تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

ما نمی‌شنویم

ما نمی‌شنویم

ما نمی‌شنویم

احمد اخوت

 

 

«زندگیِ بلندگو با در دست گرفته شدن میکروفن آغاز می‌شود و با کف زدن حضار

 [گاهی، اغلب اوقات، با هو کردن آن!] به پایان می‌رسد.»

(اسکار وایلد)

 

امّا اولین خاطره‌ای که در ذهنم از بلندگو باقی مانده نه با دست زدن حضار آغاز شد بلکه میکروفنی دیدم که روی میلهٔ بلندی ایستاده بود و به حیاط خالی از حضار و میزها و صندلی‌های چیده‌شده و منتظر شروع جشن عروسی نگاه می‌کرد.

درست مانند این کاریکاتور که سر زرّافه‌ای را نشان می‌دهد که از گوشه‌ای سرک کشیده و به صحنهٔ خالی از حضار و میکروفن منتظر اجرای برنامه نگاه می‌کند. منهای قد و بالا، گویی زرافه منم که به صحنهٔ خالی از مهمان‌ها خیره شده‌ام.

واقعاً حال و فضا همین‌طور بود. حتی میز عسلی کنار میکروفن بلندقد که رویش لیوان آبی برای مجری و خوانندهٔ جشن بود.

عروسی عموی کوچک دوستم عباس بود که مرا هم به جشن عروسی دعوت کرده بود. ما آن زمان (1342) کلاس هفتم و دوستان بسیار صمیمی بودیم. در کلاس روی یک نیمکت می‌نشستیم و تمام سیکل اول دبیرستان همکلاس بودیم.

خانهٔ عباس در محلهٔ عباس‌آباد و جایی بسیار باصفا و پُر از درختان صنوبر بود. محله‌ای قدیمی که معروف‌ترین بیمارستان اصفهان در اینجا بود و انگلیسی‌ها آن را اداره می‌کردند و به بیمارستان انگلیسی‌ها (عیسی بن مریم امروز) معروف بود.

اینجا تا بخواهید زن‌های خارجی دوچرخه‌سوار می‌دیدید و برای ما نوجوانان آن روز، این مانند محلهٔ جُلفا، حکم کشوری خارجی را داشت.

خانه‌های عباس و دو عمویش در خانهٔ پدربزرگش (آقابزرگ) بود و آنجا زندگی می‌کردند. خانه‌ای بزرگ و اشرافی که دارای اندرونی و بیرونی بود، خانه‌هایی که به هم راه داشتند و همه‌چیز زیر نفوذ آقابزرگ بود و خانهٔ خودش در وسط باغ بزرگی قرار داشت و خانه‌های دو پسرش در کنار خانهٔ او بود، سه منزلی که در حقیقت یک خانهٔ بزرگ بودند.

نمونهٔ کامل یک خانهٔ پدرسالار. دو دختر خانواده ازدواج کرده، رفته بودند خانه‌های شوهرانشان امّا دو پسر در کنار پدر بودند. حالا نوبت رسیده بود به عموی کوچک عباس که ازدواج کند و جشن عروسی‌اش بود. صحنه، میکروفن و بلندگوها منتظر مهمان‌ها بودند که هنوز عصر بود و کسی نیامده بود. فقط چند تا از خانم‌های خانواده با لباس‌های قشنگ عروسی آن وسط برای خودشان قدم می‌زدند و دستورهایی می‌دادند. نه از پدر و پدربزرگ عباس خبری بود و نه از سایر مهمان‌ها.

فقط من و عباس بودیم که به همه‌جا سَرَک می‌کشیدیم و من همه‌چیز و همه‌جا برایم تازه و جالب بود. خانه‌ای بزرگ با دو اندرونی و گرچه خانهٔ خودمان هم بزرگ و باصفا بود و حوض بزرگی وسط حیاطش داشت؛ امّا چنین خانه‌هایی را به خواب هم نمی‌دیدم.

عباس در خانه‌شان برای خودش اتاق اختصاصی داشت، جایی که بیشتر شبیه آزمایشگاه بود تا اتاق معمولی. او عاشق کارهای برقی بود و دائم به قول خودش چیزی اختراع می‌کرد! من زیاد به خانه‌شان می‌رفتم و بیشتر خاطرات نوجوانی‌ام مربوط به خانهٔ پدری او و همین‌طور خانهٔ پدربزرگش است.

عروسی زنانه-مردانه بود. مجلس خانم‌ها در حیاط پشتی (در اندرونی، یعنی خانهٔ پدر عباس) بود، محل جشن آقایان در خانهٔ آقابزرگ. چند تا بلندگو در اطراف سه خانه گذاشته بودند.

میکروفن همچنان منتظر خواننده و دستهٔ ارکستر بود تا به کار بیفتد و مجلس را گرم کند. من و عباس به قول خودمان ژیگول کرده بودیم و به همه‌جا سَرَک می‌کشیدیم و شیطانی می‌کردیم. بلندگو زیاد دیده بودم؛ امّا این اولین بار بود که میکروفنی (یا به قول خودم بلندگویی) را از نزدیک می‌دیدم.

به عباس گفتم: «چرا این بلندگو صدایش درنمی‌آد؟» گفت: «میکروفن. آن سری مخروطی‌اش بلندگوست.» این اولین بار بود که تفاوت این دوتا را می‌فهمیدم. گفت: «برا کی صداش در بیاد؟ حیاط و میز و صندلی‌ها؟» بعد (انگار برای خاطر من) رفت جلو سوئیچی را (شبیه سیب آدم) زیر گلوی میکروفن فشار داد و صدای تِقی آمد.

دهانش را گرفت جلو میکروفن و گفت: «الو، الو، امتحان می‌کنیم، یک، دو، سه.» صدایش در حیاط می‌پیچید و برایم جالب بود. انگار صدا کمی تأخیر داشت و چند ثانیه بعد از حرف زدن عباس به گوش می‌رسید.

بعد عباس رفت کنار، به شوخی تعظیمی کرد و گفت: «بفرمایید جناب‌عالی صحبت کنید.» رفتم جلو و بدون آن‌که به میکروفن دست بزنم، برای اولین بار پشت آن حرف زدم.

همان اَلو، اَلو امتحان می‌کنیم. یک، دو، سه. ناگهان صدای خشمگین آقابزرگ از توی ارسی بلند شد: «عباس خدانشناس [بدترین فحشش خدانشناس بود] با بلندگو چه‌کار داری؟ چند دفعه بگم با بلندگو وَر نرو».

عباس هم نه گذاشت و نه برداشت و خیلی راحت گفت: «آقابزرگ من نبودم، احمد بود.» خیلی خجالت کشیدم. البته آقابزرگ هیچ‌وقت به من چیزی نمی‌گفت و پدرم را می‌شناخت و احترام می‌گذاشت.

بعد معلوم شد همان دفعهٔ اول که عباس بلندگو را امتحان کرده بود، صدای اعتراض آقابزرگ درآمده بود و ما نشنیده بودیم. چنان غرق تماشا و امتحان میکروفن بودیم که اصلاً صداهای اطراف را نمی‌شنیدیم.

آن شب، جای شما خالی، خیلی به ما خوش گذشت. صدای کف زدن‌های خانم‌ها را از حیاط پشتی می‌شنیدیم. بماند که من و عباس دائم به مجلس خانم‌ها می‌رفتیم و خُرده‌فرمایش‌هایشان را انجام می‌دادیم. ما به خاطر ظاهراً سن کم‌مان مجوز ورود به جشن خانم‌ها را داشتیم!

دستهٔ ارکستر با خواننده‌اش که مرد جوان لاغر قدبلندی بود، همه را سرگرم کردند. او ترانه‌های روز را می‌خواند و خوب یادم هست یکی از این‌ها ترانهٔ «شاه‌داماد» ویگن بود، کسی که آن زمان خوانندهٔ روز بود و رادیو اغلب ترانه‌هایش را پخش می‌کرد.

جوان خواننده ترانهٔ ویگن را می‌خواند؛ امّا من صدای ویگن را می‌شنیدم و قیافهٔ او در ذهنم مجسم می‌شد. بلندگو خیلی خوب همکاری می‌کرد و بازی درنمی‌آورد و خِش‌خِش و تاق‌تاق نمی‌کرد. قشنگ راه می‌آمد. هنوز صدای ویگن (همان خوانندهٔ ارکستر) در یادم هست:

«غنچه بیارین، لاله بکارین

خنده برآرین، می‌ره به حجله شادوماد.

بله‌برونه، گل می‌تکونه

دسته به دسته

دونه به دونه شادوماد.

چه قشنگه موی بافتش

چه بلنده تازه عروس…»

فقط همین قسمتش یادم مانده. یادش به خیر ویگن!

خانم‌ها (که ما در مجلس مردها قشنگ صدایشان را می‌شنیدیم) از این آهنگ خیلی استقبال کردند و داد زدند: «دوباره، دوباره.» آقای خواننده چند دفعه آن را خواند: «غنچه بیارین، لاله بکارین…»

صداهای خانم‌ها با بلندگو همکاری می‌کردند: یعنی با خواننده. بی‌خود نیست که در زبان انگلیسی یکی از واژه‌هایی که برای بلندگو وجود دارد، «اسپیکر» (speaker) است. البته «لاوداسپیکر» (loudspeaker).

سخنگو (خواننده)ای که بلند حرف می‌زند. رسا. بلندگو به‌مثابۀ سخنگو (سخنگوی جایی یا کسی شدن را که خاطرتان هست در زبان فارسی هم داریم و به‌احتمال بسیار زیاد گرته‌برداری از انگلیسی است). خانم‌ها دائم توسط من و عباس برای خواننده (همان بلندگو!) پیغام می‌فرستادند که فلان ترانه را بخوانَد و آن‌ها واقعاً مجلس را گرم می‌کردند.

امّا آقایان (که بیشترشان حاجی‌های بازار بودند) اغلب بادکرده و ساکت بودند و یا با هم حرف می‌زدند و چندان به ارکستر توجه نداشتند. لابد احساس گناه می‌کردند که در یک عروسی ارکستردار (یا به قول آن‌ها سازوآوازی و مطرب‌دار) شرکت کرده بودند.

آن شب موضوع عجیبی را تجربه کردم. چیزی که اولین بار بود برایم اتفاق می‌افتاد. وقتی ترانه‌ای را از رادیو می‌شنیدم، آن را فقط گوش می‌دادم و چیزی در ذهنم زنده نمی‌شد؛ امّا آن شب، در آن اجرای به‌اصطلاح «زنده»، هرچه را بلندگو (آقای خواننده) می‌خواند در خاطرم زنده می‌شد و می‌دیدم.

می‌گفت: «غنچه بیارین…» فوراً تصویر یک دسته‌گل رُز غنچه‌دار در ذهنم ظاهر می‌شد. همین‌طور «لاله بکارین…»؛ امّا از «می‌ره به حجله…» (گرچه چیزهایی درباره‌اش شنیده بودم!) امّا هنوز خاطره‌ای نداشتم. سال‌ها بعد برخوردم به این شعر استاد شفیعی کدکنی (دربارهٔ «آرزوی» تصویری‌شدن صدا) و خاطرهٔ شب عروسی عموی عباس برایم زنده شد:

«اگر می‌شد صدا را دید

چه گل‌هایی… چه گل‌هایی

که از باغ صدای تو

به آواز می‌شد چید!

اگر می‌شد صدا را دید.»

   من (بدون آنکه بفهمم چه دارد در من اتفاق می‌افتد) واقعاً از «بلندگوی زنده» صدا را می‌دیدم. از آن شب عروسی چند سالی گذشت و من و عباس هر دو دیپلم گرفتیم و از هم جدا شدیم، او برای ادامهٔ تحصیل رفت خارج و در رشتهٔ اخترفیزیک دکتری گرفت و سال‌ها در ناسا کار می‌کرد و از همان‌جا بازنشسته شد.

چند سال پیش در نامه‌ای برایم نوشت که شبی در همان خانهٔ پدری‌اش بدون آنکه من متوجه باشم، صدایم را ضبط کرده و هنوز آن نوار را دارد و گاهی آن را در پخش صوت می‌گذارد و یادی از من می‌کند. «… صدایت را هنوز دارم و آن را می‌شنوم. خود تو که بدون خودت در کنارم به زندگی ادامه می‌دهی.» عباس است دیگر.

*

عباس رفت؛ امّا بلندگو با من و در ذهنم ماند و همچنان رَدّش را دارم، به قول بزرگ خاندان ادبیات شاملو «هنوز هم در فکر آن کلاغم در دره‌های یوش». بلندگو که نام‌گذاری‌اش مبتنی بر دو عامل بوده است: بلندی صدا و بزرگی گوشی تلفنی که در این دستگاه تعبیه شده است.

با توجه به عامل اول مخترع این دستگاه واژهٔ «لاوداسپیکر» (loudspeaker) را برایش به کار برده است که تحت‌اللفظی یعنی سخنگویی (ناطقی) که بلند حرف می‌زند. یا به قول فرهنگ دهخدا: «بلندگو، بلند گوینده، آن ‌که یا آن چه به صدای بلند سخن گوید.

اسبابی که تغییرات جریان برق را در یک دستگاه مخابراتی تبدیل می‌کند به صوتی که برای شنیدن آن نیازی به اینکه اسباب را به گوش نزدیک کنیم نیست (برخلاف گوشی تلفن).» دائره‌المعارف مصاحب هم در وصفش می‌نویسد: «آلتی به شکل شیپور که برای انتقال صوت به مسافت دور به کار برند.»

بنابراین «لاوداسپیکر» (loudspeaker، بلندگو) دستگاهی است که صدا را بلندتر می‌کند تا در جاهای دورتر از منبع صدا شنیده شود. به‌مرور و با گذشت زمان «لاود» (loud، بلند) از واژهٔ مرکب «لاوداسپیکر» حذف شده و بیشتر به آن «اسپیکر» می‌گویند. واژه‌ای که فرهنگ وبستر می‌گوید دارای چهار حوزهٔ معنایی است:

1. سخنران، ناطق، گوینده؛ 2. بلندگو [جالب است: سخنران یعنی بلندگو!]؛ 3. (زبان) سخنگو یا زبان ناطق؛ 4. در مجلس قانون‌گذاری، یعنی رئیس جلسه.

با توجه به عامل دوم، یعنی بزرگی گوشی تلفنی (که وظیفه‌اش این است که به قول فرهنگ معین «ارتعاشات صوتی را به تموّجات الکتریکی تبدیل کند» و به این می‌گویند بلندگو) که در میکروفن نصب شده (کلمه‌ای که خود از نظر واژگانی به معنای تلفن کوچک است!) ادیسون مخترع بلندگو واژهٔ «مگافُن» (megaphone، تلفن بزرگ) را برایش به کار بُرد.

او در 1878 بلندگو را اختراع کرد. یا درحقیقت گوشی تلفن را که هم‌وطنش الکساندر گراهام بل دو سال قبل (1876) از آن اختراع کرده بود، تکامل بخشید و برای مصرف دیگری (بلند کردن صدا برای افراد کم‌شنوا، چیزی تقریباً مانند سمعک) به کار بُرد.

مخترع بلندگوی آکوستیک (صوتی، غیر برقی)، Megaphone Cone، بلندگوی مخروطی یا کلّه‌قندی، یونانیان باستان در قرن پنجم قبل از میلاد بودند که بوق یا شیپوری بود که صدا را بلندتر می‌کرد (هنوز هم اصطلاح بلندگو یعنی بوق دهان وجود دارد) و این تا قرن نوزدهم که ادیسـون بلندگوی برقی را اختـراع کرد وجـود داشت و حالا فقط در مسابقـات ورزشی «دَم‌گیر» (cheer leader) هایی که تیمشان تشویق می‌کنند این بلندگوها را به کار می‌برند.

موضوع جالب آنکه گرچه بلندگوهای آکوستیک تقریباً منسوخ شده‌اند؛ امّا هنوز نشانه‌هایی از آن‌ها در بعضی از زبان‌ها (مثلاً انگلیسی) وجود دارد. نمونه‌هایش واژگانی است مانند «اسپیکینگ-ترومپت» (speaking-trumpet) [شیپور گویا]، «بال‌هورن» ((Bullhorn [بلندگوی شاخی] و «لاودهایلر» Loudhailer)) [دادزن= بلندگو، واژهٔ بیشتر مصطلح در بریتانیا]. بله، درست مانند همین دادزن‌های هم‌وطن که دم پاساژها کالاهایی را تبلیغ می‌کنند. کسانی که نقش بلندگو را دارند. آدم به‌مثابۀ بلندگو.

