تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

تو اهل دانش و رقصی همین گناهت بس

تو اهل دانش و رقصی همین گناهت بس

تو اهل دانش و رقصی همین گناهت بس

 

 

کبری امین‌سعیدی (1329-1404) که نام هنری‌اش شهرزاد بود و اواخر مردادماه پس از دورانی طولانی دشوار زیستن درگذشت پدیده‌ای کم‌نظیر در فرهنگ معاصر ایران بود.

اجازه بدهید از واژه‌های اغراق‌آمیز دربارهٔ او استفاده نکنم و تنها به شرح آنچه بود بپردازم. او از خانواده‌ای کم‌توان بود و کارش را با رقصیدن در کافه‌ها آغاز کرد، بعد بازیگر چند فیلم مشهور آن دوران شد، سپس فیلمی را کارگردانی کرد که او را در زمرهٔ نخستین یا یکی از نخستین کارگردانانِ زن ایران قرار داد و شعر هم سرود.

پس از انقلاب مدتی در آلمان بود و پس از بازگشت به ایران زندگی‌ای نابسامان و خانه‌به‌دوشانه داشت و به گفتهٔ خودش مدت‌ها شب‌ها به علت نداشتن سرپناه در پارک‌ها خوابیده بود. و سرانجام در حاشیۀ شهر رفسنجان ساکن شد و در همان‌جا هم درگذشت.

به‌ویژه در 20 سال اخیر با امکانات فراوانی که به وجود آمده، چه در فضای دیجیتال و چه امکانات فنّی و از همه مؤثرتر تلفن همراه تا حدود زیادی فضا برای هنرمندان جوان و تازه‌کار مُهیا شده است. در چهل پنجاه سال پیش که هیچ، تا همین 20 سال گذشته مگر فراهم کردن یک ترانه و ارائۀ آن ساده بود؟

استودیو می‌خواست، ارکستر می‌خواست و… و از آن دشوارتر ساختن فیلم. امروزه حتی برخی فیلم‌هایی که در جشنواره‌های جهانی ارائه می‌شوند با دوربین موبایل تهیه شده‌اند. توجه به این مسائل است که توانایی شهرزاد به‌ویژه چون زن بود را نشان می‌دهد.

پیشهٔ نخستین او یعنی رقصیدن در فرهنگ ما شغلی نازل به حساب می‌آمد و رقاص ناسزا محسوب می‌شد. شهرزاد با این کار آغاز کرد و بعد به سینما راه یافت که آن‌هم چندان مورد عنایت نبود و به تولیداتش «فیلمفارسی» می‌گفتند. و سرانجام شعر سرود و دفتر شعر چاپ کرد.

در فیلم مستندی که از او ساخته‌اند در رفتارش نوعی سادگی و بی‌تکلّفی به چشم می‌خورد. نحوهٔ صحبت کردنش روشنفکرانه نیست، این را به قصد تخفیف نمی‌گویم، بلکه شاید نوعی نقطهٔ قوّت و دست‌کم متمایز بودنش را می‌رساند. شاعرانی هستند که در بحث‌های نظری گوی سبقت از همگان می‌ربایند امّا شعرهایشان را که می‌خوانیم چیز دندان‌گیری نیست؛ شهرزاد عکس این بود.

در فرهنگ ما حتی برخی افراد اُمّی عامی نبودند، نمونۀ اعلایش شمس تبریزی! در اینترنت خواندم که وقتی مهدی اخوان ثالث به فرنگ می‌رود ابراهیم گلستان در خانه‌اش دفتر شعر شهرزاد را به اخوان می‌دهد، اخوان او را نمی‌شناخته و با خواندن شعرهایش می‌گرید و آن را به خونی تازه که از رگ بیرون می‌زند تشبیه می‌کند.[*]

کریم امامی در مجلهٔ کتاب امروز صفحه‌ای داشت با نام پوشیدهٔ ک. تابنده که در آن خبرهای نشر ایران را گزارش می‌کرد. در شمارهٔ بهار 1352 این مجله می‌نویسد:

«نشر دفتر لاغری از شعر، که اولین مجموعهٔ صاحب آن محسوب می‌شود، نوعی شور و هیجان در محافلِ شعرِ نوی پایتخت ایجاد کرده است- چه سرایندهٔ اشعار دخترخانمی است که از راه رقصیدن در کافه‌ها و کاباره‌های تهران به هنرپیشگی رسیده و ظاهراً با درس و مشق و کتاب و دفتر بیگانه بوده است.

و همین، یعنی فوران جوهر شعر، زیر فشار تجربه‌های تلخ، اصالتی به شعرها می‌بخشد که جالب‌توجه است. دربارهٔ این مجموعه _ با تشنگی پیر می‌شویم اثر م. شهرزاد_ نظر خواستیم از دوستمان بیژن جلالی و این است آنچه به دست ما رسید:

برای صحبت کردن از شعر از همه‌جا می‌توان شروع کرد. در مورد کتابِ خانم شهرزاد از مُهری که روی صفحهٔ اول زده است و مربوط به شعر صفحۀ 81 می‌شود شروع می‌کنم. ظاهراً هم منطقی است زیرا این سه خط که به صورت شعار داده شده است باید جان کلام باشد:

“بعد از سال‌ها/ بیداری حق من است/ و من در بیداری خسته‌ام…”

خانم شهرزاد… با قلبی باز که حدّ و مرزی نمی‌شناسد و با زبانی که در آن آزادی شعر را جشن گرفته است [این شعرها را عرضه کرده است] ولی پای خواننده لنگ است. به‌زحمت باید خودش را به ساقهٔ گندم یا یال اسبی بچسباند. روشنی‌های شعر چشمش را می‌زنند و نمی‌تواند همراه شاعر بیاید… روح شاعرانه در سراسر کتاب و در همهٔ شعرها هست ولی کلمات خواننده را رها می‌کنند و پی‌ کار خود می‌روند. چه عیب دارد اگر بگوییم نوشته‌های کتاب نوعی تمرین شاعرانه است…»

یاد کریم امامی، بیژن جلالی و شهرزاد به خیر!

فرّخ امیرفریار

 

 

 

 

زنانه‌ها

از شانه‌هایت صدای

روییدن

گیاه می‌آید

شب چه پهناور است

به روی کف دست‌هایت

که

هر روز هزاران پرنده

از آن آب می‌نوشند

قدرت من به باز شدن

چشم‌های توست

که مرا میان راه بی‌آبادی

به شکار می‌رساند

لانهٔ پرندگان

به ‌روی گیاه است

و شکارگاه من

از فاصلهٔ دست‌هایت

تا لانه

هزاران سال

راه است

که تا پرنده آب می‌نوشد

و گیاه می‌روید

من از این آبادی

تا آن آبادی

عاشق خواهم ماند.

شهرزاد

 

 

 

[*]هنگام نوشتن این گفتار این مطلب را نیافتم و آنچه نوشته‌ام از حافظه نقل کرده‌ام، امیدوارم به اصل نزدیک باشد.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه