داستان
فقط یک مشتری
حَسیب کیالی
ترجمهٔ رامک رامیار
حَسیب کیالی (1921-1993) در شهر ادلبِ سوریه به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات مقدماتی در دمشق، برای ادامهٔ تحصیل، در رشتهٔ حقوق (1952-1954)، به فرانسه رفت. بعد از برگشتن به سوریه، به روزنامهنگاری و کار در رادیو و نویسندگی روی آورد. او را از پیشگامان طنزنویسی در ادبیات داستانی عربی میشناسند. علاوه بر داستان کوتاه، رمان و نمایشنامه هم نوشته و در سرودن شعر هم طبعآزمایی کرده است.
او را راوی زندگی مردم کوچه و خیابان میدانند؛ در داستانهایش از مردم نوشته و با بهرهگیری از زبان آنها به زبانی تازه در داستاننویسی رسیده است. کیالی، همچون بسیاری از روشنفکران هموطنش، در اعتراض به سیاستهای حاکمان، سوریه را ترک کرد. آخرین سالهای عمر خود را در دُبی (امارات متحدهٔ عربی) گذراند و در همان شهر درگذشت و به خاک سپرده شد. داستان «فقط یک مشتری» از کتاب مع النّاس] با مردم[(1952)، اولین مجموعه داستان حسیب کیالی، انتخاب شده است.
از داستانهای کوتاه کیالی، پیشتر داستان «پدرم، مادرم، خانوادهام»، در مجموعهای با انتخاب و ترجمهٔ عبدالمحمد آیتی (رِنْدا: بیست داستان از بیست نویسندهٔ معاصر سوریه، تهران: سروش، 1376)، به فارسی منتشر شده است.
حیوان با بار سنگینش سربالایی سایهدار را میپیمود. خورشید از میان شاخهها بر تنهٔ درختان کهن سرک میکشید. مارمولکی، به رنگ پوستهٔ درخت، با دم سربالایش، گاهگاه دزدانه رد میشد. دلهره و انتظار را میشد در چهرهاش دید. صدای بلند پرندگان و حیوانات از میان جنگل به گوش میرسید. هوا بوی تابستان میداد.
پشت سر حیوان، جوان موقرمزی با صورت تراشیده راه میرفت. کتوشلوار رسمی بر تن داشت و جیبهای جلیقهاش را زنجیری طلایی به هم وصل میکرد. ظاهرش، برای مردم منزوی کوههای دوردست شمالی، غریب بود. جوان با خودش میگفت: «مردم روستا عبدالغفورِ آمنه را یادشان هست؟ آن پسرک یتیم که سیزده سال بیشتر است که روستای عزیزش را گذاشته و رفته پی رزق و روزی؟»
احساس کرد، با به یاد آوردن روستا، قلبش تندتر میزند. با خودش گفت: «هنوز مثل همان وقتها لابهلای جنگل پنهان است؟ باغ ابوسعید چاهش پرآب است؟ زیارتگاه اربعین… هنوز روی صخرههای نمناکش خزه درمیآید؟ شمعها در شب روشنش میکنند؟ مردم روستا چه میگویند وقتی ببینند پسرکشان آرایشگر شده، آرایشگری معروف؛ کِیف میکنند که کتوشلوار پوشیده؟ مادرش چه میگوید؟ اولین استادش، ابوابراهیم، چه میگوید؟»
یاد ابوابراهیم که افتاد، لبهایش از لبخند شادی شکفت. بازار روستا را به یاد آورد که دو دکان بیشتر نداشت: یکی دکان محمد رنگرز بود که در آن بیش از رنگرزی، که پیشهٔ اجدادیاش بود و لقبش از آنجا میآمد، توتون میفروخت؛ و دکان دیگر از آنِ معلمش ابوابراهیم، مردی راستقامت و خوشسیما، با برق محبتی پدرانه در چشمان درشت سیاهش.
دکانش در زندگی مردم روستا نقش مهمی داشت. پاتوق پیرمردها بود. تا خورشید در روزهای پرسروصدا پشت کوه پنهان میشد، به سکوی سنگی جلوِ دکانش میشتافتند. چمباتمه میزدند. بیرمق سیگار میکشیدند و بیحوصله حرف میزدند…
وارد دکان که میشدی پردهٔ سیاهرنگی توجهت را جلب میکرد که با طناب درازی از این دیوار به آن دیوار آویزان بود و دکان را دو قسمت میکرد: یک طرفش، داروهای گیاهی و سبزی و پارچه میفروخت، و در طرف دیگر صندلی بزرگی بود با پیشبندی بر یکی از دستههایش. روبه روی صندلی، آینهٔ بزرگ کدری قرار داشت و زیر آینه طاقچهای چوبی که ابزار سلمانی بر آن پخشوپلا بود:
تیغ و قیچی، شانهای که چند دندانهاش شکسته بود، ماشین بزرگی برای تراشیدن مو که بیشتر شبیه ماشین پشمچینی بود… وسط همهشان هم چراغنفتیای که شیشهاش دوده گرفته و مثل آینهٔ دکان کدر شده بود… در گوشههای آینهٔ بزرگ، عنکبوت برای تزئین آینه چیزهایی میبافت که از دور دانتل لطیفِ رنگورورفتهای به نظر میرسید که با گذر زمان چرک و پوسیده شده.
ابوابراهیم موهای همهٔ مردم روستا را یک شکل و یک مدل اصلاح میکرد. پیشبند را بر سینهٔ مشتری میانداخت و آن را با بندهای کنفی به گردن او میبست. بعد با ماشین بزرگش به یک اندازه به جان پیشانی و گونهها و پس گردن مشتری میافتاد تا آنجا که کلهٔ مشتری شبیه جوجهتیغیای میشد که ترسیده.
بعد از همهٔ اینها، نوبت به کار «مهندسی» میرسید که کار ناچیزی بود با شانه و قیچی روی شقیقهها تا خط ریش را صاف مثل خط کش دربیاورد… ولی هیچ وقت یک نفر از مردم روستا هم دقت نکرد که این مهندسیاش خط ریش را مثل خط کش درمیآورد یا مثل دندانههای اره، غیر از معلم مدرسه که یک روز به شوخی به ابوابراهیم گفت: «باید آرایشگری را بیشتر از سخنوری یاد بگیری ابوابراهیم».
ابوابراهیم تعجب کرد و گفت: «عجب! والله آرایشگری من نظیر ندارد. کار امروز و دیروز نیست. در این روستا بیست سال است که مردم را اصلاح میکنم. همهشان هم کاملاً راضیاند.»
اما زمان دستمزد گرفتن؛ ابوابراهیم ننگ داشت به پولی که به او میدادند نگاه کند. دستش را با شرم به پایین دراز میکرد و وقتی دستش به سکهها میخورد، خجولانه و شاکر، شتابان پنهانشان میکرد.
هر کسی در روستا گرفتاریای داشت پیش ابوابراهیم میآمد. اول هر سال تحصیلی، تعداد زیادی موجود کوچک به دکانش روانه میشدند؛ جلوِ در را میگرفتند و با صداهای تیز و گوشخراششان میگفتند که چه میخواهند. ابوابراهیم دقیق و جدی گوش میداد و در دفتر کوچکی سفارشهایشان را مینوشت.
بعدش درِ دکان را میبست و به شهر میرفت. وقتی برمیگشت و بچهها خبردار میشدند، به سویش میدویدند؛ جلوِ نردهٔ چوبی جمع میشدند؛ چشمان شاد نگرانشان را به دستانش میدوختند و او از پشت نرده بر آنها میخواند:
« احمد محمد جمعه!»
پسرکی از گوشهای جواب میداد:
«بله!»
ابوابراهیم، که چشمانش به دفترش بود و دستش به بقچههای خریدش، میگفت:
«تختهسیاه، خودنویس،[1] و کتاب املا… عبدالحلیم سیفو!»
پسرک دیگری داد میزد:
«بله!»
ابوابراهیم میگفت:
«کتاب قرائت دوم، دفتر یادداشت، یک بسته گچ… پولش بچهها! پولش را بدهید!»
البته بچهها پول در جیب هاشان نبود. آن وقت کار تازهٔ ابوابراهیم ثبت بدهی پدران و مادرانشان بود، که تا زمان برداشت محصول وصول نمیشد.
عبدالغفور اینها را به یاد میآورد و در دل میخندید و با خودش میگفت: «یعنی همه چیز همانطور مانده؟»… ذهنش میرفت به دمشق، جایی که کار میکرد.
آرایشگاهها را تصور میکرد، با تعرفهای در صدر دکان که در آن جزئیات قیمت اصلاح و کوتاه کردن و شستوشوی سر را، با خط درشت و خوانا، نوشته بودند؛ حتی شانه کردن مو هم قیمت خودش را داشت. عبدالغفور با خودش فکر کرد: «باید همهٔ اینها را به مردم روستا یاد بدهم. این وسایل را که مفت، از سر قبر پدرم، نیاوردهام… برایشان وسایلی آماده کردهام که در سرتاسر دمشق لنگه ندارد!»
حیوان با بار سنگینش به چاه روستا، که دخترها کوزه به سر اطرافش بودند، رسید. عبدالغفور نایستاد و راهش را به سمت بازار، که بر سر راه خانه بود، کج کرد. بر در دکانِ ابوابراهیم اندکی درنگ کرد و فریاد زد:
« عمو ابوابراهیم!»
سر ابوابراهیم از پشت پردهٔ سیاه، که هنوز همان قبلی بود، بیرون آمد و به جوان موقرمز خیره شد. انگار نشناخته باشدش، گفت:
«خوش آمدید! امرتان؟»
زیاد فرق نکرده بود.
جوان گفت:
«عبدالغفورِ آمنهام.»
ابوابراهیم، همانطور که حرف میزد، پرده را کنار زد و از دکان پرید بیرون:
«عبدالغفور! خوش آمدی! این همه سال کجا بودی؟! خدایا! خدایا! چه جوان برازندهای شده. وقتی میرفتی قدّ بچهگربه بودی.»
همدیگر را در آغوش گرفتند. عبدالغفور گفت:
«خواستم قبل از مادرم ببینمت، عمو ابوابراهیم. تو خیلی به گردن من حق داری.»
ابوابراهیم گفت:
«مادرت هر وقت که نامهای از تو میرسد میآید اینجا. از تو و موفقیتهات که میگفت، خوشحال میشدم. چه خبر از آن طرفها؟»
جوان گفت:
«والله سرزمین بزرگی است. تصور کن یک محلهاش ده برابر روستای ماست.»
ابوابراهیم سوتی زد و متحیر گفت:
«یک محلهاش؟»
جوان با تأکید گفت:
« خدا شاهد است که یک محلهاش!»
*
در روزهای بعد، عبدالغفور دکانی در بازار روستا اجاره کرد و دست به کار سروسامان دادن و تزئینش شد. ویترینی شیشهای نصب کرد و در آن قوطیهای کرم و پودر و تیغهای اصلاح و لولههای خمیردندان چید. چوبهای ویترین را با رنگ شاد براقی جلا داد.
داخل دکان چراغ نیکل براقی آویزان کرد و عکس چند هنرپیشهٔ زن، با ژستهای دلبرانه، را هم به دیوار زد. در صدرِ دکان، آینهای بلژیکی نصب کرد، که به نظر میآمد جزئی از دیوار است، و زیر آینه طاقچهٔ شیشهای شفافی گذاشت که روی آن تلمبهٔ کوچکی برای عطر، شیشههای ادکلن و قوطی پنبهٔ استریل بود. از سقف، پنکهٔ دستی سفیدی آویزان بود با دنبالهٔ پارچهای چیندار.
پنکه را طنابی متصل به دستهٔ صندلی حرکت میداد. وقتی طناب را میکشیدی، پنکه تکان میخورد و باد معطری میوزید که چشمها را بیحال میکرد و مشتریها خودشان را به این سستیِ شیرین و گوارا میسپردند. صندلی اصلاح، با آن دمودستگاه، انگار پهلوانی بود که میتوانست تنهاش را به این طرف و آن طرف بچرخاند و گردنش را کوتاه و بلند کند. زیرش هم کفشکهایی داشت تا پاهای مشتریها بالا بیاید که راحت بنشینند.
عبدالغفور با شور و اشتیاق دکانش را آماده کرد. از ذهنش فکرهای خندهداری میگذشت: «فردا هوش از سر مردم روستا میپرد. همهشان به آینه و وسایل و طرز اصلاح کردن ابوابراهیم میخندند.»
عبدالغفور از دیدن مردمی که مقابل دکانش روز و شب حلقه میزدند و با دیدن چیزهای جدید تفریح میکردند خوشحال میشد، ولی خودش را سرگرم کار نشان میداد و وانمود میکرد حواسش به آنها نیست. عصرها، بعد از تعطیل شدن مدرسه، بچهها جلوِ ویترین شیشهای جمع میشدند؛ نوک بینیهاشان را چنان به شیشه میچسباندند که جایش میماند و شیشه را لک میکرد.
عبدالغفور دکانش را درنهایت آراستگی آماده کرد. حتی فراموش نکرد، مثل سلمانیهای بیروت، تعرفهای با مُهر اتحادیهٔ آرایشگران به دیوار بزند… روزها میگذشت و مردم همچنان از جلوِ دکان رد میشدند؛ مدتی طولانی مقابلش میایستادند و نگاههای شگفتزدهشان را به آن میدوختند. بعد، با همان قیافههای حیرتزده از نظر غایب میشدند.
عبدالغفور به دکان ابوابراهیم نگاه میانداخت. میدید مردم میآیند و میروند و از صبح تا شب داد و قال میکنند. اندوهگین میشد. اندوهْ قلبش را جریحهدار میکرد، اما پاک ناامید نشده بود. درعینحال، دلش میسوخت که سیزده سال است روستا هیچ عوض نشده…
هنوز کورسوی امیدی در دلش بود. با خودش میگفت: «این طور نمیماند. فقط یک مشتری بیاید، درست میشود. همان یک مشتری بقیهٔ روستا را دنبال خودش میکشاند اینجا.»
یک روز، پیرمرد سپیدموی لاغراندامی درِ دکان را باز کرد. کمی خم شد؛ در دستش قلیانی از چوب زیتون بود. با شک و تردید در را باز کرد. مدتی در درگاه این پا و آن پا کرد. عاقبت، توکلکنان، وارد شد و گفت:
«پسرجان، خدا خیرت بدهد!»
قلب عبدالغفور میتپید. لبهایش با قهقههٔ بلندی باز شد. همچنان که خوشامد میگفت، از روی صندلی به طرف در پرید.
پیرمرد متحیر به نظر میرسید. عبدالغفور برایش صندلی آورد و کمکش کرد بنشیند… بهتر دید کمی تعارف و ادای احترام کند و پیرمرد را نرسیده بر صندلی اصلاح ننشانَد. سراغ طاقچهٔ پشت سرش رفت. قوطی براقی را برداشت و از آن آبنباتی پیچیده در کاغذ نقرهای درآورد و پیش پیرمرد گذاشت… چهرهٔ پیرمرد گشاده شد.
از جیبش کیسهٔ بزرگی درآورد و بنا کرد قلیانش را با تکههای درشت توتون پر کردن. ابری خاکستری در فضا موج میزد. پیرمرد گفت:
« سلامت باشی. ابوابراهیم میگفت از دمشق آمدهای.»
عبدالغفور گفت:
«بله. انشاءالله بتوانم خدمتگزار مردم روستا باشم.»
پیرمرد کشدار حرف میزد:
«خِیر باشد…»
مدتی به سکوت گذشت. عبدالغفور با خودش میگفت: «حتماً اصلاح میکند. موهایش واقعاً بلند است.»
پیرمرد گفت:
«پسرم، تو مثل بچهٔ خودم برایم عزیزی… مرا یادت نمیآید، جاسم العلوانم، عمویت. سالها نانونمکِ هم را خوردهایم…»
بعد از مدتی سکوت ادامه داد:
«پدر مرحومت مثل برادرم بود… روز عقدش من دستش را گرفته بودم، روزی که با مادرت ازدواج کرد. خدایا خدایا… چه روزگاری است. خدا رحمتش کند! میخواست از اریحا زن بگیرد؛ دورش را گرفتیم و برایش از روستای خودمان زن گرفتیم… شنیدهای که “شیربرنجِ مادرم بِهْ از شلهزردِ خاله”.»
پیرمرد غرق خاطراتش بود و از این شاخه به آن شاخه میپرید. عبدالغفور مؤدبانه وانمود میکرد گوش میکند و در خنده و اخم و حسرتش شریک است، تا اینکه پیرمرد، همانطور که نشسته بود، سینهاش را صاف کرد.
دوباره قلب عبدالغفور تندتر زد. مقابلش ایستاد. پیرمرد هم بلند شد. دستش را به طرف آرایشگر جوان دراز کرد و گفت:
«با اجازه! حق این است که برای اصلاح بیاییم پیش تو، اما… میدانی که ابوابراهیم از ما میرنجد.»
رو برگرداند و رفت به طرف در.
[1]. در متن اصلی «قلم حجر» آمده است که معنای روشنی ندارد. ظاهراً اصل کلمه «قلم حبر» بوده است.-م
این داستان در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.