تماشای کارآگاه
مارک لاوسون
مارک لاوسون، نویسنده و روزنامهنگاری بریتانیایی بیشتر به خاطر برنامههای رادیوییاش در «رادیو چهار بیبیسی» شهرت دارد، اما در روزنامۀ گاردین نیز ستون ثابتی دارد.
آنچه اینک ترجمۀ آن ارائه میشود ـ همانگونه که در سرآغاز مطلب نیز خاطرنشان شده است ـ نوعی برداشت یا جمعبندی از یک مجموعۀ رادیویی است که در اصل به مشخصات ذیل منتشر شده است.
Mark Lawson، “Watching the detectives”، in The Guardian Weekly، 16.11. 2012.
اگر برای علاقهمندانِ ایرانی ادبیات پلیسی این پرسش مطرح شده باشد که چرا در ایران ـ سرزمینِ تقلید و تأسی بیمحابا از هرگونۀ ادبی ماضی و جاری ـ این گونۀ خاص هیچگاه پا نگرفت، شاید بخشی از پاسخ را در این نوشته بیابند.
جهان کتاب
یکی از کارکردهای داستان، نوعی کارکرد توریستی است به این معنا که وضعیتها و آدمهایی را به ما نشان دهد که احتمالاً جز این طریق امکان آشنایی ما با آنها نمیبود یا با ارائۀ آلبومی از تصاویر مختلف وقایع و حسهایی را یادآور شود.
البته داستانهای جنایی بهندرت در چارچوب مقولۀ اخیر قرار میگیرند. بسیاری از دوستداران داستانهای جنایی ــ خوشبختانه ــ هیچگاه با قربانی یک قتل آشنایی نداشتهاند یا آشنا نمیشوند، اما نمونۀ روشنی از مقولۀ نخست است.
ادبیات جنایی از بدو پیدایش در مقام نوعی آژانس سفری خلّاق عمل کرده است؛ مشتریها را بدان سوی مرزها برده و آنها را با فرهنگهای ناشناخته آشنا کرده است.
داستانی که معمولاً سرآغاز اینگونه ادبیات تلقی میشود ــ قتلهای خیابان مُرگِ ادگار الن پو (1841) ــ توسط یک امریکایی نوشته شده و در پاریس میگذرد. از آن به بعد این گونۀ ادبی به صورتی مستمر در مقام بلیط سفرهای بزرگ عمل کرده است.
آگاتا کریستی، که به خاطر ثروت و همچنین ازدواج با یک باستانشناس، جهانگرد قهاری بود، هرکول پُوارو را با قطار اورینت اکسپرس، تورِ دریایی نیل و سفرهای هوایی بدین سوی و آن سوی فرستاده، سفرهایی را توصیف کرد که بعید به نظر میآید اکثر خوانندگان آثارش در زندگی واقعی هیچگاه امکان تجربۀ آنها را بیابند.
در سالهای بعدِ قرنِ گذشته، خوانندگان، شنوندگان و تماشاگران داستانهای کارآگاهی از طریق «مِگره»ی ژرژ سیمنون با فرانسه و «کُمیسار وان دِر والکِ» نیکولاس فریلینگ با هلند آشنا شدند.
و امروزه بریتانیاییها از طریق داستانهای جنایی فوقالعاده پرفروش سوئدی (استیگ لارسون، هِنینگ مارکِل) و نروژی (جو نِسبو) یا فرهنگ اسکاندیناوی آشنایی بیشتری یافتهاند.
در بازپیمایی این سفرها برای رادیو چهار بیبیسی، یک مجموعۀ پانزده قسمتی تهیه کردم تحت عنوانِ «اجساد خارجی».
در این مجموعه با استفاده از کارآگاههای صاحب نام داستانی ــ از پُواروی کریستی تا هاری هولِ نِسبو ـ سعی کردم از تاریخ معاصر اروپا تصویری به دست دهم.
از آنجا که روشهای پلیسی بر رسیدگی به جزئیات تکیه دارند، داستانهای پلیسی نیز برای یک چنین بررسیهایی مفیدند.
نویسندگانی که در زمینههای عاری از جنایت کار میکنند به توصیف دقیق کارِ یک شخصیّت داستانی، لباس، درآمد یا پیشزمینۀ خانوادگی او نه نیازی دارند و نه هم معمولاً تمایلی.
ولی از آنجایی که رکن اصلی یک تحقیق جنایی بر تیزبینی و جزئیات استوار است، یعنی شناسایی انگیزۀ قتل بر اساس موقعیت افراد، دارایی یا میلِ به داشتنِ افراد، نویسندگان داستانهای جنایی معمولاً انبوهی از جزئیات اجتماعی را فراهم میآورند: صورتهای غذا، جداول آمد و رفت قطارها، مارکهای مُد روز، مغازهها، داستانهای جراید.
داستان جنایی ذر هبینی است که غالباً اثر انگشت تاریخ را پیش از آن که برای سیاستمداران یا روزنامهنگاران آشکار شود، هویدا میسازد. و همانگونه که در تحقیقات جرمشناسی معمول است، هر مدرک جدیدی خود میتواند ردّ تازهای را آشکار سازد.
البته بر خوانندگان کهنهکار این حوزه واضح و مبرهن است که سلطان بیچون و چرای این گونه، هنوز هم سرآرتور کانُن دُیل (1930 – 1859) و شرلوک هولمز است که در فاصلۀ سالهای 1887 تا 1923 پا به عرصۀ حیات نشر نهاد و از آن دوره تاکنون نیز در دیگر حوزههای تفریح و سرگرمی نیز حضوری لایزال داشته است.
سایۀ هولمز به اندازهای دیرینه و گسترده بوده است که هرکس بعد از او و در هر فرهنگی، در مقام خلق داستانهای کارآگاهی برآمده، مجبور بوده است به نحوی عامدانه مراتب سرسپردگی یا اعراض خود را از ساکن خانۀ شمارۀ 221 / ب، خیابان بِیکِر اعلان دارد.
برای مثال، قویاً بر این گُمانم که هرکول پُوارو (دورۀ حیات چاپی: 1975 – 1920) از آن رو تابعیتی بلژیکی یافت که اگر آگاتا کریستی (1976 – 1890) او را به صورت یک شخصیّت انگلیسی خلق میکرد ویژگیهایش از لحاظ روشهای شهودی، دیرجوشی، وسواس در خوراک و رفتار او را به نسخۀ برابر با اصل هولمز بدل میکرد.
بعد از هولمز و پُوارو، مهمترین کارآگاهی که در کانون توجه قرار داشته، کمیسر ژول مِگره (1972 – 1931) است که او نیز با جای گرفتن در محیط پاریس از الگوی اصلیاش جدا شده، هر چند از برخی جوانبِ هولمزی بیبهره نیست (هوش فوقالعاده، یک پیپ) که شاید آن را بتوان به عنوان نوعی نشانۀ وامداری از سوی خالق این چهره، ژرژ سیمنونِ (1989 – 1903)، نویسنده بلژیکیالاصل اما فرانسویمآب، نیز محسوب داشت.
نسل به نسل و ملت به ملت، هنوز هم هولمز به نحوی مستمر در قالب نمونۀ اولیه و اصلی این گونۀ ادبی ایفای وظیفه میکند. گرایش کارآگاهان داستانی به حساسیت و تعقلی به مراتب بیش از همتایان واقعی آنها با تأسی از کارآگاه اهلِ فکر و تأمل کانن دُیل خلق شدهاند:
آدام داگلیشِ پی. دی. جِیمر که شعر هم میسراید، رِگ وِکسفوردِ روث رِندال ــ که احتمالاً از معدود خوانندگان لیبرال مسلکِ روزنامۀ گاردین در نیروی پلیس بریتانیا در دهۀ 1960 بود ــ همانند روی گرِیسِ پیتر جِیمز آخرین سرکارآگاه فکور و مشوش بریتانیا.
ژوزف اشکفورتسکی (2012 – 1924) نویسندۀ چکسلواک بازرس بِروکا از دایرۀ جنایی پراگ را خلق کرد؛ پلیسی که هم از لحاظ هوش فوقالعاده در توضیح عقلایی جنایات و نوعی مالیخولیای بیمارگونه به نحوی اساسی وامدارِ هولمز است.
و همچنین هاری هول آخرین بزرگ کارآگاه عرصۀ نشر، مخلوق نِسبو، نویسندۀ نروژی که به نحوی معنادار آمیزهای از اعتیاد و نوعی توان ماوراء طبیعی را در رهیابی به فکر و ذهن جنایتکاران در خود گرد آورده است.
اندرهآ کامیلری ــ خالق پلیس سیسیلی، بازرس مونتالبانو ــ در رُم مجموعۀ کاملی از کتابهای مِگره را به من نشان داد که در قفسۀ کتابهایش جا داشت.
در برلین نیز یاکوب آرجونی، یکی از نویسندگان سرشناس آلمان در زمینۀ ادبیات جنایی، مجموعهای از آثار سیمنون را دم دست داشت.
پی. دی. جیمز نیز در عین حال که از سیمنون به عنوان یک استاد یاد میکند، از حیات ادبی بعد از مرگ وی میگوید که شاید آن را بتوان مؤید دیدگاه آندره ژید دانست که معتقد بود این نویسندۀ بلژیکی میبایست به دریافت جایزۀ ادبی نوبل نایل گردد.
اینکه بسیاری از نویسندگان داستانهای جنایی از یادآوری نقش پیشینیانشان در مقام منبع الهام درنگ نمیورزند، خود مبیّن وجود یک حس نیرومند سنّت و جایگزینی در این عرصه است.
برای مثال مَنکِل اذعان دارد که کورت والاندِر ــ یک پلیس مالیخولیایی سوئدی که پروندههایش از دگرگونیهای جامعۀ اسکاندیناوی پرده بر میدارند ــ بدون تکیه به مارتین بِک نمیتوانست خلق شود؛ مارتین بک در نقش یک پلیس افسرده و حساسِ به تاریخ، قهرمان اصلی ده کتاب مای سیوال و پیتر والو ــ زن و شوهر خبرنگاری است که در فاصله 1965 تا 1975 منتشر شدند.
نِسبو بر این باور است که الگوی اصلی موج فراگیری که اینک عرصۀ ادبیات جنایی اسکاندیناوی را فرا گرفته، کسی نیست جز بِک، این هولمزِ نوردیک.
در توضیح ارجاعاتم به موقعیت ادبیات بعد از جنگ، تذکر این نکته لازم است که جنگ دوم جهانی را در نظر داشتم. در کتابهایی که از زوایای مختلف بریتانیا، فرانسه، هلند، آلمان و ایتالیا نوشته شدهاند، درگیریهای 1939 تا 1945 حضور گسترده و قابل درکی دارند.
و از آن شگفتانگیزتر آن که متوجه شدم حتی در کتابهایی که در دوره و عرصهای به مراتب منفک از آن مقطع نوشته شدهاند نیز هنوز ارتباط عمیقی با نوع دیگری از رویاروییهای نظامی مشهود است؛ گویی جراحات بعد از جنگ را میتوان یک نیروی محرکۀ طبیعی در داستانهای جنایی دانست.
جنگ ویتنام بر پارهای از صحنههای مارتین بک سایه افکنده است: خالقان این مجموعه در یک راهپیمایی که علیه مداخلۀ امریکا در جنوب شرق آسیا برپا شد با هم آشنا شده بودند. در داستانهای نِسبو نیز این فرایند رادیکالیزاسیون محسوس است.
در این میان اشکفورتسکی نیز در کتابهایش در مورد بهترین عضو دایرۀ جنایی پراگ، دو تجربۀ مهم اروپای شرقی در خلال جنگ سرد را بازتاب میدهد: اشغال و تبعید.
در کتاب سلوک اندوهبار ستوان بِروکا که در سال 1966 در پراگ و تحت سانسور حکومت دستنشاندۀ روسیه نوشته شد، نارضایی از وضع موجود، تنها به صورت ایماء و اشاره وجه بیان مییابد.
ولی بعد از پناهندگی نویسنده به کانادا، اندک زمانی بعد از حملۀ شوروی در سال 1968، آثاری چون پایان کار ستوان بروکا (1975) و بازگشت ستوان بروکا (1980) از وحشت اخلاقی و مضحکۀ بوروکراتیک زندگی در یک نظام کمونیستی، تصویر مؤثری به دست میدهد.
در چارچوبی مشابه، کمال کایانکایا، یک کارآگاه خصوصی که در آلمان در یک خانوادۀ مهاجر تُرک متولد شده است و پهلوان اصلی کتابهای آرجونی را تشکیل میدهد، به نحوی از انحاء آثار فروپاشی امپراتوری شوروی، جنگ و جدلهای یوگوسلاوی سابق و بحث وحدت مجدد دو آلمان را مدّ نظر دارد.
از کتاب تولدت مبارک، تُرک! (1980) تا برادر کمال (که قرار است در سال 2013 به انگلیسی منتشر شود) و در آن کایانکایا برای مراقبت از نویسندهای استخدام شده که احساسات مسلمین را جریحهدار کرده است، ارجونی از مضامین جنایی برای شناسایی مواردی استفاده میکند که عرصۀ تحولات سیاسی اروپای امروز را تحتالشعاع خود قرار دادهاند، مضامینی چون مهاجرت، ناسیونالیسم و احساسات مذهبی.
زمینۀ اصلی تنش مستتر در آثار مانوئل واسکز مونتالبان (2003 – 1939) معروفترین جنایینویس اسپانیا را نیز جنگ داخلی اسپانیا تشکیل میدهد و دیکتاتوری فرانکو و دورۀ گذر به یک سلطنت مشروطه در پی آن تحولات.
واسکز مونتالبان ــ که کامیلری، بازرس مونتالبانوی خود را در احترام به استاد، به نام او خواند ــ پِپه کارمالهو، یک کارگاه خصوصی بارسلونی را برای تحقیق پیرامون این وضعیت غامض سیاسی به کار گرفت.
جراحات برجای مانده از نبردهای بزرگ قرن بیستم نیز هر از گاه در ادبیات جنایی اروپا خودی نشان میدهند. مگره و پُوارو هر دو سابقۀ خدمت در جبهههای جنگ را داشتند. دیوید ساچِت از این امر متأسف بود که در ایفای نقش پُوارو در سریال تلویزیونی ای. تی. وی نتوانست از عهدۀ لنگ زدن وی برآید.
در داستانهای وان دِر والک ـ هم به صورت کتاب و هم به شکل فیلم ــ معمولاً راه حل معما در آن بود که معلوم شود قربانی یا مظنون اصلی، در دورۀ اشغال هلند توسط آلمان، در صف نهضت مقاومت خدمت کرده بود یا نازیهای اشغالگر.
و با آن که نِسبو متولد 1960 است ولی در کتابهایش، تجربۀ اسکاندیناویایی جنگ دوم جهانی، جایگاه خاصی دارد. این را تا حدودی میتوان در میراث شخصی نویسنده نیز ریشهیابی کرد؛ در حالی که مادرش در نهضت مقاومت بود، پدرش از جمله نروژیهایی بود که در خدمت آلمانیها قرار داشت.
علاوه بر آن «میراثی» به معنای واقعی کلمه نیز از آن دوره به ارث بردند. از آنجا که از نظر کارشناسان پاکگردانی نژادی (Eugenicists) آلمان نازی ، مردمان اسکاندیناوی از لحاظ جسمی تمامی ایدهآلهای نژادی مورد نظر را دارا بودند، برخی از شهروندان آن سامان به تن دادن به نوعی برنامۀ اصلاح نژاد وادار شدند که ترکۀ آنها هنوز هم برجای ماندهاند.
در داستانهای هری هول ــ به ویژه ستارۀ شیطان (2005) ــ این تاریخ سیاه، سایه گسترده است. اگر هم از منظر امروز نگاه کنیم میتوانیم بگوییم که این کتابها از زمینههای ظهور نئونازیسم نروژ معاصر نیز تصویری به دست میدهند؛ طریقتی جنایتپیشه و بیمار که از دل آن امثال آندِرس بِهرینگ برِیویک سر برآوردند که در سال گذشته 77 نفر را در اُسلو و جزیرۀ اُتویا به قتل رساند.
ادبیات جنایی اسکاندیناویایی ــ همانطور که معمولاً از این گونۀ ادبی بر میآید ــ از پیشلرزههای رخدادی خبر داشتند که به صورت این کشتار صورتی آشکار یافت.
به دلیل واکنش ادبیِ توام با تأخیر و نگرانیِ متجاوز شکست خوردۀ جنگ جهانی دوم نسبت به پدیدۀ جنگ، بهترین داستانهای جناییای را که در قرن بیستم به زبان آلمانی نوشته شدند، تنها در آثار یک نویسندۀ غیرآلمانی میتوان یافت.
فریدریش دورنمات (1990 – 1921) نویسندۀ جامعالاطرافِ سوییسی که در کنار نمایشنامهها (ملاقات، فیزیکدانها) و رسائل مختلف، چند داستان فوقالعادۀ جنایی نیز نوشت که از طریق آنها جوانبی چند از بار گناهِ بعد از جنگ آلمان و سوییس را ــ که از نظر دورنمات بیطرفی رسمیاش دروغ بزرگ بیش نبود ــ موضوع واکاوی قرار داد.
دورنمات در قاضی و جلاد او (1950) و سوءظن (1951) از طریق شخصیّت بازرس بارلاخ ــ پلیسی از شهر بال که در اوایل دهۀ 1930 برای مدتی مأمور خدمت در آلمان میشود ولی بعد از دعوایی با یکی از مقامات پلیسِ آلمان نازی مجدداً به سوییس بر میگردد ــ مضامینی چون پناه دادن سوییس به جنایتکاران نازی را مورد بحث قرار میدهد.
در خلال مصاحبههایی که انجام دادم، یکی از مهمترین نکاتی که بر نوع نگاهم به این گونۀ خاص ادبی تأثیر نهاد نکتهای بود که آنتونیو هیل متذکر شد؛ این نویسندۀ اسپانیایی که اخیراً با انتشار تابستان اسباببازیهای مُرده مجموعهای را شروع کرده که در بارسلون میگذرد، برایم تعریف کرد که اخیراً در سفری به مکزیک، میزبان وی با ابراز شگفتی از نوع کارش پرسیده بود:
«مگر موضوع قحط بود که میخواهی در مورد پلیس بنویسی؟» برای مکزیکیها تجسم پلیس به عنوان قهرمان یک داستان امری غیرممکن است.
یکی از مواردی که میتواند از این چارچوب برداشت شود ــ آن که ادبیات جنایی منوط به احترام خواننده نسبت به عامل رسیدگی است ــ آن است که یک چنین اصلی میتواند با بدنۀ اصلی ادبیات جنایی در بریتانیا در تعارض قرار گیرد؛ تاکنون فرض حاکم بر اینگونه ادبیات بر آن قرار داشته است که در نهایت عدالت پیروز میشود.
معمولاً به استثنای مواردی نادر چون یکی از داستانهای پی. دی. جیمز که داگلیش مجبور میشود بپذیرد که مجرم اصلی به دام نیافتاده است، معمای جنایات حل شده و مجرم به دست عدالت سپرده میشود.
ولی با این حال با رسواییهای اخیر پلیس بریتانیا ــ که بازتاب رسانهای گستردهای داشتهاند ــ این شبهه پیش آمده که پلیس بریتانیا در مقایسه با همتایان ادبیاش، چندان هم قابل اعتماد نیست.
جبر نادیده انگاشتی مقصران اصلی یا متهم ساختن افراد بیگناه، از جمله مواردی است که بهویژه دامنگیر آن دست از شخصیّتهای داستانی میشود که در خدمت پلیس دولتهای پلیسی هستند.
بوریس آکونین یکی از نویسندگان روسی این حوزه ــ هر چند از طریق ترفندِ انتخاب یک زمینۀ تاریخی متفاوت ــ از مجموعه داستانهایش براساس شخصیّت اِراست فاندُرین، یک افسر پلیس تزاری، این معضل را دور از نظر ندارد اما این اشکفورتسکی است که از تبعیدگاه خود در امریکای شمالی، به نحوی قوی و مؤثر از سرگشتگی مأمور تحقیقی مینویسد که از او خواسته میشود چشمپوشی کند.
همانگونه که نوشت، در چکسلواکی تحت سیطرۀ شوروی، مشکل اصلی بازرس بُروکا آن بود که «کل مملکت یک صحنۀ جنایت به شمار میرفت» که در آن حکومت خود به نحوی مستمر مرتکب قتل عام میشد. اشکفورتسکی از طریق مطالعۀ کانن دُیل و دیگران این نکته را دریافت که یک معمای کلاسیک جنایی بر نادر و استثنایی محسوب شدن مرگ خشونتبار استوار است.
به همین دلیل است که در گونۀ انگلیسی این داستانها سروکلۀ اجساد در بیرون شهر پیدا میشود که خود متضمن نوعی ناسازگاری است میان نظم و بینظمی.
این که ایرلند شمالی، یکی دیگر از عرصههای دائمی جنایت در دهههای اخیر، نیز هنوز نتوانسته این سنّت ادبی را در خود پرورش دهد، مؤید این امر است.
تازه در سالهای اخیر و بعد از سالها ترک مخاصمه و روند صلح است که بهتدریج ادبیات جنایی ایرلند شمالی به صورت آثار نویسندگانی چون استورات نویل و تام برَدبی شکوفا میشود.
جِیسون وِبستر خاطر نشان میکند که همردیف اسپانیایی سازمان آزادیبخش ایرلند، یعنی سازمان تروریستهای جداییطلب باسک، (اِتا) که اخیراً ترک مخاصمه را پذیرفتهاند، هنوز برای یافتن جایگاه درخور توجهی در ادبیات جنایی اسپانیا راه درازی در پیش دارند.
به نظر میآید که داستانهای کارآگاهی مستلزم آشفتگی و آشوبی است که از یک جایگاه نسبتاً باثبات موضوع یادآوری قرار گیرد. جالب آن که حتی در آن زمینهها داستانی که احتمالِ عاقبت به خیری اندک است، چهرۀ اصلی جستوجوگر همیشه طرف حق و حقیقت را نگه میدارد. به نظر میآید که این گونۀ ادبی حتی در پر پیچ و خمترین نوع خود نیز بر این باور حرکت میکند که نظم اعاده خواهد شد.
در اشاره به یکی از آثار برجای مانده از شرلوک هولمز بر این گونۀ ادبی، یکی هم این هشدار به نویسندههاست که به قتل رسیدن کارآگاه محبوب خوانندگان اقدام پرمخاطرهای است. رستاخیز شرلوک هولمز بدان صورت مسخره و به دور از واقعیتهای پزشکی، پس از آن که کانن دُیل یک بار او را در آبشار رایشِنباخ به کشتن داد، خود زنگ خطری است برای نویسندگان داستانهای جنایی.
نیکلاس فریلینگ همانگونه که طبع ادبی حساسش اقتضا میکرد، بر این باور بود که میتواند از روی آبشار رایِشنباخ بِپَرد. در سکوت طولانی (1972) وان دِر والک در یک عصر بارانی، به خیابان میرود تا قدمی بزند و در ارتباط با پروندهای که روی آن کار میکند کشته میشود.
اگرچه توصیف فریلینگ از این صحنه، که هنوز هم حتی با علمِ به ماحصل کار، درخشان و خواندنی است، ولی بر شغل او به عنوان یک نویسنده تأثیر مصیبت باری برجای گذاشت.
جنایینویسهایی که دیگر حوصلۀ قهرمانان خود را نداشته و میخواهند آنها را راهی سوییس کنند ــ به معنای واقعی در ماجرای آبشار رایشنباخ یا به گونهای استعاری اینک که زوریخ به اسم رمز مرگ داوطلبانه بدل شده است ــ خوب است که تجارب کانن دُیل را از نظر دور ندارند.
هرچند به نحوی غریب، این یک کارآگاه سوییسی است که به نحوی اساسی و غیرقابل بازگشت میمیرد: تقریباً نخستین نکتهای که در مورد بازرس بارلاخ از ادارۀ پلیس بِرن میخوانیم آن است که وی به نوعی سرطان مهلک مبتلاست و به همین دلیل فقط دو کتاب دربارۀ او نوشته شده است.
در جهان معاصر نشر که با فرارسیدن هر سال جدید و تا سالها بعد، مدیران فروش نشر خواهان یک عنوان جدید در مجموعههای پرفروش خود هستند، نویسندگان باید در مورد طول عمر کارآگاهان خود هم تصمیمی رسمی اتخاذ کنند.
پی. دی. جیمز اگر چه در کتاب بیمار خصوصی (2006) پایان این مجموعه را اعلام داشت ولی به من گفت دلش نمیآید داگلیش را بِکُشَد، زیرا این کار به نوشتن در مورد مرگ خودش میماند.
در همان سال یان رَنکین بازرس جان رِبوس را بازنشسته کرد ولی مطابق با رویۀ معمول پلیس در کتاب ایستادن در قبر دیگری که پاییز امسال منتشر شد، او را برای رسیدگی به یک پروندۀ قدیمی و غیرمختومه از نو وارد کار کرد؛ یعنی اذعان داشت که دلش برای او تنگ شده بود.
مَنکِل در کتابی که سه سال پیش منتشر کرد، والندِر را مبتلای به آلزایمر کرد که به معنای آن است که اگرچه از لحاظ عملی والندر دیگر نمیتواند به کار سابق خود برگردد، ولی از لحاظ نظری هنوز امکانی وجود دارد و به همین جهت منکِل خطر مبتلا شدن به ماجرای میزِری که در خلال آن بهیک خوانندۀ پروپاقرص جُفت قلمهای پای نویسنده را خُرد کرده، او را در بیابانی پوشیده از برف، در یک کابین زمستانی گروگان بگیرد، از سر میگذراند.
کامیلری به من گفت که آخرین داستان مونتالبانو را خارج از نوبت نوشته و در گاوصندوق ناشرش پنهان کرده است (همانگونه که آگاتا کریستی با کتاب پرده، حسن ختامِ پوارو، عمل کرده بود). او با ترسیم آبشاری با حرکت دستانش به شوخی خاطرنشان کرد کاری کرده که کارآگاهش هیچ گاه نتواند از بستر مرگ برخیزد.
در فستیوال ادبیات جنایی که امسال در هاروگِیت برگزار شد، جو نِسبو، که در حال حاضر پرفروشترین جنایینویس جهان است، اذعان داشت کاملاً میداند چند داستان هَری هول در کار خواهد بود. ردۀ اول حاضران که به ناشران اختصاص داشت با دلشوره گوش تیز کردند، ولی نِسبو حاضر نشد رقمی بروز دهد.
در مقام یک جنایی خوان پابرجا، بر این باورم که ده جلد بیش نخواهد بود: تعدادِ پروندههایی که مارتین بِک، پدر ادبیات جنایی اسکاندیناوی، مورد رسیدگی قرار داد و تعداد مجلدهایی که استیگ لارسون در نظر داشت مجموعۀ هزارۀ خود را بدان برساند که عمرش وفا نکرد و لیسبِث سالاندر به یک مجموعۀ سه جلدی محدود شد.
جهان کتاب. س 17. ش 285-286. بهمن و اسفند 1391.
این یادداشت در مجۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.