دیدار با قوام
«… در یکی از این روزها، شخصی از پدرم دربارهٔ معنی کلمات تسلط، سلطنت، سلطه و سلیطه سؤالی کرد. نفهمیدم پدرم در جواب چه گفت که همه خندیدند. سن و سال من در آن سالها اجازه نمیداد که نه سؤال و نه جواب را بفهمم و نه علت خندهٔ آنها را. همینقدر فهمیدم که پدرم در ضمن جواب خود، رندانه و با شوخی مطلبی دربارهٔ زنان گفته است.
بعدها که بزرگ شدم دربارهٔ آنچه در این روز گذشته بود، اطلاعاتی به دست آوردم. از طرف دیگر مادرم بیشتر اوقات در اتاقش که پنجرههای آن رو به باغچه و محل اجتماع مهمانان باز میشد، در پشت حصیرهای افتاده مینشست و به تمام صحبتها و بحثهای مهمانان و پدرم گوش میداد و این برای او سرگرمی دلنشینی بود.
مادرم پس از این سؤال و جواب، توسط یکی از خدمتکاران به پدرم پیغام فرستاد که «آقا شما زن دارید و چهار دختر، چطور توانستید که دربارهٔ زنان اینطور حرف بزنید؟»
پدرم از این پیغام مضطرب شد و برای اینکه شاید بتواند این سوءتفاهم را از بین ببرد – چون بهیقین میدانست مادرم در کجا نشسته است – بار دیگر موضوع را مطرح کرد و توضیح داد و گفت: «آنچه گفتم فقط مربوط به معنی مشترک آن دو کلمه بود نه چیز دیگر».
پدرم که بهخوبی میدانست اگر پس از پایان آن جلسه پیش مادرم برود، ممکن است دلتنگی مادرم موجب گفتوگوهایی بشود، وقتی مهمانها رفتند مرا صدا زد و گفت موقع آن رسیده است که تو هم با آقای قوام آشنا بشوی، او مرد بزرگی است، بیا برویم به دیدن ایشان.
این مطلب را توضیح بدهم که از زمان کودکی تا موقعی که پدرم زنده بود همیشه نام قوامالسلطنه، یا به رسم معمول در منزل «آقای قوام»، را از پدر و مادرم میشنیدم. ازجمله گاهی پدرم به مادرم میگفت میروم منزل آقا. آقا در منزل ما فقط به قوامالسلطنه گفته میشد. این رفتوآمد دائم پدرم به منزل قوامالسلطنه به ما بچهها ثابت کرده بود که این دو مرد با هم خیلی دوستاند.
بهعلاوه اغلب اوقات وقتی کسی نام قوامالسلطنه را نزد پدرم میبُرد، پدرم با احترام زیاد از او یاد میکرد. با این مقدمه بود که پدرم مرا به خانهٔ قوامالسلطنه بُرد. پدرم پیاده به طرف منزل ایشان به راه افتاد و من هم که شاید در آن موقع چهاردهساله بودم به دنبال او مسافتی را پیمودم تا به مقصد رسیدیم.
مرد جوانی با لباس تقریباً مرتب در کنار در ایستاده بود. وقتی پدرم را دید با احترام سلام و در را باز کرد. من از آنجا فهمیدم که پدرم در این منزل غریبه نیست.
پدرم پرسید: «آقا بیدارند؟»
مرد جوان جواب داد: «بله، ولی در اتاقشان دراز کشیدهاند و استراحت میکنند. چند دقیقه قبل حضورشان چای بردم».
پدرم و من وارد منزل شدیم. منزل نسبتاً مجللی بود. به یک سرسرای کوچک وارد شدیم و از آنجا به طبقهٔ دوم رفتیم. پیشخدمتی روی صندلی کنار در اتاق نشسته بود. وقتی پدرم را دید بلند شد و با ادب بسیار سلام کرد و چند ضربه به در اتاق زد. از داخل اتاق کسی پرسید: «کیست؟»
پیشخدمت در را باز کرد و گفت: «جناب ملک اینجا هستند.» صدای قوامالسلطنه را از داخل اتاق شنیدم که گفت: «بفرمایید.»

ما وارد شدیم. قوامالسلطنه روی تخت دراز کشیده بود، پیژامه به تن داشت و عینکی به چشمش بود. پدرم سلام کرد. آقای قوام نیمخیز در تختخوابش نشست و گفت: «بفرمایید، بنشینید.»
پدرم مرا معرفی کرد: «این دخترم پروانه است، او را امروز به حضورتان آوردم تا با شما آشنا شود.»
قوامالسلطنه مرا صدا کرد. وقتی پیش او رفتم صورتم را بوسید.
قوامالسلطنه بعد از مکث کوتاهی رو به پدرم کرد و گفت: «آقاجان، این چه بساطی است به راه انداختهاید و در منزل خودتان به خانمها بیاحترامی میکنید؟»
پدرم که همیشه نسبت به زنان احترام زیاد قائل بود، هاج و واج پرسید: «این خبر را چه کسی به این سرعت به شما رسانده است؟»
قوامالسلطنه در جواب خندید و گفت: «من از همهٔ کارهای مملکت باخبرم. باید بروید و از خانم بهار معذرت بخواهید.»
پدرم هرچه سعی کرد خود را بیگناه نشان دهد، قوامالسلطنه زیر بار نرفت…»
از کتاب مرغ سحر: خاطرات پروانه بهار