تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

ژرژ آمادو

ژرژ آمادو

یادداشت‌هایی برای خاطراتی که هرگز نخواهم نوشت*

 

ژرژ آمادو

ترجمۀ عبدالله کوثری

 

 

ژرژ آمادو (1912-2001) یکی از پرکارترین و محبوب‌ترین نویسندگان برزیل است و بیش از بیست رمان از او منتشر شده.

نخستین رمان او، کاکائو، به سبب گرایش‌های کمونیستی به دستور حکومت از کتاب‌فروشی‌ها جمع شد؛ اما این فقط آغاز درگیری‌های آمادو با حکومت بود.

او در 1937 به اتهام مشارکت در توطئۀ براندازی رژیم دیکتاتوری گرتولیو وارگاس[1] بازداشت شد. سرانجام مشکلاتی ازاین‌دست او را واداشت که به اوروگوئه بگریزد.

بازگشت بی‌موقع آمادو به برزیل بار دیگر به بازداشت او انجامید و ناچار شد در شهر سالوادور بماند. بعد از سقوط دولت وارگاس، آمادو به نمایندگی از حزب کمونیست به کنگرۀ برزیل راه یافت.

دو سال بعد که حزب کمونیست غیرقانونی اعلام شد، آمادو به پاریس گریخت و تا 1952 به میهن بازنگشت. هم‌زمان با تشدید بگیروببندهای حکومت، سبک کار او از دگماتیسم پیشین فاصله گرفت.

او به‌تدریج به زبان و واژگان طبقۀ فرودست جامعه روی آورد و عناصری از ترانه‌های مردمی و شعائر مذهبی به رمان‌هایش راه یافت.

همچنین در دهۀ 1950 موضع سیاسی او دستخوش تغییراتی نمایان شد و به حزب کمونیست فشار آورد تا ارزش‌های رئالیسم سوسیالیستی و مشروعیت سیاست اتحاد شوروی در اروپای شرقی را از نو ارزیابی کند.

آمادو اگرچه هیچ‌گاه از حزب کمونیست جدا نشد، در نوشته‌هایش روزبه‌روز از خشک‌اندیشی معهود احزاب کمونیست دورتر شد.

این یادداشت‌ها که در سال‌های 1991 و 1992 در پاریس نوشته شده، بیشتر به اواخر دهۀ 1940 و اوایل دهۀ 1950 برمی‌گردد و سفرهای آمادو به مسکو پاریس را روایت می‌کند.

از ژرژ آمادو این کتاب‌ها به فارسی ترجمه شده: کاکائو، راه‌های گرسنگی و گابریلا، گل میخک و دارچین.

 

1

مسکو 1952: فراموشکار

ایلیا ارنبورگ و من بی‌سروصدا از جلسۀ گفت‌وگو با چهره‌های سرشناس محافل بالا که دربارۀ دوستمان یان دردا[2]، نویسندۀ چک، بود، بیرون آمدیم.

این گفت‌وگو درواقع دربارۀ درخواستی بود که دردا با من، که قبل از سفر به مسکو برای دریافت جایزۀ بین‌المللی صلح استالین سری به پراگ زده بودم، مطرح کرده بود. آخر از وقتی این جایزه را برده بودم، منزلت و اعتباری پیدا کرده بودم.

در ژانویۀ 1952، در هوای بیست درجه زیر صفر، بادی یخ‌گون خیابان‌های مسکو را می‌روفت. وقتی در آپارتمان ایلیا واقع در خیابان گورکی داشتیم جام‌های ودکامان را سر می‌کشیدیم، ایلیا به من گفت: «ژرژ، من و تو از نویسنده‌هایی هستیم که محال است بتوانیم خاطراتمان را بنویسیم.

ما از خیلی چیزها خبر داریم.» من که هنوز حواسم از بابت آن گفت‌وگو پریشان بود، سری به نشانه تأیید تکان دادم.

اما این واقعیت مانع آن نشد تا ایلیا در دوران خروشچف که فضای بسته و تاریک اتحاد شوروی «باز شد» و اندک نوری در آن ظلمت درخشید، خاطرات هفت‌جلدی خود را منتشر نکند.

بله، همین‌که گفتم، هفت جلد. در جلد هفتم همسر من، زلیا و خودم به ‌صورت شخصیت‌هایی کم‌وبیش جذاب حضور داریم؛ اما ماجرا به اینجا ختم نمی‌شود.

دختر ایلیا، ایرینا، در سال 1988 به من گفت دارد کاغذهای پدرش را سروسامان می‌دهد تا چند جلد دیگر از خاطرات را که ایلیا حتی در دورۀ «گشایش» خروشچف نتوانسته بود به چاپ برساند، منتشر کند. ایلیا به‌راستی از خیلی چیزها خبر داشت.

من در طول این دورانی که در مقام نویسنده و شهروند فعالیت کرده‌ام، از رویدادها، علت‌ها و معلول‌های زیادی باخبر شده‌ام که قول داده‌ام اسرار آن‌ها را پیش خود حفظ کنم.

اگر از این چیزها باخبر شده‌ام به‌این‌علت بوده که عضو مبارزِ حزبی سیاسی بودم که هدفش تغییر دادن ماهیت جامعه بود. من فعالیت زیرزمینی داشتم و حتی وارد توطئۀ براندازی شدم.

اگرچه مدت‌هاست که دیگر مبارزی در صف حزب کمونیست نیستم، حتی امروز که ایدئولوژی مارکسیست–لنینیستی که بنیان فعالیت‌های حزب بود، کم‌کم رنگ می‌بازد و روی به احتضار دارد و دنیای سوسیالیسم واقعی به پایان غمبار خود رسیده، حتی امروز خودم را از قید سوگندی که برای حفظ آن اسرار یاد کردم، آزاد نمی‌بینم، چرا که کمونیستی مبارز بوده‌ام.

هرچند این‌گونه افشاگری‌ها امروز کوچک‌ترین اهمیتی ندارد، باز این حق را به خودم نمی‌دهم که چیزهایی را که از سر اعتماد با من در میان نهاده‌اند، بازگو کنم. گاه‌به‌گاه چیزهایی به یادم می‌آید که درباره‌شان چیزی ننوشته‌ام، اما این چیزها با من خواهند مُرد.

 

2

مسکو 1953: ماجرای والنتینا

ایلیا ارنبورگ جلسۀ کمیتۀ شورای صلح جهانی را فرصتی مغتنم شمرده تا دوستان اهل اتحاد شوروی و خارجی‌ها– حدود ده دوازده نفر- را دور شمع وجود کوئو-مو-جو[3] در یک جا گرد آورد.

کوئو-مو-جو دانشوری چینی است با شهرتی عالمگیر و افسانه‌ای در آسیا. او تنها زبان‌شناسی است که پنجاه هزار ایدئوگرامِ [خط چینی] را بلد است.

برای خواندن روزنامه کافی است تا سه هزار ایدئوگرام بلد باشید. استادان دانشگاه معمولاً هفت هزار ایدئوگرام بلدند و آدمی که به‌راستی فاضل باشد، شاید ده هزار ایدئوگرام را بشناسد.

این مرد در دوران چیانگ کای‌شک دو بار وزیر شده، نمایندۀ کمونیست‌ها در مذاکره با رهبر ناسیونالیست‌ها بر سر اتحاد بوده، عضو دفتر سیاسیِ (پولیت بورو) حزب کمونیست چین است که چهار سال قبل در 1949 به قدرت رسید و برپایی جمهوری خلق چین را اعلام کرد و کوئو-مو-جو امروز نایب‌رئیس این حزب است.

علاوه بر این‌ها او نایب‌رئیس شورای صلح جهانی و باز نایب‌رئیس هیئت‌داوران جایزۀ بین‌المللی استالین است. این‌ها فقط چند تا از عناوین بسیاری است که کوئو-مو-جو می‌تواند به آن‌ها ببالد، بگذریم که اصلاً اهل این حرف‌ها نیست.

او مردی ساده است، فارغ از تفرعن و تبختر، خودمانی و بسیار دوست‌داشتنی. این مرد که از مشهورترین چهره‌های دنیای سوسیالیست و یکی از رهبران معتبر جنبش بین‌المللی کمونیست است، حدود شصت سال دارد، اما اصلاً نشان نمی‌دهد. درواقع چینی‌ها همه‌شان این طورند، سنشان از چهره‌شان پیدا نیست.

توی اتاق نشیمن هستیم. میز کوتاهی با یک عالم خوراک و مشروب، ماهی دودی، خاویار، ماهی آزاد، انواع میوه‌ها، ودکا، کنیاک، شراب گرجستان و مولداوی. این آدم‌ها دور میز نشسته‌اند:

کنستانتین فدین، کنستانتین سیمونوف (هر دو نویسنده)، پودوکین (فیلم‌ساز)، پی‌یر کوت (سیاستمدار فرانسوی)، ورکور (نویسندۀ فرانسوی)، نویسندۀ رومانیایی میهائیل سادووانو[4] و پی‌یترو ننی[5]، سیاستمدار ایتالیایی و چاکر شما و زلیا.

سیمونوف همسرش را هم با خودش آورده و همسر او هنرپیشۀ مشهور تئاتر، زنی فوق‌العاده برازنده است که زیبایی اسلاووارش مضمون شعرها و نثرهای فراوان بوده. سینه‌های برجستۀ این خانم که از پیرهن دکولته‌اش بیرون جسته منظره‌ای دارد که نگو و نپرس.

نامش والنتینا سرووا[6] است و سیمونوف برای این خانم کتابی سرتاسر شعرهای عاشقانۀ پراحساس و کم‌وبیش اروتیک نوشته که فریاد اعتراض استالین را بلند کرده: «این ناشرهای ما چرا پولشان را برای این‌جور کتاب‌ها تلف می‌کنند؟»

همین چند کلمه فاتحۀ شعر عاشقانه را در اتحاد شوروی خواند و اول هم از مایاکوفسکی شروع کردند. باری، این والنتینای باشکوه، آن روزها زن مشهوری بود.

وقتی این خانم درگذشت، سال‌ها بود که از سیمونوف جدا شده بود. بااین‌همه در مراسم ختم او ناگهان سروکلۀ سیمونوف پیدا شد و هزار شاخه میخک سرخ، بله هزار شاخه بی‌کم‌وکسر، بر گور او گذاشت.

درست روبه‌روی این خانم کوئو-مو-جو، بی‌اعتنا به گفت‌وگوی ما به زبان فرانسه –این مرد هیچ زبان غربی بلد نیست، اما به هجده زبان آسیایی حرف می‌زند- نشسته.

او که مترجمش، لئو را مرخص کرده، سرتاپا محو تماشای لباس شب دکولتۀ والنتینا شده و چشم از آن برجستگی‌های دلربای پروپیمان برنمی‌دارد.

بی‌خبر از عالم و آدم گیلاس ودکایی را که جلوش گذاشته‌اند سر می‌کشد. همسر ایلیا، لیوبا که میزبانی تمام‌عیار است، باز گیلاس او را پُر می‌کند. کوئو-مو-جو این گیلاس را هم لاجرعه بالا می‌اندازد.

جا دارد یادآوری کنم که در چین، سینۀ زن تحریک‌کننده‌ترین قسمت بدن اوست. این عضو کم‌وبیش حالت تقدس دارد و همیشه پوشیده است و از دیرباز آن را سفت‌وسخت می‌بستند و به قید می‌کشیدند تا مبادا زیادی رشد کند.

سینۀ کوچک زن چینی که باید پوشیده بماند، از آن تابوهای ریشه‌دار است. باری، سینه‌های باشکوه والنتینا که با گشاده‌دستی تمام در منظر عام نهاده در یک طرف و در طرف دیگر چشم‌های رهبر سرشناس، دولتمرد معتبر مشهور، خیره و میخ شده به آن چشم‌انداز.

ما که اصلاً حواسمان به این احوالات پرشوروشر نیست، گرم بحث بر سر ادبیات و هنر و سینماییم و فقط وقتی از فاجعه – نمی‌دانم واژۀ مناسبی است؟- باخبر می‌شویم که آن واقعۀ عجیب اتفاق می افتد؛ یعنی کوئو-مو-جو که ظاهراً به‌رغم آن همه ودکایی که بالا انداخته خیلی متین و معقول سر جاش نشسته، با چهره‌ای کاملاً آرام، بی آن‌که یک لحظه چشم از آن برجستگی‌های روسیِ تئاترپسند بردارد، از جا بلند می‌شود، میز را دور می‌زند، جلو خانم سیمونوف می‌ایستد، دو دستش را دراز می‌کند و سینه‌های خانم را توی دست می‌گیرد، آن هم‌چنان سفت‌وسخت که انگار قصد دارد تا ابد همان‌جا بماند.

