، صص 226-229).
ت) ابتکار و ابداع خاقانی در همآهنگیِ محتوا و زیباییشناسی سخن در این سروده مُحرَز است و بینیاز از تأکید بیشتر. اما چون آثار در تاریخ ادبی به همدیگر مرتبط یا منوطاند، شاید از این منظر دربارۀ «ایوان مداین» هم بتوان به گمانهزنیهایی چند پرداخت:
* ابونُواس اهوازی (درگذشت:حدود سال196 ه.ق)،شاعر ایرانی تبارِ عربی سرا ،در قطعه ای 8 بیتی از ایوان کسرا یادکرده است-سرایی که یاران همپیالۀ شبانه از آن جا رفته اند.اما آثار بازمانده ای از قدیم و جدید هنوز در آن جاست:
«و دار نَدامی عطّلوها و ادلجوا
بِها اثر مِنهُم جدید و دارِس»
(حاصل اوقات،صص386-385)
* ابوعُباده بُحتُری (درگذشت:حدود286 ه.ق)، شاعر اهل شام، قصیدۀ سینیۀ 56 بیتی و پُرشهرتی دارد که در آن از بیان رنجهای شخصی به شرحی از سلسلۀ ساسانی میپردازد و از شکوه پادشاهان این سلسله به توصیف تیسفون و مداین، و نیز مرهون بودن عربها به ایرانیها.
احمد مهدوی دامغانی،استاد ادبیات عربی در ایران و ایالات متحدۀ آمریکا، این شعر را به نثر (ر.ک: ایوان مداین از دیوان بُحتُری، صص 21-30) و علیاصغر حریری آن را به نظم فارسی (ر.ک: یادگار عمر، صص 179-183) برگرداندهاند.
همچنین، امیرمحمود انوار، استاد فقید ادبیات عربی در دانشگاه تهران، قصیدۀ مورد بحث را بهتفصیل به فارسی شرح کرده است (ر.ک: ایوان مداین از دیدگاه، صص 55-216). بیتهای نخست شعر بُحتُری و برگردان منظوم حریری از این قرار است:
«ضُنتُ نَفْسی عَمّا یُدنّسُ نَفْسی
و تَرَفَّعْتُ عَن جدا کُلّ جِبْسِ»
«خویش را از آلودگیهای جهان کردم بری
وز همه جاه و مقامِ دهر، جُستم برتری»
*مهیار دیلمی(درگذشت:حدود 428 ه.ق)، دیگرشاعر ایرانی تبارِ عربی سرا، در یکی از سروده های خود از ایوان کسرا به عنوان ایوان پدرش یادکرده که سر بر فلک افراشته است.پرسش مهیارِ شاعر این است که کجاست در میان مردم ،پدری مانند پدر من؟
«و اَبی کسرا عَلا ایوانهُ
اَینَ فی الناس اَبُ مِثل اَبی»
(نهضت شعوبیه،صص248-249)
*جلال الدولۀ دیلمی(درگذشت:حدود 435 ه.ق)، دولتمرد و ادیب ایرانیِ عربی سرا، ظهور و سقوط شهر تیسفون و ایوان مداین را مایۀ عبرت از روزگار برای خود و دیگران دانسته است:
«یا ایّها المغرور بالدنیا اعتبر
بدیار کسرا فَهی مُعتبر الوَری»
(لغت نامه،ج10،ص15248)
*علاوه بر این شاعران،به طبع گویندگان دیگری هم هستند که در ادب عربی از ایوان کسرا یاد کرده اند. چنین تحقیقی بر عهدۀ متخصصان این رشته است.
اما اگر شاعران دورۀ قبل از اسلام/جاهلیِ عرب، مانند اَعشی قیس و عَنتره بن شدّاد، از تمدن و شاهان ساسانی با اشتیاق و افتخار یاد می کردند (ر.ک: آیینه عبرت،صص20-18)،شاعران مذهبیِ دوران بعد،گاه مانند شرف الدین البوصیری(درگذشت:حدود608 ه.ق) به روایت شکاف در ایوان کسرا در شب تولد پیامبر اسلام توجه نشان می دادند (شرح قصیده،صص67-68). البوصیری شاعری بود هم عصر خاقانی.
* صادق هدایت، نویسندۀ عالی مقام ایرانِ عصر تجدد، که به پژوهش و نقد ادبی هم علاقه داشت، در تحلیل خود از آثار خیام (ترانهها، ص 46) این احتمال را پیش کشیده که خاقانی در «ایوان مداین» از رباعی پُر شهرت این شاعر (درگذشت خیام: حدود سال 517 ه.ق) تأثیر پذیرفته است:
«آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگهِ او شَهان نهادندی رو
دیدیم که بر کُنگُرهاش فاختهای
بنشسته همی گفت که کوکو، کوکو»
* البته، شعر خاقانی از نظر وزن و قافیه بیسابقه نیست. ازجمله شعرهایی که میتوان به عنوان سابقه در این زمینه برشمرد، قصیده و تغزّل/ غزلی از مُعزّی نیشابوری (درگذشت: حدود 521 ه.ق) است:
«ای دو رُخ تو پروین، وی دو لب تو مرجان
پروینْت بلای دل، مرجانْت بلای جان»
(دیوان امیرالشعرا، صص 648-650)
«تا دل بوَد ای دلبر، تا جان بود ای جانان
با مِهر تو دارم دل، با عشق تو دارم جان»
(همان، ص 784)
ث) وزن و قافیۀ شعرهای مُعزّی و خاقانی در سدههای بعد، محلّ توجه برخی شاعران، البته با گرایش عرفانی- عاشقانه، قرار گرفته است.
در مَثل، میتوان در این زمینه از چند سرودۀ مولانا جلالالدین، شاه نعمتالله ولی، عبدالرحمن جامی، و ملا محسن فیض کاشانی در سدههای 7-11 ه.ق یاد کرد:
«رو مذهب عاشق را، برعکس روشها دان
کز یار دروغیها، از صدق بِهْ و احسان»
(کلیات شمس، ص 705)
«دو چیز نخواهد بُد، در هر دو جهان میدان
از عاشق حقْ توبه، وز باد هوا انبان»
(همان، صص 705-706)
«در مرتبهای جسم است، در مرتبهای روح است
در مرتبهای جان است، در مرتبهای جانان»
(دیوان شاه نعمتالله، ص 651)
«ساغر مَه نو باشد، خالیشده مَپسند آن
ناگشته مَه نو پُر، نوری ندهد چندان»
(دیوان جامی، ص 595)
«زنهار مکن ای جان، این درد مرا درمان
این درد مرا درمان، زنهار مکن ای جان »
(کلیات اشعار مولانا فیض، ص 308)
ج) در ادوار متأخر، شیخ رضا طالبانی (1837-1910)، شاعری که علاوه بر زبان مادریاش، کُردی، به زبانهای فارسی، ترکی عثمانی و عربی هم شعر میسرود، در بیتی به فارسی به «ایوان کسرا» پرداخته است.
بیت او با سرودههای بُحتُری و دیگر شاعران عربیسرا، و نیز خیّام و خاقانی و دیگر گویندگان فارسیگو مرتبط است:
«شکافی که بینی بر ایوان کسرا :
دهانی است گوید بقا نیست کس را»
(درنگی بر ایوان، ص 9)
این بیت مورد توجه معروف الرُّصافی (1875-1945) ، دیگر شاعر کُردیتبار عراق، قرار گرفته، و وی آن را در دو بیت به عربی منظوم کرده است (ر.ک: همان، ص 9).
البته،باید دانست که انوار، به نقل از علی اصغر حکمت ، بیت مورد نظر را با مختصر تغییری به دیگر شاعر و ادیب کردی تبار برجستۀ عراق،جمیل صدقی الزهاوی (1863-1936) مُنتَسب کرده است (ر.ک: ایوان مداین از دیدگاه، ص20).
چ) از منطقۀ کردنشین در مغرب ایران- دل ایرانشهر- رهسپار توس شویم: در اوان دورۀ مشروطه(1285) ملکالشعراء بهار (1265-1330) در حدود بیست مرحلگیِ عمر در ترکیببندی بسیار مفصل به مرور تاریخ ایران از دورۀ اساطیری به بعد پرداخته است.
وی هنگامی که به اواخر دورۀ ساسانی می رسد،با بیان تاسف از مرگ خسروپرویز چنین تاکید می کند:
«عرصۀ ایوان کسرا آشیان بوم شد
دیرگاهی کشور از اَمن و اَمان محروم شد»
(دیوان بهار،ج1،ص125)
ح) اما اکنون باید از خراسان در مشرق به مرز آسیا و اروپا برویم- به پایتخت حکومت عثمانی، استانبول: حاصل ازدواج محمد هاشم، بازرگانی اهل اصفهان و مقیم استانبول، با بانویی از نژاد چَرکَس (از طایفههای مسلمانشدۀ قفقاز شمالی) در استانبول، ازجمله، فرزندی بود به نام میرزا حسینخان دانش پدرام (1870-1943) یا همان دانش اصفهانی که با توانمندی هم در فارسی و هم در ترکی عثمانی به شعرگویی و نثرنویسی پرداخت.
این ادیب و شاعر به مُدرّسی دارالفنون استانبول هم رسید. وی با آنکه بخش اعظم عمرش را در این شهر گذراند، همواره رو به سوی ایران داشت (برای حسبحالنامهاش ر.ک: ایوان مداین: تسدیس، صص 18-32؛ نیز: پارسی سرایان، صص 233-235).
از محمد قزوینی، شیخالمَشایخ پژوهشگران ادبی و تاریخی ایران در عصر تجدد، نیز شرحی خواندنی و دلکش دربارۀ دانش اصفهانی در دست است (ر.ک: وفیات معاصرین، صص 50-53). یکی از سرودههایی که نشان میدهد این شاعر و ادیب رو به سوی تاریخ ایران و فرهنگش داشت و از وضعیت کنونیاش نالان بود، تضمین وی از «ایوان مداین» خاقانی است به صورت تسدیس در سال 1912 (حدود 1291ه.ش).
در این نوع از تضمین، هر بند شامل 6 مصراع، و عبارت است از 4 مصراعِ نخست از شاعر پیرو + 2 مصراع بعدی از شاعر پیشرو. چهار مصراع نخست در بند نخست با قافیۀ شعر اصلی همآهنگ است.
البته، چهار مصراعِ بندهای بعدی، هریک، قافیههای متحد اما جدا از دیگر بندها دارد. تسدیس میرزا حسینخان دانش با این دو بیت آغاز شده است:
«در وادی فکرت بود، یک شب دل من، حیران
اندیشه همیکردم، در گردش این دوران
از فلسفه زردشت، پرسیدمی و یونان
ناگاه سروشم گفت، این زمزمه را برخوان»
(ایوان مداین: تسدیس، ص 45)
خ) حدود سه سال بعد، هنگامیکه کاروان «ملّیونِ» معترض به اشغال ایران به دست نیروهای روسی و انگلیسی، به حدود بغداد رسید، دو شاعر ایرانی در دیدار از «ایوان مداین» تأثّر روحی خود را در یک غزل و یک نمایشنامۀ منظوم ثبت کردند.
گویندۀ غزل، که شعر را خطاب به دوست نزدیک و همراهش، حیدرخان عمواوغلی، سروده ، عارف قزوینی (حدود 1257-1312) است.
او در این غزل، علاوه بر مویه بر «ایوان مداین» مانند برخی شاعران رومانتیک غربی، آرزو کرده که در جوار این ایوان به خاک سپرده شود. بیت نخست و بیت پایانی غزل 7 بیتی او از این قرار است:
«بگو چه چاره کنم این دو چشم بینا را
که اشک ساخته ویرانه، طاق کسرا را
[…]
بیا و گردش گردونِ دون ببین، عارف
که کرده ویران، آن کاخ آسمانسا را»
(عارف قزوینی نغمهسرا، صص 34-22)
سرایندۀ نمایشنامۀ منظوم، میرزادۀ عشقی (1272-1303) است. این نمایشنامه «رستاخیز سلاطین/ شهریاران ایران در خرابهها/ ویرانههای مداین/ تیسفون» نام دارد، به شکل اُپرا – یا به تعبیر شاعر «نمایشی تمامآهنگ» سروده و تدوین شده، و مشتمل است بر شعرها و تصنیفهایی از زبان هشت راوی: «شاعر، خسرودُخت، داریوش ، سیروس[=کورش]، انوشیروان، خسروپرویز، شیرین، و روان شَت زردشت».
ملّیگراییِ مبتنی بر تاریخ ایران باستان در نمایشنامۀ مورد بحث بسیار نمایان است. از اجراهای این نمایشنامه در حدود اواخر دهۀ 1290 و نیز سراسر دهه بعد در تهران، اصفهان، تبریز، رشت و بابل استقبال زیادی شد (ر.ک: ادبیات نمایشی، ج 3، صص 55-61؛ نمایشنامههای میرزادۀ عشقی، صص 141-168).
یکی از ویژگیهای درخورتوجه نمایشنامۀ منظوم «رستاخیز» این است که وزن و آهنگ شعرها و تصنیفها برحسب محتوای هر بخش به صورتی متنوّع و مبتکرانه انتخاب و تنظیم شده است. دو بیت از مثنویِ آغاز این نمایشنامه، که مربوط به راوی شاعر است، آورده میشود:
«این در و دیوار دربار خراب
چیست یارب، وین ستونِ بیحساب
[…]
این بُوَد گهوارۀ ساسانیان
بُنگه تاریخی ایرانیان؟»
(کلیات مصوّر، ص 233)
د)البته، ابراهیم پورداود (1264-1347)، پژوهشگر توانمند و بسیار پیشگامی که ذوق شعرگویی هم داشت، در سال 1297،یعنی حدود دو سال پس از عارف و عشقی، در قصیدهای آلمان- دوستانه و انگلیس- ستیزانه در هنگام جنگ جهانی اوّل، شاید به ویرانی کاخ تیسفون اشاره کرده است:
«گر وطن اردشیر آمده رنجور
لیک به جا ماند روح سَطوَت در آن
گرچه فروریخت کاخ قدرت این مُلک
فرّ و بزرگی هماره زوست نمایان»
(پورانداختنامه، صص 52-53)
علاوه بر این، وی حدود یک دهه و نیم بعد، در مثنوی بلندی با عنوان «یزدگرد شهریار» به شکلی صریحتر از شکست سپاه ساسانی در برابر سپاه عرب مویه کرده است:
«هَریمن لوای ظفر برافراشت
عرب را به ایرانزمین برگماشت
شکست اندر افکند در قادسی
تَبَه ساخت آن اختر پارسی
همایون درفشش نگونسار کرد
سپاه و سپهبد همه خوار کرد
مداین به روی عرب برگشاد
ز کشور برآورد دود از نهاد
چو در تیسفون، سعد وقاّص زیست
ز سرچشمه، دجله همه خون گریست
به تاراج رفت آن چه بُد سیم و زر
ز ایوان شاهنشه دادگر»
(آناهیتا،ص387)
ذ) سرودههای ملک الشعراءبهار، دانش اصفهانی، عارف قزوینی، میرزادۀ عشقی، ابراهیم پورداود و شماری از دیگر شاعران دورۀ مشروطه در عطف توجه شماری از ایرانیان به تاریخ و وضعیت عصر ایران بسیار تأثیرگذار بود.
ازجمله، در دهۀ 1290 حسین کاظمزادۀ تبریزی، که در دهههای بعد به عنوان نظریهپرداز فرهنگی و معنوی به «کاظمزادۀ ایرانشهر» نامبردار شد، تسدیسیۀ دانش اصفهانی را بسیار پسندید.
وی، که در سالهای 1301-1306 در برلین دست به انتشار مجلۀ پرنفوذی به نام ایرانشهر زد، در همان سال نخست انتشار مجلهاش، در یک ذوقآزمایی از شاعران ایران خواست مانند دانش اصفهانی به تضمین تسدیسوار از «ایوان مداین» خاقانی بپردازند. چرا؟ زیرا:
«برای بیدار کردن ملّت ایران، و شناساندن روح او به خود، راهی جز آگاه ساختن او از تاریخ تمدن گذشتۀ خود نیست و در این خصوص تکلیف بزرگی بر عهدۀ ادبا و نویسندگان و شعرای ایران مُترتّب است» (ایوان مداین: تسدیس، ص 3)
اما چرا خاقانی؟ چون خاقانی، به خلاف بسیاری شاعران،
«روحی سرشار از عشق ملّی داشته و دیدۀ خود را با توتیای عشق ملّیت بیناتر و روشنتر کرده بود. ولی دیگران بیروح و نابینا بودهاند و بدون تأثّر و تألّم از پیش آن خرابهها گذر کرده و دور شدهاند» (همان، ص 12).
