داستان در یک معدن، در نقطهای کوهستانی و دورافتاده در بولیوی، روی میدهد. کارگران در گرمای طاقتفرسا و شرایط دشوار و در ازای دستمزدی اندک، تن به کاری پرمخاطره و بردهوار دادهاند. آنها آیندهای پیش روی خود نمیبینند و برای فراموش کردن این سرنوشت، به نوشیدن ترکیبی جهنمی از دینامیت و الکل روی آوردهاند.
در این میان سانتُس، کارگر جوان و قوی معدن، به نیروی عشق و دلبستگی، رشتۀ اسارت را پاره میکند و با آرزوی رهایی و خوشبختی پا در مسیری بسیار خطرناک میگذارد…