درست جلو چشم وحشتزدۀ ما کوئو-مو-جو، نایب‌رئیس چندین و چند نهاد، کمونیست قدیمی، بزرگ‌ترین دانشمند آسیا، مردی مشهور و محترم، دودستی به سینۀ باز والنتینا چسبیده و چهرۀ بهت‌زده‌اش غرق در سعادتی بی‌حدّوحصر.

ما هم همان‌طور مبهوت، میخکوب‌شده، لالمانی گرفته‌ایم، در چنان سکوتی که نظیرش از اول خلقت دیده نشده و بعدها هم دیده نخواهد شد. ما مات و مبهوت، زبان‌بسته، سنگ شده.

لئو که یک دم چشم از رئیسش برنمی‌دارد، از اتاق بغلی می‌آید و خیلی آرام اما پرزور و محکم آرنج‌های کوئو-مو-جو را می‌گیرد و از والنتینا جداش می‌کند و می‌بردش به طرف آسانسور و ایلیا و لیوبا که دوباره جانی گرفته‌اند، می‌دوند تا میهمان را بدرقه کنند.

در اتاق نشیمن بحث ادبیات و هنر و سینما از همان‌جا که قطع شده بود، از سر گرفته می‌شود، دیگر کسی اعتنایی به آنچه پیش آمده ندارد، اصلاً انگارنه‌انگار که اتفاقی افتاده. از آن شبِ وحشت‌زا ارج و قدر کوئو-مو-جو در نظر من بالاتر رفته است.

 

3

مسکو 1957-پاریس 1990: شعر

شاید در اثر بلای دکلمه کردن، این مرض واگیردار در برزیل دهۀ 1930 بود که شعر برای من محدود شده بود به‌نوعی قرائت شعر که فوق فوقش دو نفر در آن شرکت کرده باشند.

این‌که با نامزدت بنشینی و با صدایی آهسته شعر عاشقانه بخوانی، لذّت خاصی دارد. همچنین تماشای زوج‌های جوانِ نوپیوند که در پارک گورکی مسکو نشسته‌اند و سرها به هم چسبیده و انگشت‌ها درهم‌پیچیده روی صفحۀ کتاب، پوشکین و یسه‎نین می‌خوانند، به‌راستی عالمی دارد.

من از زنی که شعر دکلمه می‌کرد مثل بلای طاعون فرار می‌کردم، اما باید اعتراف کنم که چند بار با گوش سپردن به شعر به‌راستی حال کرده‌ام.

همین چند وقت پیش زلیا و من در سوربن، همراه با آلیس رایارد، مترجم فرانسوی گوش سپردیم به ماریا دِ ژسوس باروسو[7]، هنرپیشه و همسر ماریو سوارس، رئیس‌جمهور پرتغال، که شعر چند شاعر بزرگ پرتغال را می‌خواند.

این شاعران عبارت بودند از کامیلو پسا نیا، ماریو سا –کارنیرو، ژوزه رژیو فرناندو پسوا.[8] آن بانوی هنرپیشه بی آن‌که کار را به اداواطوار بکشاند با هر بند شعر زندگی می‌کند و ما را سراپا در شعر زلالی که از عاطفۀ محض برخاسته در می‌پیچد.

زبان پرتغالی از دهان ماریا د ژسوس طنین و آوای ابدیت می‌گیرد، شعر به من هجوم می‌آرد، در من رسوخ می‌کند، در خونم می‌دود و تا استخوانم نفوذ می‌کند.

بار دیگر در مسکو بود، قبل از تجربۀ پاریس. در دورۀ گشایش خروشچف، در تئاتر ساتیریکال، نمایشی دربارۀ مایاکوفسکی بر صحنه برده بودند و زندگی این شاعر را با مرور شعرهای خودش بازمی‌گفتند.

متن نمایشنامه فقط و فقط سطرهایی از شعر مایاکوفسکی بود به‌علاوۀ اتهاماتی که منتقدان و نظریه‌پردازان به او زده بودند.

منتقدان و نظریه‌پردازان از دو مستراح که بالای صحنه تعبیه شده بود تهمت‌ها و اهانت‌ها را تَغَوّط می‌کردند. مستراح، نقد، نفرت‌انگیز بود.

روی صحنه چهار هنرپیشه در نقش چهار مایاکوفسکی بازی می‌کردند: مایاکوفسکی انقلابی، عاشق، سوررئالیست و – چهارمی چه بود؟- شاید هم فقط سه تا مایاکوفسکی بود؟

من نه به زبان روسی حرف می‌زنم نه این زبان را می‌فهمم، اما قدرت پرژرفای شعر به‌راستی در وجود من نفوذ کرد و کم‌وبیش اشک به چشمم آورد.

هرگز آن لحظه را فراموش نمی‌کنم که مایاکوفسکی مصمم به خودکشی روی صحنه آمد تا خودش را بکشد. او همان‌طور که پا به صحنه می‌گذاشت، شعری در ملامت یِسه‌نین که خودکشی کرده بود، می‌خواند. من به شعر گوش می‌دادم و مو بر تنم راست ایستاده بود.

 

4

مسکو 1954: قورباغه[9]

برای ناهار به خانۀ لیوبا و ایلیا رفتیم. لیدا آشپز این خانواده که خوانندۀ کتاب‌های من است، هر وقت خبر می‌شود من به آنجا می‌روم، واقعاً سنگ تمام می‌گذارد.

این را هم بگویم که در خانۀ ارنبورگ خوراک و نوشیدنی همیشه بهترین است. ایلیا جلسه‌ای با یکی از کله‌گنده‌های پراودا دارد که آمده تا رهنمودهای حزب را برای یک رشته مقاله دربارۀ سیاست خارجی به او برساند.

ایلیا درواقع سخنگوی حکومت شوروی در زمینۀ سیاست خارجی است. ما که به انتظار او نشسته‌ایم شرابی از سرداب‌های یوزف گوبلز می‌نوشیم.

مقام ریاست آکادمی علوم، مردی که به خیلی از اسرار دسترسی دارد، به ایلیا تلفن می‌کند تا اخبار دست‌اول و هیجان‌انگیز را به او بدهد، اخباری که فقط به معدودی از نورچشمی‌ها می‌رسد.

طرف حسابی از خود بی‌خود شده. ایلیا می‌پرسد: «بریا به مرگ محکوم شد؟» آخر این تماس تلفنی درست در زمانی رخ می‌دهد که دارند مجازات رئیس سابق پلیس مخفی را تعیین می‌کنند.

جناب رئیس آکادمی که پاک از کوره در رفته می‌گوید: «کی از بریا حرف می‌زند؟ من تلفن کرده‌ام تا از چیز بسیار مهمی باهات حرف بزنم، آن وقت تو می‌روی سراغ بریا که سرسوزنی اهمیت ندارد.

گوش کن من از جای موثقی خبر شده‌ام که فردا صبح شراب سرداب‌های گوبلز را به فروش می‌گذارند، توی فروشگاه‌های ویژۀ مرکز مسکو. به‌ت توصیه می‌کنم فردا صبح زود بلند شی و تمام کس‌وکارت را بسیج کنی تا هرچه می‌توانند شراب بخرند.»

گذشته از کل صنایع، ماشین‌آلات و طلا و نقره‌ای که بعد از سقوط برلین به دست ارتش سرخ افتاد، سرداب‌های گوبلز هم به روس‌ها رسید و این‌ها بزرگ‌ترین سرداب‌های اروپا بود و مخزن بیشترین مقدار از بهترین شراب‌ها که تمامش از انبارها و غارهای کشورهای تولیدکنندۀ شراب که تحت اشغال قشون نازی بودند، به‌خصوص فرانسه، مصادره شده بود.

حالا این شراب‌ها را که کم‌وبیش ده سال انبار شده بود، در بطری‌های ساده، فقط با برچسب شراب، نه یک کلمه اضافی نه علامتی، ریخته بودند و به قیمتی کمتر از شراب گرجستان و مولداوی به حراج گذاشته بودند.

فردا صبح علی‌الطلوع ایلیا و لیوبا، لیدا و مادر لیدا و راننده‌شان و دوتا منشی‌شان و پدر و مادرهای منشی‌ها و دختر خودشان ایرینا و دامادشان و خدا می‌داند چند نفر دیگر، فی‌الواقع یک هنگ آدم را خبر کردند.

این جماعت همه با هم توانستند حدود هشت‌صد بطری شراب، شاید هم کمی بیشتر، به توبره بزنند. بعد کم‌کم صف‌ها دراز شد، شهروندان شوروی می‌خریدند و پول می‌دادند بی آن‌که بپرسند دارند چی می‌خرند. چون چیزی که به حراج گذاشته شود زود ته‌ش درمی‌آید.

باری، اوضاع این جور بود.

باز کردن هر بطری بازی‌ای به سبک رولت روسی بود. ببینی این بار چه جایزه‌ای می‌بریم. هیچ فرقی نمی‌کرد که این شراب از کجا آمده، از چه انگوری تهیه شده، مال چه سالی است و… همیشه بهترین شراب بود، شهد نوشین خدایان، شراب سرداب‌های گوبلز که فروش آن مهم‌ترین واقعه‌ای بود که در فاصلۀ مرگ استالین تا افتتاح کنگرۀ بیستم حزب اتفاق می‌افتاد، یعنی همان کنگره‌ای که در آن خروشچف نطق مشهورش را در محکومیت استالین ایراد کرد.

در قیاس با واقعۀ فروش این شراب محکوم شدن بریا به مرگ چیزی فراتر از خبری برای صفحۀ جنایی روزنامه‌ها، یا رویدادی جزئی نبود. به انتظار ایلیا نشسته بودیم و شراب‌ها را می‌چشیدیم و علاوه بر شراب خاویار، ماهی‌دودی و خیلی مائده‌های دیگر بر سفره‌مان بود.

ایلیا از دفترش بیرون می‌آید و مرا به آن جناب کله‌گندۀ پراودا معرفی می‌کند و جامی از شراب گوبلز به آن عالی‌جناب می‌دهد؛ اما مردک لات ودکا را ترجیح می‌دهد، جامش را یک‌نفس بالا می‌اندازد و راهش را می‌گیرد و می‌رود.

ایلیا جامی شراب قرمز به دست دارد که بنا به تشخیص او از ردۀ  بردو است، آرام‌آرام لب‌چش می‌کند و می‌کوشد سال تولید و محل کشت انگور آن را حدس بزند.

آخر از همه چیز گذشته دانش شراب‌شناسی ایلیا بخشی از افسانۀ این مرد است. وقتی لیدا ناهار را می‌آورد و بشقاب‌های بخارخیز را روی میز می‌چیند، ایلیا شرح مفصلی از دیدار با آن فرستادۀ حزب تعریف می‌کند.

دیوارهای دفتر کار ایلیا پوشیده از تابلوهای حکاکی و نقاشی استادان فرانسوی بود، مجموعه‌ای که میلیون‌ها می‌ارزید. روبه‌روی میز تحریر یک حکاکی کار پیکاسو با عنوان قورباغه آویخته‌اند که هنرمند به ایلیا تقدیم کرده.

فرستادۀ پراودا، نظریه‌پرداز رئالیسم سوسیالیستی، همین‌که چشمش به تابلو – یک قورباغۀ کژوکوژ با پیکری درهم‌ریخته – می‌افتد، لرزه می‌گیرد و پیش از آن‌که سکتۀ مغزی بکند، روی از آن منظر ننگین و رسوا برمی‌گرداند و صدایش را بالا می‌برد: پس این سرمایه‌دارها به همچو چیزی می‌گویند هنر.

چطور ممکن است رفیق ایلیا ارنبورگ حاضر شود این چیز مهوّع، این گند و کثافت بورژوازی را به دیوار اتاق کارش آویزان بکند. تازه، این پیکاسو خودش را کمونیست هم می‌داند. این دیگر از آن حرف‌هاست.

ایلیا می‌پرد وسط اعتراض مرد و می‌گوید: «رفیق، می‌دانید عنوان این حکاکی چیست، می‌دانید این نمایندۀ چه چیزی‌ست؟»

«نه، نمی‌دانم …فقط این را می‌دانم که …»

«این نمایندۀ امپریالیسم یانکی‌هاست.»

جناب نظریه‌پرداز آرام می‌شود، دوباره نگاهی به تابلو می‌اندازد و سرش را تکان می‌دهد. حالا که از خطر حملۀ قلبی سالم جسته، وقت انتقاد از خود است: «امپریالیسم یانکی‌ها؟ حالا فهمیدم، پیکاسو عضو حزب کمونیست فرانسه‌ست، درست می‌گویم؟ یک رفیق متعهد، واقعاً استاد است.»

 

5

مسکو 1954: توطئه

آنا سگرز[10] از هتل ناسیونال که درست روبه‌روی میدان سرخ است، تلفن می‌کند. زلیا و من در هتل متروپل هستیم، مقابل بلشوی‌تئاتر، با پابلو نرودا و نیکولاس گی‌ین.[11] آنا با لحنی عصبی می‌گوید: «من همین حالا رسیده‌ام. باید الآن باهات حرف بزنم. مسئلۀ خیلی مهمی است.»

او هم مثل من و خیلی از هنرمندان پنج قاره به دومین کنگرۀ نویسندگان شوروی دعوت شده که واقعه‌ای بسیار مهم در دنیای روشنفکران چپ به شمار می‌آید.

آنا فقط برای شرکت در کنگره نیامده بود، او عضو هیئت‌داوران جایزۀ بین‌المللی صلح استالین هم بود. من قبلاً جایزه را برده بودم و این بزرگ‌ترین افتخاری بود که تا آن زمان نصیبم شده بود.

در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی جایگاه دیپلمات‌ها را داشتم و اعتباری در حدّ مقامات حزب. آنا می‌خواهد دربارۀ جایزۀ استالین با من حرف بزند. خودم علتش را نمی‌دانم؛ اما بعضی‌ها در گوشه‌وکنار دنیا قدرتی را به من نسبت می‌دهند که فی‌الواقع ندارم، یعنی این‌که هر مشکلی را می‌توانم برطرف بکنم.

آنا سگرز یکی از این آدم‌های بی‌مسئولیت است. مسئله‌ای که اسباب ناراحتی او شده و برای من تعریف می‌کند تا شاید راهنمایی‌اش بکنم، به نظر من بی‌تردید اهمیت زیادی دارد –مسئله مربوط به برتولت برشت است.

من یک بار در خانۀ آنا شامی با برشت خورده‌ام. آنا و برشت در یک ساختمان چهارطبقه در آلمان شرقی زندگی می‌کنند. آنا در طبقۀ دوم است و برشت، اگر خطا نکنم، در طبقۀ چهارم.

من با همسر برشت، هلن وایل هم دوست هستم و سابقۀ این دوستی به زمانی برمی‌گردد که ما هر دو عضو هیئت‌داوران جایزۀ بین‌المللی صلح بودیم. آشنایی من با برشت فقط زمانی عمیق‌تر شد که داشتند فیلمی از روی نمایشنامۀ او، ارباب پونتیلا و نوکرش ماتی در وین فیلم[12] می‌ساختند.

فکر می‌کنم حضور من در سر صحنه برای این بود که دو آدم اهل تئاتر و سینما با هم به تفاهم برسند، چون اول کار اصلاً حرف همدیگر را نمی‌فهمیدند.

دست بر قضا، برشت آماج سوءظن حزب کمونیست شده بود و این حزب چنان دچار فرقه‌بازی بود که اصلاً به تصور درنمی‌آید.

آن‌ها بی‌توجه به این واقعیت که سرتاسر زندگی برشت وقف سوسیالیسم شده و بی‌توجه به کارهای فوق‌العادۀ این مرد، او را متهم کرده بودند به این‌که فرمالیست است و آثارش با ضوابط رئالیسم سوسیالیستی که ژدانف تعریف کرده، کاملاً همخوانی ندارد؛ بنابراین – آنا زیر گوشم پچ‌پچ می کند – حزب برای به راه آوردن برشت کار را از اینجا شروع کرده بود که او را از تئاتری که شوروی وقت ترک برلین به او واگذار کرده بود، بیرون کند.

برشت و گروه او، برلینر آنسامبل، در آن تئاتر جا افتاده بودند و کارهایی با بازتاب جهانی در همان‌جا به صحنه برده بودند.

همین‌که آنا برلین را ترک می‌گوید، توطئه بالا می‌گیرد. او از فرط نگرانی بیمار شده: «این‌ها نمی‌گذارند برشت زندگی کند، می‌دانی که اوضاع از چه قرار است، لازم نیست من برایت تعریف کنم؛ اما یک راه هست، فقط یک راه داریم که جلو این توطئه را بگیریم و امنیت و آرامشی را که این مرد برای کار کردن لازم دارد تضمین کنیم.» و این راه چه بود؟
«جایزۀ استالین را به او بدهیم. او اگر این جایزه را برده بود، هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد به خودش و تئاترش دست بزند. ازت می‌خواهم کمکم بکنی. هیئت‌داوران چهار روز دیگر جلسه دارند.»

همه به تکاپو می‌افتیم. اول، گفت‌وگو با ارنبورگ در آپارتمان خودش در خیابان گورکی. در آنجا آنا کسانی را که حتماً به برشت رأی می‌دادند، با انگشت می‌شمرد: ایلیا، نرودا، خودش… کی از آراگون خبر دارد؟ بعد، ایلیا، همان «پیرمرد»، بی‌مقدمه می‌پرد وسط حرف آنا: «بی‌خودی وقتت را با این چیزها تلف نکن. مهم حمایت ساشاست.»

و ساشا یعنی آلکساندر فادایف که نمایندۀ حزب کمونیست در هیئت‌داوران است. او عضو کمیتۀ مرکزی حزب است و اگر با این فکر موافق باشد، هیچ کس باهاش مخالفت نمی‌کند. فقط باید یک کار بکنیم، با او حرف بزنیم.

ایلیا گوشی تلفن را برمی‌دارد تا شمارۀ فادایف را بگیرد و در همان حال به آنا می‌گوید: «ژرژ را هم با خودت ببر، ساشا او را دوست دارد.» راست می‌گفت.

فادایف نظر بسیار مساعدی به من داشت و فکر می‌کرد از آن رفقای خوبی هستم که می‌تواند به‌شان پشتگرم باشد. باری، ما، یعنی من و آنا، رفتیم تا با دبیر کل اتحادیۀ نویسندگان شوروی حرف بزنیم.

کار آسان‌تر از آن بود که فکر می‌کردیم. همین‌که آنا مشکل را برای فادایف توضیح داد، او، بی لحظه‌ای درنگ، حمایت کامل خود را از پیشنهاد آنا اعلام کرد.

خودش به‌ جای مقامی که قرار بود تصمیم نهایی را بگیرد – و این طور که می‌گفت آن مقام دفتر سیاسی حزب بود – دست بالا می‌زد و نام برشت را در فهرست کاندیداها وارد می‌کرد؛ یعنی چنین چیزی ممکن بود؟ نمی‌دانم.

تشخیص این‌که کدام حرف راست است و کدام یک از سر مصلحت و منافع، دشوار بود. باری، هرچه بود، برشت جایزه را بُرد و حزب کمونیست آلمان دست از آزار او برداشت.

آزار کلمۀ نارسایی است، به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند تصویر کاملی بدهد از فلاکت و نکبتی که گریبان‌گیر برشت می‌شد و آن منجلاب بدنامی که می‌خواستند او را در آن غرق کنند.

 

6

مسکو 1951: نامه

فدور کلی‌ئین[13] با احتیاط تمام کیف‌دستی چرمی را باز می‌کند، پوشۀ مقوایی را در می‌آرد، چند ورق کاغذ تحریر از توی پوشه در می‌آرد و از لای آن کاغذها یک دستنوشتۀ زردرنگ بیرون می‌کشد. این گنجینه‌ای ذی‌قیمت است، یادگاری عزیز، نامه‌ای نوشته شده به دست ماکسیم گورکی.

ادبیات اسپانیا و پرتغال وام بزرگی از این کلی‌ئین به گردن دارد. او که مورّخی با تخصص در فرهنگ هیسپانیک است، آثار نویسندگان شبه‌جزیرۀ ایبریا و امریکای لاتین را ترجمه کرده و این آثار را در اتحاد شوروی به شهرت و محبوبیت رسانده.

بودند کسانی که از او انتقاد کردند وقتی شعرهای آزاد نرودا را به شعری با وزن و قافیه ترجمه کرد. نرودا به شوخی می‌گفت: «در روسیه من شاگرد پوشکین هستم.» اما واقعیت این است که کلی‌ئین سالخوردۀ نازنین به خاطر ادبیات ما با ناشران و مجلات ادبی شوروی جدال بسیار کرد.

در دهۀ 1930 او تلاش بی‌ثمری کرد تا آثار رمان‌نویس پرتغالی اسا د کئیروس[14] را منتشر کند، اما ناشران درِ دفترشان را محکم به روی کئیروس بستند.

کلی‌ئین نامه را به من نشان می‌دهد و من خط گورکی را با الفبای سیریلیک می‌بینم. گورکی از نویسندگان محبوب من است، چون به واسطۀ او آموختم که چگونه آدم‌های بی‌خانمان را دوست بدارم.

داستان‌ها، رمان‌ها و نمایشنامه‌هایش را با ولع می‌خواندم. در اولین سفرم به شوروی مشتاقانه رفتم تا نمایشنامۀ از اعماق را که به زبان گرینگوهای کمونیست اجرا می‌شد، تماشا کنم.

چیزی نمانده بود گریه کنم. کلی‌ئین از محتوای نامه با من حرف می‌زند که باعث شد بر تعصبات حزبی ناشران شوروی چیره شود. آثار کئیروس در اوایل قرن بیستم ترجمه شده بود، البته فقط یک کتابش که آن هم بعد از انقلاب اکتبر دیگر در کتاب‌فروشی‌ها دیده نشده بود.

کلی‌ئین دستنوشتۀ ترجمۀ جنایت پدر آمارو را زیر بغل زده بود و از این ناشر به آن ناشر دویده بود. وقتی گورکی از ایتالیا برگشت و رهبری حیات ادبی را به دست گرفت، کلی‌ئین دیگر پاک نومید شده بود.

بااین‌همه نامه‌ای به گورکی نوشت و از او خواست در این ماجرا پادرمیانی کند. او توقع جواب نداشت، فقط امیدوار بود وساطت گورکی سر بگیرد و درهرحال فکر می‌کرد این ریسکی است که هزینه‌ای برایش ندارد؛ اما پاسخ نامه‌اش را دریافت کرد و آن همین نامه‌ای بود که حالا در اتاقی در هتل متروپل سرافرازانه به من نشان می‌داد.

او سطری از نامه را که گورکی دربارۀ کئیروس نوشته نشان می‌دهد و برایم ترجمه می‌کند: «اسا د کئیروس یکی از بلندترین قلّه‌های رمان دنیاست.» آیا لازم است بگویم که چیزی نگذشته ترجمه جنایت پدر آمارو در شوروی منتشر شد؟ کمی بعد رمان دیگر کئیروس با عنوان[15]Relic  به چاپ رسید. آخر کلی‌ئین کسی نبود که به یک موفقیت دل خوش کند.

فدور کلی‌ئین دست‌نوشته را دوباره لای کاغذها می‌گذارد و کاغذها را توی پوشۀ مقوایی و پوشه را توی کیف‌دستی چرمی‌اش جای می‌دهد. او این نامه را با خودش به اسپانیا برده و برگردانده بود. آخر در جنگ داخلی اسپانیا در جبهۀ مادرید جنگیده بود.

 

7

مسکو 1954: آقای جایزه[16]

پراودا فهرست کاندیداهای جایزۀ بین‌المللی استالین را چاپ می‌کند. فهرست به‌گونه‌ای چشمگیر در صفحۀ اول چاپ شده. دارم از خوشحالی پر درمی‌آرم چون در میان نام کسانی که شایستۀ این افتخار فوق‌العاده شناخته شده‌اند، نام برتولت برشت و نیکولاس گی‌ین به چشم می‌خورد.

من به نفع برشت با ساشا فادایف حرف زده‌ام اما زلیا و خودم سعی می‌کنیم به نیکولاس روحیه بدهیم تا عذاب دورۀ انتظار را آسان‌تر تحمّل کند.

روزا [همسر گی‌ین] در هاوانا مانده، بنابراین نیکولاس از زلیا می‌خواهد مدال و دیپلم جایزه را که قرار است در جلسۀ عمومی کنگرۀ نویسندگان شوروی دریافت کند، او به‌ش بدهد.

ما برای شرکت در همین کنگره به مسکو آمده‌ایم و همه‌مان در یک طبقۀ هتل اقامت داریم. نیکولاس دم‌به‌ساعت چیزی را بهانه می‌کند و یادداشتی برای ما می‌فرستد و زیرش امضا می‌کند: آقای جایزه.

مثل بچه‌ها شاد و سرحال است و ما هم به خوشی او خوشیم. اسمش در روزنامه‌ها چاپ می‌شود و شعرهاش را در رادیوتلویزیون می‌خوانند و به‌موجب این بلای همگانی در روسیه، خانم‌ها شعر او را دکلمه می‌کنند.

از ما دعوت می‌کند در یکی از این جلسه‌های شعرخوانی شرکت کنیم: طرف زنی چاق با صدای خش‌دار است، یک دایناسور تمام‌عیار.

نیکولاس شعر خودش را به زبان روسی مزه‌مزه می‌کند، تشخیص می‌دهد و از آن زنکۀ سلیطه تعریف می‌کند. ما هم ابراز احساسات می‌کنیم. چرا حال خوش رفیقمان را به هم بزنیم؟

می‌نشینم و تلگرامی برای نیکولاس می‌نویسم و از مارینا کونتریزین، مترجم‌مان می‌خواهم آن را به روسی ترجمه کند. بعد از دفتر پستی که در محل کنگره دایر کرده‌اند، آن را به نشانی نیکولاس در هتل متروپل می‌فرستم.

این پیامی است آکنده از شور و اشتیاق و اظهار عشق و دعوت به دیدار. پای آن هم فقط اسم اول آن ستایشگر خیالی را می‌گذارم: ناتاشا.

تلگرام سرتاسر تعارف و مبالغه است: «ای شاعر توانا، ای نابغۀ من، ای استاد استوایی[17]، وقتی شعر تو را از تلویزیون شنیدم مسحور شدم.

شعر تو وجودم را به آتش کشید. مشتاقم که هرچه زودتر تو را ببینم.» و همین‌طور می‌رفت و می‌رفت، شعله به شعله، حریق. پایان نامه هنوز در خاطرم هست: «دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم. تلفن کن، تلفن کن. ناتاشا.»

نیکولاس تلگرام به دست همراه خانم مترجم دوان‌دوان به اتاق ما می‌آید: «رفقا، خانمی در مسکو دیوانه‌وار عاشق من شده. برام تلگرام زده، اما انگار یک‌کم حواس‌پرتی دارد. از من خواسته به‌ش تلفن بکنم، اما شمارۀ تلفنش را ننوشته…»

 

8

مسکو 1953: اشک‌ها

از هواپیمایی که من و زلیا را از وین آورده پیاده می‌شوم. ساعت پنج بعدازظهر است، دل ِشب مسکو. ماه ژانویه و زمستان سرد 1953.

از وقتی به برزیل برگشته‌ایم این اولین سفر ما به اتحاد شوروی است. چند تنی از دوستان برای استقبال به فرودگاه آمده‌اند ازجمله ورا کوتیچکووا، متخصص فرهنگ هیسپانیک و عضو آکادمی علوم که سرتاپا شور و هیجان است. قرار است در روزهای اقامت ما مترجممان باشد.

ما قبلاً از طریق نامه‌نگاری با هم دوست شده بودیم و بالاخره در سال 1948 با همدیگر دیدار کردیم. ورا که در انستیتوی ادبیات جهانی گورکی زبان اسپانیایی و پرتغالی تدریس می‌کند، مقاله‌ای دربارۀ کارهای من نوشت که در مجموعه‌ای از جزوه‌هایی که پراودا منتشر می‌کرد، چاپ شد.

زلیا و من ورا و شوهرش لِف را که او هم هیسپانیستی سرشناس است و نوشته‌هایی دربارۀ لورکا و نرودا و دیه‌گو ریورا[18] دارد، درواقع خویشاوند خودمان می‌دانیم – ما برای درک همدیگر نیازی به حرف زدن با هم نداریم.

ورا به هتل می‌آید تا صبحانه را با ما بخورد. من نسخه‌ای از پراودا دارم و آن را به ورا می‌دهم تا تیتر اصلی‌اش را که به نظرم چیز مهمی می‌آید، ترجمه کند.

ورا پیش از ترک خانه مطلب را خوانده، بااین‌همه قبل از این‌که اطلاعات بیشتری به ما بدهد، روزنامه را می‌گیرد و ترجمه می‌کند. مقاله خبر از کشف «توطئۀ رذیلانۀ یانکی‌ها» برای ترور استالین می‌دهد. عوامل شیطان‌صفت این توطئه پزشکان‌اند، مشهورترین پزشکان اتحاد جماهیر شوروی، کسانی که مسئول مراقبت از صحت و سلامت فرمانروایان کرملین هستند. پراودا این را هم اضافه کرده که «همگی یهودی‌اند».

مات و مبهوت با دهن باز می‌مانم. نمی‌دانم چه بگویم یا چه فکری بکنم. به ورا نگاه می‌کنم که روبه‌رویم نشسته. او همین‌جور مانده، بی هیچ حرکتی، با مشت‌های گره‌کرده، لب به دندان می‌گزد، اشک از چشمش روان است. برای درک همدیگر لازم نیست حرف بزنیم.

 

9

مسکو 1948: مؤمن واقعی

فرانسیسکو فرئیرا، اهل پرتغال، در رادیو مسکو کار می‌کند. او و ساتوا براندائو، مسئول برنامه‌هایی به زبان پرتغالی هستند. فرانسیسکو ایدئولوژی و خبرهای نویدبخش برای رفقای برزیل و پرتغال و مستعمرات پرتغال در افریقا تدارک می‌بیند.

کمونیست جوانی بود که به بریگاد بین‌المللی پیوست و در جنگ داخلی اسپانیا جنگید. وقتی جمهوری‌خواهان شکست خوردند، رفقا او را به شوروی بردند.

آنجا با زنی اسپانیایی ازدواج کرد. از مجری‌های خوب رادیوست، آدم خوبی است، مهربان و بی‌تکلّف، معنی همبستگی بشری را می‌داند، بهترین شاهد، ازخودگذشتگی و فداکاری اوست در رفتار با دختر و خواهر رهبر کمونیست‌های برزیل، لوئیس کارلوس پرستس، زمانی که آن‌ها به مسکو تبعید شدند.

عضو نمونۀ حرب کمونیست پرتغال است و تعصب فرقه‌گرایانه‌اش حدومرز ندارد. مطلق ِمطلق است.

ازآنجاکه اولین بار است اتحاد شوروی را می‌بینم، سعی می‌کنم از زندگی در این کشور، از آداب‌ورسومش، کم‌وزیادش، سر در بیارم.

«دزد؟» فرئیرای نازنینمان انگار پاک رنجیده. «در میهن سوسیالیسم دزد وجود ندارد. دزد و دزدی مال گذشته‌ست، مال روزگار تزارهاست.»

همان بعدازظهر در فروشگاه بزرگ GUM دزدها دو بار سعی می‌کنند کیف پول زلیا را از دستش قاپ بزنند. ورا کوتیچکووا به ما هشدار می‌دهد: «هرقدر مواظب باشید باز کم است. اینجا پُر از دزد است.» من می‌خواهم مچ جناب گوینده را بگیرم: فرئیرا به ما دروغ نگو؛ اما او اصلاً حاضر نیست قبول کند.

«خُب، البته دزد هست. نمی‌خواهم لاپوشانی کنم. این‌ها پس‌ماندۀ جنگ هستند؛ اما دزدهای اینجا زِبِل‌ترین دزدهای عالم‌اند. همین هفتۀ قبل، وقت ناهار، طرف‌های ظهر توی اتوبوس بودم. پُرِ مسافر بود. وقتی رسیدم خانه، دیدم داروندارم را زده‌اند.

پالتوم را با تیغ چاک داده بودند، آن هم با چنان مهارتی که اصلاً نفهمیده بودم. محال است همچو دزدهایی را جای دیگر پیدا کنید.» تعصب شورویایی با لعاب پرتغالی.

داریم دربارۀ تفاوت رفتار جنسی در غرب سرمایه‌داری و شرق سوسیالیست حرف می‌زنیم: «این قبیل بی‌بندوباری‌ها (منظورش رابطۀ نامشروع است) در اتحاد شوروی وجود ندارد.

زن شوروی به شوهرش وفادار است، می‌دانیدکه، اخلاقیات پرولتری خیلی سفت‌وسخت است. دنبال این‌جور ماجراها رفتن، خیانت در زناشویی، این‌جور چیزها واقعاً به‌ندرت پیش می‌آید، همه این موارد را می‌شود با انگشت‌های یک دست بشماری.»

چیزهایی که من از نویسنده‌ها و کارگرها شنیده‌ام – چون هر جا می‌روم چند تا دوست جور می‌کنم – با این حکم مطلق فرئیرا نمی‌خواند.

چند بار می‌کوشم با زبان خوش باطل بودن این حکم را به او تذکر بدهم، چون می‌دانم نیّت او از این دروغ و پنهان‌کاری چیزی نیست مگر تلاش برای حفظ تصویری بی‌عیب‌ونقص از اتحاد شوروی که برای او مقدس است. برای او، برای من و برای میلیون‌ها نفر در گوشه‌وکنار عالم.

«شیکو این قدر یک‌دنده نباش. زن‌هایی که همین دور بر می‌پلکند، حتی نطلبیده راه می‌دهند. این را خودت بهتر از ما می‌دانی، چون توی رادیو کار می‌کنی که جان می‌دهد برای این‌جور رابطه‌ها. می‌خواهی برایت نمونه بیارم؟»

فرئیرا نمونه می‌خواهد، چون تنزه‌طلبی رژیم علاقۀ رفقا را به [فضولی در] زندگی دیگران کاهش نداده، به‌خصوص وقتی که آن رفقا چهره‌های سرشناسی در عالم روشنفکران باشند؛ بنابراین چند شایعۀ رایج را برایش مثال می‌زنم.

فرئیرا گوش می‌کند، وامی‌دارد حرفهام را تکرار کنم، از جزئیات می‌پرسد: این یعنی که آدمی نکته‌بین و دقیق است. حرف‌های من که تمام می‌شود، اعتراف می‌کند: «بله، راه می‌دهند، خوب هم راه می‌دهند؛ اما رفقا بگذارید چیزی به‌تان بگویم:

اگر سرتاسر عالم را بگردید هیچ زنی پیدا نمی‌کنید که توی رختخواب مثل زن شوروی باشد. دست‌کم توی اسپانیا و پرتغال محال است. بقیۀ جاها را نمی‌دانم.»

فرانسیسکو فرئیرا آدم کُندذهنی است. هر چیز اتحاد شوروی سوسیالیستی از همه جای عالم بهتر است. انکار این حقیقت مسلّم یعنی افتادن به دام امپریالیسم یانکی‌ها.

فرئیرای عزیز، زن‌های شوروی بهترین زن‌های عالم‌اند؟ بهتر از دخترهای کولی سویل؟ بهتر از دخترهای دهاتی ناحیۀ مینیو در پرتغال؟ بیچاره زن شوروی که قربانی تعصب و جهل است، هیچ چیز از کاما سوترا[19] نمی‌داند، به خانواده‌اش زنجیر شده، تنها تنوّعی که دارد توی رابطۀ نامشروع است و او با چه پشتکاری به این جور روابط پناه می‌برد.

در ضیافت شام سر میز یار عوض می‌کند، اما صورت غذا همیشه همان است: همان سیب‌زمینی همیشگی که توی همان آب نمک همیشگی پخته باشی. همان وضعیت زیروزبر همیشگی.

 

* برگرفته از:

The oxford Book of Latin American Essays, Edited by Ilan Stevans, (Oxford University Press,1977).

 

[1]. Gertulio Vargas

[2]. Jan Drda

[3]. Kuo –Mo- Jo

[4]. Mihail Sadoveano

[5]. Pietro Nenni

[6]. Valentina Serova

[7]. Maria de jesus Barroso

[8]. Fernando Pessoa

[9]. Le Crapaud

.[10] Anna Seghers، نویسنده و نمایشنامه‌نویس آلمانی. از کمونیست‌های سرشناس آن دوران- م.

.[11] Nicolas Guillen (1902-1989)، شاعر بزرگ کوبایی. شعرش آمیزه‌ای از مدرنیسم، فولکلور و اعتراض اجتماعی بود- م.

[12].Wien Film

[13]. Fedor Keliin

.[14] Eca de Queiroz (1845-1900)، نویسندۀ پرتغالی که بسیاری از صاحب‌نظران او را بزرگ‌ترین نویسندۀ این کشور می‌دانند. رمان مشهورش جنایت پدر آمارو از مهم‌ترین آثار ادبی است و فیلمی بر اساس آن ساخته شد که به سبب اعتراض کلیسای کاتولیک نمایش آن با مشکلات بسیار روبه‌رو شد- م.

.[15] به معنای چیزی بازمانده از دوران کهن، خاصه چیزهایی مقدس و متبرک مثل جامۀ قدیسان یا حتی تکه استخوانی منسوب به ایشان- م.

[16]. Monsieur le prix

.[17] Tropical، می‌تواند کنایه از حرارت و شور و شرر بسیار نیز باشد- م.

.[18] Diego Rivera (1886-1957)، نقاش بزرگ مکزیکی، همسر فریدا کالو، میزبان تروتسکی در دوران اقامت او در مکزیک- م.

.[19] Kama Sutra، کتابی بسیار مشهور در فرهنگ باستانی هند. این کتاب دربارۀ روابط جنسی است و اغلب نسخه‌های آن با تصاویری در همین زمینه همراه است- م.

 

 

این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه