تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

جوی هارجو

جوی هارجو

جُوی هارجُو

خنیاگر آواهای فراموشیدۀ بومیان آمریکا

سهیلا صارمی

 

 

 شنیدیم آن را،

غرّش در گوشه و کنارِ دنیا

همچنان‌که بیش می‌شد عطشِ جنگ

در میانِ آنان که می‌ربودند

تا امپراتور، رئیس جمهور، و یا پادشاه شوند،

تا از آنِ خود کنند تمام درختان را، سنگ‌ها را،

و هر آنچه را که جنبنده‌ست روی زمین،

در دلِ زمین، یا بر فرازِ آن.[1]

 

 

جوی هارجو ،[2] از بزرگ‌ترین شاعرانِ امروز آمریکا، در شهر تولسا در ایالت اُکلاهما به دنیا آمد (1951). وی که از اعضای قبیلۀ بومیِ ماسکوگی[3] (نهر) است، در سال 2019 ملکۀ شاعران یا ملک‌الشعرای آمریکا لقب گرفت[4]؛ عنوانی که تا آن زمان هیچ یک از بومیان آمریکا (معروف به سرخپوستان) نتوانسته بودند از آنِ خود کنند.

هرچند دوران کودکیِ وی در تنگدستی گذشت[5]، در سایه همت و کوششِ بی پایان پیروزی‌های بزرگی به دست آورد. وی تحصیلات دانشگاهی و آموزشِ نویسندگی را در نیومکزیکو و آیووا به انجام رسانده و سال‌ها در دانشگاه‌های نیو مکزیکو و ایلینوی رشتۀ «نویسندگیِ خلّاق»[6] را تدریس کرده است.

هارجو در حال حاضر استاد و رئیس دانشکدۀ نویسندگیِ خلّاق در دانشگاه تِنِسی در آمریکاست. او همچنین از پایه‌گذارانِ «بنیادِ هنرها و فرهنگ‌های بومی» [7] در این کشور به شمار می‌رود.[8]

این شاعر نامدار در آثارش به داستانسرایی، روایتِ تاریخ بومیانِ آمریکا، و همچنین روایت‌های زن‌باورانه (فمینیستی) و عدالت اجتماعی پرداخته، و غالباً افسانه‌ها، نمادها و ارزش‌های بومی را در آن‌ها گنجانده است.

شعرهای او به زبان انگلیسی سروده شده است، زبانی که دل خوشی از آن ندارد و آن را برای بیان احساسات خود ضعیف، نارسا، و «زبان تجارت» می‌خوانَد.[9]

شعر جُوی در جای‌های گونه‌گون – جنوب غربی و جنوب شرقی آمریکا، حتا آلاسکا و هاوایی- سیر می‌کند، و خاطراتِ گذشته را به یاد می‌آورد.[10] او در جایی به مسئولیتی که به عنوان شاعر بر دوش دارد، اشاره کرده است:

«عمیقاً احساس می‌کنم دربارۀ خاستگاهم مسئولم: به تمامی نیاکانم در گذشته و آینده بدهکارم؛ به زادبومم، تمامی جاهایی که در آن‌ها بوده‌ام و بخشی از من‌اند؛ به تمامی صداهایی که می‌شنوم، تمامیِ بانوان، تمام قبیله‌ام، همه مردمان، تمامی جهان، و فراتر از آن، به تمامیِ آغازها و پایان‌ها. نوشتن، با حسی غریب، مرا آزادی می‌بخشد تا به خود ایمان بیاورم تا بتوانم سخن بگویم و صدایی داشته باشم؛ و این سرنوشتِ من، و زندگی من است.» [11]

جُوی در مصاحبه‌ای با لارا کُلتِلی[12] (کتاب واژه‌های بالدار: نویسندگانِ بومی آمریکا سخن می‌گویند)[13] دربارۀ روندِ آفرینشگری در شعرهایش چنین می‌گوید:

«من با بذر احساس می‌آغازم، مثلِ یادآوریِ یک مکان، و سپس به پیش می‌روم… دیگر به پایانِ شعر نمی‌اندیشم، شاید بیشتر پایانِ یک سفر باشد: سفری نسبتاً دراز که چه‌بسا سال‌ها پیش آغازیده باشد با خاطراتِ تیرۀ آفتاب روی گونۀ کسی. بویی خاص، دردی که سال‌ها بعد در شعری به اوج می‌رسد، از یک نقطه شروع می‌شود: دریایی در قلب من، آنجا که زبان باید بیاغازد.»[14]

هارجُو در کنار هنر شاعری و نویسندگی، استادی برجسته، نوازندۀ ساکسفون، و خواننده‌ای خوش‌صدا و ماهر است. او سال‌های سال با یک گروهِ موسیقی شعرهایش را به صورت ترانه خوانده است. به‌تازگی نیز با گروهِ اِرُو-داینامیکز[15] به همکاری پرداخته و در مکان‌های گونه‌گون کنسرت‌هایی اجرا کرده است.[16]

این شاعرِ موسیقی‌دان در سال 2009 چهار آلبوم، از جمله رویاهای سرخ: راهی فراتر از اشک[17]، با اجرای موسیقی اصیل منتشر کرد و به عنوان برترین بانوی هنرمندِ سال، برندۀ جایزۀ موسیقیِ بومیانِ آمریکا شد.[18] وی از همان سال پیوسته نمایشنامۀ بال‌های آسمانِ شب، بال‌های سپیده دم[19] را به اجرا درآورده است، و این روزها درکارِ آماده‌سازی نمایشنامه‌ای موسیقایی[20] است به نام آنجا بودیم وقتی که جاز ابداع شد.[21]

دفترهای شعر هارجُو گویای آن است که وی در آثارش درپیِ آزادی و خودیابی است.[22]

شعر وی لبریز از خاطرات تاریخی و اسطوره‌ای بومیان آمریکاست. مردمانی فراموش شده که هنوز صدای سُم اسبانشان در میان درّه‌ها، در حاشیۀ رودخانه‌ها و کوهپایه‌های اُکلاهُما، تِنِسی، آیووا، و بسیاری جای‌های دیگر به گوش می‌رسد، و هنوز تعدادی از شهرها و مناطق امروزیِ آمریکا نام‌های به جا مانده از آن‌ها را حفظ کرده‌اند.

مردمانی ساده‌زی که جان و تنشان با ارواح گیاهی و حیوانی پیوند خورده بود و عناصر هستی را سخت حرمت می‌نهادند. آوازهای عاشقانه و نیز فریادهای دادخواهانۀ این مردم در شعرهای هارجُو بازتابیده است:

 

به درونِ شهر می‌خزند سربازان

رودخانه، شهر، روستا، اتاق‌خواب، آشپزخانه ما.

می‌خورند هرآنچه را هست، یا می‌سوزانند

آنچه را که بُردن نتوانند، می‌کشند

تجاوز می‌کنند،

و آنچه را که کُشتن نتوانند، می‌برند.[23]

 

هرچند گروهی از منتقدان شعرهای هارجو را سیاسی و زن‌باورانه می‌دانند، در این نکته نیز همصدایند که این شعرها اسطوره‌ای و برآمده از ناخودآگاهِ اوست.[24] در بسیاری از این سروده‌ها، زخمِ درون سرباز می‌کند و زبانِ شاعر تند می‌شود، اما هنرِ وی در این است که در عینِ تندی و صراحت، عنان کلام را در دست دارد و نمی‌گذارد که لفاظی‌های بیهوده و سهل‌انگارانه جوهر شعرِ او را کمرنگ کند.

و این هنری است دشوار و بس باریک. تعدادِ شعرهای بی‌وزن و قافیه و نثرگونه در دفترهایش کم نیست، اما، همچنان‌که می‌کوشد تا از زبانی ساده و بی پیرایه بهره گیرد، آن‌همه را در چارچوبی شاعرانه جای می‌دهد، آن‌گونه که خواننده و شنوندۀ این سروده‌ها نیک درمی‌یابد که با شاعری چیره‌دست و آفریننده‌ای بی‌همال روبه‌روست که می‌داند که چگونه تارهای وجودِ مخاطبانش را با موسیقیِ پنهانِ کلام بلرزاند.

هارجُو در آثارش کمتر از واژه‌ها و تعبیرهای دیریاب و صنعتگری‌های دشوار بهره گرفته است، اما تصویرهایی که از گذشتۀ تاریخیِ نسل‌های پیش از خود نشان می‌دهد، گاه خواننده را وامی دارد تا برای دریافتِ معنای آن درنگِ بیشتری کند.

از ویژگی‌های شعر او شخصیت بخشی به عناصر طبیعی است. به همین سبب، برای اشاره به باد، رود، یا ماه و خورشید ضمیر”او” به کار می‌برد. در شعر ” تنها انسان نیست که شاعرست” به شعری که در سراسرِ طبیعت جاری است و نغمه سراییِ یک یکِ عناصرِ هستی اشاره می‌کند تا پیوستگیِ سرنوشت انسان با طبیعت را گوشزد کند:

 

شعر می‌سراید درختِ جوانِ موز

دیده‌ام که چسان ترجمانی می‌کند باد را

سرشتِ هستی‌ست

 نیازِ نغمه‌سرایی.[25]

 

شعرهای جُوی در پاره‌ای از مجلّه‌های نقد ادبی نوعی خودزندگینامه به شمار آمده است، اما به نظر می‌رسد که وی در همان حال که از خاطراتِ دور و دراز و غالباً رنج‌بارِ گذشته سخن می‌گوید، بیش از آن‌که به خویشتن بیندیشد، در اندیشۀ هستی‌بخشیِ دوباره به تاریخ گذشتگان خود و بازگوییِ قصۀ غصۀ آن‌هاست.

درحقیقت، «من»ِ او منِ جمعی و قومی است که از تاریکنای درونِ او زبانه می‌کشد. اندیشه‌های فلسفیِ او نیز ریشه در اسطوره‌های کهنِ بومی دارد. جُوی نه‌تنها بارِ غمِ زادبومِ خود را به دوش می‌کشد، که بارِ هستیِ دردآلودِ آنان را که، به رغمِ تلاش و کار طاقت‌فرسا، جماعتی طمّاع نان را از سفره‌هایشان می‌ربایند تا بر ثروتِ بادآوردۀ خود بیفزایند.

مخاطبِ شعر وی نه تنها نسلِ نوِ بومیان و میراث‌دارانِ فرهنگ بومیِ سرزمینِ اجدادیِ او، که همه آدمیان‌اند:

 

به یاد دار آسمانی را که هستی یافته‌ای زیرِ گنبدش
بیاموز داستانِ هر ستاره را
به یاد دار ماه را و بدان که کیست
به یاد دار زایشِ آفتاب را در سپیده‌دم، نیرومندترین لحظه زمان.

غروب را به خاطر بسپار و بخششِ او را به شب.
به خاطر بسپار لحظه زایش و جهدِ مادر را برای هستی‌بخشی به تو،

تو، که دلیلِ زیستنِ اویی، مادرش، و مادرِ مادرش نیز.
به یاد آر پدر را که او نیز تو را هستی‌ست.
به خاطر بسپار زمین را که پوستۀ آنی.

زمینِ سرخ، زمینِ سیاه، زمینِ زرد، زمینِ سپید، زمینِ قهوه‌ای؛

 زمینیم ما همه.

به یاد دار گیاهان را، درختان را، جانوران را

که قبیله خود، خانوادۀ خود، و تاریخِ خود را دارند.

 سخن بگو با آن‌ها، آن‌ها را بشنو،

 شعرهای زنده‌اند آنان.

به خاطر دار باد را، آوایش را به خاطر دار،

 اوست که می‌شناسد خاستگاهِ گیتی را.

به یاد دار، تو تمامیِ آدمیانی، و تمامیِ آدمیان، تو!

به خاطر بسپار که تو همه گیهانی، و گیهان، همه تو!

به خاطر بسپار…

 هرآنچه جنبنده‌ست، هرآنچه بالنده‌ست، تویی همه.
به یاد دار، از آن «همه»ست که گفتار می‌روید.

به یاد دار، زبانِ رقص، زبانِ زندگی‌ست.
به یاد دار![26]

دغدغۀ دیگر این شاعر رفتارِ ویرانگری است که انسانِ مُدرنِ سلطه‌گر و سوداگر با طبیعت انجام می‌دهد، انسانی که مادر-زمین و ساکنانِ آن را برای رویاهای جاه‌طلبانۀ ویرانگر و سوداگرانه‌اش نابود می‌کند. درشعر معروف «خرگوش ناقلا» انسان را موجودی می‌بیند که دیگر هیچ چیز نمی‌تواند جلودارش شود، و همچنان برای ویرانگری به پیش می‌تازد و گوش شنوایی ندارد:

 

 

در جهانی بس پیش ازین، همه را سهمی بود از زمین

تا آنکه یکی پا فراتر نهاد از گلیم

شنیدیم که خرگوش بود او

که می‌فریفت همگان را با گِلِ رُس وَ باد.

بیزاری بود همه را از فریبِ او،

به بازی نمی‌گرفتش کس

لاجرم تنها ماند درین جهان.

پس برآن شد تا بیافریند شریکی برای روز تنهایی‌اش

و چون در دهانِ گِلی خام دمید،

بر پا خاست آدمکی گلین.

دزدیدنِ مرغانش آموخت خرگوش

و آدمکِ گِلین فرمان بُرد؛

آنگاهش دزدیِ ذرت آموخت

و آدمکِ گلین فرمان بُرد؛

آنگاهش دزدیِ همسران درآموخت

و آدمکِ گلین فرمان بُرد.

مِهین دید و توانا خود را خرگوش

مِهین دید و توانا خود را آدمکِ گلین.

بازایستادنی نبود آدمک گلین را:

چو مرغی به کف آورد، همه مرغان را خواهان شد

و چون دانه‌ای ذرّت به کف آورد، خواهان شد همه ذرت‌ها را

چون همسری به کف آورد، خواهانِ همسرانِ دیگران شد، سیری‌ناپذیر.

آنگاه که مزۀ طلا را چشید، خواهان شد همۀ طلاها را

نوبت به سرزمین رسید و آنچه در آن بود،

 پس از آنش آزمندی بود و بیش‌خواهی.

نوبت به سرزمین‌های دیگر رسید، آنگاه تجارت.

زمین را آلود طمعِ خواستن.

آنگاه گم کردیم راهِ زندگی و دلیلِ زیستن را،

از یاد بردیم آواهامان وُ قصه‌هامان را

نمی‌دیدیم وُ نمی‌شنیدیم دیگر پدرانمان را

خاموش بودیم بر سرِ میزِ غذا.

رو به نابودی نهادند جنگل‌ها

خرگوش را جایی نبود دیگر برای بازی.

آتشِ خرگوش در خانمانِ خویشتنش افتاد.

پس به یاری فراخواند آدمکِ گلی را

آدمک را گوشِ شنوا نبود اما.

به یادآورد ناگاه

که بی گوش آفریده‌ست او را.[27]

 

هارجُو از دنیایی سخن می‌گوید که در آن از خشم‌های هسته‌ای هیولاها زاده می‌شوند[28]، و پیوسته می‌کوشد تا زنگ خطر را به صدا درآورد تا شاید گوشِ شنوایی بیابد:

 

راست است آنچه می‌گویمت،

 هشداری است رویِ نقشه،

 فراموشکاری‌مان در کمینِ ماست،

 زمین را درمی نوردد

 با ردِ پایی از پوشک‌های کاغذی، سوزن‌ها، و خون‌های تباهیده.

هرگز کامل نبوده‌ایم،

با این همه، کامل است سفرمان باهم

بر روی زمینی که روزی ستاره‌ای بود،

اما همان خطاهای ما را مرتکب شد.[29]

 

جُوی شاعری جسور و ساختارشکن است. او از کاربُرد اصطلاحات سیاسی، اقتصادی، نظامی، و تجاریِ ناآشنا که ظاهراً از دایرۀ شعر بیرون‌اند، واهمه‌ای ندارد؛ زیرا شعر را از زندگی- زشت یا زیبا- جدا نمی‌داند.

درپاره‌ای از شعرهایش واژه‌ها و تکیه‌کلام‌های بومیان را به کار می‌برد، و در میانِ خوانشِ شعرها سرودها و آهنگ‌های آنان را می‌خواند و می‌نوازد، پای می‌کوبد و می‌کوشد تا صدای ضربانِ قلبِ آنان را به گوش شنوندگان برساند. شاید بهترین توصیف دربارۀ این بانوی شعر امروز آمریکا و جهان سخن بنژامین وُی[30] باشد:

«شمار اندکی از شاعران، زنده یا مرده، به اندازۀ جُوی هارجُو در جست‌وجوی زبان و راه تازه، مرزهای گونه‌گونِ ادبی را درنوردیده‌اند.»[31]

جُوی در 1975 نخستین دفتر شعر خود را به نام آخرین آوا[32] به چاپ رساند و پس از آن دفترهای دیگر، یک کتاب خاطرات، چند نمایشنامه، و چند کتاب برای کودکان منتشر کرد، و بارها جایزه‌های بزرگ ادبی را از آنِ خود نمود.

 

آثار جُوی هارجُو

شعر:

طلوع آفتاب آمریکایی[33] (2019)؛ حل اختلاف برای موجودات مقدس[34] (2015)؛ چگونه آدم شدیم[35] (2002)؛ زنی که از آسمان افتاد[36] (1994)؛ در عشق دیوانه و جنگ[37] (1990)؛ اسرارِ مرکزِ جهان[38] (1989)؛ اسب‌هایی داشت او[39] (1983 و 2008)؛ کدامین ماهم بدینجا کشاند؟[40] (1979).

نثر:

بالهای آسمانِ شب، بال‌های سپیده دم[41] (2019)؛ دلیرِ دیوانه[42] (2012)؛ گفتگوی درون، زبانِ درون: نشستی با جُوی هارجُو[43] (2011)؛ برای دختر شدن[44] (2009)؛ مارپیچِ خاطرات: گفتگوها[45] (1995).

 

[1]. Joy Harjo, “When the World as We Knew It Ended”, How We Became Human: New and Selected Poems: 1975-2001 (W. W. Norton and Company Inc., 2002).

[2]. Joy Harjo

[3]. Muscogee

[4]. Maya Phillips, “Joy Harjo, the poet of American memory”, The New Yorker, August 29, 2019.

https://www.newyorker.com/books/page-turner/joy-harjo-the-poet-laureate-of-american-memory

[5]. Benjamin Voigt, “ Joy Harjo: Sampling the Work of This Luminary Poet and Song Writer“, May 9th 2017: https://www.poetryfoundation.org/articles/141911/joy-harjo-101

[6]. Creative writing

[7]. Native Arts and Cultures Foundation

[8]. Poetry Foundation: https://www.poetryfoundation.org/poets/joy-harjo

[9]. Maya Phillips, “Joy Harjo, the poet of American memory”, The New Yorker, August 29, 2019.

https://www.newyorker.com/books/page-turner/joy-harjo-the-poet-laureate-of-american-memory

[10]. Ibid.

[11]. Maya Phillips, “Joy Harjo, the poet of American memory”, The New Yorker, August 29, 2019.

https://www.newyorker.com/books/page-turner/joy-harjo-the-poet-laureate-of-american-memory

[12]. Laura Coltelli

[13]. Winged Words: American Indian Writers Speak

[14]. Poetry Foundation: https://www.poetryfoundation.org/poets/joy-harjo

[15]. Arrow Dynamics

[16]. Poetry Foundation: https://www.poetryfoundation.org/poets/joy-harjo

نمونه‌هایی از ترانه‌های هارجو را می‌توان در زنجیره‌های زیر یافت:

https://youtube/gH0hp-n9gG8

https://youtube/WI9Irzfb73w

[17]. Red Dreams: A Trail Beyond Tears https://youtu.be/lMuXAvxAZck

[18]. Poetry Foundation: https://www.poetryfoundation.org/poets/joy-harjo

[19]. Wings of Night Sky, Wings of Morning Light

[20]. Musical play

[21]. We Were There When Jazz Was Invented.

[22]. Poetry Foundation: https://www.poetryfoundation.org/poets/joy-harjo

[23]. “ How to Write a Poem in a Time of War?”, Poetry Foundation:

https://www.poetryfoundation.org/poetrymagazine/poems/143934/how-to-write-a-poem-in-a-time-of-war

[24]. Poetry Foundation: https://www.poetryfoundation.org/poets/joy-harjo

[25]. Joy Harjo, “ Humans Aren’t the Only Makers of Poetry”, A Map To the Next World (Poetry and tales),W. W. Norton and Compony, New York/ London. 2001.

[26]. Poets. Org: https://poets.org/poem/remember-0

[27]. Joy Harjo, “Rabbit Is Up to Tricks”, Conflict Resolution for Holy Beings, W. W. Norton & Compony, New York/ London, 2015.

[28]. Poetry Foundation: https://www.poetryfoundation.org/poems/49621/a-map-to-the-next-world

[29]. Joy Harjo, A Map To the Next World (Poetry and tales),W. W. Norton and Compony, New York/ London. 2001, P. 19.

[30]. Benjamin Voigt

[31]. Benjamin Voigt, “ Joy Harjo: Sampling the Work of This Luminary Poet and Song Writer“, May 9th 2017: https://www.poetryfoundation.org/articles/141911/joy-harjo-101

[32]. The Last Song

[33]. An American Sunrise

[34]. Conflict Resolution for Holy Beings

[35]. How We Became Human: New and Selected Poems

[36]. The Woman Who Fell from the Sky 

[37]. In Mad Love and War 

[38]. Secrets from the Center of the World

[39]. She Had Some Horses (Thunder’s Mouth Press, 1983; W. W. Norton, 2008)

[40]. What Moon Drove Me to This? 

[41]. Wings of Night Sky, Wings of Morning Light

[42]. The Spiral of Memory: Interviews

[43]. Soul Talk, Soul Language: Conversations with Joy Harjo 

[44]. For a Girl Becoming 

[45]. The Spiral of Memory: Interviews

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

 

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه