تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
علی خزاعیفر
در فرهنگ ما ایرانیها به چندین هنر آراسته بودن امر نادری نبوده، کما اینکه حضرت حافظ جدا از اشتغال تماموقت به شعر و عرفان، عاشق و رند و نظرباز هم بوده و این کار را نهتنها کسر شأن نمیدانسته بلکه فاش میگفته و به آن مباهات میکرده است.
خاطرم هست در بچگی مردانی سطلبهدوش و بیلبهدست از کوچهها میگذشتند و جار میزدند: «چاقو تیز میکنیم، چاه میکَنیم، پنبه میزنیم، آب حوض خالی میکنیم، باغچه بیل میزنیم، حیاط جارو میکنیم.» (جالب است که در آن ایام پنبۀ کسی را زدن و چاه برای کسی کندن جزو مشاغل بهحساب میآمده.)
دلاکهای قدیم هم خالههمهکاره بودند. کیسه میکشیدند، لیف میزدند، مشتومال میدادند، سر میتراشیدند، آیینهداری میکردند، ریش خضاب میکردند، سر و دست و پا حنا میبستند، حجامت میکردند، رگ میزدند، دندان میکشیدند، ختنه میکردند و زخمبندی تعویض میکردند، یا به قول امروزیها جراحی کوچک و خدمات پس از عمل انجام میدادند.
در عصر حاضر هم مدیران ما رجالی جامعالاطراف و همهفنحریف هستند، و همۀ کارهایی را که مرتبط با ترقی و ارتقایشان است، فوت آباند و هرلحظه آمادهاند از پشت میزی در یک اداره یا وزارتخانه به پشت میزی بالاتر عمودی طی طریق کرده و سپس افقی طیّالارض کنند.
اصلاً فرق فارق میان انسان و حیوان همین است که حیوان نمیتواند بیش از یک مهارت و یک شغل داشته باشد، ولی انسان قادر است همزمان به صد شغل مشغول باشد و دربارۀ صد تخصص مختلف اظهارنظر کند. تخصصگرایی توطئۀ غربیهاست که میخواهند انسان به کمال خود نرسد و در مرحلۀ حیوانی باقی بماند.
*
باری، از شما چه پنهان، بنده هم به چندین و چند هنر آراستهام. کارهایی را که من میکنم دهها آدم با تخصصهای مختلف از پسشان برنمیآیند.
ولی قبل از اینکه بگویم چه کار میکنم، بگذارید بگویم چه کارها کردهام تا به اینجا رسیدهام. بنده از دانشگاهی معروف در ایران فارغالتحصیل شدم.
از پایاننامۀ کارشناسی ارشدم دو مقالۀ «جی.سی.آر» درآوردم که استادم با آنها به دانشیاری رسید و از پایاننامۀ دکتریام سه مقالۀ «آی.اس.آی» بیرون کشیدم که استاد دیگرم به رتبۀ استادی رسید ولی چنانکه افتد و دانی، خود مرا در دانشگاه استخدام نکردند.
مدتی افسرده بودم. نه کاری برایم پیدا میشد و نه مغزم کار میکرد. دختری که قرار بود همسرم بشود، به بهانۀ اینکه بیعرضه هستم، رهایم کرد و رفت زن مردی شد که روز اول آشنایی یک گردنبند طلا برایش خرید.
تصمیم گرفتم بروم خارج. ولی یادم آمد پول ندارم. تصمیم گرفتم خود را از پلی آویزان کنم ولی طناب پوسیده بود و پاره شد. بعد از آن به کارهای مختلفی مشغول شدم که از گفتن آن شرم ندارم چون مجبور بودم شکمم را سیر کنم.
مدتی در صف تعویض پلاک ماشین، نوبت میگرفتم و نوبتم را میفروختم. چند صباحی هم لباس گوریل میپوشیدم و جلوی یک مغازه فستفود بالا و پایین میپریدم و به سینه میکوبیدم و رهگذران را به خوردن غذای فوری تشویق میکردم.
چندی هم میوههای نارس را رنگ میکردم تا بتوانند به جای میوۀ رسیده بفروشند. مدتی هم سگگردانی میکردم تا اینکه این کار را غیرقانونی اعلام کردند.
روزی یکی از دوستان قدیم که دو سالی پیش از من فارغالتحصیل بیکار شده بود، گفت: «کار از خانه قبول میکنی؟» گفتم: «قبول میکنم».
گفت: «بردار یک مقاله بنویس». گفتم: «از هر چه مقاله است حالم به هم میخورد». گفت: «نگران نباش. این یکی به نام خودت چاپ نمیشود و پول خوبی هم گیرت میآید». دو سالی برای دوستم در پستوی خانه علم تولید کردم.
اوایل کمی معذّب بودم ولی خیلی زود بر خودم مسلّط شدم. دانشجو وانمود میکرد مقالهاش را خودش نوشته؛ استاد وانمود میکرد در نوشتن مقاله سهم داشته؛ وزارتخانه وانمود میکرد مقاله به درد ملّت میخورد؛ با خودم گفتم بنده چهکارهام که شکم خود را پاره کنم.
این بود که یاد گرفتم وانمود کنم هیچ نقشی در نوشتن مقاله نداشتهام. ولی مشکل این بود که پول چندانی گیرم نمیآمد. ظرف دو سال دوستم شد بورژوا و من همان پرولتاریای علمی استثمارشده باقی ماندم.
تا اینکه سه سال پیش دفتری زدم با عنوان «دفتر خدمات دانشگاهی» و مستقل شدم. در این دفتر سیوشش فرد پیاچدی بیکار را به کار گرفتم و نگذاشتم که این سرمایۀ هوشی معطل بماند یا از مملکت خارج شود.
در تابلوی دفتر هیچ اشارهای به مقاله و پایاننامه نکردهام، ولی هر مشتری که راضی میرود ده تا مشتری دیگر معرفی میکند؛ بهطوریکه مجبور شدهایم در چند شهر دانشگاهی ایران شعبه بازکنیم.
در این دفاتر 86 نوع خدمات انجام میدهیم؛ از نوشتن مقاله و پایاننامه برای مدیران و دانشجویان کلیۀ رشتههای وزارت علوم گرفته تا نوشتن نامههای اداری و شخصی و پروپوزال و انجام مکاتبات برای ادامۀ تحصیل یا مهاجرت مشتریهایی که پایاننامههایشان را خودمان نوشتهایم.
یک بخش واحد بینالملل هم داریم که هم مقالۀ آی.اس.آی ترجمه میکند و هم برای دانشجویان ایرانی خارج از کشور به پنج زبان روسی، فرانسه، انگلیسی، ایتالیایی و آلمانی علم تولید میکند.
کار ما درواقع تولید علم نیست؛ ما مرزهای شبهعلم را گسترش میدهیم. روش کار ما این است که از مشتری موضوع و کلیدواژهها را سفارش میگیریم و با جستوجو در منابع غربی و کپی مطالب، مقاله یا کتاب یا پایاننامهای با همان کلیدواژهها برایش تولید میکنیم.
هنر ما در کپی کردن نیست؛ در کیفیت کپیهای ماست، چنانکه کپیهای ما کاملاً اوریجینال به نظر میرسد. یکبار استادی به یکی از کپیهای ما مشکوک شده بود چون ضریب همپوشانی کپی ما بسیار پایین یعنی در حد یک در صد بود.
چندی پیش برای توسعۀ فعالیتهای پژوهشیمان خدمت معاون محترم وزارت علوم رسیدم. پیشنهاد دادم که برای نوشتن مقاله بهصورت برونسپاری و از تولید به مصرف با دفتر ما قرارداد ببندند.
گفتم که نوشتن مقاله به هر تعداد و با هر کیفیت و در هر زمینه حتی در زمینههای هوافضا، نانوتکنولوژی و موشکی با ایمپکت فاکتور بالا و با قابلیت چاپ در مجلات معتبر علمی را تضمین میکنیم و ایران را از حیث تولید علم ظرف دو سال به مقام اول در آسیا و به مقام هفتم در جهان میرسانیم.
معاون ابتدا برقی در چشمانش درخشید ولی لحظهای بعد گفت که این کار اخلاقی نیست. گفتم: «کجایش غیراخلاقی است؟ مگر هدف شما این نیست که در تولید علم رکورد بزنید؟» گفت: «چرا ولی وجه غیراخلاقی این کار این است که بسیاری از استادان و دانشجویان بیکار میشوند».
گفتم: «الآن هم بسیاری از استادان و دانشجویان بیکار هستند چون ما برایشان مینویسیم. وزارتخانه از استاد مقاله میخواهد و استاد از دانشجو، و دانشجو هم میآید سراغ ما ولی با این کار دست واسطهها را که استاد و دانشجو و خود ما باشیم قطع میکنیم».
از جناب معاون که نتیجهای نگرفتم. قصد دارم سراغ دانشگاههایی بروم که مدیران جاهطلبتری دارند و مایلاند در افق کوتاه یا بلندمدت، رتبۀ دانشگاهشان در تولید علم را ارتقا بدهند. شاید بتوانم با آنها به توافق برسم.
البته برنامههایی هم برای گسترش فعالیتهایمان در کشورهای همسایه ازجمله عراق و روسیه و چین و نیز برخی کشورهای آفریقا و آمریکای لاتین ازجمله بورکینافاسو و ونزوئلا دارم که بهموقع گزارشی از آنها خواهم داد.
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.