ماده 202
واسلاو هاول
ترجمۀ رضا میرچی
نیمهشب یکشنبۀ گذشته، به همراه دو دوست در پراگ به دنبال جایی میگشتیم تا بتوانیم لیوانی شراب بنوشیم. در کمال تعجب یافتیمش: نهتنها یکشنبه، بلکه تا یک بامداد هم باز بود! طبق معمولِ اینجور مکانها با دَرِ بسته روبهرو شدیم، زنگ را فشار دادیم؛ هیچ اتفاقی نیفتاد.
پس از مدتی دوباره زنگ زدیم؛ بازهم هیچ اتفاقی نیفتاد. پس از گذشت چند لحظه، به خودم جرئت دادم و بااحتیاط بر در کوبیدم؛ بازهم خبری نشد. هنگامیکه قصد ترک محل را داشتیم، ناگهان در باز شد، البته نه به خاطر ما، بلکه به این دلیل که سرپیشخدمت میخواست دوستش را بدرقه کند و به بیرون بفرستدش.
از فرصت استفاده کردم و مؤدبانه پرسیدم آیا برای ما در داخل جایی نیست. جناب این زحمت را به خود نداد تا بگوید که جا نیست و یا علاقهای به مشتری تازه ندارد، یا اینکه فقط آشنایان را به داخل راه میدهد و یا هر چیز دیگری. هیچ پاسخی، حتی سری هم تکان نداد و به ما نگاهی هم نکرد، تنها در را در مقابل چشمان ما بست.
تا آن لحظه در این حادثه هیچ چیز قابلتوجهی نبود: اینگونه امور و یا مشابه آن هر شب در برابر اغلب این تعداد اندک کافه که برای مشتریهای عادی در پراگ باقی مانده، اتفاق میافتاد. موضوعی که به دنبالش رخ داد، جالب بود:
من عصبانی شدم. البته برای خودم هم عجیب بود، اصلاً فردی جوشی نیستم و کجخُلقی ناگهانی که به خاطر آن جلوی چشمانم تار شود و دست به کارهایی بزنم که هرگز انجام ندادهام، به من نمیآید. میتوانم بگویم موضوعی که مرا وادار به چنین کاری کند، نزد من واقعاً نادر و یک بار در هر هفت تا ده سال صورت پیش میآید.
موضوع جالب و قابلملاحظه در این جریان این است که علت اصلی عصبانیتم هرگز چیزهای مهمی (نظیر آنکه: مرا زندانی کنند، یا بهطور آشکارا تهمتی بزنند، خانهام را بگیرند و غیره) نیست، بلکه همیشه به خاطر امور بسیار ناچیز، بیارزش و سطحی مطلق است (در دوران سربازی، یک سرباز وظیفه به نام اویوِر[1] از روی شوخی پشت پایی به من زد و من بدون هیچ مقدمهای او را به باد کتک گرفتم).
این بار عصبانیت من در مقابل کافه کاملاً با سنّتهای شخصیام همخوانی داشت. اینکه آن دیوانگیهای کوچک که باعث میشوند تا این حد از خود بیخود شوم، اغلب نقش نیابتی دارند، نیابت تمام چیزهای بزرگی که مرا تحریک و عصبانی نمیکنند.
شاید در جایی در زیرزمین روح آرام من یک باتری مخفی است که بهآرامی شارژ میشود و هنگامیکه ظرفیت این دلخوری مخفی به یک سطح خاص میرسد، با اولین موضوع پیشپاافتاده، سرریز و ناگهان به دلیلی بهظاهر غیرمنطقی، تخلیه میشود؛ و درودیوار بیگناه به خاطر این واقعیت که برای دو سال در جایی باید پُل شناور بسازم و دوباره خرابش کنم، مجازات میشود.
طبق این قاعده، عصبانی شدم و دیوانهوار شروع کردم با لگد بر در کافه کوبیدن (که در کمال تعجب چیزیاش نشد. ظاهراً از شیشۀ بسیار ضخیمی بود). رفتارم البته پوچ و اسفناک بود. مثل آدمهای رذل رفتار کردم. عقلم سر جایش بود، ولی در آن لحظه عملاً بر رفتار من کوچکترین تسلطی نداشت. احتمال دارد که آن دَر، مثل سرباز اویوِر در سالها پیش، نقش نیابتی را بازی میکرد.
ظاهراً ضربهها برای همۀ تحقیرها، اهانتها، کوچکشدنها، خشونتها و بیاحترامیهایی بود که امروزه انسان را دائماً، به وجهی پنهان و بهطور فزایندهای در سفر زندگیاش، همراهی میکند؛ به خاطر انتظار کشیدن در ادارهها، صف مغازهها، برای تمام نهادهایی که جواب نامههای مؤدبانۀ مرا نمیدهند، از بابت پلیسهایی که دیگر قادر به صحبت با شهروندان نیستند.
شاید هم به خاطر آن گردنکلفتهایی بود که لادیسلاو هیدانک[2] را زیر مشتولگد گرفتند و دست کودکان خانوادۀ تومینویتس[3] را روی پلّهها کنار بازار اوهل[4] پیچاندند. از بابت رفتار اربابمنشانۀ مقامات دولتی، وحشتزدگی افراد عادی، استکبار، خودبرتردیدنها و وحشتی که بهآرامی ولی بااطمینان در تمام حوزههای زندگی معاصر رخنه میکند و بیسروصدا روابط بین انسانها و محیط را از جهات مختلف غیرانسانی میسازد.
درواقع انفجار انسان درماندهای بود که در بطن این تحقیر کوچک تمامی آن مجموعه تحقیرهای بزرگ را که با آن در زندگی احاطه شده به همراه دارد.
البته تمام این جریانها عذری برای بخشودن رفتار غیرمعقول من نیست، بلکه برعکس: به این نحو با این وضعیت مقابله نمیکنند، بلکه بهگونهای تسلیم آن میشوند. ولی آدمی معمولی مثل من که فوقبشر نیست و تعجبی ندارد، اگر هرازگاهی اعصابش به هم بریزد، بهخصوص اگر کسی دائم آن را تحریک کند.
آنچه عمل من به دنبال داشت، تعجبآور نیست: سرپیشخدمت (مردی مثل کوه) به خیابان پرید، یقۀ مرا گرفت و با کمک دوستش به داخل کافه کشید. هر دو شروع به زدن من کردند.
با فریاد چیزهایی میگفتند، در این مایهها، که خیلی عوضی هستم و پلیس خبر خواهند کرد و توی دهن من میزنند و غیره. از آنجا که خشم من از خیلی وقت پیش فروکش کرده بود، واقعبینانه عمل کردم که در واقع همان زبونی است: از خود دفاع نکردم.
پس از مدتی، حوصلهشان سر رفت، مرا با لگد به خیابان برگرداندند. جان سالم به در بردنم را مدیون واقعگرایی خودم هستم. اینکه شورشِ تا حدّی بیپروای من در برابر تحقیری کوچک (که سرپیشخدمت جواب ما را نداد) بدون عواقب جدّی باقی ماند، فقط به خاطر این بود که بهطور ضمنی تحقیر بسیار بیشتری را پذیرا شدم (اینکه اجازه دادم تا مرا کتک بزنند). چه اتفاقی میافتاد اگر مثل یک مرد عمل میکردم و از خود دفاع میکردم؟
- در درجۀ اول آن هزینهای را که بهطور معمول برای چنین مردانگیای میپردازند (یک گوش و چند دندان، بینی و دست شکسته، زیر چشمان کبود و خون روی پالتو) بایستی میپرداختم.
- مسئلۀ جدیتر: به عنوان فردی که با لگد زدن بر دری ماجرا را آغاز کرده، احتمالاً متهم میشدم و در نتیجه، تحت تعقیب قرار میگرفتم و دست آخر به علّت رفتار آشوبگرانۀ خود، مطابق مادۀ 202 قانون جزا محکومم میکردند؛ بنابراین دومین حکم مجازات مشروط زندگیام به گردنم میافتاد (اصلاً اگر به فکرشان برسد و دو مجازات را یکی کنند، مستقیم به زندان خواهم رفت، علاوه بر آن، این بار به نفع ایشان هم میبود، زیرا که جرم «سیاسی» نبود).
- در روزنامۀ عصر پراگ، وچرنی پراها[5] مقالهای با عنوان «فعال دلاور حقوق بشر: مسخرۀ بیهویّت، کنار ورودی کافهای در پراگ» چاپ میشد.
- بسیاری از افراد «خوشفکر» خواهند گفت: همهاش به خاطر این است که او شبیه آدمهای بیسروپا و هرزهگرد رفتار میکند، درنتیجه اتفاق خاصی صورت نگرفته.
البته در این بین متوجه شدم که مادۀ 202 در این کناروگوشهها در کمین است و برای هر یک از ما کموبیش مأموریت دیپلماتیک خود را دارد؛ و همچنین وجود آن دایرۀ جادویی را درک کردم که مادۀ 202 هر انسان پرجوشوخروش را میتواند در آن بیندازد. پس در مییابیم که:
- مرحلۀ اول: گسترش تحقیرهای کوچک، سبب ایجاد شرایط مطلوبی میشود برای آنکه چنین شخصی یکباره کنترل اعصابش را از دست بدهد و «اوباشیگری» ملایمی از خود نشان دهد.
- هنگامیکه این اتفاق میافتد، توسط کسانی که او را تحقیر کردهاند، در معرض تحقیر و توهین جدید و حتی بدتری قرار خواهد گرفت و اگر نتواند «واقعبینانه» مثل من مقاومت کند، مرتکب رفتار «اوباشانه»ی بسیار جدّیتر (و یا حتی «حمله به افسر پلیس») خواهد شد.
- مجازات این اعمال هرگونه که باشد، باز تحقیر است که پیروز میشود و این بار با بدترین نوعش. اگر آدمی واقعاً جوشی باشد، خود را در مطمئنترین راه برای رسیدن به دردسری فوقالعاده قرار میدهد که میترسم حتی به عواقب ناشی از آن فکر کنم.
پایانش کجا خواهد بود؟
آیا شبح دایرۀ بستۀ جادویی یکی از راههایی نیست تا مردم را به واقعبینی «مطلوب مورد نظر» هدایت کند؟
آیا از جمله ردّ عزت و افتخار خویش و پذیرش حقارت آن چیزی نیست که امروزه تقریباً دستور اخلاقی رسمی جاافتادهای شده است. «خاموش نکن وقتی تو را نمیسوزاند»؟
(یکی از دوستان به اغتشاش متهم و محکوم شد، زیرا به مردی که به دوستدخترش توهین کرده بود، سیلی زد.) هرکسی میداند که مردم نمیتوانند بدون مجازات یکدیگر را سیلی بزنند و یا با لگد به در کافه بکوبند. با این تفاسیر مادۀ 202 برای من چیز مشکوک و مبهمی است.
این اواخر با وکیلی در مورد آن صحبت کردیم، او گفت مادۀ 202 «واردات از شرق» است و نزد ما هیچ سنّت حقوقی ندارد. هرچند این مادۀ سیاسی نیست، اما زاییدۀ روش خاصی از حکومت است و با بندهای سیاسی، وجه اشتراکهایی دارد:
- انعطافپذیر است: هر کسی با کمک گرفتن از کلمۀ «اغتشاش» میتواند بگوید که سبب توهین به او شدهاید، پس در کل هر چیزی میتواند اغتشاش باشد (بهشت واقعی برای خبربیارها).
- روش استفاده از این ماده بیشازحدّ نیاز بستگی به جوّ سیاسی و معنوی دارد (اگر ایوان یروس[6] در سال 1963، زمانی که نمایشگاه یرژی لاسینا[7] را افتتاح میکرد، رفتاری ده بار توچشمخورتر نسبت به سال 1975 داشت که نمایشگاه دیگری را افتتاح میکرد، به فکر کسی نمیرسید او را به اتهام اغتشاش، به شکلی که امروز صورت میگیرد، به زندان بیندازد.)
- این ماده بهسادگی میتواند برای سرکوب سیاسی مورد استفاده قرار گیرد، اغلب نیز چنین میشود. برخی مواردش را در اطراف خود مشاهده میکنیم:
لازم میآید که یک گروه موسیقی ناسازگار محکوم شود؟ متهم به اغتشاش میشود!
لازم است که از جمع شدن گروهی جوان در نزد کسی جلوگیری شود؟ کافی است تا میزبان را به خاطر اغتشاش زندانی کنند! نیاز هست که خارتیستی[8] را رنج بدهند و اذیت کنند؟ یک اساس عملی همیشه مییابند. شاهدی هم که به او «اهانت و بیحرمتی» شده راحت پیدا میشود!
کافی است فقط او را ببینند که کمی بیشتر نوشیده و سپس در تراموای خالی حالش به هم خورده: امر اغتشاش کامل است! (چه تعداد «اغتشاشگر» در محافل رسمی وجود میداشت اگر آن ماده را بدینگونه برای خودشان نیز اعمال میکردند! و یا برعکس، چه برای ما از هنرمندان آوانگارد بین دو جنگ جهانی باقی میماند اگر مادۀ 202 وجود داشت و اگر قدرت بورژوازی از آن استفادۀ سیاسی میکرد؟)
- بهرهگیری از این ماده بستگی کامل به خواستۀ قدرت حاکم دارد که چه زمانی حکم جرم را صادر کند و کی نکند (مثلاً زمانی که مدیر برجستۀ کارخانهای در پراگ در میدان واسلاو، اغتشاشی راه بیندازد، جوری که به من «اهانت و بیحرمتی» کند و از او به دادستان عمومی شکایت کنم، در داستانی به این شکایت خواهند خندید و یا – بهاحتمالزیاد – آن را مستقیم برای مارتینوسکی[9] ارسال میکنند تا در مجموعه اسنادش بر ضدّ من نگهداری کند. اگر در آنجا با کسی جمع شویم و مدیر مربوط خبر بدهد به احتمال بسیار زیاد مرا به اغتشاش متهم خواهند کرد.)
- اغلب میتواند بهراحتی برای منظورهای شخصی استفاده شود: زمانی که آقای A، دشمن آقای B که از موقعیت خوبی برخوردار است، بگوید که رفتار آقای B سبب «اهانت و بیحرمتی» به او شده، مادۀ 202 گریبان آقای B را خواهد گرفت (مثلاً فقط برای اینکه رئیس را سرزنش کرده، یا نسبت به شرایط کاری کلمۀ بیادبانهای به کار بُرده، یا جور دیگری لباس میپوشد و عادتها و رسوم دیگری دارد، روی پلهها آواز میخواند و یا سگش پارس میکند). همهچیز نشاندهندۀ این است که مادۀ 202 (قانون جزای ما) به عنوان یکی از ابزارهای بیشماری ایجاد شده است که قدرت متمرکز در اختیار دارد (احتمالاً در زمان تزار روسیه و امروز ما) تا شهروندان را در چهار میخ دائمی نگه دارد.
اگرچه مردم در مورد این ماده چیز زیادی نمیدانند، ولی بیشک در فضا احساسش میکنند. این ماده آینۀ تمامعیار قدرتی است که نهایت تمایلش در این است که مردم بیشازحد با هم تماس نداشته باشند (مگر تماسی که البته «قدرت» سازماندهی و کنترل میکند) تا آنجا که ممکن است بیشازحد به جایی نروند و اگر رفتند رفتار بیسروصدا و فروتنانهای داشته باشند. تا زمانی که مردم بین خود یکدیگر را زیر نظر دارند، مواظب هم هستند و از یکدیگر میترسند، برای قدرت مناسبتر است.
قدرتی که اجتماع را به عنوان گلّهای مطیع میبیند که وظیفهاش آن است که دائم برای آنچه دارد، سپاسگزار باشد. برایم جالب است که بدانم چه تعدادی از افراد بر اساس مادۀ 202 در زنداناند و بهطور مشخص برای چه آنجا هستند.
کدام یک از آنها زندانی سیاسی نیستند؟ عملاً هیچچیزی در مورد آنها نمیدانیم. حقایق خاص در مورد استفاده از این ماده در وضعیت کشور و ماهیت قدرت اجتماعی مطالب بیشتری را میگوید تا آنچه حقایق شناختهشده در مورد بهرهگیری از بندهای سیاسی قانون برملا میکند.
چه میدانیم که به خدمت چه تعداد از نارضایتیهای مدنی کوچک با این روش آسان و سریع رسیدهاند؛ چه تعداد تصفیهحسابهای شخصی، بهوسیلۀ افراد نقابزده، وفادار و چاپلوس صورت گرفته است. چه تعداد از مردم درمانده و بیدفاع زندگیشان بر اثر یک حماقت فردی قدرتمند – که میتواند در یک روز تعداد بیشماری از آن را مرتکب شود – نابود شده است؟
بین این محکومان چه تعدادشان بهنوعی قربانی سوءاستفاده، آزار و اذیتهای قدرتی هستند که هیچگونه بیان مخالف و یا مقاومت، هیچ انحراف از روش استاندارد زندگی، رفتار و افکار را تحمّل نمیکند؟
ولی فقط این نیست: آیا میتوان به نحوی حدس زد که چطور این ماده بهطورکلّی به تسطیح، یکنواختی و بیقانونی و بیحسی نسبت به مرگ و زندگی کمک کرده است؟
و چگونه به رشد خبرچینی، به رونق انطباق خودخواهانه، انفعال، وحشت عمومی و کاهش خودبهخود شادی در زندگی، کمک کرده است؟
چگونه وارد فضای جهانی که در آن زندگی میکنیم شده است؟ باز تکرار میکنم، نباید به دَرِ کافه لگد زد و هر اجتماعی باید به نحوی در برابر اوباش خانهبهدوشی که چنین کارهایی را میکنند از خود دفاع کند.
این خود یک پدیده است و همه جا حضور دارد. در هر زمانی مادۀ 202 حضور دارد و علیه هر کسی- به انواع مختلف- قابل استفاده است. در اطراف محاکمههای سیاسیکار بیشازحد سروصدا وجود دارد. هیچکس به آنها اعتقادی ندارد. اما مادۀ 202 از تمام جهات پذیرفتنیتر است: دست آخر، چه کسی از یک آدم لات دفاع میکند؟
امکاناتش تقریباً بی حدّوحصر است: زمانی خواهد رسید که تنها یک پوزخند آرام، یک هورا کشیدن یواش، یک لحظه فکر مشکوک یا بستن کراواتی با رنگی دیگر اغتشاش اعلام شود.
مادۀ 202
ماده کاملاً آیندهداری است.
باید گفت که ماده خوشایندی است
مادۀ سال 1954
در آغاز سال 1977، هرچند خیلی ضعیف و به بهایی غمانگیز، لگد زدن به دَرِ کافه از سرم افتاد.
آیا امسال هم از سرم میافتد؟
17/1/1978
[1] Uiver
[2] Ladislava Hejdánek، فیلسوف و منتقد چک، متولد 1927 پراگ.
[3] Tominovic
[4] hlů
[5] Večerní Praha
[6] Ivan Jirous، شاعر، منتقد و هنرمند چک، متولد 1944.
[7] Jiří Lacina، پزشک و سیاستمدار چک.
[8] خارتیست: امضاکنندۀ منشور 77 که قبل از فروپاشی شوروی گروهی از مردم در چک نوشته و شکایت کرده بودند.
[9] Martinovskému، مأمور پروندۀ هاول.
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب چاپ شده است.
برای آشنایی با نویسندۀ این مقاله اینجا را ببینید.