شاخ هم در گذشته نقش بلندگو را داشته است. فرهنگ دهخدا دراین‌باره می‌نویسد: «بوق یا صور، نفیر. نوع قدیمی آن از شاخ بوده و بعد آن را از استخوان یا فلز ساختند و آن را برای تقویت صدای شخص نیز به هنگام مکالمه از مسافت دور به کار بردند.» شاهدش: چنین گفت کامد سپیدار طوس/ یکی لشکر آورد با بوق و کوس (شاهنامهٔ فردوسی).

و البته هنوز این معنای بوق یعنی بلندگو، در زبان فارسی وجود دارد. مثلاً تو بوق کردن یعنی همه‌جا پخش کردن. یا تو بوق دمیدن برابر است با همه‌جا تبلیغ و افشا کردن.

یا بوق (بلندگو) یعنی ابزار قدرت؛ مانند هرکس حمام را صاحب باشد بوق آن را هم داراست. همچنین این شاهد: «تو دیگه بوق نشو» یعنی تو دیگر نمی‌خواهد دراین‌باره حرفی بزنی و این را همه‌جا تبلیغ کنی.

طُرفه اینجاست که بلندگو ابتدا این‌همه توسّع معنایی را نداشت و از معانی مجازی برخوردار نبود. ادیسون اصلاً بلندگو را برای کمک به افراد کم‌شنوا اختراع کرد.

این دستگاه نسبتاً حجیم متشکل از سه قیف بزرگ کنار هم بود. دوتای کناری نقش پخش صدا را داشتند و قیف وسطی دهانهٔ بلندگو بود. سخنگو در دهانهٔ قیف (مانند میکروفن) صحبت می‌کرد و صدایش بسیار بلند پخش می‌شد.

یک صدای ضعیف را می‌توانستند چندصدمتر دورتر بشنوند. قیف‌ها هرکدام طولشان دو متر و پهنا (قطر)هایشان بیست سانتی‌متر بود و هر سه قیف (یا شیپور) از کاغذ درست شده بودند و دو قیف کناری متصل به دو لوله بودند که در گوش‌های فرد کم‌شنوا قرار می‌گرفتند؛ بنابراین بلندگوی ادیسون بلندگو و سمعک هر دو بود.

در ابتدای کار چون بلندگوی ادیسون بزرگ و حمل‌ونقلش دشوار بود، کاربران نه از بلندگوی الکترونیکی بلکه بیشتر از همان مگافُن‌های دستی آکوستیکی استفاده می‌کردند. از 1960 به بعد که بلندگوهای دستی به وجود آمد، کاربران دیگر بلندگوهای آکوستیکی را به کار نمی‌بردند و این‌ها تقریباً منسوخ شده‌اند.

بلندگوهای دستی برقی تأثیر اجتماعی زیادی دارند و توانایی مانورشان بسیار است. این را به هر جا می‌توان بُرد و صدای بی‌صدایان است؛ مانند بلندگوی ثابت نیازی به سیم‌کشی و نصب در یک محل خاص ندارد. در ضمن برخلاف بلندگوهای ثابت که فقط در یک جهت مشخص صحبت می‌کنند، سوی این‌ها را می‌توان تغییر داد و به‌اصطلاح «متحرک»اند.

بلندگوی دستی با باتری کار می‌کند و مکانیسمش مانند بلندگوهای ثابت است. این گرچه سنگین‌تر از بلندگوی آکوستیک (غیر برقی) است؛ اما در عوض صدایش قوی‌تر است و معمولاً در میان جمعیت‌هایی که جای ثابت ندارند و متحرکند (مانند تظاهرات، صحنه‌های فیلم‌برداری، گردهمایی‌های سیاسی، دَم‌گیری (تشویق کردن‌های) ورزشی به کار می‌روند.

بعضی از این‌ها مجهز به بند هستند (معروف به بلندگوی دستی بَندی strap shoulder megaphone) و می‌توان گَلِ شانه انداخت: با یک دست میکروفن را گرفت و صحبت کرد و دیگر بوق بلندگو جلو صورت سخنران را نمی‌گیرد، به صحنه دید بهتری دارد و کمتر خسته می‌شود.

هرچند شخصیت صدا -اینکه چه کسی و چگونه پشت بلندگو صحبت می‌کند- مهم است و در تأثیرگذاری نقش مهمی دارد؛ امّا ماهیت بلندگو در بلند کردن صدا خلاصه می‌شود. صدای «نشسته» یا فروافتاده را بلند می‌کند (صدا نشستن به معنای آواز برنیامدن است) و به گوش آن‌هایی که باید بشنوند (و معمولاً نمی‌شنوند) می‌رسانَد!

بلندگو یعنی بلند گوینده. فرهنگ بیان اندیشه‌ها (تألیف دکتر محسن صبا) این واژه‌ها را برای بلند مترداف می‌آورد: مرتفع، اعلی، افراخته، رفیع، سرافراز، شامخ، متعالی، منیع، والا. همچنین این ترکیب‌ها را: بلندآسمان، بلندآشیان، بلندآفتاب، بلنداقبال، بلندبالا، بلندبرآمدن روز، بلندآوازه (مشهور و معروف)، بلندسخن، بلندگو، بلندنام، بلند گفتن، بلندی کردن، بلندی یافتن. همهٔ این‌ها واژه‌ها و ترکیب‌هایی هستند که بار عاطفی مثبت دارند.

کار بلندگو تقویت صداست. صدای ضعیف سخت شنیده می‌شود. بعضی وقت‌ها اصلاً کسی آن را نمی‌شنود. بلندگو گاهی مشکل را حل می‌کند. امّا (و این امّا مهم است) پاره‌ای اوقات ما به دلایل مختلف خود را به گوش‌کَری می‌زنیم تا صدای سخنران و بلندگو را نشنویم. ترجیح می‌دهیم این صدای بلند را نشنویم.

هرچه را هر کس می‌گوید که نباید شنید. پس نشنیدن را برای کجا گذاشته‌اند؟

دراین‌باره قصهٔ خروس زری، پیرهن پَری زنده‌یاد احمد شاملو نمونهٔ خوبی است. این اصلاً قصهٔ عامیانه‌ای است که شاملو آن را اندکی تغییر داده و قصهٔ کودکانه‌ای خواندنی نوشته است.

قصه‌ای جهانی که در بیشتر فرهنگ‌ها وجود دارد. حکایت روباه مکار. استیت تامپسون (1885 -1976)، فولکلورشناس آمریکایی، قصه‌های روباه مکار را که دائم نقشه‌هایی می‌کشد تا حیواناتی مانند زاغ، کبوتر، خروس و… را صید کند، در کتاب ارجمند نوع قصه‌های عامیانه (Type of Folktake) زیر نوع قصه‌های فریب و خدعه طبقه‌بندی کرده است.

تامپسون قصه‌های عامیانه را به هفت نوع تقسیم می‌کند که یک نوع نسبتاً مفصلش قصه‌های فریب است. قصه‌هایی از حقه‌بازان و شیّادان دنیا که جمعیتشان رو به افزایش است.

در حکایت روباه مکار با روباهی سروکار داریم که با حیله‌های مختلف می‌خواهد زاغی، کبوتری، خروسی و… را صید کند و هر بار حیله‌اش نقش بر آب می‌شود و هرچند روباه قربانی را صید می‌کند و او تا دم مرگ می‌رود و حتی گاهی روباه او را می‌خورد؛ امّا نمی‌میرد. این نامیرایی در قصه‌های کودکان اصل نانوشته‌ای است که معمولاً رعایت می‌شود:

کودکان معصوم را نباید با موضوع مرگ آزار داد، مگر آن‌که نویسنده‌ای مرض داشته باشد و بخواهد بچه‌ها را زجر بدهد! یادتان هست قصهٔ شنل قرمزی را؟ گرگی که خود را جای مادربزرگ دخترک جا زده بود شنل قرمزی را خورد؛ اما وقتی هیزم‌شکن مهربان گرگ را کشت، شنل قرمزی صحیح و سالم از شکم گرگ بیرون آمد. قهرمان‌های قصه تا پای مرگ می‌روند؛ امّا نمی‌میرند. اگر هم بمیرند دوباره زنده می‌شوند.

مدتی قبل کارتونی دیدم بر اساس همین قصهٔ خروس زری، پیرهن پری که کمی با روایت شاملو تفاوت داشت. اینجا روباهِ بلندگو به دستی فرمانده قصه است. روباه بلندگو به دست نوبر است به خدا. این کارتون هم مانند قصهٔ شاملو چهار شخصیت دارد: گربه، طرقه، خروس و روباه.

آن سه نفر اوّل که در کلبه‌ای چوبی در جنگل زندگی می‌کنند. روباه هم خانهٔ خودش را دارد. گربه و طرقه روزها می‌روند سر کار و خروس را در کلبه تنها می‌گذارند و به او سفارش می‌کنند مواظب روباه باشد و از کلبه پایش را بیرون نگذارد و مبادا پنجره را باز کند.

خروس چند بار گول می‌خورد و سرش را از پنجره بیرون می‌آورد و روباه او را می‌گیرد؛ امّا هر بار گربه و طرقه سر می‌رسند و او را نجات می‌دهند. خروس تصمیم می‌گیرد اگر دیگر روباه پیدایش شد و برایش شعر خواند یا متلکی پراند جواب ندهد. انگار اصلاً نمی‌شنود.

یک‌بار روباه که نزدیک کلبهٔ خروس و شُرکا کمین کرده بود و سروگوش آب می‌داد کِی گربه و طرقه می‌روند، همین‌که دید آن‌ها رفتند دنبال کارشان، سازش را برداشت آمد نشست زیر پنجره و شروع کرد به ساز زدن و خواندن و هِی از خروس زری، چشم نخودی، سینه زری تعریف کردن و زبان ریختن و برایش کُلی آواز خواند و امّا خیر از خروس زری صدایی درنیامد.

روباه ظاهراً از رو رفت و دمش را گذاشت روی کولش و در میان بوته‌های جنگل ناپدید شد. امّا کمی بعد دوباره برگشت. این دفعه بلندگویی دستش بود و با آن با خروس حرف زد.

عجیب (از نظر خروس) اینکه صدای روباه کمی تغییر کرده بود و صدایش در اطراف می‌پیچید. صدای تازه برای خروس جالب بود، بخصوص اینکه بلندگوی قراضهٔ روباه دائم خش‌خش و تاق‌تاق می‌کرد. خروسه که از کنجکاوی داشت می‌مرد، بالاخره طاقت نیاورد و سرش را از پنجره بیرون کرد.

روباه بلندگویش را انداخت و پرید خروس را گرفت و دِ برو که رفتی. روباه بلندگو به دست در یک قصهٔ عامیانه در نوع خودش نوبر است، نه؟

وجود بلندگو در قصه ظاهراً برای این است که صدای روباه را تقویت و بلندتر کند تا به گوش خروس (ظاهراً) کم‌شنوا برسد. امّا به نظر من این‌طور نیست و روباه مکّار خوب می‌دانست همان اول که بدون بلندگو برای خروس شعر خواند، صدایش را شنید و خودش را به کَری زد تا روباه دست از سرش بردارد.

یک «ما نمی‌شنویم» مصلحتی! برای همین رفت از خانه‌اش بلندگو آورد تا صدایش کمی تغییر کند و ظاهرش ترسناک و فریبنده باشد. ترفندی که کارساز شد. روباه است دیگر.

این «ما نمی‌شنویم» ساختگی بود و خروس خودش را به کَری زده بود. «ما نمی‌شنویم» واقعی نیز وجود دارد. این را در فیلم‌نامهٔ «ما نمی‌شنویم» غلامحسین ساعدی می‌بینیم. این اثر کمی قبل از انقلاب 1357 (احتمالاً در اواسط سال 56) چاپ شده است.

می‌گویم احتمالاً چون کتاب ما نمی‌شنویم (متشکل از سه فیلم‌نامهٔ «ما نمی‌شنویم»، «محال ممکن» و «از همه‌جا می‌شود شروع کرد») تاریخ انتشار، اسم ناشر و دیگر فامیل‌های وابسته را ندارد و جزو به‌اصطلاح کتاب‌های «جلد سفید» است که کمی قبل از انقلاب و دوران کوتاهی پس از انقلاب بسیار رایج بود.

«ما نمی‌شنویم» سرگذشت مرد جوانی است که تنها زندگی می‌کند و صدای بلندگوی همه‌جا حاضری نمی‌گذارد آرامش داشته باشد و دائم با صدای نکره‌اش آزارش می‌دهد. اینجا بلندگو نقش عامل سرکوبگر را دارد؛ مزاحمی که دائم صدا می‌کند و آرامش مردم را بر هم می‌زند. این‌که چیزی نیست، گاهی بلندگوهای چندقلو (خوشه‌ای!) می‌بینید.

یک میلهٔ بزرگ است که دورتادورش بلندگوست و همه‌شان به یک میکروفن وصلند و از همهٔ بلندگوها صدا بیرون می‌آید. قشنگ می‌کُشند! در «ما نمی‌شنویم» بلندگو صدای رادیویی را پخش می‌کند که به قول راوی «همه‌جا حاضر» است و با شدّت و قدرت حرف می‌زند.

مشتی حرف‌های کلیشه‌ای توخالی. این یک نمونه‌اش: «پیروزی‌های بزرگی که این اواخر نصیب دستگاه‌های تأمینی و شرکت‌های اتکائی شده راه را برای وصول به مرحلهٔ سوم اعتمادات آماده ساخته است». حالا این جمله یعنی چه؟ این را باید از خود بلندگو پرسید که واضح است او همیشه حرف می‌زند و جواب نمی‌دهد.

کدام بلندگویی دوطرفه بوده و با کسی مکالمه کرده که این یکی باشد؟ به قول مارک تواین «هیچ امکان گفت‌وگویی با بلندگو وجود ندارد». لحظه‌ای مجسم کنید بنشینید با بلندگویی درد دل کنید. دست‌کم تصورش قشنگ است.

مرد جوان در خانه‌اش آرامش ندارد. هر جای خانه صدای این بلندگو را همراه با مارش نظامی می‌شنود. جوان تصمیم می‌گیرد خدمت این بلندگو برسد. چند بار به آن سنگ می‌اندازد و یکی دو دفعه آن را می‌اندازد زمین؛ امّا نه، باز هم هستند. یکی دو تا که نیستند.

سنگ‌های جوان چند بار بلندگویی را می‌شکند؛ امّا باز تکه‌هایش به کارشان ادامه می‌دهند. یک بار او «با لگد به جان تکه‌های بلندگو می‌افتد و آن‌ها را زیر خاک می‌کند. هر تکه که زیر خاک می‌رود صدای یک مارش، یا صدای یک گوینده و تمام صداها خاموش می‌شود.

مرد جوان مدتی انتظار می‌کشد. خبری نیست. با تردید راه می‌افتد. هرچند قدم برمی‌گردد و پشت سر خود را نگاه می‌کند. هنوز زیاد دور نشده که صدایی اوج می‌گیرد.» (ما نمی‌شنویم، ص 25).

صدای همه‌جاحاضر که اوج می‌گیرد! به فکر دیوانگان جهان رسید که عجب! چه‌طور تابه‌حال به فکرمان نرسیده بود که می‌توانیم از این بلندگوها بر ضد دشمن استفاده کنیم. جنگ بلندگویی هم نوعی جنگ روانی است.

بلندگویی که تبدیل به وسیلهٔ جنگی می‌شود. دنیای کافکایی عجیبی است. دو کشور دشمن با هم بردارند در مرزهایشان تعداد زیادی بلندگوهای به چه بزرگی نصب کنند و این‌ها شبانه‌روز بر ضد هم شعار بدهند و زنده‌باد و مرده‌باد کنند.

بفرمایید این صحنه‌اش. سربازی دارد بلندگوها را نصب می‌کند تا بعداً پشت میکروفن نوار بگذارند و خدمت دشمن برسند.

 

ما نمی‌شنویم
ما نمی‌شنویم

 

دائره‌المعارف ویکی‌پیدیا در مطلبی خواندنی با عنوان «بلندگوهایی در مرز» دربارهٔ جنگ‌های بلندگویی می‌نویسد که این‌ها بعد از جنگ جهانی دوم پدید آمدند. در 1945 کشور کره را که در آن زمان یکی از مستعمره‌های ژاپن بود، متفقین (دولت‌هایی که در جنگ دوم با آلمان، ایتالیا و ژاپن می‌جنگیدند) به دو قسمت کرهٔ شمالی (زیر نفوذ شوروی) و کرهٔ جنوبی (تحت قیمومت آمریکا) تقسیم کردند.

این دو کره دائم با هم جنگ داشتند و از 1950 تا 1953 با هم جنگیدند. در این جنگ آمریکا، متحد کرهٔ جنوبی، برای راه انداختن جنگ روانی از بلندگوهای بسیار بزرگ بر ضد کرهٔ شمالی استفاده کرد.

آمریکا و کرهٔ جنوبی علاوه بر سخنان تبلیغاتی بر ضد کمونیسم آهنگ‌های روز را به‌علاوهٔ اعلامیه‌هایی بر ضد کرهٔ شمالی پخش می‌کردند.

جنگ کره در 1953 بدون رسیدن به صلحی پایدار به پایان رسید. آن‌ها دائم بلندگوها را جمع می‌کردند و دوباره پشیمان می‌شدند. این جنگ با افت‌وخیزهایی ادامه داشت تا این‌که در 2024 طی یک درگیری کرهٔ شمالی «جنگ آشغال‌ها» را شروع کرد و بالن‌هایی پر از زباله (بیشتر ته سیگار، پلاستیک و خُرده‌کاغذ) را راهی کرهٔ جنوبی کرد.

در تلافی کرهٔ جنوبی دوباره جنگ بلندگویی را راه انداخت و از بلندگوهایش برنامه‌ای را با عنوان «صدای آزادی»(Voice of Freedom)  پخش می‌کند، برنامه‌ای تبلیغی در دستاوردهای سرمایه‌داری و افشاگری دربارهٔ «رژیم سرکوبگر کرهٔ شمالی».

در مقابل کرهٔ شمالی از بلندگوهایش صدای طبل و موزیک‌های گوش‌خراش تحویل شنوندگان نگون‌بختش در کرهٔ جنوبی می‌دهد. جنگ‌های «تام و جری» همچنان ادامه دارد: هر بار به بهانه‌ای و گرفتن انتقامی.

دور نیست آمریکایی‌ها که اول‌بار در جنگ کره کارزار بلندگویی را راه انداختند، این کار را با اقتباس از داستانی علمی-تخیّلی اثر ای.بی. وایت، طنزنویس و یکی از سردبیران نیویورکر، آغاز کنند.

این داستان، «برتری اروگوئه» (The Supremacy of Uruguay) در 25 نوامبر 1933 در نشریهٔ نیویورکر منتشر شده بود. داستان از این قرار است: شخصی به اسم کازابلانکا متصدی پذیرش هتلی در مونته ویدئو (پایتخت اروگوئه) برای شرکت در کنگرهٔ هتل‌داری گذارش به شهر نیویورک افتاد و یک روز عصر که داشت در برادوِی گردش می‌کرد، چشمش به عده‌ای افتاد که داشتند برای شخصی که می‌خواست شهردار نیویورک شود در خیابان تبلیغ می‌کردند.

کازابلانکا که می‌دید چگونه مردم مفتون بلندگو و حرف‌هایی (مشتی جمله‌هایی کلیشه‌ای رمانتیک) شده بودند که همراه با موسیقی از بلندگو پخش می‌شد، فکری به ذهنش خطور کرد. چطور است ارتش کشورش بلندگویی را روی یک هواپیمای دوموتوره سوار کند و این بلندگو درحالی‌که هواپیما بر فراز کشورهای مختلف پرواز می‌کند، دائم پیام‌ها و جمله‌های عاشقانه پخش و مردم را مفتون خودش کند (عیناً همان شگردی که کارزار انتخاباتی به کار می‌بست) و به‌این‌ترتیب ارتش اروگوئه می‌تواند با این وسیلهٔ به‌اصطلاح جنگی هر کشوری را که بخواهد ابتدا به کمک بلندگو «مفتون و سپس مفتوح کند!»

طرح کازابلانکا این بود: بلندگوی نصب‌شده روی هواپیما با صدای بسیار بلند جمله‌های عاشقانه‌ای را مانند «ممنون به خاطر همهٔ شب‌هایی که هرگز فراموششان نمی‌کنم و هیچ‌چیزی جایگزینشان نخواهد شد» پخش کند و هر بار هواپیما به پرواز درمی‌آید بر فراز کشور موردنظر این جمله را با صدای بسیار بلند صد و پنجاه‌هزار بار پخش کند و این مردم بیچارهٔ کشور مورد هجوم را به مرز جنون می‌رساند و حالا ارتش اروگوئه راحت می‌تواند کشور را تصرف کند؛ و به‌این‌ترتیب جنگ‌های تازه در می‌گیرد و بودجه‌های عظیم نظامی به این‌ها اختصاص داده می‌شود و کار نظامیان سکّه می‌شود.

کازابلانکا طرح سرّی‌اش را در اختیار ارتش (درواقع حکومت، چون در آن زمان حکومتِ نظامی در قدرت بود) گذاشت و این گرچه به اجرا درآمد؛ امّا کمی که گذشت جمله‌هایی که از بلندگوی هواپیما پخش می‌شد، برای مردم کشورهای اشغالی عادی شد و آن‌ها دیگر نمی‌شنیدند.

درست مانند داستان «ما نمی‌شنویم» ساعدی که مرد جوان یکی از راه‌های مقابله با بلندگو را در این دید که اصلاً نشنود. او که هرگز صدای بلندگو برایش عادی نشد و دائم زجرش می‌داد؛ امّا وانمود می‌کرد چیزی نمی‌شنود و صدای بلندگو برایش اهمیتی است!

گرچه حرف زدن با بلندگو به‌مراتب مشکل‌تر از سخنرانی بدون بلندگوست؛ امّا بسیاری از سخنران‌ها و قاریان حاضر نیستند بدون بلندگو حرف بزنند. ناطقی می‌خواهد در سالن کوچکی که بیست‌وچند نفر بیشتر گنجایش ندارد حرف بزند و بدون بلندگو صدایش به همه می‌رسد؛ امّا حاضر نیست بی بلندگو سخنرانی کند. نطق یعنی با بلندگو.

عقل جمعی (که معمولاً پاره‌سنگ برمی‌دارد!) بر این باور است که حرف زدن با بلندگو به سخنران تشخّص و اهمیت می‌دهد و مقامش را بالا می‌برد (این جملهٔ معروف که نمی‌دانم از کیست! می‌گوید: «بلندگو را که از من بگیری تبدیل به آدمی معمولی می‌شوم، فردی مانند بقیهٔ توده‌های مردم») حال آن‌که می‌دانیم سخنرانی (بخصوص با بلندگو) کار دشواری است و توجه حضار به سخنران جلب می‌شود و دائم نگاهش می‌کنند و صدایش می‌پیچد و بلندگو با کمی تأخیر صدا را پخش می‌کند و گاهی خود او صدایش برایش بیگانه می‌شود و این بیشتر اوقات اضطراب‌آور است.

به همین دلیل سخنران، بخصوص در شروع سخنرانی، عصبی است (دائم صدایش می‌لرزد و دهانش خشک می‌شود و باید آب بخورد و حضار خیلی خوب می‌فهمند طرف ترسیده و به قول معروف «جمعیت او را گرفته است.») البته سخنران‌ها و دروغ‌گویان حرفه‌ای یاد گرفته‌اند چطور این موانع را پشت سر بگذارند.

چه درست گفته مارک تواین: «در دنیا دو نوع سخنران وجود دارد: سخنران عصبی [که از اضطراب می‌ترسد به حضار نگاه کند] و سخنران دروغ‌گو [که از بس دروغ گفته خوب بلد است جمله‌ها را به هم ببافد و بر اعصابش مسلط باشد].»

به‌هرحال تا زمانی که بلندگو دست من است، شما حضار محترم محکوم به این هستید که به حرف‌هایم گوش بدهید. حرف زدن با بلندگو و بدون تپق سخن گفتن نشانهٔ اقتدار است. قدرت دست کسی است که بلندگو را در دست دارد (مگر آنکه ناگهان عمداً برق برود یا میکروفن قطع یا ولوم (درجهٔ صدا) کم شود).

ناظم یا مدیری که بلندگوی مدرسه دستش است و ناگهان سر صف داد می‌کشد: فلانی این‌قدر حرف نزن و دانش‌آموزان برمی‌گردند شاگرد را نگاه می‌کنند و طرف کلی خجالت می‌کشد و سرخ می‌شود؛ بنابراین بسیاری اوقات بلندگو ابزار قدرت است، همین‌طور وسیلهٔ تحقیر (دانش‌آموزی که از خجالت سرش را زیر می‌اندازد) و البته ترس (از تنبیه).

یک‌بار خبرنگاری آمریکایی از فیدل کاسترو (1926- 2016) پرسیده بود رئیس‌جمهور چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟ او در جواب گفته بود باید قدبلند و حتماً سخنران خوبی باشد.

خودش این دو ویژگی را داشت و واقعاً سخنرانی درجه‌یک و با بلندگو کاملاً آشنا بود و سخنرانی‌های چندساعته‌اش معروف است. او ثابت کرد که قدرت با بلندگو رابطهٔ نزدیک دارد و به همین دلیل او را بلندگوی انقلاب کوبا می‌دانستند (بلندگو به دو معنای سخنگو و همین‌طور کسی که خوب سخنرانی می‌کند).

او از 1959 تا 2008 که از قدرت کناره گرفت، رهبر کوبا بود. بعد از کنار رفتن از ریاست سخنرانی‌های سالانه‌اش ترک نمی‌شد که طولانی‌ترینشان سخنرانی چهارساعته‌اش (دقیقاً چهار ساعت و 47 دقیقه) در آوریل 2013 بود که در آن به 85 سؤال پاسخ داد!

کوتاه‌ترین سخنرانی (یکی از آخرین سخنرانی‌های او) بعد از عمل جراحی‌اش بود که یازده دقیقه بیشتر طول نکشید و در آن نطق گفت: «در این آخر عمری به این نتیجه رسیده‌ام، البته شاید کمی دیر، که سخنرانی باید مختصر و مفید باشد. سخنرانی طولانی ملّت را خسته می‌کند.» (اطلاعات مربوط به فیدل کاسترو و سخنرانی‌هایش مستند است به:

Wikipedia, “Fidel Castro in Cuban Revolution”.

و حالا در پایان باز یاد خانهٔ آقابزرگ و عباس می‌افتم و روزهایی را که با هم گذراندیم که ته‌مانده‌ای از آن‌ها در یادم مانده است و البته آن سه خانهٔ تودرتو که حالا هیچ اثری از آن‌ها باقی نمانده است؛ و این در حالی است که به قول الیوت «من پیر می‌شوم، پیر می‌شوم و پاچه‌های شلوارم را باید تو بزنم».

می‌بینم انگار این بلندگو ذاتی پدرسالارانه دارد (آقابزرگی که از اتاق اُرسی مواظب همه‌جا، بخصوص میکروفن بود) و در عصر و غروب پیش از شروع جشن عروسی هیچ‌کدام از خواهران عباس از ترس آقابزرگ جرئت نکردند بیایند در مجلس مردها پشت بلندگو بگویند: «الو، الو، یک دو سه امتحان می‌کنیم».

 

این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه