دین و علوم طبیعی
دین و علوم طبیعی
پیشترها، هنگامیکه یک دانشمند علوم طبیعی میخواست برای شنوندگان عام غیر متخصص در مورد موضوع رشتۀ تخصصی خویش صحبت کند، برای اینکه علاقهمندی خاصی را در ذهن شنوندگانش ایجاد کند، مجبور بود گفتارش را به بعضی تجارب ملموس و دیدگاههای زندگی روزانه، در زمینۀ فناوری، هواشناسی، یا زیستشناسی ارتباط دهد و از اینها بهعنوان نقاط آغازین استفاده کند تا روشهای بهکاررفته در علم را توضیح دهد و بتواند از مسائل فردی عینی به معرفت قوانین جهانشمول پیشتر رود؛ اما امروزه اینطور نیست.
در طول قرنها ثابت شده است که روششناسی دقیقی که اکنون توسط علوم طبیعی به کار میرود بهطور فوقالعادهای پربار است که امروزه پژوهشهای طبیعی-علمی جرئت نزدیک شدن به مسائلی را دارد که بهطور شهودی از آنهایی که در رشتههای گفتهشده قرار دارند کمتر مشخصترند و قادر است بهطور موفقیتآمیزی با مسائلی در روانشناسی، معرفتشناسی و درواقع حتی در نگرشهای عمومی نسبت به زندگی درگیر شود و بهاینترتیب این مسائل را در معرض برخوردی قرار دهد که از نظر او کامل است.
بهدرستی میتوان گفت که در این دوران هیچ مسئلهای، هر چقدر هم انتزاعی، نمیتواند در تمدن ما پیش آید بدون آنکه به هر ترتیب به مسئلۀ دیگری مربوط شود که میتوان با روشهای علوم طبیعی به آن رسیدگی کرد.
درنتیجه، آن قدرها بیپروا نیستم تا بهعنوان شاگرد طبیعت به بحث دربارۀ مسائل دینی بپردازم. این موضوعی است که اهمیت آن برای تمامی تمدن ما بهطور فزایندهای دارد آشکارتر میشود و بدون تردید برای مسئلۀ سرنوشتی که در انتظار ماست، اهمیت قاطعی دارد.
1
«به من بگو – در مورد دین چه فکر میکنی؟» – اگر فاوست گوته اصلاً عبارت سادهای داشته باشد که حتی یک شنوندۀ فرهیخته را شیفته سازد و تنشهای پنهانی را در درون او برانگیزد، باید این پرسش نگرانکنندۀ یک دختر معصوم باشد، ترسان از شادی نویافتهاش، به عاشقش که بهعنوان بالاترین مرجع میشناسد.
به خاطر همین پرسش است که از زمانهای قدیم موجودات انسانی بیشماری را در جستوجوی همزمان آرامش روان و معرفت از درون متأثر و نگران کرده است.
ولی فاوست که با این پرسش صریح کمی شرمنده شده است، فقط میتواند بیتأمل به این پاسخ تدافعی ملایم فکر کند: «من نمیخواهم هیچکسی را از احساسات و کلیسایش محروم کنم.»
من عبارت بهتری را برای معرفی موضوع بحثمان نتوانستم پیدا کنم. من هیچ قصدی ندارم تا پایۀ زیر پای کسانی از میان شما را سست کنم که با وجدان خود در آرامش هستند و آن جای پای محکمی را به دست آوردهاند که لازمۀ اصلی سلوک شخص در زندگی است.
چنین کاری خود رفتاری سزاوار سرزنش خواهد بود؛ زیرا هم در حقّ کسانی بیانصافی است که در ایمانِ مذهبیِ خود چنان احساسِ ایمنی میکنند که اجازه نمیدهند هیچ معرفتِ علمیِ طبیعی بر آن تأثیری بگذارد، و هم در حقّ کسانی که احساس میکنند به هیچ فعالیتِ دینیِ معیّنی نیاز ندارند و با اخلاقیاتِ شهودیِ خود کاملاً خرسندند.
