تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

درخت پرتقال شیرین

درخت پرتقال شیرین

داستان

درخت پرتقال شیرین

تارا رصافی

 

 

 

گروشنکا گفت: «می‌خواهم بنوشم، می‌خواهم مست‌مست شوم، مثل قبل- یادت می‌آید، میتیا؟ یادت می‌آید آن موقع تازه داشتیم همدیگر را می‌شناختیم؟»[1]

یادم می‌آمد؟ روزی نبود که فراموشش کنم. چهارده سالم بود. ساعت دو بعدازظهر. مدرسه تعطیل شده بود و همه رفتند خانه‌شان و من راهم را کج کردم سمت کتاب‌فروشی مینوی خرد. تا شب کسی سراغم را نمی‌گرفت. می‌رفتم انتهای مغازه و زل می‌زدم به جلد کتاب‌ها.

یکی را برمی‌داشتم و تا چشمانم یاری می‌کرد می‌خواندم. آقا فرهاد، صاحب مغازه، دنبال پول نبود. که اگر بود در همان کارخانه‌شان وردست پدر می‌ماند و مغازه‌ای کوچک ته سبزه‌میدان راه نمی‌انداخت. جایی که آدم‌ها دنبال سبزی و سیب‌زمینی و آلوبخارا بودند، او کاغذ و قلم نشانشان نمی‌داد.

سودای ادبیات داشت و همان شد که ادبیات دانشگاه تهران قبول شد و بعد هم سر از محلهٔ ما درآورد. می‌دانست پول ندارم و می‌دانستم دنبال پول نیست. نصف نوجوانی‌ام را همان‌جا سپری کردم. برادران کارامازوف را آقا فرهاد معرفی کرد. گفت این را نخوانی، انگار هیچ نخواندی.

کتاب را داخل کارتن انداختم. «داخل» کلمهٔ اشتباهی بود. برادران کارامازوف را «روی» کتاب‌های دیگر درون کارتن قرار دادم. کتاب‌هایی که روزی به جانم بند بودند و حالا از کارتنی که رویشان نوشته بودم «اهدایی» سرریز شده بودند. از ته دل آرزو می‌کردم کمی بیشتر پول داشتم.

نه اندازهٔ ماشینی مدل‌بالا یا کامپیوتری نو یا لباس‌هایی گران‌قیمت‌تر. نه. به‌اندازهٔ چند متر فضای بیشتر در خانهٔ اجاره‌ای جدید؛ به اندازهٔ کتاب‌هایم.

صدای سارا بلند شد: «چهار ساعته داری چی‌کار می‌کنی؟ چرا انقدر طولش می‌دی؟ همه رو بریز تو کارتن دیگه، انقدر فکر نداره.»

«باید برای شاهی به نام من، از قبیلهٔ من، از پشتِ پشت من، خون گریست؛ که تاوان گناه من را پس خواهند داد! آه، چرا ستون پشتم لرزه گرفت؟ از چه می‌لرزم در این تند آفتاب؟»[2]

این یکی مال من نبود. مال سارا بود. سارا تئاتر می‌خواند. مجلس قربانی سنمار را از بَر بود. نگفته بود چرا، نپرسیده بودم چرا. نمایشنامه زیاد بود و نمایشنامه‌نویس فراوان؛ ولی او عاشق این یکی بود. خانهٔ هر که می‌رفت یک جلد از این کتاب را می‌خرید و هدیه می‌داد.

یک روز صبح، بی‌خبر از من، راهی شرکتی آن‌طرف شهر شد و بعدازظهرش با قرارداد برگشت. گفت زندگی خرج دارد. هرچه را یادآور تئاتر بود، ریخت دور. این‌یکی را من برایش نگه داشتم. گفتم دل‌تنگش می‌شود.

نشد.

«این هنوز هست؟ فکر کردم انداختمش دور.»

«نگهش داشته بودم. می‌خواهی بیارمش؟»

«جا نداریم عزیزم. اصلاً جا نداریم. بنداز بره.»

بی‌رحم شده بود. قلبم لرزید و از لرزشش کتاب‌ها زمین ریخت.

«اون‌جوری نگام نکن. تقصیر خودته. اگه یه کار درست حسابی داشتی الآن مجبور نبودیم بریم تو یه خونهٔ سی، چهل متری. چقدر گفتم نقاشی نون و آب نمی‌شه.»

«کار من این است که در خدمت هنر باشم. دستی باشم برای گردش قلم، و چشمی برای دیدن آنچه باید در تابلو نمایانده شود. اندکی کانی خردشده با روغن و تربانتین و چند ضربهٔ قلم‌مو کافی است تا هنرمند با توانایی فوق‌العاده‌اش زمان را بازایستاند، یا به عقب برگرداند، تا جاودانه کند و جانی تازه ببخشد.»[3]

«استاد، این رو برای شما خریدم. بهم گفتند کتاب خیلی دوست دارید.»

«چرا زحمت کشیدی؟»

«داشتینش؟»

«نه… کلاس تشریح دکتر تولپ… جدید چاپ شده؟»

«فکر کنم. فروشنده گفت راجع به نقاشیه. گفتم حتماً باید بخونید.»

