آثار منتشرنشدۀ سولژنیتسین
ترجمۀ یاسمن مَنو
آثار منتشرنشده سولژنیتسین
به مناسبت صدمین سال تولد و دهمین سالمرگ نویسندۀ مجمعالجزایر گولاگ، مجلۀ لوپوان به طور انحصاری گزیدههایی از دو متنِ تاکنون منتشر نشدۀ او را منتشر کرده است که یکی از این دو متن مقایسۀ دو انقلاب روسیه و فرانسه است.
یک زندانی سابق که در سال 1945 نبوغ استالین را زیر سؤال برده و تبعید شده بود، در نوامبر 1962 در مسکو داستان کوتاهی با عنوان یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ منتشر کرد و در عرض چند ساعت نامش در سراسر جهان پیچید و پرآوازه شد: الکساندر سولژنیتسین که آن هنگام در سالهای میانی عمرش بود.
پسازآن، سه شاهکار از او: خانۀ ماتریونا، بخش سرطانیها و دایره اوّل منتشر شد. ولی دایرۀ اول در شوروی ممنوعالانتشار شد. سولژنیتسین در اکتبر 1970 برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات شد ولی از بیم آنکه نتواند به کشورش بازگردد از دریافت آن در استکهلم سر باز زد.
سولژنیتسین به یکی از بارزترین چهرههای معترض به تمامیتخواهی نظام اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شد و ضربۀ تعیینکنندۀ او زمانی به این نظام وارد میشود که در دسامبر 1973 مجمعالجزایر گولاگ در پاریس منتشر می شود. برمبنای اصطلاح زیبایی که ژرژ نیوا به کار میبرََد، آن را «شهیدشناسی تمامی انههایی که گفتند نه» می نامد و به این ترتیب سرواژهای را باب میکند: Glavnoe OUpraveline LAGuerei.
و سرانجام آنکه تمامی آنهایی را که در دوران طولانی بر انکار و یا چشمپوشی خود پافشاری کرده بودند وامیدارد که نظام اردوگاهها را ببینند. فرجام این فریادِ آغازگر بهمن تنبیه و اخراج اوست، اما در تبعید پژواک این فریاد بلندتر میشود.
حقیقت و شرافت: این آثار و بسیاری نوشتههای دیگر اجزای طرحی بود که سولژنیتسین در 1936 و دقیقاً از 18 نوامبر آن سال ریخته بود: پرده برداشتن از علل تراژدیای که روسیه را تا حدّ شکنجۀ جسم و تباهی روح مردمش به بیراهه بُرد، از طریق روایت تاریخی از ماتریسِ فاجعه، یعنی انقلاب 1917.
روایتی که برای اوّلین بار بر دروغ و رخوت غلبه میکند. نویسنده ربع قرن را وقف این کار کرد که تحت عنوان چرخ سرخ ابعاد عظیمی به خود گرفت. البته در بسیاری مواقع درکش نکردند. به مناسبت صدمین سال تولدش و دهمین سالگرد مرگش، دو اثر تاکنون منتشر نشدۀ او بار دیگر اصالت نبوغ و قدرت شخصیتش را نمایان میسازد. یادداشتهای چرخ سرخ که آن را «روزنگار آر – 17» نامیده بود و دو انقلاب: روسیه و فرانسه (1984). دو کتاب که مانند دیگر آثارش دربارۀ حقیقت وقایع، شرافت انسانی و خلاقیت ادبی است
کتاب انقلاب و دروغ که انتشارات فایارد برای اولین بار در فرانسه منتشر میکند شامل سه متن است که سومی، «دو انقلاب فرانسه و روسیه»، در سال 1984 نوشتهشده است. نویسنده در آن منشأ و سیر حرکت این لحظات تاریخی را با هم مقایسه میکند و از خود میپرسد: «آیا این کار واقعاً لازم است. بههرحال این پاسخی به کنجکاوی ذهن ماست». گزیدههایی از این اثر در زیر میآید:
نیکلای دوم و لویی شانزدهم: تقریباً دوقلو
(…) ما نزد نیکلای دوم و لویی شانزدهم مشخصات مشترکی میبینیم. در هر دو مورد یک مسیحی واقعی بر تخت سلطنت نشسته است (هردو تا هنگام انقلاب مردم فرودست را محترم میشماردند). مهربانی و عُلوِّ طبع داشتند تا حدّی که نتوانستند در سیاست سختگیر باشند.
هر دو بیاراده و فاقد ثبات رأی بودند و این اصلیترین صفتشان بود. هیچکدام توانایی انجام وظیفهای را که بر عهدهشان گذاشته بودند نداشتند. تأثیرپذیر بودند گرچه گاه میشوریدند (نیکلای دوم کینۀ آنهایی را به دل داشت که سعی کرده بودند تحت فشار قرارش دهند).
هر دو با ادب به حرف دیگران گوش میدادند، لبخند میزدند ولی دربارۀ هیچچیز تصمیم قطعی نمیگرفتند. آنها در میان نفوذ و تأثیر دیگران سرگشته میشدند و مخاطبینشان اغلب نامطمئن در مورد تصمیم نهاییشان آنها را ترک میکردند. شغل پادشاهی باری بود بر دوششان و هر دو زندگی خصوصی و خانوادگی را ترجیح میدادند. به شباهتهای شگفتانگیزتر نیز باید اشاره کرد.
هر دو در مخارج شخصی صرفهجو و عاشق شکار بودند. عمل یا بهتر بگویم بیعملی آنها در مقابل انقلاب دلیل واحدی داشت: هر دو از ریختن خون هموطنانشان اکراه داشتند.
لنین و روبسپیر نبردی یکسان؟
شباهتهایی فردی میان لنین و روبسپیر وجود داشت. رخوت و پریدهرنگی روبسپیر بیشباهت به ضعف جسمانی لنین نبود (اما این باعث نمیشد که در هنگام خطر دستپاچه شوند و پنهان شوند: روبسپیر در ژوئن 1791 پس از کشتار شان دو مارس و لنین در ژوئیۀ 1917 پس از اوّلین اقدام به شورش که به شکست انجامید).
روبسپیر مجذوب اعتقاد شخصیاش به برحق بودن عمل میکرد ولی لنین بیشتر بر مبنای شمّ قویاش در موقعیتهای سیاسی، گویی سیر وقایع او را جادو میکرد.
از گیوتین تا قفسهای چکا
با وجود پیشبینیناپذیر بودن سیر حوادث، وضعیّت کل جامعه بد و بدتر میشد. انقلاب همواره یک التهاب آسیبشناختی و یک فاجعه است.
از یکسو نوسان (یا غرق شدن) میان امیدهای بزرگ و والا و اهداف محدود اوّلیه، و از سوی دیگر ویرانی کامل کشور، قحطی سراسری، کاهش ارزش پول ملّی، اُفت تولید، خستگی مردم و از همه بدتر توحش در رفتار و اخلاقیات، فضای عمومی نفرت، طغیان حسادتها، طمع نسبت به مال دیگری که نزد بلشویکها علناً بیان میشد: «غارتگر را غارت کن!» (عبارتی کلیشهای که از سوسیالیستِ فرانسوی پیر ژوزف پرودن در کتابش مالکیت دزدی است الهام گرفته شده بود).
ظهور پَستترین غرایز، انحطاط خصائل ملی و زبان. انقلابْ نابودی خانواده (آسان شدن طلاق: کافی بود که یکی از دو طرف خواستار طلاق باشد)، بیاحترامی به بزرگترها، به مرگ و خاکسپاری است. انقلاب نوسان بین درخواستها برای آزادیهای نامحدود است. نباید گیوتین و قفسهای چکا را فراموش کرد (قفسهای آهنین که نمایندگان تبعیدی پارلمان را در آنها میانداختند، نمایندگان سلطنتطلب که اکثریت را در شورای پانصد نفره داشتند و به دستور سه تن از اعضای دیرکتوار و با کمک ژنرال اوژورو، فرستادۀ ناپلئون، به گویان فرستاده شدند).
سرانجام انقلاب به دولتی بینهایت متمرکزتر از قبل ختم میشود آنهم در زمانی بسیار کوتاه. و عاقبت آنکه هر انقلابی به طور اجتنابناپذیر آلوده به تعداد زیادی چهرههای چندشآور است. گویی آنها را از اعماق انحطاط اخلاقی بیرون میکشد، از جاهای مختلف و نامشخص بیرون میکشد و گرد هم میآورد و برخی را تا حدّ خدایگونه بالا میبرد (پس از مرگشان همچون مارا) یا حتی در دوران حیاتشان (روبسپیر و استالین).
انقلاب باعث بروز جنبههای تاریک شخصیتی افراد میشود که شاید در نبود آن شرایط میتوانستند زندگی کاملاً شرافتمندانه داشته باشند.
ناپلئون استالین نیست
روی کار آمدن ناپلئون انحراف اساسی از انقلابی بود که همه را عاصی کرده بود اما بازگشت به نظام گذشته نبود چرا این غیرممکن بود. در روسیه چون ترمیدور اتفاق نیفتاد، ناپلئونی هم روی کار نیامد (این تفکر بیمارگونه است که او را با استالین مقایسۀ کنیم، تنها شباهت آنها مهارت سیاسی و بیحیایی بود).
در روسیه ژنرالهایی را نمیبینیم که نقشی مستقل از ارتش بازی کنند (مانند فرانسۀ 1794). با این حال جنبش سفید با شمّی غریزی، احیای نظام گذشت را به عنوان شرطی گریزناپذیر دنبال نکرد.
* Le Point, (18 Oct. 2018).
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.