ولی گروه اخیر احتمالاً فقط اقلیت کوچکی هستند؛ زیرا تاریخِ همۀ دورانها و نژادها بهطرزی چشمگیر به ما میآموزد که ایمانِ صادقانه، ایمانی که هیچ چیز نمیتواند آن را مغشوش کند -همان که دین در پیروانِ سرگرمِ زندگیِ فعال خود برمیانگیزد- سرچشمۀ نیرومندترین انگیزههای دستاوردهای خلاقانۀ مهم است؛ دستاوردهایی که در قلمرو سیاست، کمتر از قلمرو هنر و علم نیستند.
بگذارید در این مورد خود را فریب ندهیم و صادقانه بگوییم این ایمان امروزه نه دیگر وجود دارد -حتی در میان تودههای عظیم این ملت- و نه دیگر میتواند با ملاحظات و معیارهایی که متوجه گذشته بوده احیاء شود؛ زیرا «باور داشتن» به معنای «تشخیص دادن حقیقت» و معرفت به طبیعت است که پیوسته در مسیری کاملاً ایمن به پیش میرود و برای شخصی که نوعی آموزش در علوم طبیعی دارد، بسیاری از رویدادهای خارقالعاده را که در تضاد با قوانین طبیعت است و پذیرش آنها را بر پایۀ اینکه حقیقت هستند، بهکلی ناممکن میسازد؛ معجزههایی که هنوز هم معمولاً بهعنوان پشتوانه و تأیید تعالیم مذهبی محسوب میشود و پیشازاین بهعنوان حقیقت خالص محض، بدون شک و انتقاد، پذیرفته میشد.[1]
بنابراین آن کسی که در مورد ایمان خویش جدی است و نمیتواند تضاد با آموزشهای علمیاش را تحمل کند، باید صادقانه در وجدانش تصمیم بگیرد که آیا هنوز هم خود را عضوی از جامعۀ دینی محسوب میکند که آیینش اعتقاد به معجزه را میپذیرد، یا نه.
خیلیها برای مدت کوتاهی هنوز هم نوعی اطمینان موقتی پیدا میکنند یا میکوشند راه میانهای را در پیش گیرند و خود را به پذیرش چند معجزۀ دارای اهمیت ویژه بهعنوان محدود حقیقت کنند. ولی چنین نگرشی در درازمدت دستنایافتنی است.
ایمان به معجزات باید گامبهگام در برابر پیشرفت منسجم و پیوستۀ پیشِ روی نیروهای علم تسلیم شود و شکست کامل آن بیتردید فقط موضوع زمان است. نسل جدیدِ روزگار ما -که بههرحال نسبت به دیدگاههای سنتی سخت منتقد است- دیگر به خود اجازه نمیدهد از نظر معنوی به آیینهایی پایبند شود که آنها را در تضاد با قوانین طبیعت میبیند.
بااستعدادترین افراد این نسل، بهویژه آنان که قرار است رهبران آیندهٔ ملت خود باشند و غالباً اشتیاقی سوزان برای رضایت مذهبی در دل دارند، بیش از همه از این ناسازگاریها آسیب میبینند.
آنها کسانی هستند که اگر در جستوجوی سازشی میان باورهای مذهبی و علمیشان صادق باشند، بهناچار بهشدت آسیب خواهند دید.
در چنین شرایطی تعجبی ندارد که جنبش خداناباوران دین را توهمی ساختگی بنامند که توسط کشیشان تشنه به قدرت اختراع شده باشد و چیزی بهجز کلمات تمسخرآمیز برای ایمان مؤمن در یک نیروی عالی برتر از انسان ندارد که مشتاقانه از پیشرفت علمی بهرهبرداری میکند؛ این جنبش ظاهراً در پیوند با علوم طبیعی، با گامهای هرچه سریعتر تأثیر مختلکنندهاش را بر روی همۀ ملتها و طبقات انسان همچنان گسترش میدهد.
من در اینجا به بحثی مشروحتر این حقیقت نمیپردازم که پیروزی خداناباوری نهتنها ارزشمندترین گنجینههای تمدن ما را نابود میکند، بلکه – چیزی که حتی بدتر است – همین امید به آیندۀ بهتر را نیز نابود خواهد کرد.
