دخل و خرج مردم پشت پردۀ آهنین
مجید رُهبانی
دخل و خرج مردم پشت پرده آهنین
چندی پیش نسخۀ دیجیتال کتاب سفر به مینسک، سفر در گذر زمان نوشتۀ بهروز مطلّبزاده (بوخوم: نشر کتاب آیدا، 1402) به دستم رسید. نویسنده از اعضای «گروه منشعب از سازمان چریکهای فدایی خلق ایران» بوده که در 1356 به حزب تودۀ ایران میپیوندند.
او در 1362 ناچار به ترک کشور میشود و در 1363 به همراه 200 پناهندۀ سیاسی دیگر در شهر مینسک، پایتخت جمهوری شوروی بلاروس، اسکان مییابد. او بهرغم حضور در کمیتۀ مرکزی حزب توده (بهعنوان عضو مشاور)، چهار سال فعالیت حزبی در جمهوری دمکراتیک افغانستان و سپس گذراندن مدرسۀ حزبی مسکو، در پلنوم فروردین 1369از سمت خود استعفا میکند و به دلایلی که در کتاب آمده است به روابط خود با حزب توده پایان میدهد. مطلّبزاده از 1990 تا کنون ساکن آلمان است.
حکایت کتاب از سفری آغاز میشود که او در 2019، پس از سی سال، به میسنک میکند. شرح این بازگشت همراه است با مرور خاطرات گذشته و سرگذشت نویسنده در تبعید.
این سرگذشت علاوه بر تجربیات کار و زندگی در مهاجرت، که در جای خود خواندنی است، حاوی شمّهای از روابط درونحزبی میان نسل چهارم مهاجران و پناهجویان ایرانی در بلوک شرق و کشورهای سوسیالیستی است.
مطلّبزاده از مینسک و مردمانش خاطرات خوشی دارد، آنقدر که آنجا را «شهر مهربانیهای بیدریغ» مینامد. آن جمع 200 نفره، که اکثرشان اعضا و هواداران حزب تودۀ ایران به همراه همسران و فرزندانشان بودند، در یک مجتمع بزرگ آپارتمانی اسکان مییابند.
به هر طریق به اشتغال بزرگسالان و تحصیل کودکان سر و سامانی داده میشود و چنانکه مطلّبزاده توضیح میدهد، زندگی در حدّ مقدور جریان عادی خود را بازمییابد.
اما آنچه هیچگاه سر و سامان نمییابد و برعکس بهزودی به اختلاف و تفرقه و سرانجام فروپاشی میرسد زندگی حزبی است. چرا که دستگاه خبرچین و جاسوسپرور حزب توده در تبعید هم از کار بازنمیماند و تخم نفاق و دشمنی میکارد.
کتاب پانصدصفحهایِ سفر به مینسک، سفر در گذر زمان جای بررسی و نقد دارد. اما آنچه انگیزۀ نوشتن این سطور است نه مطالب تاریخی و سیاسی این سرگذشت، که سیاههای است که مطلّبزاده در دو صفحه از کتاب خود (صص 98-99) ارائه کرده است.
در این سیاهه تقریباً ریز هزینههای زندگی و خورد و خوراک یک خانوار در شهر مینسک در دهۀ 1980 درج شده است. این اطلاعات من را به یاد سیاهۀ مشابهی انداخت که بیست و چند سال پیش در خاطرات یکی از مهاجران نسل سوم تودهای دیده بودم: خاطرات سرگرد هوایی پرویز اکتشافی (به کوشش حمید احمدی، تهران: نشر ثالث،1381).
اکتشافی، از اعضای سازمان افسران حزب تودۀ ایران، در 1334 و پس از دو سال زندگی مخفی در تهران با عبور از رودخانۀ مرزی اترک به اتحاد شوروی پناهنده شد و از 1336 تا 1356 در مسکو اقامت داشت. در این سال با استفاده از فرصتی که به دست آورد به غرب رفت و به عنوان پناهندۀ سیاسی در برلین غربی اقامت گزید.
ارقامی که اکتشافی ارائه میدهد مربوط به دهۀ 1960تا اواخر دهۀ 1970 است و شامل مواد غذایی خانوارها نمیشود. صورت هزینههای مطلّبزاده ریزتر و پرشمارتر از اکتشافی است و خورد و خوراک را هم شامل است. این دو از هزینههای درمان یا تحصیل فرزندان خود سخنی نگفتهاند چون هر دو در اتحاد شوروی رایگان بوده است.
پرویز اکتشافی که از بلوک شرق به غرب گریخته بود، در هنگام بیان خاطرات خود در جایگاه منتقد و بلکه مخالف جدّیِ نظام شوروی قرار داشت، ولی مطلّبزاده برعکس همچنان طرفدار و موافق آن نظام باقی مانده است.
مقایسۀ این دو سیاهه (بهرغم حدود ده سال اختلاف زمانی با هم) از جهت تطابق ارقام آنها با یکدیگر و همچنین نسبت دخل و خرج خانوارها در جامعۀ شوروی آن روزگار جالب است.
درآمد و هزینۀ زندگی در مسکو و مینسک از این رو توجه من را جلب کرده که مدتهاست از سوی جریانهای نوپدید راست افراطی و نئوکانهای وطنی میشنویم که نظام اقتصادی حاکم بر ایرانِ امروز همان «نظام کمونیستی» حاکم بر شوروی سابق است.

سیاهۀ پرویز اکتشافی:
– دستمزد ماهانۀ کارگر [بسته به میزان مهارت و تخصص]: 80 تا 180 روبل
– دستمزد ماهانۀ مهندس و پزشک تازهکار [تازه فارغالتحصیل شده]: 120 تا 130 روبل
– اجارۀ ماهانۀ آپارتمان مستقل یک اتاقه: 7 تا 8 روبل
– اجارۀ ماهانۀ آپارتمان سه اتاقه: 11 روبل
(اکتشافی توضیح میدهد که خود او چنین آپارتمانی را به این مبلغ در مسکو در اختیار داشته است و اجارۀ آن از 1959 تا 1977که از شوروی خارج شد «حتی یک کوپک زیاد نشد».)
– بلیت اتوبوس و مترو: 5 کوپک [هر 100 کوپک= یک روبل]
– بلیت تراموا: 3 کوپک
– بلیت سینما و تئاتر: 40 تا 50 کوپک
– بلیت بالشوی تئاتر [بهترین تئاتر شوروی]: 5/1 تا 3 روبل
(اکتشافی دربارۀ وضعیت مواد غذایی در مسکو در سالهای اقامتش در آن شهر میگوید: «باید سیمای آن روز مسکو را تشریح کنم. در مغازهها بهوفور مواد غذایی… وجود داشت. ازجمله قند، شکر، کره، گوشت، نان، همه نوع شیرینی و هرچه شما فکر میکنید… میوه هم همینطور. همهجور کالا وجود داشت. قیمتها در حدودی بود که قدرت خرید مردم اجازه میداد که حداقل نیازمندیهایشان را خریداری کنند.» (ص 132).)
سیاهۀ مطلّبزاده:
– دستمزد ماهانۀ کارگر: 110 تا 120 روبل
– اجارۀ ماهانۀ آپارتمان دو اتاقه: 12 روبل و 50 کوپک
– بلیت اتوبوس، ترالیبوس [اتوبوس برقی] و مترو: 5 کوپک
– بلیت تراموا: 3 کوپک
– نان باگت: 13 کوپک
– گوشت گاو (یک کیلو): 9/1 تا 2 روبل
– گوشت گوسفند (یک کیلو): 80 کوپک تا 1 روبل
– گوشت مرغ (یک کیلو): 90 کوپک تا 3/1 روبل
– تخم مرغ (یک عدد): 9 کوپک
– ماهی استروژن (یک کیلو): 5 تا 3/9 روبل
– کالباس (یک کیلو): 2/2 تا 6/2 روبل
– پنیر (یک کیلو): 7/2 تا 5/3 روبل
– شکر (یک کیلو): 90 کوپک
– سیبزمینی (یک کیلو): 13 کوپک
(سیاهۀ مطلّبزاده بسیار مفصلتر از این و شامل قیمت انواع بستنی، شکلات، چای، قهوه و نوشیدنیهای الکلی و غیرالکلی است.)
آیا میشود سیاهۀ مشابهی را برای درآمد و هزینۀ یک خانوادۀ کارگر یا کارمند ساکن تهران (در زمستان 1404) نوشت و وحشت نکرد؟
*
تصور نمیکنم نیازی به اعلام برائت از کمونیسم روسی و بلوک شرق سابق باشد. ورشکستگی و فروپاشی آنها دلیل بر بطلانشان است. اما اینگونه نظامها هم دستاوردهایی داشتهاند.
در جایی خواندم که استالین _ که بیتردید نامش در صدر جنایتکاران بزرگ تاریخ ثبت است _ در جمع رهبران حزب کمونیست شوروی گفته بود: «من روسیه را با گاوآهن تحویل گرفتم و اکنون با اسپوتنیک تحویل میدهم.» تحوّل چشمگیر سطح زندگی عامۀ مردم شوروی (در شهر و روستا) نسبت به دورۀ تزاری از دستاوردهای انکارناپذیر آن نظام دیکتاتوری است.
اما تصاویر رسانههای غربی در دوران جنگ سرد از زندگی در مسکو اغلب بازنمای شرایط زندگی در سالهای دشوار و قحطی پس از جنگ جهانی دوم است. در حالی که مشاهدات مسافران و تجربۀ کسانی که در دهههای 1960، 1970 و اوایل 1980(پیش از آغاز روند فروپاشی) در شهرهای بزرگ شوروی زندگی کردهاند _ و خود شماری از آنها را دیده و صحبتشان را شنیدهام_ تفاوت فاحشی با آن تصاویر دارد.
اگر به دو سیاهۀ پیشین، سایر هزینههای خانوار (پوشاک، مواد بهداشتی – آرایشی و…) هم اضافه شود احتمالاً میشود نتیجه گرفت که برای خانوار ساکن مسکو یا مینسک ادارۀ یک زندگی متوسط و ساده، بدون تجمّل و بریز و بپاش، دور از دسترس نبوده است.
البته تردیدی نیست که سطح زندگی شهروندان شوروی در مقایسه با اقشار متوسط در آمریکا یا اروپای غربی در همان سالها نازلتر بوده است.
از کمبود کالاهای مصرفیِ بهظاهر غیرضروری ولی درواقع مورد نیاز برای زندگی مدرن خبر دادهاند، همچنین از نبود تنوّع در کالاها و کیفیت پایین بسیاری از مصنوعات ساخت بلوک شرق. نظام شوروی درگیر مشکلات ساختاری و غیرساختاری گوناگون بود.
دیکتاتوری حزبی، اختناق و نبود آزادیهای سیاسی؛ سلطۀ روس بر دیگر ملّتها و بازتولید امپراتوری تزاری تحت نام اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی؛ ناکارآمدی دستگاههای مدیریتی در عرصههای گوناگون؛ عقبماندگی فناوریهای تولید؛ نبود انگیزۀ اجتماعی برای کار اشتراکی؛ عدم شایستهسالاری در توزیع سِمَتها؛ شکلگیری قشر صاحبمنصبان حزبیِ بهرهمند از امکانات ویژه (نومانکلاتورا)؛ رشد دیوانسالاری دستوپاگیر و ناکارآمد؛ شکلگیری انواع «بازار سیاه» برای کالاهای خاص؛ هزینههای سرسامآور رقابت تسلیحاتی با آمریکا؛ سقوط شدید بهای نفت در دهۀ 1980؛ دخالت نظامی پرهزینه و فاجعهبار در افغانستان و… تنها شماری از این معضلات هستند.
دشواریهای عظیمی که سرانجام محتوم آنها از پا در آمدن و فروپاشی اتحاد شوروی بود. با این حال، «عیب مِی جمله بگفتی هنرش نیز بگو».
مقایسۀ همین دو سیاهه از حقیقت دیگری حکایت دارد که معمولاً نادیده گرفته میشود. دولتهای بهاصطلاح سوسیالیستی، چه آنها را شبیه «دولتهای رفاه» بدانیم یا به شیوۀ معمول «توزیعکنندۀ فقر» بخوانیم، تا واپسین سالهای حیاتشان حدّی از مسئولیتپذیری در تأمین حداقلِ معیشتِ شهروندان خود را نشان دادهاند.
بنا به تعریف کلاسیک، از اولین وظایف دولتها، علاوه بر تأمین امنیت و توسعۀ کشور، تأمین آموزش و اشتغال و فرصتهای برابر و حداقلی از رفاه عمومی برای همۀ شهروندان است.
از دیکتاتوریهای شکستخوردۀ بلوک شرق سابق که بگذریم، کشورهای پیشرفتۀ اسکاندیناوی سالهاست که نمونههای موفقی از دولتهای رفاه را ارائه کردهاند. اما امروز مؤمنان به خدای «بازار» و باورمندان به معجزۀ «دستِ پنهانِ» آن از اساس منکر چنین وظایفی برای دولتها هستند.
چرا که به زعم آنها دولتها باید «حداقلی» باشند و مسئولیتی درخصوص حیات و ممات شهروندانشان بر عهده نگیرند. در قاموس مبلّغان این مذهب جدید، هر اقتصاد ورشکسته و فروپاشیدهای «سوسیالیستی» و «کمونیستی» نامیده میشود. حتی این نظام اقتصادی مافیایی و فاسد و ناکارآمدی که بهرغم چند دهه چنبرهزدن بر سرمایهها و ثروت ملّی، هیچ مسئولیتی در قبال صاحبان واقعیِ آنها نمیشناسد.
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.