اسطوره و شعر
اسطوره چیست؟
سادهترین تعریفی که از اسطوره شده، آن است که اسطوره را داستانهای خرافی دربارۀ نیروهای طبیعی، خدایان و نیمهخدایان میدانند. اسطورهها با روایات و اعتقادات دینی اقوام پیوند تنگاتنگ دارد. کهنترین آموزههای انسان، در قالب اسطوره ریخته شده است.
برخی از الاهیون مسیحی اعتقاد داشتند که اساطیر، آگاهی و خبر پیشاپیش از واقعیات کتاب مقدس است یا تحریفی از آنها.[1] امّا امروز اسطورهشناسان میگویند: اسطوره واقعیتِ فرهنگیِ بسیار پیچیده است که از دیدگاههای گوناگون و مکمّل یکدیگر، باید بررسی شود.
میرچا اِلیاده، اسطورهشناس نامدار، میگوید: اسطوره نقلکنندۀ سرگذشتی قدسی و مینوی است. واقعهای است که در زمانِ شگرفِ بدایتِ همهچیز رخ داده است. بنا به گفتۀ الیاده، اسطوره همیشه دربردارندۀ روایتِ آفرینشِ امری است.
اسطوره میگوید چگونه چیزی پدید آمده و چگونه هستیِ خود را آغاز نهاده است. اسطوره لحظۀ شگفتانگیزِ بدایتهاست که نمونههای ازلی و آفرینشها، در آن لحظۀ مقدس، انجام پذیرفته است و حرکت دوری دارد و تا بینهایت در حال تکرار و نو شدن است، لحظهای است جاودانه که در آن ازل با ابد پیوند خورده است.
شخصیتهای اسطوره نیز موجوداتی فراطبیعی و مثالی هستند و به خاطر کارهای شگرفی که در زمانِ سرآغاز و ازلی انجام دادهاند نامبردار گشتهاند.[2]
***
در شعر نیز سازوکارهایی چون اسطوره انجام میشود. اسطوره از بدایتهای لاهوتی، که در آن آفرینش انجام گرفته، خبر میدهد. در شعر نیز روایتهای سنّتی، به صورت روایتی با نشانههای اسطورهای نقل میشود:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند[3]
در اینجا «دوش» همان لحظۀ بدایت است. اسطورهشناسان میگویند انسان اساطیری از زمان تاریخی، یعنی همان زمان ناسوتی و ملموس، رویگردان است و تا میتواند در برابرش میایستد و به امحاء آن میپردازد و میکوشد تا زمان لاهوتی و مقدس را دوباره زنده کند و به زمان حال و اکنون پیوند دهد.[4]
در این تصویر شاعرانه که حافظ از آفرینش آدمی به دست میدهد، زمان بدایت و آغازین را به زمان حال میکشاند. شاعر خود را در زمان آفرینش قرار میدهد.
«دوش» درعینحال که زمان سرآغاز و آفرینش است، لحظهای از زندگی اکنون شاعر نیز هست. لحظهای است که نشان از ازل دارد و در همانحال به حال و ابدیت نیز پیوند خورده است.
شاعر نهتنها صحنهای اسطورهوار میآفریند بلکه خود نیز جزئی از اسطوره میشود: شاعر همچون شخصیتی اساطیری در گوشۀ آسمان ایستاده است و نظارهگر آفرینش آدمی است. زمین در این بُعد اساطیری تبدیل به میخانه شده است.
فرشتگان در آنجا گِل آدمی را سرشته میکنند. این صحنۀ اسطورهوار را شاعر در جای دیگری بهگونهای دیگر ترسیم میکند:
عشق که از امور معنوی و از مقولۀ اسامی معناست تجسّد و تجسّم مییابد و به میخانه بدل میشود، در درون این میخانه گِل آدم را سرشته میکنند و شاعر به فرشتگان سفارش میکند در درگاهِ این میخانه سر به سجود و تسبیح تسلیم کنند:
بر درِ میخانۀ عشق ای مَلَک تسبیحگوی
کاندر آنجا طینتِ آدم مُخَمَّر میکنند[5]
در اینجا شاعر با فعل مضارع زمان آغازین آفرینش آدمی را تا زمان حال میکشاند و بدان نشان اسطورگی میزند. باز در جاهای دیگر شاعر گویی زمان جاودانۀ اساطیری را تفسیر میکند؛ از آنکه «ازل» را با «هنوز» پیوند میدهد و همراه میسازد:
در ازل داده است ما را ساقی لعلِ لبت
جرعۀ جامیکه من مدهوشِ آن جامم هنوز[6]
پیوند دادن ازل به ابد یا کشاندن آن به حال، روی دیگر سکّهای است که روی نخستین آن هراس از زمان است. انسان وابسته به اسطوره در برابر زمانِ ناسوتی میایستد و آن را به ابدیّت متصل میسازد و بدینسان با بازآفرینی زمان، به قول اِلیاده، زندگی خود و گیتی را نوآیین میکند.
امّا انسان تاریخی در برابر زمان زبون و بیپناه است.[7] شاعر دورۀ تاریخی که از همۀ انسانها نیابت میکند و ذهن جوشانش، بهمنزلۀ فوران وجدان ناخودآگاه جمعی است، بیش از افراد عادی، هراس از زمان را لمس میکند. شاعر فریاد برمیآورد:
«ما که در میان این ظلمت جاودانی، بیآنکه قدمی باز پس نهیم پیوسته به سوی سواحل تازهای در حرکتیم، آیا هرگز نخواهیم توانست در روی این اقیانوس بیکرانِ زمان، لختی لنگر اندازیم و توقّف کنیم؟
… ای ابدیت، ای نیستی، ای گذشته، ای گردابهای تیره با این روزهایی که در کام خود فرومیبرید، چه میکنید؟ آخر سخنی بگویید.»[8]
این حساسیّت که لامارتین در برابر گذر زمان و لحظهایبودنِ زندگی از خود نشان میدهد، مشغولیّت ذهنی بسیاری از شاعران بوده است:
خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
اگر نبودی تشویشِ بلبل سحرم[9]
اینکه در پیِ شبی دلپذیر در بوستان، سحری است، اگرچه با صدایِ دلنوازِ بلبل فرارسیدن آن اعلام میشود، باز خاطر سعدی را مشوّش میدارد و او را در اندوه فرومیبرد. و امّا گذر زمان بیش از این در ریشۀ جان حافظ چنگ میاندازد و او را به خود مشغول میدارد:
بر لبِ بحرِ فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان اینهمه نیست[10]
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا ز دیوانِ قضا خطّ امانی به من آر[11]
ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی
مایۀ نقدِ بقا را که ضمان خواهد شد[12]
آیا حساسیّت در برابر زمان، همان حساسیّت انسان آغازین اسطورهساز نیست که اینک در زبان شاعر دوران تاریخی با آگاهی و با درد و دریغ همراه میشود؟
شعر حافظ در این زمینه نمونۀ خوبی است و از این نظر با اسطوره قرابت مییابد که اولاً در نظریۀ عرفانی خود به آفرینشِ پیر و مرشد مثالی دست یازیده است. چنانکه از احوال و آثار وی برمیآید و بسیاری نیز گفتهاند حافظ به پیری دست ارادت نداده بوده است.
پیر و مرشدی که وی از آن سخن میگوید تاریخیت ندارد، بلکه پیری است خیالی که مَثَل اعلایِِ سالک طریقت و انسان حقیقتجوی است. ثانیاً زمانی که از معشوق و ممدوح سخن میگوید، بخصوص معشوق، او را در میان هالهای از اوصاف ستایشآمیز مینوی به کیفیّتی قرار میدهد که معشوق به صورت موجودی مثالی و نمونهای ازلی جلوه میکند تا جایی که در برخی از غزلهایش معشوق با معبود یکی میگردد.
شعور ناخودآگاه جمعی گرایش دارد که شخصیّتهای تاریخی را به شخصیّتهای اساطیری بدل کند. این سازوکار اساطیری کردن، در میان فرهنگهای گوناگون جهان نمونههای بسیاری دارد. در فرهنگ کهن ایرانی نیز نهتنها نمونههای بسیاری از این زمره وجود دارد، بلکه شاید برخی از بهترین نمونههای جهانی را بتوان در این فرهنگ جستجو کرد.
برخی از شخصیتهای داستانی شاهنامه که نشان اسطورگی دارند افراد تاریخی دوران اشکانی هستند که شعور جمعی قومِ ایرانی آنها را پس رانده و از حوزۀ تاریخ وارد افسانه و اساطیر کرده است.[13]
در شعر، از آنجمله در شعر حافظ، به دو دسته اشخاص اساطیریشده برمیخوریم. نخست اشخاص نیمهتاریخی- نیمهاسطورهای مانند سلیمان که در شعر رنگ تاریخی خود را بهکلّی از دست میدهند و تبدیل به چهرهای اساطیری میشوند؛ دیگر اشخاص تاریخی مانند خسروپرویز ساسانی و محمود غزنوی که با ویژگیهای اساطیری در شعر ظاهر میشوند.
و بالاتر از این، افراد معاصر شاعر رنگ اساطیر به خود میگیرند. مثال خوب در شعر حافظ شاه شجاع مظفّری است که در چند غزل محورِ ستایش و مورد محبّت شاعر قرارگرفته و چنان از او سخن میرود که گوئیا موجودی مثالی است.
انسانِ اسطورهساز برای هر امری و از آنجمله برای انسان، در جستجوی الگوی نمونه و ازلی در جهان فراطبیعی است. «انگار گرایشی در انسان نهفته است که او را به پیروی از الگوها و نمونههای آغازین وادار میکند.»[14] در انسان اساطیرسازِ کهن این گرایش بهمراتب بیشتر بوده است.
این جنبۀ اُنتولوژیک و هستیشناسانۀ انسانِ کهن را با طرح مثالی افلاطون برابر دانستهاند. مُثُل افلاطونی به نحوی، توجیه تعالیگرایانۀ فلسفی هستیشناسی آغازینِ بشر است.[15]
شگردهای هنری شاعر جزئی از کلّیت هنر اوست. همچنانکه موضوع و محتوای شعر از روان شاعر فوران میکند، شگردهای کار وی نیز به همراه آنها از ضمیر او میجوشد و شکل میگیرد. در شعرِ حافظ یکی از شگردهای کار او، که بسیار از آن بهره گرفته است، تشبیه پوشیده است.
تنوّع و فراوانی تشبیههای پوشیده حاکی از آن است که این شیوۀ هنری با همان فوران درونی شعر و به طورِ طبیعی و نه از سر تصنّع و صنعتپردازی انجام پذیرفته است. آیا این سازوکار شبیه آن چیزی نیست که در اسطورهسازی انجام میگیرد؟ میان عناصر اسطوره و زندگی اسطورهسازان همانندی بهظاهر ناپیدایی وجود دارد.
اسطورهشناسان میگویند جوامع کهن با سازوکار تشبیه پوشیده و به صورت ناخودآگاه عناصر اسطوره را ساختهاند و این همان کاری است که ذهن شاعر نیز انجام میدهد. در اینجا گویی ضمیر شاعرِ دورانِ تاریخی نیابتِ روان جمعیِ اقوامِ کهن را بر عهده دارد. این کردار ذهنی شاعر نباید کار سادهای تلقی گردد:
موضوعی است قابل بررسی. شاعر اینجا واسطهای است میان تاریخیّتِ جامعه و شعور ناخودآگاه جامعه که سررشتۀ آن در اعماقِ زمانهای کهن و در جهانِ ازدسترفتۀ نیاکانِ اسطورهساز گم شده است. شاعر میان جهان غیب و جهانِ شهادت ایستاده است.
جهان غیب را میبیند و از آن برای ما خبر میآورد. اینکه هایدگر گفته است: شاعر واسطهای است میان انسان و خدایان. خدایان نیستند مگر نمادهایی از جهان ناپیدای شعور جمعی و شاعر با آن جهان ناپیدا مربوط است. آنکه شاعرتر است به دنیای اساطیر نزدیکتر است و تأثرش از آن بیشتر و الهاماتش گستردهتر.
گفتهاند: در زیر آسمان کبود هیچچیز تازهای وجود ندارد. اِلیاده از وجود تصوّرِ مشابهی در نزدِ انسانِ جوامع باستانی سخن میگوید: به چشم انسان باستانی همهچیز در گیتی همواره خود را تکرار میکند. و در این تکرار معنی و حکمتی نهفته است.
رویدادها به تکرار خود میپردازند برای اینکه از یک نمونۀ ازلی، از یک رویداد مثالی تقلید میکنند و از طریق این تکرار است که زمان به حالت تعلیق درمیآید و یا حداقل از تلخی و جانکاهیاش کاسته میشود.[16] همچنانکه زمان در اسطوره تعلیق میشود، شعر نیز در خوانندۀ خود چنین امری را ممکن میسازد.
خوانندهای که شعری را از گذرگاه عاطفه و به کمال درمییابد، لحظههای تعلیقی پیدا میکند. تعلیق در میان دنیای تاریخی و دنیای اساطیری.
خواننده همچون شاعر که در هنگام سرایش بوده، از سویی به لحظهای و درنگناپذیر بودن زمان اشعار دارد و از سویی به علّت نزدیکی به عالم اساطیر بهنوعی خود را با زمان یکی و جاودانه مییابد.
تعلیق میان زمان و لازمان، میان جاودانگی و فنا، لحظهای که عاطفهاش تموّج و اوج یافته و او را از محیط خود، که زمان لازمۀ هر دو آنهاست، منفک ساخته است.
***
در روزگار کنونی، انسان پا از عرصۀ زمین فراتر نهاده و در آن سوی آسمانها دست به کاوش زده و به کشفیات حیرتانگیز دست یافته است امّا همچنان در درون خود پایبند اسطوره است. تناقض یا پاردوکسی عمیق در این میان وجود دارد و این همان چیزی است که زندگی امروز ما را دچار چالش کرده است.
انسان امروز میان یقین و لایقین سرگردان است. خِرَد او را به سویی میخواند و اسطوره به سویی دیگر، درنتیجه میان یقین و لایقین سرگردان است.
نه مانند انسان کهن میتواند بهراحتی با اسطوره زندگی کند و نه اسطوره او را رها میسازد که سرِ خود گیرد و با آنچه یافته است مشغول باشد. دوگانگی ذهنیت مردمان امروز از اینجا سرچشمه میگیرد، که از زمان دکارت (1596-1650) شروع شده و ادامه دارد.
[1]. لاروس دوجلدی، دایرهالمعارف فارسی مصاحب.
[2]. میرچا الیاده، چشم اندازههای اسطوره، ترجمۀ جلال ستاری، (تهران: انتشارات توس، 1362)، صص 14 و 15.
[3]. دیوان حافظ، به تصحیح محمد قزوینی و قاسم غنی، ص 124.
[4]. میرچا الیاده، مقدمه بر فلسفهای از تاریخ (اسطورۀ بازگشت جاودانه)، ترجمۀ بهمن سرکاراتی، (تبریز: انتشارات نیما، 1365)، صص 6 و 7 (مقدمۀ مترجم).
[5]. دیوان حافظ، ص 135.
[6]. همان، ص 180.
[7]. میرچا الیاده، همان، ص 8.
[8]. از قطعۀ معروف لامارتین به نام Le Lac (دریاچه)، ترجمۀ شجاعالدین شفا، مندرج در: مهدی حمیدی، دریای گوهر، (تهران: امیرکبیر، 1352)، ج 2، صص 256-257.
[9]. کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی، (تهران: امیرکبیر، 1365)، ص 553.
[10]. دیوان حافظ، ص 52.
[11]. همان، ص 168.
[12]. همان، ص 111.
[13]. ذبیحالله صفا، حماسهسرایی در ایران، (تهران، 1324)، ص 534 به بعد. نیز دربارۀ اساطیری کردن شخصیتهای تاریخی نک: الیاده، همان، ص 59 به بعد.
[14]. میرچا الیاده، همان، ص 120.
[15]. همان، ص 60.
[16]. همان، ص 128.
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.