اشارۀ کاظمزادۀ ایرانشهر، بهدرستی، به مقوله ملّیت و میهندوستی در شعر خاقانی میپردازد. زیرا تأکید بر این مقوله، و توجّه به آیینهای ایران پیش از اسلام دو موضوع متفاوت است که گاه به یکدیگر پیوند دارد و گاه نه (دربارۀ آرای خاقانی در زمینۀ اخیر ر.ک: مَزدیَسنا و ادب فارسی، ج 2، صص 203-209).
البته، مدیر مجلّۀ ایرانشهر، به سبب تأکید بر مقوله ملّیت و میهندوستی، از میان شاعران قدیم از فردوسی، و از میان گویندگان همعصر از عارف قزوینی نیز بسیار تمجید کرده است (ر.ک: ایوان مداین: تسدیس، ص 14).
ر) در پاسخ به درخواست کاظمزادۀ ایرانشهر، در دورۀ یادشده، دستکم پنج شاعر، به ترتیب در تهران، اصفهان، استانبول (شاعری اهل تبریز)، کاشان و قم، به تسدیس «ایوان مداین» خاقانی پرداختند.
این تضمینها، که به ترتیب، به دو بیت نخست از آنها اشاره میشود، در مراتب مختلف توانایی ادبی، مَشحون است از افتخار به گذشتۀ ایران، و لبریز از اندوه از اکنونِ بینور آن:
* یحیی دولتآبادی (1241-1318):
«دنیاست مَغاک غم، ظلمکتدۀ ویران
بیغولۀ پُر آفت، ویرانۀ آبادان
سامان و سَرش نبوَد، این بی سر و بیسامان
کو بارگهِ کسرا، وآن قصر بلند ایوان»
(ایوان مداین: تسدیس، ص 54)
* عبدالوهاب گلشن ایرانپور (1257-1316):
«جا دارد اگر گِریَم، بر مملکت ایران
کز جور اجانب شد، بغدادصفت ویران
کس نیست که تا گیرد، دادِ دل ما زایشان
زآن است که با حسرت، گویم به دل سوزان»
(همان، ص 61)
* عبدالرحیم شباهنگ تبریزی (1243-1345):
«آن خطّه زیبایی، کِش نام بُدی ایران
آن خلوت کیخسرو، آن خوابگه شیران
آن بارگه کسرا، آن درگهِ نوشِروان
دیدی که چه سان گردید از ظلم و ستم ویران»
(دو شاهکار صنعت، ص 274)
* علیمحمد روحالامین آرانی: ادیب بیضایی (1260-1312):
«هر گه که به یاد آرم، آن طَنطنه ایران
هر موی مرا بر تن، تنین شود از حِرمان
میکرد رکاب آن کاو، پشت مَلک رومان
مانده است کنون فُلکَش، بی راکِب و پشتیبان»
(طاق کسرا، ص 747)
* محمود تُندَری قمی: صمصامالدوله (1264-1321):
«تا شور کند سامان، اندر سرم از ایران
هر دم شوَدَم این سر، شوریدهتر از سامان
هرگه بَرم اندیشه، بر بارگهِ ساسان
صد دجله فروریزم، خون از بُن هر مژگان»
(تسدیس قصیده، ص 463)
ز) علاوه بر این، در حدود همین دوره،دست کم چهار شاعر با رویکردهای متفاوت فکری در استقبال از «ایوان مداینِ» خاقانی قصیدههایی سرودند.
به نظر میرسد این قصیدهها نیز جزئی است از جریانی که از تسدیسیۀ دانش اصفهانی (حدود 1291) تا تسدیسیۀ تُندَری قمی (1306) تداوم داشت:
* شیخ علی اَبیوردی/ ابوالوِردی (1244-1317)، نمایندۀ مردم شیراز در دورۀ دوم مجلس شورای ملّی (ر.ک: سیمای شاعران، صص 615-617) در قصیدهاش از وضعیت ایران بسیار ناخوشنود است.
او در میان نمادهای ایران باستان، نگاهش را بیشتر معطوف به تخت جمشید و آرامگاه کورش کرده است. البته، آگاهیهای او در این زمینه، به خلاف میرزادۀ عشقی، مبتنی است بر اسطورههای شاهنامه، و نه تاریخ سلسلۀ هخامنشی.
شعر ابیوردی ادیبانه اما خواندنی است و حکایتگر تجربهای روحی در مرور گذشتۀ کهن. پنج بیت نخست از قصیدۀ 33 بیتی وی از این قرار است:
«در بارگه جمشید، دی فاختهای خوشخوان
با نغمه چه خوش میگفت، کای طُرفه کهنایوان
بر تخت دُرَر ریزت، در پایه دهلیزت
کو جم که دهد فرمان، کو درگه و کو دربان
جمشید که بر خورشید، برسود کلاه زَر
آن تارَک و آن افسر، با خاک شده یکسان
جمْ عبرت مردم شد، افسر ز سرش گم شد
سر خشت سر خُم شد، هان ای سر باهُش، هان!
تصویر سپاه و شَه، با وضع و سکون گوید
کز فیلِ روی چرخ، شه ماه و سپه، حیران»
(همان، صص 617-615)
* حسین سمیعی: ادیب السلطنه (1332-1252)، دولتمرد خوشنام و ادیب گیلانی، در همین دوره در استقبال از قصیدۀ خاقانی در طیّ قصیده ای 31 بیتی گذشته و حال ایران را با هم مقایسه کرده است.
وی موقعیت پیشین را تحسین و موقعیت کنونی را تقبیح می کند.این شاعر ایرانیان را به کار و کوشش و خرد و اخلاق دعوت کرده است.پنج بیت نخست این شعر بدین ترتیب است:
«با دیدۀ عبرت بین،صاحب دلِ حکمت دان
گوکاین همه عبرت بین در آیینۀ ایران
تا عکس در آن بینی بس مختلف الاَطوار
تا نقش در آن یابی بس مختلف الاَلوان
این نقش ندانم چیست،وآن عکس ندانم چه
کآید همه عبرت زین،زاید همه عبرت زآن
این دیده رَمَد دارد یا آینه تاریک است
کآن صورت اصلی گشت از دیدۀ ما پنهان
ایران وطن ما بود ،از پیش و کنون هم هست
هان خوب ترین اَمصار،هان پاک ترین اوطان»
(تذکره الشعرا،صص46-44)
* ابوالقاسم لاهوتی (1264-1335)، نظامی و شاعرِ اهل کرمانشاه، که در پی شورشی بیفرجام در تبریز (بهمن 1300) به اتحاد شورویِ تازه تأسیسشده گریخته بود، در قصیدۀ خود پیغامی خاص و نوظهور برای هموطنانش ارمغان کرده است.
خلاصۀ سخن او این است: نباید بر کاخ انوشیروان و هر کاخ ویرانشدۀ دیگری گریست! شرح او از تاریخ، شرح زیستِ انسانهای فرودست است که در زیر سنگ آسیاهای قدرت و ثروت و سنّت قرار گرفته و نابود شدهاند.
لاهوتی، گاه به اشاره و اغلب بهصراحت، مُنتقدِ چنین موقعیتی است. وی، که قبل از گریختن به کشور شوراها، خود، سوابق ملّیگرایانه داشته و این نکته در سرودهایش در این دوره منعکس شده، در دورۀ بعد مدافع کمونیسم است و مخالفِ ناسیونالیسم (البته، وی در اواخر عمر، بهویژه پس از مرگ استالین، مجالی مییابد تا از دور به وطن بیندیشد و بسراید).
سرودۀ وی در استقبال از «ایوان مداین» خاقانی، که شاید بتوان آن را نوعی نقیضۀ جِدّ به شمار آورد، با توجه به جوشش ذهن، توانایی زبان، و بهویژه، بهرهیابی طبیعی از کلمهها و تعبیرهای غیررسمی، سرودهای است بسیار رسا و تأثیرگذار.
قصیدۀ لاهوتی مشتمل است بر 62 بیت، و پنج بیت نخست آن، بدین ترتیب:
«تا چند کنی گریه، بر مَسند نوشِروان
در قصر کِرِمل ای دل، اسرار نهان برخوان
در داخل هر دیوار، با دیدۀ سر بنگر
پیکر به سرِ پیکر، سُتخوان به سرِ سُتخوان
این خون دل خلق است، هر نقش در این گنبد
خاک تن مزدور است، هر خشت در این ایوان
از آه شهیدان است، هر دود در آن برپا
از اشک یتیمان است، هر دُرّ که در آن غلتان
این خانه بیداد است، با دیدۀ عبرت بین
زیرِ پیِ هر پایه، خون دو هزار انسان»
(کلیات لاهوتی، صص 32-31)
* لاهوتی به آینده میاندیشد. سیدنصرالله تقویِ تهرانی/ سادات اَخَوی (1242-1326) هم در قصیدهاش در استقبال از «ایوان مداین» به آینده میاندیشد.
اما آیندۀ این دو بهکلّی با یکدیگر متفاوت است. لاهوتی در شعر خود، به طور ضمنی، پیروزی انقلاب اکتبر (1917) را نشانهای از پیروزی محرومان بر گروههای دارا و قدرتمدار و سنّتاندیش در سراسر جهان میپندارد.
اما تقوی در قصیدۀ خویش ،بر وحدت ملّی و بهبود وضعیت اجتماعی متمرکز شده، و رفع هجوم بیگانگان و دفع طغیانهای داخلی را در یک نجاتدهنده جستوجو کرده و یافته است:
سردار سپه (رضاشاه بعدی). تقوی ادیب و حقوقدانی قابل بود (ر.ک: تقوی، سیّد نصرالله، صص 401-403). اما به نظر میرسد این مقدار عقیده به سردار سپه در این شعر در نیمه نخست دهه 1300 منحصر به او نیست.
در واقع، قصیدۀ مورد بحث، نمونهای است از «افکار عمومی» و احساس عصر: مردم در این سالها از آشفتگیها و ویرانیها و بیرسمیها بسیار رنجور و دلآزرده بودند.
از این رو، آنان با دوری از یکی از آرمانهای مشروطه، یعنی «آزادی»، به «استبداد منوَّر» دل سپردند. قصیدۀ 85 بیتی و استادانۀ تقوی از این منظر، بهخوبی چنین اتفاق رأیی را با زبانی حسّی و کلامی شوریده- که از ادیبی محترم و جاسنگین غریب است- نشان میدهد. پنج بیت نخست این قصیدۀ مفصل بدین صورت است:
«از بیشه برون آمد، شیری به سحرگاهان
هان روبَهَکان یکسو، از عرصۀ این سامان
برجای نمانَد پای، از خرس و نه از روباه
آنجا که عُزیر افکند، در دشتْ شهِ شیران
با پنجه چه یازَد آن، با حیله چه سازد این
چون شیرِ قوی کوپال، بنمود زکینْ دندان
گر تیغ بَرآهَنجی، یا سِحر برانگیزی
با فرّ یدِ بیضا، باد است دَم ثُعبان
سردار سپه شیری، کز هیبت شمشیرش
بگسست زهم پیوند؛ در جسم عدوْ شریان»
(شرح حال رجال، ج 3، صص 118-123)
ژ) به نظر می رسد شاعران دورۀ مشروطه،صرف نظر از توجه خاص و عمده به قانون و عدالت و آزادی و استقلال، به موضوع آبادانی و احیای وطن بسیار علاقه مند بودند.
آنان از جمله، از مصالح و مواد «گذشته» برای بهبود «اکنون» و نیل به «آینده» بهره می بُردند. بدین ترتیب، این شاعران به بخش هایی از سنت های ادبی می پرداختند که این مصالح و مواد در آن ها برجسته تر جلوه می کرد.
تاریخ ِشهر باستانی تیسفون و ایوان باقی مانده از آن یا الگوی قصیدۀ یکپارچۀ «ایوان مداینِ» خاقانی جلوه و نمونه ای بود که شاعر ایرانی با اندیشیدن به آن ، و قرارگرفتن در قلمرویی که هم رمانتیک بود و هم حماسی، با اندیشۀ تغییر «اکنون»، به «آینده» چشم می دوخت.
شعرهایی که بدین ترتیب در دورۀ مشروطه سروده شده، در چهارچوب «تلمیح»، «تضمین» و «استقبال» یا «الهام»کُلی، شعوبیگری کهن را در خدمت شکل هایی معتدل یا بنیادستیز/رادیکال از ملی گرایی نو قرارداده است-البته به استثنای لاهوتی که شعرش به صراحت به جهان-وطنیِ سوسیالیستی مرتبط شده است.
علاوه بر این،در منظومۀ میرزادۀ عشقی به صورتی بسیار نوآورانه در ادبیات فارسی، دو نوع ادبیِ« شعر» و «نمایشنامه» با یک دیگر تلفیق شده است:
از درون این نمایشنامۀ منظوم، هم به لحاظ محتوا و هم از نظر موسیقی،آواهای مختلفی به گوش می رسد. در کلیت، تاثیرپذیری از تاریخ را می توان وجه اشتراک همۀ این شاعران محسوب کرد.

س) درپایان، درخور اشاره میدانم که توجه به «ایوان مداین» در سالهای بعد، هرچند نه به الزام بر اساس قصیدۀ خاقانی، تا حدّی در شعر ایران تداوم یافته است.
به سه نمونه در دهههای 1330-1310 اشاره میشود: نمایشنامۀ منظوم تیسفون اثر تندرکیا (1288-1366) که در سال 1310 سروده، و در سال 1313 منتشر شد (ر.ک: ادبیات نمایشی، ج 3، صص 87-92؛ شورشگر بیآشتی، صص 46-51)؛ مثنوی بسیار بلند غلامعلی رعدی آذرخشی با نام «طاق کسرا» ( نگاه، صص 519-550) که در آن، توصیفهای تاریخی با شرح دیدار شاعر از ایوان مداین و گزارش ماموریت وی از طرف یونسکو در کشور عراق ( سال 1327) همراه شده است؛ و اشارۀ موکد محمود کیانوشِ شاعر و ادیب که در منظومۀ پُرشهرتِ «قصۀ شهر سنگستانِ» (1339) مهدی اخوان ثالث (1396-1307) تاثیرهایی از «ایوان مداین» خاقانی یافته است (ر.ک: کتاب دوستی، صص82-83).
اما بحث بیشتر در این موضوع، اگر از حوصلۀ مؤلف مقاله بیرون نباشد، شاید از حوصلۀ بسیاری خوانندگان آن بیرون باشد.
البته، در بخش دوم، متن کامل قصیدۀ کهن، فخیم و باریکبینانۀ خاقانی، به نقل از تصحیح مُعتبر علی عبدالرسولی (1322-1258) استاد اسبق ادبیات فارسی در دانشگاه تهران، و شاگرد ادیب پیشاوری، در دسترس دوستداران شعر فارسی قرار گرفته است.
- خاقانی شروانی
هان ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن هان
ایوان مداین را آیینۀ عبرت دان
یک ره ز ره دجله، منزل به مداین کن
وز دیده دوُم دجله، بر خاک مداین ران
خود دجله چنان گریَد، صد دجله خون گویی
کز گرمیِ خونابش، آتش چکد از مژگان
بینی که لب دجله، چون کف به دهان آرد
گویی ز تفِ آهش، لب آبله زد چندان
از آتش حسرت بین، بریان جگر دجله
خود آب شنیدستی، کآتش کُنَدَش بریان
بر دجله گِری نو- نو، وز دیده زکاتش ده
گرچه لب دریا هست، از دجله زکات اِستان
گر دجله درآمیزد، بادِ لب و سوز دل
نیمی شود افسرده، نیمی شود آتشدان
تا سلسلۀ ایوان، بگسست مداین را
در سلسله شد دجله، چون سلسله شد پیچان
گهگه به زبان اشک، آواز دِه ایوان را
تا بو که به گوش دل، پاسخ شنوی ز ایوان
دندانه هر قصری، پندی دهدت نو- نو
پند سر دندانه، بشنو ز بُنِ دندان
گوید که تو از خاکی، ما خاک توییم اکنون
گامی دو- سه بر مانِه، وَ اشکی دو- سه هم بِفشان
از نوحۀ جغد الحق، ماییم به دردِسر
از دیده گلابی کن، دردِ سر ما بنشان
آری چه عجب داری، کاندر چمنِ گیتی
جغد است پی بلبل، نوحه است پی الحان
*
ما بارگهِ دادیم، این رفت ستم بر ما
بر قصر ستمکاران، تا خود چه رسد خِذلان
گویی که نگون کردهست ایوان فلکوَش را
حُکم فَلکِ گردان، یا حُکم فَلَکْگردان
بر دیدۀ من خندی، کاین جا ز چه میگرید
خندند بر آن دیده، کاین جا نشود گریان
نی زال مداین کم، از پیرزن کوفه
نه حجرۀ تنگِ این، کمتر ز تنورِ آن
دانی چه مداین را، با کوفه برابر نه
از سینه تنوری کن، وز دیده طلبْ توفان
این است همان ایوان، کز نقش رُخ مردم
خاکِ درِ او بودی، دیوار نگارستان
این است همان درگه، کاو را ز شهان بودی
دیلم، مَلِک بابِل، هندو، شه ترکستان
این است همان صُفّه، کز هیبت او بُردی
بر شیرِ فَلَک حمله، شیرِ تنِ شادُروان
پندار همان عهد است، از دیدۀ فکرت بین
در سلسلۀ درگه، در کوکبۀ میدان
از اسب پیاده شو، بر نَطع زمین رُخ نِه
زیر پیِ پیلش بین، شهمات شده نُعمان
نی نی که چو نُعمان بین، پیلافکنِ شاهان را
پیلان شب و روزش، کشته به پی دوران
ای بس شه پیلافکن، کافکَند به شه پیلی
شطرنجیِ تقدیرش، در ماتگه حِرمان
مست است زمین، زیرا خوردهست به جای می
در کاسِ سر هرمز، خون دل نوشِروان
بس پند که بود آنگه، بر تاج سرش پیدا
صد پند نو است اکنون، در مغز سرش پنهان
کسرا و تُرنج زَر، پرویز و ترهیْ زرّین
با باد شده یکسر، با خاک شده یکسان
پرویز به هر خوانی، زرّین تَره گستردی
کردی ز بساطِ زر، زرّین تره را بُستان
*
پرویز کنون گم شد، زآن گمشده کمتر گو
زرّین تره کو برخوان؟ رو، «کَمْ تَرَکوا» برخوان!
گفتی که کجا رفتند آن تاجوَران اینک
زایشان شکم خاک است، آبستن جاویدان
بس دیر همی زاید، آبستن خاک آری
دشوار بوَد زادن، نطفه سِتَدَن آسان
خون دل شیرین است، آن مِی که دهد رَزبُن
زآب و گِل پرویز است، این خُم که نهد دهقان
چندین تن جبّاران، کاین خاک فروخوردهست
این گُرْسنه چشم آخر، هم سیر نشد زایشان
از خون دل طفلان، سُرخاب رخ آمیزد
این زالِ سپید ابرو، وین مامِ سیه پستان
خاقانی از این درگه، دریوزۀ عبرت کن
تا از درِ تو زین پس، دریوزه کند خاقان
امروز گر از سلطان، رندی طلبد توشه
فردا ز درِ رندی، توشه طلبد سلطان
گر زادِ ره مکه، تحفه است به هر شهری
تو زادِ مداین بَر، تحفه ز پی شَروان
هرکس بَرَد از مکّه، سُبحه ز گُل جَمره
پس تو ز مداین بر، سُبحه زِ گِل سلمان
این بحر بصیرت بین، بی شربت ازو مگذر
کز شطِّ چنین بحری، لب تشنه شدن نتوان
اِخوان که زِ ره آیند، آرند رهآوردی
این قطعه رهآورد است، از بهر دلِ اِخوان
بنگر که در این قطعه، چه سِحر همی راند
مَعتُوهْ مسیحا دل، دیوانۀ عاقل جان
(دیوان خاقانی، صص 364-362)
آبان 1399، تهران
فهرست منابع و مآخذ:
- آیینۀ عبرت (شرح قصیدۀ ایوان مداین خاقانی، محمدجواد شریعت، دانشگاه اصفهان، 1348).
- ادبیات نمایشی در ایران (ج 3، جمشید ملکپور، توس، 1386).
- ایوان مداین از دیدگاه دو شاعرِ (نامی تازی و پارسی: بُحتُری و خاقانی، امیرمحمود انوار، دانشگاه تهران، 1383).
- ایوان مداین از دیوان بُحتُری (ترجمۀ احمد مهدوی دامغانی، یغما، س 15، ش 1، فروردین 1341).
- ایوان مداین: تسدیس قصیدۀ خاقانی (به قلم چند تن از فُضَلا و شُعَرای ایران؛ ایرانشهر: برلین: 1343 ه.ق/ حدود 1303 ه.ش).
- آناهیتا (پنجاه گفتار، ابراهیم پورداود، به کوشش مرتضی گرجی، امیرکبیر، 1343).
- پارسیسرایان آسیای صغیر (وِیس دییرمانچای، ترجمۀ اسدالله واحد، دانشگاه تبریز، 1397).
- پوراندختنامه (دیوان، پورداود، همراه با ترجمه انگلیسی دینشاه جیجیباهای ایرانی، انجمن زرتشتیان ایرانی: بمبئی، تاریخ مقدمه: 1306/ 1927).
- تحوّل شعر فارسی (زینالعابدین مؤتَمَن، کتابخانۀ طهوری، چ 4، 1371).
10.تذکره الشعرای گیلان (به احتمال زیاد،تالیف:عبدالحسین ملکزاده،با مقدمۀ داود حقیقت،چاپخانۀ حقیقت:رشت،بی تا[حدود اواخر دهۀ 1330]).
- ترانههای خیام (صادق هدایت، امیرکبیر، 1353).
- تسدیس قصیدۀ خاقانی (تُندری قمی، ارمغان، س 8، شمارۀ 7-8، مهر – آبان 1306).
- تقوی، سیّد نصرالله (عبدالحسین آذرنگ، در: دانشنامه زبان و ادب فارسی، ج 2، زیر نظر اسماعیل سعادت، فرهنگستان، 1386).
- تیسفون و بغداد در گذرگاه تاریخ (شیرین بیانی، جامی، 1377).
15.حاصل اوقات (احمد مهدوی دامغانی،به کوشش سیدعلی محمد سجادی،سروش،1381).
- دایرهالمعارف فارسی (ج 1؛ ج 2/ ب 1؛ ج 2 /ب 2، زیر نظر غلامحسین مُصاحِب و دیگران، فرانکلین + جیبی 1345-1374).
- درنگی بر ایوان مداین خاقانی (سیداحمد پارسا، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تربیت معلّم [خوارزمی بعدی]، س 14، ش 54-55، پاییز و زمستان 1385).
- دو شاهکار صنعت (حسین طاهرزاده و شباهنگ تبریزی،با تحلیل کاظم زادۀ ایرانشهر، ایرانشهر، س 3، ش 5، فروردین 1304).
- دیوان امیرالشعراء مُعزّی (به کوشش عباس اقبال آشتیانی، کتابفروشی اسلامیه، 1318).
20.دیوان ملک الشعراءبهار (ج1،به کوشش چهرزاد بهار،توس،1380).
21 . دیوان جامی (به کوشش محمد روشن، نگاه، چ 3، 1394).
- دیوان حکیم فرّخی سیستانی (به کوشش محمد دبیر سیاقی، شرکت نسبی اقبال، 1335)
- دیوان خاقانی شروانی (به کوشش عبدالرّسولی، کتابخانۀ خیام، 1357).
- دیوان شاه نعمتالله ولی کرمانی (به کوشش م. درویش، باران، بیتا [حدود دهۀ 1360]).
- دیوان ظهیر فاریابی (به کوشش تقی بینش، باستان: مشهد، 1337).
- ساغری در میان سنگستان (زندگی، اندیشه و شعر خاقانی، به کوشش جمشید علیزاده، مرکز، 1378).
- سیمای شاعران [استان] فارس در هزار سال (ج 1، حسن امداد، انتشارات ما، 1377).
- شرح حال رجال ایران (ج 3، مهدی بامداد، زوّار، چ 5، 1378).
29.شرح قصیدۀ بُرده (سرودۀ شرف الدین البوصیری،تالیف یکی از دانشمندان سدۀ9ه.ق، تصحیح علی محّدث، علمی و فرهنگی،1361 ).
- شورشگر بی آشتی (زندگی و شعر تندر کیا، ک.ع، ثالث، 1394).
- طاق کسرا: تسدیس قصیدۀ خاقانی (ادیب بیضایی، ایرانشهر، س 4، ش 12، اسفند 1305).
- عارف قزوینی، نغمهسرای ملّی ایران (مهدی نورمحمدی، عُبید زاکانی: قزوین، 1378).
33.کتاب دوستی (منتخب شعر + تحلیل شعر، محمود کیانوش، نشر نو + آسیم،1397).
- کلیات اشعار مولانا فیض کاشانی (به کوشش محمد پیمان، با مقدمۀ سیّد محمدعلی صفیر، کتابخانۀ سنایی، 1354).
- 35. کلیات شمس تبریزی (مولانا جلالالدین، با مقدمه و زیر نظر بدیعالزمان فروزانفر، امیرکبیر، چ 14، 1376).
- کلیات ابوالقاسم لاهوتی (به کوشش بهروز مشیری، توکا، 1357).
- کلیات مصوّر میرزادۀ عشقی (به کوشش علیاکبر مشیرسلیمی، امیرکبیر، چ 6، 1350).
- گزیدۀ اشعار خاقانی (به کوشش عباس ماهیار، قطره، چ 16، 1396).
- لغتنامه (ج 10، علیاکبر دهخدا، به کوشش و تداوم محمد معین و سیّدجعفر شهیدی، ویرایش جدید، دانشگاه تهران، چ 2، 1377).
- مزدیسنا و ادب فارسی (ج 2، محمد معین، به کوشش مَهدخت معین، دانشگاه تهران، 1363).
- نگاهی به دنیای خاقانی (3 ج، معصومۀ معدنکن، مرکز نشر دانشگاهی، 1375- 1378).
42.نهضت شعوبیه (جنبش ملی ایرانیان در برابر خلافت اُموی و عباسی،حسینعلی مُمتحن،علمی و فرهنگی،چ2، 1383).
- نمایشنامههای میرزادۀ عشقی (به کوشش علی میرانصاری، طهوری، 1386).
- وَفَیات معاصرین (محمد قزوینی، یادگار، س 3، ش 7-6، بهمن- اسفند 1325).
- یادگار عمر (گزیدۀ اشعار و مقالات، علیاصغر حریری، به کوشش منوچهر برومند، برومند: پاریس،1370).
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.