«ممنونم ازت. به چه مناسبته؟»

«بابت تشکر. من کنکور دارم. مامانم‌اینا دوست ندارن نقاشی رو ادامه بدم. ببخشید.»

معلم با شاگرد معنا پیدا می‌کند. آخرین هنرجو که رفت، من هم دیگر معلم نبودم. قرار بود زنگ بزنند و کسی زنگ نزد. منتظر ماندم که پشت بوم برگردم و معلم شوم، اما کسی زنگ نزد.

«کاش که زاده نمی‌شده بودم و همچنان در خاک و سنگ بمانده بودم. همچنان که هزارهزار سال بوده‌ام و حال بوم دوباره در خاک شوم به سرزمینی که دور از آدمیزادگان باشد که از بودن آسایش کنم…»[4]

سارا زیباترین دختر بود. در دانشکده، در دانشگاه، در تمام دنیا. دو تار مو از دو طرف مقنعه‌اش بیرون می‌زد و باد، هرازگاهی، در فضا پروازشان می‌داد. با تار موهایش پرواز می‌کردم؛ می‌رفتم به قرارهایی که در ذهنم دعوتش کرده بودم، به تئاترهایی که ندیده بودم و به خیابان‌هایی که قدم نزده بودم. سارا شب و روزم بود و از وجودم بی‌اطلاع. صدایش موسیقی بود و چهره‌اش سینما. حرف‌هایش رمان بود و نفس‌هایش زندگی.

چهارشنبه، 28 آذر، جلوی تئاتر شهر نشسته بودم. سارا را دیدم. تنها و در فکر بود. هرچه در توان داشتم جمع کردم و بلند شدم. هرچه حرف بلد بودم به خودم گفتم و کتابی از کیفم درآوردم. هرچه تصویر در ذهن داشتم مرور کردم و جلو رفتم.

«سلام. من امیدم. هم‌دانشکده‌ای‌تون. فکر کنم از این کتاب خوشتون بیاد.»

اسفار کاتبان را به دستش دادم و برگشتم. مستقیم رفتم و رفتم. ترسیده بودم. از چرخاندن سرم ترسیده بودم.

کتاب را باز کردم. در صفحهٔ اول نوشته بود: اولین هدیهٔ امید.

کارتن خالی می‌خواستم. وزن کتاب‌هایم از آنچه فکر می‌کردم سنگین‌تر بود.

اسفار کاتبان، کفِ کارتن خالی.

«از همان اولین روزی که شما را دیدم تصویرتان از ذهن من پاک نمی‌شود و هرچه خواسته‌ام این تصویر را محو کنم نتوانسته‌ام. دو سال از آن موقع گذشته و بی‌آنکه با شما آشنا باشم، در قلب و روح من اثر بزرگی گذاشته‌اید.»[5]

«این همون نویسندهٔ سه تفنگداره؟»

«نه، یه الکساندر دومای پدر هست، یه الکساندر دومای پسر. مادام کاملیا مال الکساندر دومای پسره.»

«خوبه؟»

«من دوستش داشتم.»

«پس امروز این رو می‌خونم.»

«امید، باید باهات حرف بزنم.»

«چی شده آقا فرهاد؟»

سکوت.

سکوتی طولانی‌تر.

«هر کتابی دوست داری با خودت ببر.»

«چرا؟ چی شده مگه؟»

«امید جان… دخل‌وخرج جور در نمی‌آد. دارم می‌رم پیش بابام… اینجا رو دادم، رفت.»

«پدر، هیچ فایده‌ای ندارد، هیچ فایده‌ای ندارد… پدر، آن را قطع کردند، بیش از یک هفته است که درخت پرتقال شیرین کوچکم را قطع کرده‌اند.»[6]

صدای چسب پهن مثل خنجری بود که در قلبم فرو می‌رفت. مُهر پایانی بود بر سی‌وشش سال زندگی‌ام. تمام شده بود. تمام شده بودم. بیست‌وچهار کارتن پُر از کتاب که روزهای زندگی‌ام بودند، قطره‌های اشکم بودند و خنده‌های از ته دلم.

فردا کتاب‌ها زندگی جدیدی را شروع می‌کردند. من هم.

گروشنکا با صدایی ضعیف گفت: «میتیا، کمکم کن… منو ببر، میتیا.» میتیا به طرفش دوید، بلندش کرد و با غنیمت گران‌بهایش به پشت پرده دوید.

فقط یک کتاب. فقط برادران کارامازوف را می‌بردم. یادگار آقا فرهاد بود و مینوی خرد. یادگار روزهایی که امیدوار بودم و خوشحال.

کتاب را به خودم چسباندم.

من بودم و اولین کتابی که خوانده بودم.

من بودم و کل دنیا.

 

[1]. برادران کارامازوف، ترجمهٔ احد علیقلیان

[2]. مجلس قربانی سنمار، نوشتهٔ بهرام بیضایی

[3]. کلاس تشریح دکتر تولپ، ترجمهٔ علی جمالی‌پور

[4]. اسفار کاتبان، نوشتهٔ ابوتراب خسروی

[5]. مادام کاملیا، ترجمهٔ محمد مجلسی

[6]. درخت زیبای من، ترجمهٔ قاسم صنعوی

 

این داستان کوتاه در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه