یک داستان
تخت هشت
نیمقرن مادر داشتم و باید به همین راضی میشدم. معلوم نبود چند ماه، چند هفته، یا چند ساعت دیگر به آن اضافه میشد. مادرم در بیمارستان بود و بعید بود جان سالم به در برد. هر بار که به دیدنش میرفتم مادر جنگجو و تسلیمناپذیر من انگار همان چند دقیقه قبل از اتاق شکنجه آورده شده بود.
معلوم بود اعتراف نکرده چون شکنجهها ادامه داشت. اما او جا نمیزد. هیچوقت جا نزده بود. سوزنها، آمپولها، ساکشنها و دردهای حاصل از آنها را تاب میآورد. از حال و رمق افتاده بود. دستهای کبود شده و پاهایش با بند سفیدی به تخت بسته شده بود.
بس که تقلا کرده بود خودش را از آن تخت و بست خلاص کند. از همه بدتر دهانش بود که انگار به بند کشیده بودند. کش قهوهایرنگی لوله را از دهانش عبور داده و سر ساکشنی را گوشهٔ دهانش کیپ نگه داشته بود. زیر کش گاز استریل گذاشته بودند تا پوست صورت و چانهاش زخم نشود.
دندانهای مصنوعیاش را قبلاً درآورده بودند و دهانش پر از زبان بود. یک تکه زبان بادکرده و کبود که بهزحمت تکان میخورد و راه کلمههای بیصدا را میبست.
هرروز صبح که بیدار میشدم مادر دردکشیدهام روی تخت بیمارستانش بهسرعت تا پشت پلکهایم سُر میخورد. زودتر از نور بیرون، او را میدیدم. یادم میافتاد باید آماده شوم که به دیدنش بروم. قبل از رفتن، سوپ مخلوط و نرمشدهای درست میکردم تا از راه بینی به او داده شود.
در طول زندگیام به دلایل زیاد به بیمارستانهای مختلفی رفته بودم. اما اینیکی با همه فرق داشت. مثل رفتن به جادهٔ یکطرفه یا کوچهٔ بنبست بود. خیلی وقت بود که هیچ علاقهای به کوچههای بنبست نداشتم.
تا ماشین راهش را از میان ترافیک خیابانها باز کند از پشت شیشه، به آدمها خیره میشدم که با شتاب در رفتوآمد بودند. خودم را جدا از آنها نمیدیدم. چه فرقی با آنها داشتم؟ عالم و آدم مادر داشت و همهٔ آنها زمانی در موقعیت من قرار گرفته یا در آینده قرار میگرفتند. استثنا کم بود.
عدالتی که برای خودم میساختم تشویشم را کم میکرد. داستانهای دیگری هم ازایندست درست میکردم تا از دلشورهام که با نزدیک شدن به بیمارستان بیشتر و بیشتر میشد بکاهم.
روانشناسها بیخود میگویند که اضطرابت را ببین و بشناس. این کار امکان ندارد. اضطراب من شبیه آش شلهقلمکار بود که هیچوقت نمیتوانستم مواد توی آن را جداجدا ببینم. همین فقدان قوهٔ تمییز و بینایی را نسبت به مادرم هم داشتم.
رابطهام با او همیشه پرتناقض و مخدوش بود. همهچیز از احساس گناه گرفته تا عشق و دلخوری و عذاب وجدان و احساس وظیفه و ترس توی آن غلغل میزد.
به کوچهای که به بیمارستان منتهی میشد وارد میشدم. تپش تند قلبم، اضطرابم را نادیدنیتر میکرد. نمیتوانستم فکر کنم. مغزم از کار میافتاد. فقط میخواستم هرچه زودتر مادرم را ببینم. میخواستم او را زنده ببینم.
دورهٔ بستری شدن مادرم طولانی شده بود. وضعیت برزخیاش کِش آمده و رفتوآمد من به بیمارستان تبدیل شده بود به یکجور مراسم عبادتگونهٔ روزانه که در ابتدا با اندوه و اجبار و بعدها با رضایت و اختیار انجامش میدادم.
همیشه نفر اول یا دوم در صفی بودم که جلوی در ورودی برای گرفتن کارت ملاقات تشکیل میشد. ازدحام جمعیت و شلوغی بیمارستان، آدم را یاد ترمینالهای شهری میانداخت. با این فرق که مسافرهایش اغلب نه از شهری به شهر دیگر که از دنیایی به دنیای دیگر میرفتند.
کارتم را میگرفتم و خودم را از صف بیرون میکشیدم و تا برسم به پشت در بخش مراقبتهای ویژه، جانم به لبم میرسید.
ملاقاتکنندهها یکییکی میآمدند. گاهی بستگانمان هم خودشان را پیش از من رسانده بودند، اما وقتی بیقراری مرا میدیدند قبول میکردند که اولازهمه بروم. چنددقیقهای مانده به ساعت شروع ملاقات از درز نازک در به داخل بخش سرک میکشیدم.
جوری قیافه میگرفتم که آدمهای دوروبرم چیزی نپرسند و تمرکز دردناکم را به هم نزنند. پرستارها را میدیدم که در جنبوجوشاند. پردهٔ کِرِمرنگی دور تختی کشیده میشد و کسانی به داخل پرده میرفتند و بیرون میآمدند. نمیشد فهمید آن تو چه خبر است.
احتمالاً بیمارها را برای ساعت ملاقات که سی دقیقه بیشتر نبود آماده میکردند. مقرر بود ملاقاتکنندهها یکییکی و بهنوبت به بیمارشان سر بزنند.
تخت مادرم یکی مانده به آخر بود. بیشترین ترسم خالی دیدن آن تخت بود. اگرچه میدانستم تخت جدید بلافاصله پر میشود ولی فکر میکردم از همان دور میتوانم تشخیص دهم که بیمار روی تخت مادرم است یا یک نفر دیگر. آخرش انتظار به سر میرسید.
در شیشهای و مات بخش، با صدای چق از دو طرف باز میشد و مرد آبیپوشی ظاهر میشد. همیشه همان مرد بود. همیشه همان اندازه ریش داشت و همیشه همان اندازه چشمهایش مهربان بود. ما ده نفر اول وارد میشدیم. صدای تنفس سنگین و خشداری از سالن میآمد. مرد آبیپوش به هرکداممان روپوش سفید و چِرکمُردی میداد که رویش با رنگ قرمز نوشته بودند: آی سی یو داخلی.
«دستاتونو بشورین برین تو.»
از ردیف تختها و دستگاهها باعجله میگذشتم. بخش با درودیوار و سقفش مثل یک هیولای بیمار نفسهای صدادار میکشید. از وسط سالن رد میشدم. مریضهای دیگر را کوتاه و سریع از زیر چشم میگذراندم. درست نمیدیدمشان.
چشمم از دیدن بدنهای از شکل افتاده و در معرض تباهی، سر باز میزد. دیدن دستگاهها آسانتر بود. هرکدام بالای هر تخت خط و خطوط و عدد و رقم قلب و ریه را نشان میداد. همهٔ حواسم پیش مادرم بود.
با روپوشی که وسط راه از شانههایم سر میخورد و تا روی آستینهایم پایین میریخت، خودم را به تخت او میرساندم که اندکی قبل پشتیاش را بالا داده بودند.
اولازهمه موهای فرفریاش را میدیدم. دیگر کسی حوصلهٔ پوشاندنش را نداشت. مثل ساموراییها موهای پُرپشتش را جمع کرده و با کِشی بالای سرش بسته بودند. سامورایی دست و پا بسته. شمشیر هم نداشت.
اما نگاه هوشیارش با موهای بالا رفتهاش جور درمیآمد. مادرم همیشه به چیزی فکر میکرد. فکر کردنش از سر یأس و انفعال نبود. برعکس در آن چیزی سرزنده و پویا وجود داشت که زیبایش میکرد.
با دیدنش آرام میگرفتم اما غم عالم مینشست روی دلم. چند ثانیه طول میکشید تا برق آشنایی به چشمهایش بیاید و بلافاصله بعد از آن، دستور، فریاد، درخواست و التماس بیصدایی که معنایش آشکار بود: مرا از اینجا ببر.
«خوب میشی میریم خونه.»
مظنون و سرزنشآمیز نگاهم میکرد. میخواست بداند کِی؟
«همین روزا میریم.»
بعد از آن تلاش میکرد چیز دیگری بگوید و میگفت هم. به دهانش زل میزدم و کلمههای بیصدایش را از نو هجی میکردم.
سرش را به اینطرف و آنطرف تکان میداد. جواب اشتباه بود. مثل مسابقهای بود که از پیش در آن بازنده بودم. دوباره میگفت. بیفایده. همهٔ حدسهایم غلط از آب درمیآمد. عصبانی میشد از خنگی من. نه، نه.
سر به سرش میگذاشتم.
«اگه سواد داشتی رو کاغذ مینوشتی مامانخانوم و اینجوری لالبازی نمیکردیم.»
سرش را به نشانهٔ افسوس تکان میداد و مظلوم میشد. انگار همهٔ قدرتهای ذخیرهاش یکباره ترکش میکردند. اگر او ذرّهای امید داشت من حتی آن را هم نداشتم و گاه، هیچ فرمانی اشکهایم را بند نمیآورد.
مادرم ابروهای کمانیاش را بالا میبُرد و اشاره میکرد گریه نکنم. شاید اگر زبان داشت میگفت به جای زِر زِر کردن کاری بکن. خودم را جمعوجور میکردم.
«یه کم حوصله کن. میریم خونه.»
نگاهم میکرد ببیند زِر بیخود میزنم یا راست میگویم. هرچه بود چشم از لبهای من برنمیداشت. انگار میخواست باز هم بشنود.
«اینقدر تنبل نباش. یه کم به خودت زحمت بده نفس بکش. به این دستگاه بیچاره یه کم استراحت بده.»
نگاهم میکرد و زور میزد چیزی بگوید. مسابقهٔ بیستسؤالی از نو راه میافتاد. یک بار از حرکات انگشتهایش حدس زدم چیزی که میخواهد بگوید باید آینهای چیزی باشد.
«آینه میخوای؟»
از مکثی که کرد پی بردم منظورش آینه نیست ولی حالا که گفته بودم آن را خواست.
«واقعاً آینه میخوای؟»
پلکهایش را با تأکید روی هم فشار داد.
«باشه. دفعهٔ دیگه میآرم.»
سیخ ایستاده بودم کنار تخت و میترسیدم اگر خودش را در آینه ببیند وحشت کند. در این چند هفته موهای سفیدش درآمده و رنگ قهوهایاش را کنار زده بود. صورتش استخوانی و چشمهایش گود رفته بود و دهانش از شکل افتاده بود.
دستش را بدون خجالت معمولم میگرفتم. او هم برخلاف خجالت معمولش پس نمیکشید. برعکس، احساس میکردم آن را در اختیارم میگذارد. دستم را پیش میبردم و روی موها و پیشانیاش میکشیدم.
کاری که وقتی سالم بود نمیکردم مبادا که نخواهد. مادرم در بیمارستان تبدیل شده بود به یک مادر ایدهآل. نه اخم داشت نه پرخاش میکرد. مهربانی را با مهربانی جواب میداد. بدون خجالت، بدون غرور، بدون هر مانع دیگری میگذاشت تا دستم روی زخمها و کبودیهای مچش حرکت کند.
هیچوقت نشده بود او را با این دقت و اینچنین از نزدیک ببینم. شاید تحت تأثیر نوازشهای مهرآمیزم بود که گاهی قطره اشکی میلغزید و کنج چشمش جمع میشد و همانجا میماند.
لذّت لمس مادرم را روزبهروز بیشتر کشف کردم و به همان نسبت بیشتر پیشروی کردم. این دفعه دست میکشیدم به پاها و حتی شکمش که مثل بادکنکی باد کرده بود و بیاندازه نرم شده بود.
به مدل ساموراییِ بامزهٔ موهایش میخندیدم. شده بود دختربچهٔ شیطانی که نقش پیرزن بیمار را بازی میکرد. بیخود زور میزدم تا تار موهای گوریدهاش را از هم باز کنم.
در ملاقات بعدی خودم را زدم به فراموشی و آینه را نبردم. او هم چیزی نگفت. انگار فهمیده بود که حرف زدن و تقاضا کردن فایده ندارد. پاهای خشکیدهٔ دردناکش را ماساژ دادم. بعد رویش خم شدم. بدون اینکه خودم بخواهم یا بدانم کمی از شانه و سینهام را پایین آوردم و گردنم خودبهخود شکل مناسب را پیدا کرد. یکدفعه متوجه شکل عجیبی شدم.
متوجه حالتی که بدنم گرفته بود تا بتوانم همهٔ توجهم را به او بدهم. بدنم انگار در تمرینی تدریجی و هوشمند این فرم را پیدا کرده بود. منحنی کوچکی در ناحیهٔ پهلویم درست شده بود تا بتوانم در راحتترین وضعیت روی تخت خم شوم. فرم به قدری عالی بود که خودش را یکدفعهای نشان داد. کاری کرد که متوجهش بشوم. متوجه مدل ایستادن و خم شدنم روی تخت.
هرگز من و مادرم در چنین وضعیتی قرار نگرفته بودیم. مادرم در حالت افقی چشم دوخته به من و فقط من و من در حالت ایستاده و چشم دوخته به او و فقط او. رو در رو.
چشم در چشم. تنها راه اتصال به هم از میان دست و بازو و از لابهلای آنهمه سیم و لوله و کش و بند بود. فقط این شکلی میتوانستیم به هم متصل شویم. اتصال عمیق و عاشقانهای که قبل از آن هرگز ممکن نشده و اتفاق نیفتاده بود. شاید هم شده بود. زمانی که من نوزاد بودم و مادرم زن جوان و شادابی بود که هنگام شیر دادن نتوانسته بود چشم از من برگیرد.
اگر میتوانست حرف بزند این اتفاق نمیافتاد. فقط در این لحظه این امکان در نگاه بیکلامش شکل گرفته بود. حالا که همهٔ نیروی حیاتیاش به سمت چشمهایش گسیل شده و همهٔ انرژی من جمع شده بود تا زندگی او را که داشت به پایان میرسید درک کند. حرف زدن لازم نبود. هر حرف و هر کلمه و هر صدایی مزاحم یا دستکم بیخاصیت بود.
روز بعد خودم را با شتابی بیشتر از معمول به بیمارستان رساندم و یکراست رفتم ته سالن. آینه را برای احتیاط توی کیفم گذاشته بودم. تصمیم نهایی را همانجا میگرفتم.
اگر یادش بود و اگر بازهم میخواست آینه را مقابل صورتش میگرفتم. ولی بیشتر از دیدار مادرم و ماجرای آینه، دلم میخواست یک بار دیگر ترکیب خودم، تخت و مادر را تجربه کنم. از شب قبل، از تلألو درونی آن بیدار مانده بودم. همهٔ سالهایی که با مادرم زندگی کرده بودم یکطرف و آن لحظهای که آنهمه کامل مینمود، یکطرف.
از وسط سالن که رد میشدم نگران بودم که آن اتفاق شوقآمیز تکرار نشود. همانی که باعث شده بود مرگ و بیماری را از یاد ببرم. اما ته دلم میدانستم که اتفاق اینچنینی تکرار نمیشود. میدانستم که زیبایی کوتاه است و ناپایدار. درست فکر میکردم. آن اتفاق هرگز تکرار نشد.
این داستان در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.