از شکاف صخره
سمیه سمساریلر
میکلآنجلو مریسی دا کاراواجو[1]، نقاش اواخر قرن شانزدهم ایتالیا، تابلویی دارد به نام «ناباوری توماس قدیس» که یکی از آثار ماندگار و بحثانگیز اوست.
مقالههای بسیاری در مورد این نقاشی نوشته شده است. کاراواجو را از سالها پیش میشناختم اما جایگاهش در میان مردم را نمیدانستم، تا اینکه پنج سال پیش، در موزهای در شهر رم، به همراه دوست ایتالیاییام از سالنی که کارهای کاراواجو را نمایش میدادند، دیدن کردیم. پینو، مردی حدوداً هفتادساله، تصویرساز و نویسنده است.
واکنش او به کاراواجو آمیزهای از احترام و وهم بود. جلوی هر تابلو که میایستادیم، چهرهمان درهم میرفت، گاهی از سر تعمق و گاهی تأثر. بازدیدکنندگان دیگر یا بهسرعت از روبهروی تابلوهای کاراواجو رد میشدند و یا در صورت آنها هم حسی متفاوت هویدا میشد.
خارمس، نویسندۀ روس محبوبم، میگوید: «شعر را وقتی به سمت پنجره پرت میکنی، باید شیشه بشکند.» به نظر من اینکه ما بهعنوان مخاطب، کجا ایستاده باشیم در اینکه یک اثر هنری شیشهمان را بشکند، بسیار مؤثر است.
اولین باری که «ناباوری توماس قدیس» را دیدم، از دیدن تصویر آن سه مرد که روبهروی مرد دیگری که زخمی عمیق بر پهلو داشت ایستاده بودند، حالم دگرگون شد. پیرمردی که نزدیکتر به مرد زخمی ایستاده بود، انگشت اشارۀ دست راستش را در زخم فرو کرده بود و چنان با دقت به آن خیره شده بود، انگار انگشت را میان شکاف صخرهای فرو برده است.
بعدها خواندم که او «توماس قدیس» و مرد زخمی، «عیسی مسیح» است. توماس قدیس رستاخیز مسیح و همینطور ظهور او را باور نداشته است و اعلام میکند تا به چشم نبیند و زخمهای مسیح را لمس نکند، باور نخواهد کرد. مسیح در جمع حواریون تن به این کار داده و این تابلو آن لحظه را به تصویر کشیده است.
با دانستن این ماجرا چینهای متعدد و عمیق پیشانی توماس معنا پیدا میکرد اما همچنان بیاحساس بودن چشمهایش آزارم میداد. احتمالاً دو مرد دیگر که سرک کشیده بودند هم یا همان تردید توماس را داشتند و یا فکر میکردند ضرر ندارد برای محکم شدن باورشان صحنه را به چشم ببینند.
پیشانی آنها بهوضوح چینهای کمتری داشت. مسیح با پوستی بسیار رنگپریده و بیخون و گردنی فروافتاده، با دست راست ردایش را گشوده و زخم را هویدا کرده بود و با دست چپ، مچ دست توماس را گرفته بود. انگار او هم به شفقت توماس باور نداشت و نگران بود تمام دستش را در شکاف سینهاش فرو ببرد.
تمام اینها را سالها پیش دیده بودم. هنگامیکه از کاراواجو صحبت میشد اولین تصویری که پیش چشمم میآمد، همین قدیس ناباور بود، اما شیشهام نشکسته بود. این مشاهدات از پشت شیشهای بود که به وجودش هشیار نبودم، تا دیروز که شیشه شکست.
در پسزمینۀ فیلمی همین نقاشی کاراواجو را دیدم و ناگهان انگار چیزی مرا به سمت خود میخواند. فیلم را نگه داشتم و نشستم به تماشای نقاشیِ «ناباوری توماس قدیس». انگار بار اول بود میدیدمش. پهلوی سمت راستم تیر میکشید، سرم را بلند کردم و دیدم سه مرد با چینهایی بر پیشانی به زخمم خیره ماندهاند.
یکی انگشت اشارهاش را پیش آورد و در میان بهت و ناباوریام آن را از شکاف زخم داخل برد. چشمهایم را بستم. بار دیگر که بازشان کردم انگشت اشارۀ دست راستم را میپاییدم که درون زخمی را میکاوید. چشمهایم را بستم و باز گشودمشان. هر چهار نفر من بودم. منی که مسیحوار ردا گشوده بودم.
منی که نویسنده بود و موشکافانه انگشت در شکاف زخم میچرخاند تا تکهتکه متن از میان دندههایم بیرون بکشد و حتی آن دو نفر دیگر هم من بودند، که با تردید به زخم و دست خودم خیره مانده بودیم، یا بهتر است بگویم، ماندهایم. شیشه که میشکند، گذشته معنا ندارد، زمان همواره در حال تصویر میشود.
کاراواجو، آن روح ناآرام که در عمر کوتاهش تقریباً تمام هفت گناه کبیره را مرتکب شد، روبهرویم مینشیند و اوست که ما را میکشد و ردا را از روی زخم پس میزند. دیگر واسطهای وجود ندارد. دست چپ بیرمق منِ زخمی، تمام توانش را جمع کرده است و محکم مچ دست منِ نویسنده را پس میکشد که «هِی، تا کجا …». به تمام متنهایی که تا به امروز نوشتهام فکر میکنم.
به تمام آنها که چه در کشو مانده و چه منتشر شدهاند، تا چه حد عذابم دادهاند. حالا میفهمم چرا نوشتن، دستکم برای من، تا این پایه دردناک است. چرا همیشه دستی میخواهد بنویسد و دستی دیگر نوشتن را پس میزند. شیشهام شکسته است، چین به چینِ پیشانی آن مردها و ردای مسیح را میفهمم.
سرمای آن پوست رنگپریده را حس میکنم. کاراواجو در چشمانم خیره میشود، بیآنکه ببینم، میدانم پهلوی او هم شکافته است. پینو میگوید: «میبینی عجیب تأثیرگذار است!» میبینم.
پرستار امروز فشارم را گرفت و گفت خیلی پایین است و من به شیشهخردههای زیر پایم مات مانده بودم. پرسید: «خوبید؟» خوب که نبودم اما میدانستم زخمی دارم که او از پس شیشهاش آن را نمیبیند.
پس آمدم باز دست کردم در شکاف صخره و این متن را بیرون کشیدم تا باورم کنند، تا خودمان باور کنیم که زخمهایی هست. و در ذهنم مدام تکرار میشود: «ای شیشهام شکسته از تو کجا گریزم»[2].
[1]. Michelangelo Merisi da Caravajo
[2]. استقبال از شعر مولانا در دیوان شمس:
«ای توبهام شکسته از تو کجا گریزم/ ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم […]/ گر بندم این بصر را ور بگسلم نظر را/ از دل نهای گسسته از تو کجا گریزم»
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.