بهاینترتیب پرسش «مارگاریت»[2] از مردی که عشقش را به او داده بود و به او اعتماد داشت، برای کسانی که با نگرانی سعی دارند بفهمند که آیا پیشرفت علوم طبیعی منجر به نابودی مذهب واقعی میشود، عمیقترین اهمیت را پیدا میکند.
اگر ما پاسخ دقیق فاوست را که با همۀ دقت و مراقب از احساسات گفتهشده مطالعه کنیم، درمییابیم که به دو دلیل نمیتوانیم آن را در اینجا بهعنوان پاسخ خودمان بهکارگیریم: نخست، باید به یاد داشته باشیم که این پاسخ، از لحاظ شکل و محتوا، برای توان درک یک دختر سادۀ عامی بیان شده است و بنابراین به این منظور نیست که نیروی فکر و تخیل را تحت تأثیر قرار دهد؛ ولی باز -و این موضوع اهمیت قطعیتری دارد- باید در نظر داشته باشیم که این کلمات توسط فاوستی گفته است که تحت تأثیر امیال نفسانی، همپیمان مفیستوفل، است.
مطمئن هستم که فاوست رستگارییافته که او را در دومین بخش نمایشنامه ملاقات میکنیم، پاسخی تا حد متفاوت برای پرسش مارگاریت خواهد داشت.
ولی به خود اجازه نمیدهم اسراری را که شاعر برای همیشه نزد خویش نگاه داشته، حدس بزنم؛ اما ترجیح میدهم تلاش کنم تا از منظر کسی که به شیوۀ پژوهشهای علوم دقیق آموزش یافته است، بر این مسئله که آیا و تا چه حدی نگرش دینی واقعی با حقایق معرفتی که از طریق علوم طبیعی به دست میآید سازگار است، پرتویی بیفکنم یا دقیقتر بیان کنم: آیا کسی که در علوم طبیعی آموزش یافته باشد، میتواند در همان حال واقعاً مذهبی باشد.
به این منظور، نخست بگذارید در مورد دو پرسش ویژه بحث کنیم:
دین چه تقاضایی از اعتقادات پیروانش دارد و مشخصات نگرش دینی اصیل چیست؟ دومین پرسش این است:
ماهیت قوانینی که علوم طبیعی به ما میآموزد چیست و چه حقیقتهایی را تردیدناپذیر محسوب میکند؟
پسازاینکه به این دو پرسش پاسخ گفتیم، در موقعیتی هستیم تا تصمیم بگیریم که آیا و تا چه حدی تقاضاهای دین با تقاضاهای علوم طبیعی سازگارند و بنابراین آیا دین و علوم طبیعی میتوانند بدون برخورد با همدیگر در کنار هم وجود داشته باشند یا نه.
[1] خوانندگان توجه داشته باشند که مقصود ماکس پلانک از «معجزه» به مفهوم آن در سنت مسیحی مربوط است؛ یعنی اعمال خارقالعادهای که در گذشته و امروز به کشیشان و قدیسان نسبت میدادند و بسیاری از آنها واقعیت نداشت. این معنا با مفهوم «معجزه» در اسلام که تنها به انبیاء نسبت داده میشود، متفاوت است. (مترجم)
[2] در فاوست گوته، دکتر فاوست که از زندگی ناراضی است، روح خود را در برابر دانش و لذت نامحدود به مفیستوفل، نمایندۀ شیطان میفروشد. مفیستوفل با قدرت جادوییاش به او یاری میرساند و فاوست با وسوسهٔ او مارگاریتِ پاکدامن را اغوا میکند. سرانجام همین معصومیتِ مارگاریت موجب رستگاری فاوست و ورود او به بهشت میشود. (مترجم)
بخشی از کتاب عالم در پرتو فیزیک نوین
برای مشاهدۀ کتابهای مجموعۀ “دانش و فن برای همه” اینجا کلیک کنید.
