نیمه مرد
پیمان فیوضات
«آقا فرزی» صدایش میکردند؛ کسی نمیدانست چهطور باید اسمش را نوشت. خودش هم نمیدانست. وقتی مدرسه میرفت اسمش «فرزام فیضی» بود.
بعد آقا جوهری، صاحب یکی از ویلاها، که از سازندههای شهرک هم بود، آنقدر اسم فرزام و فیضی را با هم قاطی کرد که «آقا فرزی» یا شاید «فرضی» زاییده شد؛ خودش هم خوشش آمد؛ نه فرزام بود؛ نه فیضی؛ در عین حال هر دویش هم بود؛ آن زمان او علف هرزهای کنار باغچهی ویلاهای شهرک را میکند.
حالا با دست زمینهای شهرک را نشان میداد و میگفت:«من خیلی ساله اینجام. از همون اولِ اولِ کار ساختش اینجام.» سرش را عقب میداد؛ طوری که نیمرخش را صاحب جدید این ویلا ببیند و به ستون ویلا دست میزد:«پیِ تمامِ ویلاهای این شهرک رو خودم ریختم.»
بعد برای اینکه همشأن کارگرها به نظر نیاید، حرفش را اصلاح میکرد:«نظارت میکردم که پیِ هرکدومو چطور میریزن.» بعد با مشت به ستون میزد: «همه محکم… قرص! این ویلاها حرف ندارن.» هوای بیرون حتی زیر سایۀ سایبان هم برای صاحب ویلا داغ بود.
توی ویلا هم عهد و عیال زیر باد کولر گازی نیمه برهنه نشسته بودند. نه میشد بیرون ماند، نه میشد گفت آقا فرزی بیاید توی ویلا داستانش را تعریف کند. دستآخر صاحب ویلا لبخندی میزد:«آقا فرزی یه ده تا نون برامون میگیری؟ زحمتی نیست برات؟»
آقا فرزی که دست به کمر با شلوارک و صندل یک متر جلوتر از سایبان، زیر آفتاب ایستاده بود، سرش را میچرخاند و آن یکی نیمرخش را نشان میداد که جای زخمی هم رویش بود:«نه. چه زحمتی؟ میگم براتون بیارن.»
سالها بود میگفت: «میگم براتون بیارن» ولی هربار فرق میکرد. بچه که بود، خودش با دوچرخه میرفت، میگرفت و میآورد و میگفت: «براتون گرفتن، گفتن سی تومن شده.»
ولی حالا اگر صحبت خریدِ نان و پنیر و یک کیلو خیار-گوجه بود، بچهای گیر میآورد و میفرستاد پی آن کار؛ ولی باز هم خودش تحویل میداد؛ این قسمتِ کار را دوست داشت:«شد هزار و پونصد. قابلی هم نداشت.»
حالا خودش دنبال سفارشهای «نان و آبدار»تر میرفت؛ زمان این چیزها را دیگر خوب میدانست؛ وقت کار، عید بود؛ شهریور و تعطیلیِ بهمن ماه.
برای آن روزها صندوقعقبِ دویست و ششاش را پر میکرد که کارش لنگ نماند… با این حال سفارشها را فوری نمیآورد؛ از دیدرس دور میشد و صاحب ویلاها را مدتی منتظر میگذاشت تا قدر کارش را بدانند؛ چندبار زنگ میزدند:«بابا آقا فرزی ما رو گذاشتی تو خماری… گذاشتی سرِکار… آبرومون رفت جلو مهمون. بجنب دیگه.» آن وقتها دیگر توی ویلا میآمد.
نه اینکه تعارفش کنند… دمِ در که میرسید، اطرافش را نگاه میکرد، مثلاً برای اینکه مطمئن شود کسی او را ندیده باشد. بعد یک «یاالله» میگفت و سرش را میانداخت پایین و میآمد تو؛ میگفت که دمِ در خطر دارد. همانوقت تعریف میکرد که چقدر پیدا کردنِ چیزی که سفارش داده بودند سخت بوده و تا کجاها رفته و آنهایی که همیشه آن چیزها را داشتند، این دفعه نداشتهاند؛ بعد یاد یکی از فامیلهایش افتاده و سراغ او رفته و چیزی را که از او خواستهاند، بالأخره گیر آورده.
و میگفت که آنها چقدر خوششانساند که آن فامیلشان بالاخره چیزی را که میخواستهاند داشته. یاد گرفته بود چطور نگاه کند که فکر نکنند هیز است. وقتی بچه بود، بارها به خاطر هیزیِ ناخواستهاش سربهسرش گذاشته بودند.
آقا جوهری، همان که اسم فرزی را برِ قوارهاش بریده بود، گاهی با طعنه تعارف میزد:«حالا که اومدی تو، بیا یه لبی هم با ما تر کن.» میدانست آقا فرزی بدش نمیآید.
