داستان
بازیگوشی
سمیه سمساریلر
من jtf179 هستم. رتبهٔ 123 جهان در سایت بکگامون پلی[1] البته پیش از آنکه اخراج شوم. به تاریخ 2/2/1402 بعد از شش ماه فعالیت مستمر نام کاربریام حذف شد. ناباورانه به صفحهٔ سایت که دیگر رو به من گشوده نبود، خیره مانده بودم و هرچند دلیل این واقعه، توهین یا همان اینسالت به حریف بود، هنوز کلی توهین در دلم مانده بود که نمیدانستم چه کارشان کنم.
درواقع من تنها پشت در نمانده بودم، سویهٔ دیگرم فرانک ثابتی شاگرد اول تمام دورانها، متخصص پوست، استاد تمام دانشگاه هم پشت در مانده بود و به شکل واضحی این در بسته را هضم نمیکرد.
در تمام این دو هزار و صد و چهل بازی که انجام داده بودم، تعداد باختم کم نبود. تقریباً نصف برد و نصف باخت داشتم البته بیستوسه بازی را به علت گرفتاری یا قطعی اینترنت نصفه رها کرده بودم که آنها هم باخت محسوب میشد.
پس ظرفیت باختن داشتم؛ اما روز اخراجم اولین روز سال نو بدترین زمان برای بازی بود. شایان پسر فرانک تصمیم گرفته بود تحویل سال را با پدرش در شیراز بگذراند و فرانک که تمام دوازده سال پیش را با او تحویل کرده بود، قلبش گرفته بود؛ اما چمدان شایان را با لبخند تحویل رانندهٔ همسر سابق داد و بعد با همان حالوروز ولو شد روی کاناپه به بازی.
اپراتور میز من بودم و حدّ نهایی برد را روی پنج بازی گذاشته بودم. از بدشانسی خوردم به تور dd222؛ قبلاً با او بازی کرده بودم و هیچ از او خوشم نمیآمد. میز مال من بود و میتوانستم قبولش نکنم. باید او را رد میکردم و منتظر حریف دیگری میماندم اما عجیب دوست دارم در مواردی که احتمال جان به در بردن ناچیز است، حتماً وارد عمل شوم. اگر تصمیم با فرانک بود امکان نداشت حریف را بپذیرد.
بازی چنین پیش رفت که پنج هیچ باختم و همین باخت پیاپی کافی نبود تازه dd222 هم پس از هر باخت یک انگشت رو به پایین حوالهام میکرد؛ یعنی «نابلد و افتضاح هستی و خاک بر سرت با این بازی کردنت».
سه انگشت اول را بیجواب گذاشتم انگشت چهارم را که گذاشت نوشتم «آدم نیستی». البته به انگلیسی چندان فحش آبداری محسوب نمیشود؛ اما از سایت اخطار گرفتم. پنجمین انگشت رو به پایین همان و هر چه فحش در زبان انگلیسی بلد بودم همان. سایت هم کم نگذاشت و مرا اخراج کرد.
یادم میآمد در میان فحشها او آدرس سایتی را نوشته بود؛ اما دیگر به آن صفحه از مکالماتمان دسترسی نداشتم. حسابی کله را به کار انداختم و آنقدر اینترنت را بالا و پایین کردم که پیدایش کردم.
«هارش بکگامون پلی»[2]. پس dd222 مرا خشن دیده بود و فکر میکرد چنین مکانی برای بازیام مناسبتر است. در ذهن من که او یک مرد کوتولهٔ آبلهروی ترسو بود، درست شبیه نگهبان کلینیک. درهرحال به توصیهاش عمل کردم و با همان نام قبلی عضو سایت جدید شدم.
چیدمان و طراحی سایت کاملاً مثل همان قبلی بود؛ اما رنگها تیرهتر بود. در ورودی سایت هم نوشته شده بود «اینجا توهین آزاد است و هر چه میخواهید سر هم بیاورید». گزارهٔ عجیبی بود. یک جوری نوشته بود اینجا، انگار آنجا هم مال خودش است و بیتربیتها را به اینجا میفرستد.
فرانک نهیب زد که «بیخیال برویم یک سایت دیگر» اما من ولکن معامله نبودم. اول پیش از اینکه بازی کنم تماشاچی یکی از بازیها شدم و دیدم سوای بازی، که مانند همهٔ بازیهای دیگر فرازوفرود خاص خودش را داشت، مکالماتی که ردوبدل میشد بسیار تند بود، خصوصی هم نبود یعنی حتی تماشاچیها میتوانستند در کنار صفحه ببینند که وقتی یکی از بازیکنان جفت شش میآورد، چگونه حریف او را گوربهگور میکند و به همین اکتفا نمیکند و جدوآبای تاس و تاسبینداز را پیش چشمش میآورد.
خندهدار بود، فرانک پس میکشید؛ اما من راغب بودم و چون اینجا مطب و دانشگاه نبود، فرانک چندان دست بالا را نداشت. نوروز بود و تنهایی و تختهنرد خشن.
سیزده روز عید فرانک تنها چندین بار دستشویی رفت، یکی دو بار به پدر و مادرش گفت حالش خوب است، چهار بار به شایان زنگ زد و دو بار موفق به صحبت کردن شد. سیزده بار سفارش غذا داد و در همین مواقع محدود هم بنده چندان روی خوشی نشان ندادم. خلاصه در کمترین زمان پس از ورود به سایت جدید هم رتبهام از 10119 به 82 رسید و هم حسابی در رزم کلامی قوی شدم.
اولین نشانههای این قدرت زمانی بروز کرد که همسر سابق فرانک تماس گرفت و گفت که با شایان سیزدهم و چهاردهم را میخواهند بروند ییلاق پس پسر به روز اول مدرسه نمیرسد. فرانک گفت: غلط کرده با تو. اینهمه وقت داشتید همین دو روز آخر باید برید ییلاق؟
(آهان این مکالمه با همسر به فعالیتهای فرانک در ایام نوروز اضافه میشود.)
سکوتی کشدار آنسوی خط برقرار شد و بعد صدای خشک بهروز از پشت خط بریدهبریده پرسید: فرانک … خودتی؟
و این سؤال از آن پس توسط بسیارانی پرسیده شد.
توسط نگهبان کلینیک، وقتی فرانک به او گفت: بمیری که همش جای پارک منو میدی به دیگرون.
توسط مدیر گروه دانشگاه: وقتی به او گفت گه خورده هر کی گزارش کلاس منو به شما داده.
و خانمی که در مطب برای چندمین بار گریان لکهٔ روی بینیاش را نشان میداد و فرانک به او تشر رفت که: خاک بر سر کسی که زندگیاش لنگ یه لکه است.
اما درواقع این فرانک نبود، من بودم jtf179. فرانک رزم را واگذار کرده بود و من تا دلم میخواست ویراژ میدادم.
روی سایت هارش بکگامون پلی، الارم گذاشته بودم تا به محض دیده شدن dd222 خبرم کند. فرانک اسید میوه را روی صورت آقایی پهن کرده بود که الارم به صدا درآمد. خودش بود dd222، گلاویز شدن با حریف همانا و جیغهای بنفش آقا همان.
منشی که وارد اتاق شد، فرانک را دید که بیاعتنا به بیمار که در حال شعله کشیدن بود، محو موبایلش شده است. خانم منشی، بیمار را که تقریباً از پوستش چیزی نمانده بود از آن وضعیت نجات داد. مرد سمت فرانک که میآمد صورتش رنگ خون بود، موبایل را از دستش قاپید و چنان پرت کرد که میان چشمان هاج و واج مراجعان روی کفپوش اتاق انتظار فرود آمد. تنها چیزی که من میتوانستم به آن فکر کنم این بود که بازی را ترک کردهام پس باز به dd222 باختهام.
مرد گفت که شکایت میکند، این تنها شکایتی نبود که فرانک در ماه اخیر داشت. کسان دیگری غیر از dd222 هم سر راهم سبز شده و اسباب تجویز داروی اشتباه شده بودند. تازه در هیئت فرانک به همه بد و بیراه میگفتم.
مطب فرانک با دریافت انواع توبیخهای کتبی سه ماه پلمب شد. شایان چنان از او فراری بود که به محض تعطیلی مدارس خودش را رساند شیراز.
از دست مطب و شایان راحت شده بودم؛ اما دانشگاه نور علی نور بود. کسلکننده، کُند و کشدار. دانشجوها خمیازه میکشیدند و فرانک یکبند حرف میزد و ولکن نبود؛ اما در فاصلهٔ بین کلاسها خودم را به دفتر اساتید میرساندم و بازی میکردم. یک روز کذایی مدیر دانشگاه در را باز کرد، آمد و برافروخته پشت میزش نشست. من بودم و یک استاد مرد دیگر، او خودش را جمع کرد و بهسرعت جیم شد رفت سر کلاسش.
مدیر گفت: خانم ثابتی چهکار میکنید؟
فرانک در دسترس نبود پس پیشدستی کردم و گفتم: بازی.
گفت: مرا مسخره کردهاید؟
نگاهش کردم. شبیه یک اسب آبی بزرگ بود. گفتم: نه.
گفت: بازی چی خانم؟
گفتم: بکگامون.
پوستش سیاه و سیاهتر میشد، چقدر هم به مراقبت پوستی احتیاج داشت.
گفتم: آقای مدیر شما از هیچ محصول کوفتی پوستی استفاده میکنید؟
گفت: خانم شما اخراجید.
فرانک دیگر کاملاً مرخص شده بود. اطرافیانش او را نمیشناختند. خودش هم خودش را نمیشناخت. در عوض بنده، jtf179 به رتبهٔ دوازده رسیده و حسابی نامی به هم زده بودم. هم در بازی و هم در شیوهٔ برخورد زبانزد شده بودم. با کمترین کلام چنان حریف را میچزاندم که یا بازی را واگذار میکرد و یا پشت سر هم سوتی میداد.
برای فرانک تحمل خانه بدون شایان سخت بود. پدر و مادرش از شهرستان تماس میگرفتند و او میگفت خوب است؛ اما به نظرم خوب نمیآمد. گاهی چنان خانه دلگیر میشد که میزد بیرون و به جای کاناپه روی نیمکت پارک پشت خانه مینشست. درهرحال در خانه یا پارک من به بازیام میرسیدم. هرچند از dd222 خبری نبود.
ماهها به این منوال میگذشت، فرانک فقط برای شارژ گوشی به خانه میرفت. کمتر جواب کسی را میداد. از مراقبتهای پوستی و رژیم غذایی هم خبری نبود. در جلسات دادگاه شکایتهایش شرکت نکرد و تمام پروندهها را باخت. حسابهایش مسدود و شایان پیش پدرش ماندگار شد.
روزی در پارک جوانی از دانشجویان قدیم فرانک که او را شناخته بود، موی دماغمان شد. من که در گیرودار یک بازی حیثیتی بودم، خودم را زدم به کری. از او سؤال بود و از من سکوت. دستآخر بلند شد و رفت اما ولکن ما نبود.
چند بار دیگر هم آمد و دستآخر هم عکسی از فرانک در فضای مجازی منتشر کرد و زیرش نوشت: پزشک و استاد معروف دانشگاه، دکتر فرانک ثابتی به دلایلی نامعلوم خیابانگرد شده است و به نظر میآید به کمک احتیاج دارد.
خلاصه دیگر همهٔ جهان میدانستند فرانک کجاست و من فکری بودم جای دیگری را برای نشستن به او پیشنهاد کنم که بعد از ماهها انتظار بالاخره الارم گوشی به صدا درآمد و بار دیگر dd222 رخ نمود، او رتبهٔ ششم در هارش بکگامون پلی شده بود و سلبریتی فضای مجازی.
در همین موقع نگهبان پارک با یک پرستار همراه با پدر و مادر فرانک شتابان به سمت ما میآمدند. نگاهم را با چنان خشمی به آنها دوختم که پرستار عقب کشید و نگهبان پیش آمد. ما را درحالیکه dd222 به ریشمان میخندید به آسایشگاه منتقل کردند. اینجا دیگر موبایل نداریم؛ اما تختهنرد داریم. گاهی که نوبتمان میشود تلاش میکنیم تمام مهارت jtf179 را با متانت فرانک با هم پای میز ببریم وگرنه به فاک عظما میرویم. رفتهایم که میگوییم.
[1]. Backgammon Play، تختهنرد
[2]. Harsh Backgammon Play، تختهنرد خشن
این داستان کوتاه در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.