آقا جوهری اما برای خودش «پیشمرگ» میخواست؛ میخواست مطمئن شود چیزخورش نمیکنند ولی خیلیها حسابگریِ او را نداشتند؛ با آقا فرزی صمیمی میشدند که کارشان را زودتر راه بیندازد و بتوانند چیزهای دیگری که لازم دارند را هم از او بخواهند: «دیگه یه آقا فرزییه و یه شمال دیگه.» «دیگه تو ندونی اینجا کی به کیه و کی چی داره، کی بدونه؟» «یه آقا فرزی که بیشتر نداریم، یه هفته تعطیلی هم توی سال داریم…» او بالا را نگاه میکرد و بعد انگار سرش شل میشد و پایین میافتاد:«ما نوکر شمام هسیم.» و دستش را روی سینۀ لختش میزد:«من چاکرتم.»
توی شهرک هیچوقت دکمههای پیراهنش را نمیبست و به عضلات سینهاش که «کفتری» شده بود دست میزد. قدش کوتاه بود و مجبور بود وقتی با پسر آقا جوهری حرف میزند بالا را نگاه کند.
او هم هربار ازش میپرسید: «آقا فرزی باشگاه میری؟» او هم نیمرخش را نشان میداد و پشم سینهاش را میخاراند: «الآن یه مدته نمیرسم. ولی اون دوره که خوب میرسیدم به خودم، قهرمونِ زیبایی اندوم هم شدم.» پسر جوهری میگفت:«اِه! خُب خیلی حیفه که. اینجوری میسوزه عضلههات که. نه؟»
او هم میخندید و از جیب پیراهنش پاکت سیگاری بیرون میکشید و میگفت:«دیگه چه کنیم دیگه؟» بعد تعارفی میزد و سیگارش را با فندک کورهایاش، که مثل مشعل موتورخانۀ ویلا بود، روشن میکرد.
بعد بازویش را که با پارچه بسته بود، نشان میداد و میگفت:«میبینی آقا جوهری؟ هنوزم خوب نشده. این دکترا نمیفهمن چشه.» بعد پارچه را باز میکرد. بازویش را قلنبه میکرد و جای بخیهها را نشان میداد؛ «میبینی مهندس جان؟ این همه عمل و پلاتین و خرج… هنوزم هیچی به هیچی…»
غیر از عید و شهریور و تعطیلات زمستان معمولاً شهرک خلوت بود؛ گاهی ده-بیست روز همۀ ویلاها خالی میماند. این جور وقتها از قبل پادوها را مرخص کرده بود. کمی به باغچهها میرسید. دویست و ششاش را میشست و به ویلاها سرمیزد. کلید همه را داشت. خانهها را میگشت و از چیزهایی که صاحب ویلاها جا گذاشته بودند، میفهمید آخرین بار چه کارها میکردهاند.
هربار که به ویلای پسر آقا جوهری میرفت از پیشرفتهای او تعجب میکرد؛ از ته سیگارها، بطریهای خالی، کاندومها، قاب عکسهای توی اتاقها، اسپریهای توی کشوها و بقیۀ چیزها؛ خودش را با او مقایسه میکرد؛ نه. او داشت خوب رشد میکرد.
حالا چند وقتی میشد که سراغ آن چیزی میرفت که پسرِ جوهری توی کشوی آشپزخانه برایش جا گذاشته بود؛ آن چیز بینام و نشان. رفت و رفت تا اینکه متوجه شد حالی دارد که هیچوقت نداشته؛ دیگر نمیتوانست خودش را آنطور، نشسته روی کابینت تحمل کند. میخواست بیاید گوشه و کناری پیدا کند؛ اما زانویش محکم به کنج کابینتها خورد. خندهاش گرفت. فهمید حالش چطور است.
پدرش شالیکار بود. اولین قطعه زمینی که خواستند تبدیل به شهرک کنند، زمین پدرش بود. آنجا را خریدند، کوبیدند و رویش حسابی خاک ریختند و بعد سراغِ جنگلِ پشتش رفتند. پدرش کمک کرد؛ درختها را با ارّهبنزینی برید.
خودش هم همینطور؛ یک جورهایی کارگر آقا جوهری و شرکایشان شدند. مدتی کارش این بود که با داس بیفتد به جان سرخسها و موزهای وحشیِ مردابِ آن پشت… بعد کمکم باز هم خاک آوردند. سنگ آوردند و دیوارکشی کردند.
بتونریزی کردند. آهن و آجر آوردند… چوب بریدند… و دست آخر هم آدم آوردند. سهچرخۀ او هم شد دوچرخه؛ بعد شد موتور یاماها، بعد هوندا، بعد پراید و حالا هم «دویست و شیش مدل هشتاد و پنج».
اما فردای همان روزی که موتور یاماها خرید، پدرش توی جاده کشته شد؛ جسدش دو تکه شده بود. آقا فرزی همین که تکۀ بالایش را دید، بیهوش روی زمین افتاد.
لای کنج کابینت درد پایش را حس کرد. شیر را باز کرد و کمی آب خورد و به کنج کابینت تکیه داد و نشست. حس کرد پشهای توی صورتش میپرد. صورتش میخارید؛ دماغش، پیشانیاش و حتی چشمش.
هرچه دستهایش را تکان میداد، پشه رهایش نمیکرد. گرمش شده بود. خواست بلند شود و کنترل از راه دورِ کولر گازی را پیدا کند ولی حس کرد خیلی سنگین شده.
دست انداخت تا لبۀ کابینت را بگیرد ولی چیزی توی دستش نیامد. پوزخند زد. بالأخره دستگیرۀ کابینت را گرفت و زور زد تا بلند شود؛ دید که بازویش دارد قلنبه میشود؛ همانجور که وقتی توی باشگاه وزنه میزد، میشد؛ ولی یکهو بازویش از جا درآمد و همان بالا ماند و او پایین افتاد. داد زد. انگشتهایش همانطور محکم دستگیرۀ کابینت را گرفته بودند. از کتف رگ و پی بیرون آمده و در هوا آویزان مانده بود.
وحشت کرد؛ مثل شبی که فردایش پدرش مرد؛ آن شب خواب میدید دندانهایش آنقدر شل شدهاند که آنها را با دست جدا میکند… با دستی که برایش مانده بود، به صورتش سیلی زد، خودش را نیشگون گرفت؛ میخواست مطمئن شود که خواب است؛ ولی صورتش درد میگرفت.
کف آشپزخانه غلتید. خواست از جایش بلند شود. تا نصفه بلند شد اما انگار به پای راستش وزنۀ چندصدکیلویی بسته بودند؛ پای سنگینش داشت او را پایین میکشید. داشت او را توی کف آشپزخانه میکشید.
مثل وقتی که زنها ویلا را تمیز میکردند، خم میشدند و با قابلمه زیر کابینتها آب میپاشیدند و با جارو خردهریزها را میراندند سمتِ چاه وسط آشپزخانه… او خم شدنشان را تماشا میکرد و بعد نگاه میکرد که روی کفشور گرداب کوچکی میشد و چاه آشغالها را با صدا میبلعید.
او نمیخواست بلعیده شود. نمیخواست همراه زبالهها توی گرداب مکیده شود. به کاشیهای آشپزخانه چنگ زد. سعی کرد یکبری بایستد؛ پایش را گرفته بود که کنده نشود. تلاش زیاد عرقش را درآورد. فقط میخواست برود بیرون و هوای تازه را توی ریههایش بکشد. نفسنفس میزد. بالأخره توانست بایستد.
بلند شد و درحالی که پایش را دنبال خودش میکشید، به طرف در رفت. جلوی در دو تا پای چکمهپوش دید؛ آقا جوهری بود. سبیلهای سفیدش را تاب میداد؛ جیغ زد و عقبعقب رفت. آقا جوهری صدا زد:«هان؟ چیه؟ … مگه من کم بهت حال دادهم که دزدکی پا میشی میای اینجا؟ هان؟»
بعد صدای پسر آقا جوهری آمد؛ با همان چشمهای مثل همیشه خون گرفتهاش؛ داشت از پلهها میآمد پایین:«دیدی چه خوب حالشو گرفتم؟ نگفتم؟» حولهای دور گردنش بود. با دو تا انگشتش چیز کوچکی را نشان داد و گفت:«انقدر… فقط انقدر مرگ موش میخواست.» خندید و حوله را روی موهای خیسش کشید. او را به پدرش نشان داد و گفت:«ببین چه موش شده؟»
آقا فرزی جیغ زد:«تو چی مرگ موش ریختی؟ چی کار کردی؟ آخه واسه چی؟»
«خستهم کردی… هروقت میآم میبینم یه چیز دیگهمو کف رفتی. خُب غیرِ تو کی میتونه؟»
او خودش را از بین آن دو کشید و به طرف در رفت و گفت:«شما دو تا سردستۀ راهزنایین. میخواین به من بگین چی درسته؟ میخواین منو ادب کنین؟ اونوخت کی بیاد شما رو ادب کنه؟»
دستگیرۀ در را پایین هل داد؛ دست چپش اما زور دست راستش را نداشت. ترسید این یکی دستش را هم از دست بدهد. برگشت و دید جوهریها غیبشان زده. فحششان داد و با شانهاش به در کوبید.
رفت عقب و با تمام زورش به در کوبید. تمام بدنش از درد به هم پیچید. روی زمین غلت زد و لرزید. سرفهاش گرفت. احساس خفگی کرد. باید همان لحظه میزد بیرون. اطرافش را نگاه کرد. از کرکرۀ جلوی پنجره نور راهراه را دید؛ به طرف کرکره خیز برداشت.
خود را به طرف کرکره پرت کرد؛ درد خُردش کرد؛ خودش را به پلههای چوبی کوبیده بود. پاهایش کج و معوج شده و از چند جا شکسته بود. نالید. ضجه زد. بالای پلهها نور میدید؛ راه خروج همان بود. هنوز احساس خفگی داشت.
خودش را پله به پله بالا کشاند؛ تا طبقۀ دوم؛ بعد تا کنار نورِ پشت پنجره خودش را کشاند. چند لحظه درازکش همانجا ماند. بیرون ویلا را دید؛ خیابان وسط شهرک خالی را. صدای موتور یاماها میآمد. پدرش را دید که نصف تنهاش روی موتور بود و داشت آن را میراند و از پشت موتور دود آبی پتپت بیرون میزد.
شاید او میتوانست کمکش کند. صدایش کرد. صدای تِرتِر موتور نمیگذاشت پدرش صدایش را بشنود. شاید باید خودش را جلوی او میانداخت. خیز برداشت. فریادی زد و خود را جلو انداخت.
با خُردهشیشهها چرخ زد؛ مثل پشنگههای آب وقتی از روی دوش پدرش شیرجه میزد. میتوانست برشان دارد و معاینهشان کند؛ میتوانست ببیند مال کدام شیشه هستند؛ شیشۀ پنجرۀ دوجدارۀ ویلاهای جدید یا پنجرۀ ویلا قدیمیها یا شیشۀ بطری یا تنگ؟
میتوانست خنکیِ باد را روی صورتش حس کند؛ مثل وقتی که با دویست و ششاش عصرها از کنار جنگل رد میشد؛ و باد بوی یک عالم گیاه را تویش داشت و حتی بوی تپالۀ گاو را که آن وسط جاده خشکیده بود و وقتی از کنارش با سرعت رد میشد، مگسها برای یک لحظه از رویش میپریدند و با هوا تکان کوچکی میخوردند.
صدای جیرجیرکها را میشنید که زیر آفتاب میخواندند؛ همانها که فسفریرنگ بودند و وقتی بچه بود، برشان میداشت و میدید که زیر نور آفتاب چه رنگارنگاند… و صدای شیرجه زدن؛ از روی شانۀ پدرش توی دریا پریده بود؛ اما دیگر بزرگ شده بود؛ موج بزرگی او را به کف شنیِ دریا کوبید.
صدای با سر به زمین خوردنش را شنید. فکر کرد: دیگر جای سالم ندارم. تصویر بازویش را دید که دکتر روی نور لامپ فلورسنت نشان میداد؛ «با خودت چی کار میکنی که این بازو خوب نمیشه؟ چرا جوش نمیخوره؟» یک استخوان سفید روی یک صفحۀ سرمهای-سیاه بود که زیرش نوشته بودند:«فرضی» فایده نداشت که نیمرخش را نشان بدهد.
دکمههای پیراهنش بسته بود و شلوار پوشیده بود؛ اگر نه راهش نمیدادند:«آقای فرضی اینو الآن هیچکاریش نمیشه کرد. باید با ما روراست باشی بگی با خودت چی کار میکنی وگرنه بازوت هیچوقت خوب نمیشه.»
مگسها دورش وزوز میکردند. میشنید که کسی صدایش میکند ولی نمیتوانست جواب بدهد. حتی نمیتوانست تکانی به خودش بدهد که مگسها از رویش بپرند.
نصف شده بود؛ پایین تنهاش انگار دیگر مال خودش نبود. انگار وجود نداشت. شاید هم به بالاتنهاش وصل نبود. وزوز مگسها وحشتناک بود. توی سوراخهای سرش میپلکیدند… و عصر نشده، سگها آمدند.
دم تکان میدادند؛ همانطور که کیسههای زباله را تکان میدادند و پاره میکردند؛ او را دندان میزدند. بو میکردند و میلیسیدند و او توان نداشت باز هم با هر چوب و سنگی که دم دستش بیاید بزندشان.
مانده بود و چشم در چشم التماس میکرد. چشمهایش خورشید را دیدند؛ توی نور سفیدِ سفیدِ آن ظهر احساس کرد چیزهای سفیدی دارند توی هوا برق میزدند. میدرخشیدند. میپریدند ولی نفهمید پرستو هستند یا خفاش…
شهریور 1389
این داستان در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.