تقدیمنامههای کتابی
احمد اخوّت
تقدیم نامه های کتابی
از تقدیمکردن سخن به میان است؛ «پیشداشتن» و «عرضهکردن» و یا به کلام پیشینیان «چیزی را بلاعوض به کسی دادن برای ادای احترام یا ابراز محبت به او؛ پیشکش کردن.» (فرهنگ دهخدا).
چیزی را به کسی تقدیمکردن با نوعی ترجیح و برتری همراه است. میخواهی بگویی «دوستت دارم.» یا «به یادت هستم.» شرح این دوست داشتن را در تقدیمنامچه یا تقدیمنامه (پیشکشنامه) مینویسیم.
به قول فرهنگ سخن «نوشتهای که در آن شرح تقدیم چیزی به کسی آمده است.» مانند: «این کتاب را (تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران، نوشتۀ جی.دی. سالینجر) به تو تقدیم میکنم رحیمجان، دوست روزگاران، با این امید که بازهم برایمان آواز بخوانی.»
(اینجا، این «شرح تقدیم چیزی به کسی» بهطور مشخص کتابی است:
یعنی نویسندهای کتاب یا مقالهاش را به کسی تقدیم یا فردی کتاب یا نوشتهای را به شخصی (یا اشخاصی) پیشکش میکند. تقدیمنامچه (یا به قول دوستان آنطرف آبی، The Dedication)، همانطور که از اسمش برمیآید، متنی معمولاً کوتاه و جزو آستانههای ورودی متن و جایگاهش قبل از «متن اصلی» است و از اجزای همیشگی آن نیست.
افلاطون ضیافت (یا میهمانی یا سومپوسیون) یکی از مهمترین دیالوگهای خود را (سال 385 پیش از میلاد) که موضوعش دربارۀ اِروس یا عشق است به فایدروس تقدیم کردو در پیشکشنامۀ خود چنین مینویسد:
«من این گفتار را به آن خداوندگار، به فایدروس پیشکش میکنم…».
رولان بارت در تحلیل این تقدیمنامچه چنین مینویسد:
«زبان [اینجا گفتار یا دیالوگ] را نمیتوان به کسی داد (چگونه میتوان آن را دست به دست کرد؟) امّا میتوان آن را پیشکش کرد- زیرا دیگری یک خدای کوچک است.
آنچه داده میشود در بیان فاخر و متین اهداییه، در حالت شاعرانۀ پیشکشنامه، خلاصه خواهد شد. هدیه در همان صدایی که بیانگر اهدای آن میشود ترفیع مییابد، اگر این صدا صدایی سنجیده (موزون) باشد، یا آوازین (تغزّلی)؛ این صدا اصل همۀ “سرودهای ستایش” است.
من که نمیتوانم چیزی اهدا کنم، پیشکشنامهام را پیشکش میکنم، تقدیمنامهای که همۀ آنچه باید بگویم در آن خلاصه شده:
“به آن دلبند، به آن بس زیبا
که قلبم را از روشنی سرشار میکند،
به آن فرشته، آن بُت نامیرا…” (بودلر)
[این تقدیمنامه] آوازِ مکملِ باارزشی برای یک پیام نانوشته است، که کلاً در همان حالت خطابیاش خلاصه میشود… نووالیس میگوید، عشق خاموش است؛ تنها شعر است که آن را به سخن درمیآورد.» [1]
معمولاً در تقدیمنامه شوری نهفته است، عشقی بدون ریا که با احساس تمام بیان میشود (جالب است که در زبان انگلیسی تقدیمنامه، Dedication، از نظر ریشهشناسی به معنای موضوعی را بهشدّت و با احساس تمام بیان کردن است).
این یک نمونهاش: مادری در اسفند 1352 کتاب جُمجُمک برگخزون (گردآورنده: مهدخت دولتآبادی) را به پسر سهسالهاش تقدیم کرده و در پیشکشنامهاش چنین نوشته است:
«آرش گلم اکنون که این کتاب را به تو تقدیم میکنم تو فقط سه سال داری ولی آن وجود کوچولو با آن چشمان معصوم برایم لذّت و لطف دارد. کاش همیشه برایم بمونی [زنده و پیشام باشی]. قربانت: مامانت. اسفند 52.»
چشمانی معصوم که عجیب برای مادرش لذّت و لطف دارد. یا این یکی که تقدیمنامۀ الکساندر همون (نویسندۀ بوسنیایی) است در کتاب زندگانیهای من (The Book of My Lives):
«برای ایزابل که تا ابد در آغوشم نفس میکشد.» عشق از اینها بالاتر؟
«تقدیم به» را به شکلهای مختلف میتوان گفت. ابراز ارادت فقط یک شکل ندارد. مثلاً:
1. به صورت ساده و رسمی: «تقدیم به محمدرحیم»؛
2. غیررسمی (خودمانی) و ساده: «تقدیم به تو رحیم جانم»؛
3. غیررسمی امّا پیچیده و لایهدار: «این را به تو تقدیم میکنم رحیمجان. ممنون برای همۀ آن عصرهای پنجشنبه و به یاد خواهرم مرضیه که افسوس چه زود از میانمان رفت»؛
4. رسمی، پیچیده و لایهدار: «این کتاب تقدیم میشود به محمدرحیم اخوّت و به یاد پیشانینوشت کتاب تماشا: چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب/ که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست (حافظ)»؛
5. غیررسمی، پیچیده همراه با خاطره: «برای رحیم و به یاد پنجشنبه 16 مهر 83» و تقدیمنامۀ خورشید: «همین امروز از تنور درآمده»؛
6. رسمی همراه با خاطره (لایهدار): «این را [مقالهای که در آن اشارههایی به شعر چنار دالبتی شده است] تقدیم میکنم به محمدرحیم اخوّت و به یاد شبی که زندهیاد کیوان قدرخواه چنار دالبتی را خواند».
بعضی از تقدیمنامهها، مانند چهار متن بالا، «داستان» دارند و برای کسی که این پیشینهها را بداند لطف این متنهای کوتاه بیشتر میشود.
برای مثال در ارتباط با تقدیمنامهای که یادی کرده است از چنار دالبتی شبی را به یاد میآورم که کیوان قَدَرخواه در جلسۀ زندهرود شعر بلند چنار دالبتی را خواند:
شبی به یادماندنی و پرشور که دوستان همه بودند، کسانی که متأسفانه بیشترشان دیگر نیستند.
آن شب رحیم حرفهای زیادی دربارۀ شعر قَدَرخواه زد و دلیل تقدیمی آن مقاله (که در شمارۀ 6 ذکر خیرش شد) به خاطر حرفهای رحیم بود. برای کسی که در جریان این پیشینه نباشد خاطرهای هم زنده نمیشود و تقدیمنامه چندان لطفی ندارد.
یا این یکی که تقدیمنامۀ یک دفترچۀ خاطرات قفلدار است. این دفتر را آقایی به دختر برادرش تقدیم کرده و در ابتدای دفتر چنین نوشته است:
«”پشت شاخههای پیچک، دیوار باغی است. بر درِ باغ قفلی است که پرندۀ سینهسرخ جای کلیدش را میداند…” سحرجان:
نوشتن خاطرات و یادداشتهای شخصی همان باغ است و آن دنیای درونی که هرکس برای خود میسازد که وقتی به آن قدم میگذارد، گلهایی را مییابد که با عطر ناشناختۀ خود به زندگی صفا و طراوتی میدهد.
سال نو را به تو عزیزم تبریک میگویم. دوستدارت. عموکاظم. نوروز 75.»
«پشت شاخههای پیچک دیوار باغی است» جملهای از کتاب باغ مخفی است، اثری که عموی سحر خوب میدانست چهقدر دختر برادرش این را دوست دارد و از کتابهای مورد علاقهاش است.
در تقدیمنامهها از این خُردهداستانها و خاطرات فراوان پیدا میکنیم. واقعاً دلم نمیآید به این یکی اشارهای نکنم و بگذرم:
در تاریخ 20/6/75 ضیاء موحد کتاب فرانسوا رابله، نوشتۀ شارلین پولینر، ترجمۀ منوچهر بدیعی را به «دوست بزرگوار رحیم اخوّت عزیز» تقدیم کرد. آقارحیم زیر این تقدیمنامه نوشته است:
«یک روز خوب بود
یک روز خوب خوب
من بودم و ضیاء موحد بود
از شعر و فلسفه میگفتیم
یا اینکه بهتر است بگویم:
“میگفت و میشنیدم”
تا اینکه ظهر شد
ظهر اواخر تابستان
و این کتاب را
او یادگار داد،
فصل غریب بیبر و بارم
گل داد و بار داد!
اصفهان، 21 شهریور 75
(انگار شوخیشوخی، شعر شد! البته نه آنطور که دوست عزیزم مینویسد.)»
اگر پیشینۀ تقدیمنامچههای «داستاندار» را ندانیم (یعنی تقریباً همۀ تقدیمنامهها را، چرا که هرکدامشان را که دقیق بررسی کنیم چیزهای نانوشتهای را در پسِ آنها پیدا میکنیم) متوجه کلّ آن نمیشویم و ریزهکاریهایش در سایه میماند.
سالینجر فرنی و زویی را به دوست صمیمیاش ویلیام شان تقدیم کرده است و در پیشکشنامهاش چنین مینویسد:
«تا حد ممکن به شیوۀ متیو سلینجر یکساله که هنگام ناهار به بغلدستیاش اصرار میکند که باقالی بخورد، اصرار دارم ویراستار، مشاور و (خدا به دادش برسد) صمیمیترین دوستم، ویلیام شان، خدای نیویورکر، عاشق لانگشات، حامی نویسندگان کمکار، مدافع متظاهران، افتادهترین ویراستارانِ بزرگ و مادرزاد، این کتاب حقیر را از من بپذیرد. ج.د. س.»[2]
اینجا برای اینکه دقیقاً بفهمیم چرا سالینجر که کمتر کسی را قبول داشت در تقدیمنامهاش اینقدر از ویلیام شان تعریف میکند و او را خدای نیویورکر میداند و حتی انگار میخواهد خود را به او بچسباند («صمیمیترین دوستم») نیاز به کمی اطلاعات داریم.
مثلاً اینکه ویلیام شان در دهۀ پنجاه میلادی نهتنها سردبیر بخش داستان نیویورکر بلکه صاحبنظری کمنظیر در زمینۀ داستان بود و داستان بلند فرنی و زویی را او ویراست و اول بار در سال 1955 در نیویورکر چاپ کرد و این بعداً در سال 1957 به صورت کتاب منتشر شد.
به همین صورت است وضعیت تقدیمنامۀ الیوت بر سرزمین هرز که شاعر آن را «به اِزرا پاوند (استاد برتر)» تقدیم کرده است.
سپاسگزاری نانوشتهای از استادی که نقش بسیار مهمی در ویرایش برترین شعر قرن بیستم داشت. اگر سابقۀ ارتباط میان الیوت و پاوند را ندانیم تقدیمنامۀ الیوت به نظرمان پیشکشنامهای ساده میآید که شاعری شعرش را به استادی تقدیم کرده است.
ویلیام فاکنر هم رمان کوتاه اسبهای خالدار خود را «به فیل استون» پیشکش کرد. با همین دو کلمه و نه چیز دیگر.
فیل استون که دوست بسیار نزدیک و استاد فاکنر بود و میان این دو یک رابطۀ «مراد و مریدی» برقرار بود، کسی که در چند اثر فاکنر، تقریباً در قالب خودش، یعنی «وکیل دعاوی فارغالتحصیل دانشگاه هاروارد» ظاهر شده است.
نمونههای وطنی تقدیمنامههای ظاهراً ساده («تقدیم به فلانی») امّا تودار (بهاصطلاح «داستاندار») فراوان وجود دارند.
نمونهاش اکبر سردوزامی است که مجموعه داستانش، خانهای با عطر گلهای سرخ را (1360) به هوشنگ گلشیری تقدیم کرد. این هم یکی دیگر از پیشکشنامههای از نوع «تقدیم به استادم» است بدون آنکه واژۀ استاد را بهکار ببرد!
گلشیری که واقعاً استاد دلسوزی بود و در اوایل دهۀ شصت خورشیدی کلاسهای داستاننویسی داشت و حاصلش شد چند داستاننویس خوب که یکی از اینها اکبر سردوزامی بود؛ بخصوص داستان «آقامهدی زیگزاگدوز» که اولبار در مجموعه داستان هفت داستان (نشر اسفار، 1363) منتشر شد: هفت داستانی که شش تای آنها آثار شاگردان گلشیری بودند. نمونهها باز هم هست:
هرمز شهدادی شب هول را «به: ابوالحسن نجفی» تقدیم کرده است، اثری که خود آقای نجفی هم بهعنوان یک شخصیت داستانی (البته با اسم مستعار!) حضور دارد.
دلیل این تقدیم شاید بهخاطر نقش برجستهای بود که زندهیاد نجفی در شکوفایی شهدادی داشت و بهراستی استاد برجستهای برایش بود و نویسنده با این تقدیمنامه عشق و ارادت خود را به او ابراز کرده است.
(اینجا در پرانتز باید بگویم گرچه شهدادی این را غیرمستقیم گفت امّا کسانی مانند علیرضا حافظی، در پیشکشنامۀ کتاب معنی ادبیات حرفش را صریح بیان کرد: «تقدیم به استاد گرانمایه، ابوالحسن نجفی، و با سپاس از راهنماییهایی که هنگام نوشتن این متن از آن بهرهمند بودهام.»
و به همین صراحت سعید باستانی ترجمۀ رمان دوجلدی تراژدی امریکایی (نوشتۀ تئو درایزر) را به آقای نجفی تقدیم کرد: «ترجمۀ این کتاب را به دانشمند وارسته و آموزگار بزرگوار ابوالحسن نجفی که همواره مشوّق کهتران بوده است تقدیم میکنم. سعید باستانی.»)
نوع پوشیده- آشکار تقدیمی نیز سابقه دارد. برای مثال گرچه فروغ فرخزاد تولّدی دیگر (1347) را ظاهراً پوشیده به ا.گ [ابراهیم گلستان] تقدیم کرد امّا در شعر مدخل ورودی کتاب بر اهمیت این شخص تأکید میکند:
«همۀ هستی من آیۀ تاریکی است که ترا در خود تکرارکنان به سحرگاه شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد.»
همهچیز کاملاً آشکار است! از این نوع تقدیمنامههای پوشیده- آشکار باز هم هست. مثلاً پیشکشنامۀ شارلوت برونته بر جین ایر: حکایت کسی که به شما محبّت کرد به هرحال باید محبّتش را جبران کنید.
نمیتوانید برای خودتان همینطور سوت بزنید و بروید. مطلب از این قرار است که ویلیام تکری (1811-1863)، رماننویس انگلیسی نقد بسیار جانانه و ستایشآمیزی بر جینایر نوشت و خانم برونته خیلی از این کار خوشنود شد و در چاپ دوم کتاب با تقدیم رمانش به تکری تا حدودی از خجالتش درآمد.
حتماً یعنی «ممنون برای نقد خوبت بر کتابم. شادم کردی.» البته این سپاسگزاری نانوشته را کسانی متوجه شدند که «فعل و انفعالات ادبی» را زیر نظر داشتند!
کینگزلی امیس (1922-1995) و مارتین امیس (متولد 1949) پدر و پسر و هر دو نویسنده بودند. البته مارتین هنوز هم مینویسد امّا پدرش سالهاست که از دنیا رفته.
پدر قانون نانوشتهای داشت که آثار پسرش را نخواند. پسر هرچه کتاب نوشت و آنها را منتشر کرد پدر اصلاً انگار نه انگار. آنها را نمیخواند.
بالاخره مارتین شاهکارش، لُندُن فیلدز (1989) (London Fields) (اسم پارکی در ناحیۀ هاکنی، شرق لندن) را به پدرش تقدیم کرد. شاید برای اینکه از رو برود و این یک کتابش را بخواند و نظرش را بگوید.
پدر بازهم زیر بار خواندن نرفت. به گفتۀ مارتین این بار مادرش واقعاً عصبانی شد و با چاقو رفت سراغ شوهرش. بالای سرش ایستاد و گفت: «زودباش. شروع کن به خواندن.» کینگزلی بازهم از رو نرفت و گفت دست خودش نیست، نمیتواند بخواند.
کتابهای خودش را هم قادر به خواندن نیست. کتابهای پسرش هم حکم آثار خود او را دارد. بعضی از نویسندهها اینطوریاند دیگر. کتابهای خودشان را نمیتوانند بخوانند.
گراهام گرین و همسرش ویوِن پس از چند سال زندگی در سال 1948 از هم جدا شدند و هریک به راه خود رفتند. گرین مدتی با «بانو کاترین وال اِستون» در ارتباط بود.
بالاخره این رابطه هم به پایان رسید و گرین رمان خواندنی پایان رابطه (The end of affair) را نوشت و این اثر را به C تقدیم کرد. آنها که میدانستند دانستند این C چه کسی است و چرا گرین این اثر را به او تقدیم کرده است!
بقیۀ خوانندگان هم که کاری به این امور ندارند. اصلاً شاید این تقدیمنامۀ (تقدیم به C) دوونیم کلمهای را نبینند.
امّا بعید است کسی این تقدیمنامه را نبیند. شاید متوجه معنای دقیقش نشود و نفهمد نویسنده از چه حرف میزند ولی حتماً آن را میبیند.
دی.اچ. لارنس چاپ دوم عاشق خانم چاترلی را به «آن دوازده نفر، سه زن و نُه مرد، اعضای هیئت منصفۀ دادگاه که مرا ’بیگناه‘ شناختند و رأی به برائتم دادند» تقدیم کرد.
پس از انتشار کتاب لارنس بعضی از دستاندرکاران فرهنگی این اثر را «مغایر عفت عمومی» دانستند و کار نویسنده به دادگاه کشید و البته تبرئه شد.[3]
تا اینجا دلایل پیشکش تقدیمنامهها بیشتر پوشیده، غیرمستقیم یا مبهم بود. اگر داستان پشت تقدیمنامه را نمیدانستید دقیقاً متوجه منظور اصلیاش نمیشدید. امّا نمونههایی هستند که دلایل تقدیم را روشن مشخص میکنند.
برای مثال گراهام گرین ضیافت را به دخترش کارولین تقدیم کرد؛ این هم دلیلش: «که فکر این داستان نخستین بار در جشن کریسمس او در جانگتی به ذهنم آمد.»
فاوست گوته را تاکنون چند مترجم مختلف به فارسی ترجمه کردهاند. یکی از اینها حسن شهباز است که ترجمهاش را به پسرش دکتر فرامرز شهباز تقدیم کرده است:
«به پاس پافشاریهای بیامان او برای اینکه بنویسم و از این رهگذر شاید خدمتی ناچیز انجام دهم.»
اینهم برای خودش دلیل خوبی است. علیمحمد افغانی در پیشکشنامۀ شوهر آهوخانم این اثر خود را «هدیهای از آبگذشته» میداند:
«تقدیم به مادرم به خاطر دردها، داغها، مصیبتها و بالاخره هجرانهایش. مهرماه 1338 خورشیدی.»
اینهم دلیل آنکه چرا آندره ژید کتاب بازگشت از شورویاش را (ترجمۀ فارسی به قلم جلال آلاحمد، سال 1333) به دوست قدیمیاش اوژن رابی تقدیم کرد: «به یادبود اوژن رابی این صفحات را که انعکاسی است از آنچه پس از او ولی با او اندیشیدهام و در آن زیستهام تقدیم میکنم.»
با یک تقدیمناۀه یکجملهای حرفهای زیادی زد: مثلاً اینکه دیگر اوژن رابی زنده نیست و زمانی با او همعقیده بوده امّا دیگر به کمونیسم روسی اعتقاد ندارد و اگر چراییاش را میخواهید بفرمائید این کتاب را مطالعه کنید:
بازگشت از شوروی. سند از این بهتر؟ چه کسی این کتاب را ترجمه کرده است؟ جلال آلاحمد، نویسندهای که دقیقاً با حرفهای آندره ژید موافق بود. همهچیز در هماهنگی با یکدیگر.
این یکی، گرچه ظاهراً دلیل تقدیم کتابش را به یک آقا و یک خانم روشن بیان میکند (آموختن زندگی صبورانه از آنها) امّا پیام اصلیاش پوشیده و مرموز است:
«جواد مجابی، من و ایوب و غرب [مجموعه داستان کوتاه]، 1351، تقدیمنامه: برای خانم ع. جوادی و آقای سیداشرف م. که زندگی صبورانه را از آنان آموختهام.»
خانم اولِ اسمش آمده و آقا اولِ فامیلش. این یکی هم کمی تا قسمتی مرموز است: خانهای برای شب، مجموعهای از داستانهای کوتاه به قلم نادر ابراهیمی، تاریخ نشر: 1348. این هم تقدیمنامهاش: «این کتاب را به رحیم قاضیمقدم که با دوستیام بیش از همهکس او را عذاب دادهام تقدیم میکنم.»
در پیشکشنامۀ زیر نویسنده دلیل تقدیم را کاملاً روشن بیان میکند و مترجم با توجه به متن نویسنده و حال و فضای آن تقدیمنامۀ خودش را میآورد و مُهرش را میکوبد:
«رومن گاری، تربیت اروپایی، ترجمۀ مهدی غبرایی، نیلوفر، 1362.»
تقدیمنامچۀ نویسنده: «به پاس خاطرۀ رفیق شهیدم روبرو کوکلاناپ، رزمندۀ هیجدهسالۀ فرانسۀ آزاد.»
تقدیمنامچۀ مترجم: «به یاد رحمت.»
گاهی هرچند دلایل تقدیم اثر ظاهراً پوشیده و ناگفته است امّا با کمی دقت اینها را در خود متن میبینیم. مگر نهآنکه «هر متن اشارتی است به لایههای پنهان»؟
در این باره تقدیمنامۀ زندهیاد کریم کشاورز بر کتاب چهارده ماه در خارک (یادداشتهای زندان) را پیش رو دارم که این را به «خاطرۀ همسرم فرخندۀ کشاورز» تقدیم کرده است.
به کمک سه نشانۀ «چهارده ماه در خارک»- «یادداشتهای زندان» و تقدیم این اثر به خانمی که در زمان انتشار کتاب به یک خاطره تبدیل شده میتوان فهمید که چه بر سر فرخندهخانم در همه این سالهای تبعید شوهرش آمد و عجب دورانی را به دوری و فراق گذراند.
حالا، بعد از دلایل تقدیم اثر باید به این موضوع توجه کرد که نویسندههایی که دائم آثارشان را به افراد تقدیم میکنند این برایشان عادت و به کاری کلیشهای تبدیل میشود.
فهرستی را در دست نویسندهای دیدم از صورت اسامی کسانی که در آینده باید آثاری را به آنها تقدیم میکرد! اینجا معمولاً پیوندی میان اثر تقدیمی و فرد تقدیمگیرنده وجود ندارد. بیشتر انگار رفع تکلیف است.
نمونهاش آگاتا کریستی بود که بیشتر آثارش تقدیمنامه دارند. اوایل رمانهایش را به مادرش تقدیم میکرد. بعد رسید به تکتک دوستانش و عذرخواهی بابت اینکه از استخر خانههایشان سوءاستفاده و آنها را در آثارش بازسازی کرد و صحنههای قتل قرار داد! کار تکراری ملال میآورد.
نمونهاش ناباکوف که بیشتر آثارش را به همسرش ورا تقدیم کرده است. همهاش ورا، ورا، ورا!
بعضی از نویسندهها (مانند ناباکوف) آثارشان را بیشتر به همسرانشان تقدیم میکنند. حتماً کار از محکمکاری عیب نمیکند و به این صورت سوءظن و دلخوری پیش نمیآید!
یکی از اینها اسکات فیتزجرالد بود که معمولاً کتابهایش را به زلدا تقدیم میکرد و این در حالی است که آنها زندگی زناشویی محکم و شادی نداشتند.
نمونهای از این آثار تقدیمی، گتسبی بزرگ است (البته در متن اصلی انگلیسی و همینطور ترجمۀ فارسی زندهیاد کریم امامی) که این را فیتزجرالد به زلدا تقدیم کرده است: «بار دیگر به زلدا».
یعنی مانند همیشه به زلدا، که شاید دارای دو معنا باشد: اول: کس دیگری جز زلدا برایم معنا ندارد؛ فقط او. دوم: این دفعه هم مثل همیشه به زلدا تقدیم میکنم. راه دیگری ندارم! ریچارد فورد هم گفته «من که همیشه کتابهایم را به همسرم تقدیم میکنم.»
در نشریۀ نگاه نو شمارۀ 46 (2 آبان 1379) سردبیر نشریه، علی میرزایی، با مسعود خیام (از دوستان بسیار نزدیک شاملو) مصاحبهای کرد که بخشی از آن دربارۀ تقدیمنامههای شاملو است.
سردبیر میخواست ببیند آیا اینها از نظامی برخوردار بود یا نه. یعنی آیا شاملو تقدیمنامههایش را مطابق با اثر، با فکر و حساب و کتاب انتخاب میکرد؟ خیام جواب میدهد:
«بیشترین شعرها را برای آیدا سروده. بعدها که دیوان شاملو به ابزار تفأل تبدیل شد به جای شاخ نبات او را به آیدا یا حتی “آییش” سوگند خواهند داد. البته شرط اول این کار، چاپ یک جلدی تمام اشعار اوست.
پس از آیدا آن کس که در صف اول اشغال ذهن شاعر قرار دارد، مرتضی کیوان است. در بسیاری از شعرهایی که برای مبارزان سیاسی سروده، مرتضی کیوان حضوری نامرئی دارد، یکبار از خودش پرسیدم:
“آیا تو بچههای سازمان نظامی را از نزدیک میشناختی؟” گفت: “مگر فرق میکند؟” بعد نوشت: “… آن نُه تای دیگر هم مرتضی بودند.” شاملو اگر با کسی خیلی نزدیک و صمیمی میشد با او دربارۀ مرتضی کیوان سخن میگفت.
در هر حال، مرتضی کیوان حیّ و حاضر بود. پس از آیدا و مرتضی باید از غلامحسین ساعدی نام برد.
تمام کسانی که محضر صمیمی شاملو را درک کردهاند در مورد “حوسین گولام” با غلیظترین لهجۀ ممکن، بسیار شنیدهاند. گوهرمراد را بسیار دوست میداشت و تقدیم سه شعر به ساعدی، بیشترین مشغولیت ذهنی شاعر را نشان میدهد. تنها یک نفر دیگر را میشناسم که سه شعر به او تقدیم شده است.
– سازوکار تقدیم شعر نزد شاملو چه بود؟
شعر دادن شاملو به دیگران دارای جنبههای مختلف بود: با این عمل گاه “ابراز همبستگی” میکرد، گاه “طنازی”، گاه “جبران”، گاه “حمایت”، گاه “تشکر” میکرد. گاه با تقدیم شعر به تقدیمشونده “دشنام” میگفت یا “نفرت” خود را ابراز میکرد.
حتی در مواردی به او برای خودشان شعر “سفارش” دادهاند و او به دلایلی که بعدها خواهم گفت میپذیرفت. البته شعرهایی هم هست که از صمیم دل تقدیم شده است.»[4]
مصاحبه ادامه دارد.
همیشه تقدیمنامه نه «از من به تو» (مثلاً شاملو به آیدا) بلکه در مواقعی «از من به شما» است و اینجا با تقدیمنامۀ عام سروکار داریم. استاد محمود دولتآبادی رمان کلیدر را «پیشکش عاشقان» کرده است.
یادی هم باید بکنم از نقش پنهان (نوشتۀ محمد محمدعلی، سال 1370) که تقدیمنامچۀ رمانش چندنفره است: «با یاد و خاطرۀ برادرانم، عبدالله و جواد، تقدیم به خواهرانم صدیقه و زهرۀ محمدعلی.» برادران به دیار سایهها رفتهاند و خاطره شدهاند و خانمها برقرارند.
در سال 1357 محمود تفضلی بههمراه آنگلا بارانی، اشعاری از شاندور پتوفی، شاعر انقلابی مجار را باهم به فارسی ترجمه کردهاند امّا محمود تفضلی ترجمۀ کتاب را به دوستان شاعرِ خودش تقدیم کرد:
«به دوستان شاعرم سایه [هوشنگ ابتهاج]
صبح [احمد شاملو]
کولی [سیاوش کسرایی]
تقدیم میدارم.
محمود.»
جالب است، نه؟
از تقدیمنامۀ عام به سهنفره رسیدیم. حالا با تقدیمنامچۀ دونفره روبهرو هستیم: پرویز خرسند مجموعه داستانش، مرثیهای که ناسروده ماند (اثری که تاریخ نشر ندارد) را به «آنکه زیستنم آموخت» و تو (خطاب به خواننده) که نگاهت نگران این صفحههاست تقدیم کرده است.
از عام به سه و دو، اکنون به یک میرسیم: صادق هدایت کتاب وغوغ ساهاب (سال 1312) را به خودش (چه کسی از او بهتر) تقدیم کرد. اینهم تقدیمنامهاش:
«ای خوانندگان معظم و گرامی، این کتاب مستطاب را با کمال احترام، دودستی تقدیم میکنیم به خودمون یأجوج و مأجوج.»
چارلز بوکوفسکی: «ادارۀ پست را که یک اثر داستانی است به هیچکس تقدیم میکنم.»
طیف گستردهای از تقدیمنامهها از نوع خاص و عاماند. برای مثال گرچه آنتوان دوسنت اگزوپری شازده کوچولو شاهکار خود را به یک فرد خاص (لئون ورت) تقدیم کرد امّا دوستان کوچکش را از یاد نبرد. کتابش را به لئون ورت وقتی پسری کوچولو بود تقدیم کرد:
«از اینکه کتابم را به یک آدم بزرگ اهدا کردهام، جا دارد از بچهها عذرخواهی کنم. البته من برای این کار دلیل موجهی دارم: این شخص بهترین دوست من است.
دلیل دیگری هم دارم: این آدم بزرگ خیلی چیزها را میفهمد، حتی کتابهایی را که برای بچهها نوشتهاند. دلیل سومی هم دارم: او در فرانسه زندگی میکند و سرما و گرسنگی میکشد.
پس باید به چیزی دلخوش باشد. بازهم اگر هیچکدام از این دلایل کافی نباشد، کتاب را به کودکی این آدم بزرگ اهدا میکنم. چون بالاخره هر آدم بزرگی یک وقتی بچه بوده، هرچند که این حقیقت را انگشتشماری از آنان به خاطر دارند. پس تقدیمنامهام را به این شرح اصلاح میکنم: به: لئون ورت. آنوقتها که پسرکی کوچولو بود.»[5]
تقدیمنامههای موقعیتی هم جایگاه مهمی در پیشکشنامهها دارند. اینها با توجه به یک رویداد خاص نوشته میشوند. برای مثال کتاب روزهای پُرماجرای امیل (نوشتۀ آسترید لیندگرن، ترجمه شرارۀ وظیفهشناس) به دختر نوجوانی اینطور تقدیم شده است:
«سحرجان، در سالروز تولد صبا [خواهر سحر] و به یاد دوران کودکی و به یاد کتاب دوستداشتنی پیپی جوراببلند این کتاب را به تو تقدیم میکنم. عمویت کاظم. 26/12/74.»
همین آقا در سالروز تولد همان دخترخانم (سحر) کتاب زنان کوچک (نوشتۀ لوئیزا میآلکوت، ترجمه شهیندخت رئیسزاده) را به مناسبت جشن تولد دختر برادرش به او تقدیم کرده است و اول کتاب نوشته است:
«سحرجان همراه روزهای خوش جشنواره [فیلمهای کودکان و نوجوانان در اصفهان] سالگرد تولدت را تبریک میگویم. در کنار خانوادۀ مامانجون و عمهمنصوره روزهای خوشی داشته باشی و با ساختهشدن خانۀ جدید بازهم روزهای خوشتری. کاظم. 20 مهر 1374.»
این تقدیمنامه به سه مناسبت (موقعیت) اشاره میکند: جشنوارۀ فیلمهای کودکان و نوجوانان در اصفهان، جشن تولد سحر که در مهرماه و مصادف با برگزاری جشنواره است و همینطور اشاره میکند به زمانی که خانوادۀ سحر در خانۀ مادربزرگش زندگی میکردند چون داشتند خانهشان را میساختند.
واقعاً گاهی این تقدیمنامهها چه سرشار از خاطرهاند و داستانهایی تعریف میکنند.
زندهیاد محمود استادمحمد کتابی دارد با عنوان ایکاش که جای آرمیدن بودی که مجموعهای از نمایشنامههای اوست (نشر قطره، 1389). او مدت کوتاهی قبل از رفتن ابتدای این کتاب (درست جایی که معمولاً تقدیمنامه مینویسند) برای همسرش چنین نوشت:
«مهساخانم: قسمت این بود که من بیمار شوم، نازک و شکننده شوم و ببینم آنچه را که نمیدیدم. و چهها که ندیدم. نسبت به مرگ هیچ حس غیظی ندارم. گاهی خندهام میگیرد. صبحها که از خواب بیدار میشوم و میفهمم که هنوز زندهام و باید ادامه دهم از پنجره که به بیرون نگاه میکنم او به من میخندد من به او. جای بدی قرار گرفتهام. آرزوی سلامت یا مرگ توقع بیجاست.»
تقدیمنامه (یادداشت) استادمحمد ادامه دارد. نوشتهای که خود مهساخانم آن را منتشر کرده و نوشته است «این یادداشت خصوصی نیست، متعلق به همۀ کسانی است که او را میشناختند.»
خانم مینویسد تقدیمنامه را فقط یکبار سرسری خواند و آن را مثل همۀ نامههایی که شوهرش برایش مینوشت جایی گذارد که در معرض دیدش نباشد و وسوسۀ دوباره خواندن به سراغش نیاید.
«انگار همه را گذاشته بودم برای روز مبادا و چه زود این روز رسید…» من متأسفانه یادم نیست این نوشته کجا منتشر شده است. کاغذی که جلو روی من است بریدهای از یک مجله یا روزنامه است و برچسبی که مرجع را روی آن نوشته بودم کنده و گم شده است. فکر کنم همینقدر که یادی از آن مرد بزرگ و تقدیمنامۀ موقعیتیاش شد کافی باشد. یادش گرامی.
از تقدیمنامههای استعاری- مجازی هم باید سخن بگویم. هرچند مجازی اصلاً از نظر واژگانی به معنای غیرواقعی و غیرحقیقی است (یا به قول فرهنگ فارسی عمید «کلمهای که در غیر معنی حقیقی خود استعمال شود و آن معنی از جهتی شباهت به معنی اصلی داشته باشد») امّا اینجا میان اثر تقدیمشونده با فرد تقدیمگیرنده نوعی پیوند درونی و اینهمانی وجود دارد.
این ممکن است رابطهای زبانی- معنایی باشد. برای مثال ساناز صحتی رمان حضور اثر یرزی کازینسکی را ترجمه کرد و این سال 1362 منتشر شد و مترجم ترجمهاش را به پدرش تقدیم کرد: «این ترجمه را [حضور را] به حضور ازدسترفتۀ عزیزم، پدرم تقدیم میکنم. ساناز صحتی.»
یا: پدری خواهر بزرگ، خواهر کوچک (ترجمۀ فریدون رحیمی) را به دخترش تقدیم کرده است:
«عزیز دلم، گل مهربانم، خواهرِ بزرگ خواهر کوچک [او دو دختر دارد] در این روزهایی که مسافرت بودی، جایت در این خانه خالی بود. پدرت. شهریور 1379.»
اینجا هم پیوند «قشنگی» میان اثر تقدیمی و فرد گیرندۀ هدیه میبینیم: «تقدیم به ماه قشنگم. قربانت عمویت 23/2/79.» این هم کتاب تقدیمی:
«فرانک اَش، تولدت مبارک ای ماه قشنگ، ترجمۀ فریده طاهری.»
حالا تقدیمنامهای فکرشده را ببینید در صفحۀ اول کتاب در دل گردباد نوشتۀ یوگنیا گینزبرگ، ترجمۀ فرزانه طاهری، سروش، 1369، تقدیمی برادری به خواهرش:
«خواهر عزیزم: یوگنیا نویسندۀ این کتاب در سالهای بحرانی حکومت شوروی زمان استالین به جرمی نهچندان روشن محکوم به سالها کار در اردوگاه کار اجباری میشود و در تمام فراز و نشیب این سالهای پُررنج بازهم عشق بیکرانش به انسانیت، هنر و ادبیات را در خود حفظ میکند و بعد از گذران این سالها، بعد از آنکه عزیزانش را نیز از دست میدهد سرانجام پس از پایان آن دوران خفقان و سرکوب از او اعادۀ حیثیت میشود و بر آن میشود که خاطرات تلخ زندگیاش را بنویسد که ماحصلاش انتشار این کتاب است.
و تو نیز در مقطعی از زندگی، از کورۀ این تجربههای تلخ گذر کردهای. امیدوارم تو هم فرصت آن را پیدا کنی که دست به قلم ببری و آنچه را در طول زندگی پُربارت آموختهای بنویسی. امید است این کتاب را مفید بیابی. دوستدارت: برادرت.»
این تقدیمنامههای کتابیِ فردیِ خصوصی (خطی) در مقایسه با تقدیمنامههای چاپی امتیازهای بیشتری دارند. مثلاً میتوانند مشروحتر از چاپیها باشند (نمونهاش تقدیمنامۀ در دل گردباد)، همچنین مطالب دلی بیشتری اینجا میخوانیم (بازهم مثالش همان تقدیمنامۀ در دل گردباد).
در ضمن کمتر «ملاحظات سانسوری» وجود دارد. پیامت (بعضی وقتها پیام خصوصیات) را به یک فرد بخصوص میرسانی به این امید که از این محافظت کند. در تقدیمنامههای چاپی «ملاحظات خاص» را خیلی روشن میبینیم.
مگر نه اینکه این نوع تقدیمنامه به قول بابی اَن میسون، نویسندۀ نسل سوم امریکا، پیامی خصوصی در یک محفل عمومی است؟ این پیام در صفحۀ دوم، یا سوم تمام نسخههای کتاب چاپ خواهد شد.
به همین دلیل بیشتر تقدیمنامهها رمزی و پوشیدهاند و «داستان» دارند. بفرمایید این یک نمونهاش: «تقدیم به م.د. به یاد تمام آن شبهای روشن و کوچهگردیها در امیرآباد عزیز.» یا این یکی: «این مجموعه داستان را به عباس عزیزم تقدیم میکنم به دلایلی که خودش بهتر از هرکس دیگر میداند.»
جالب آنکه اغلب خوانندگان به تقدیمنامههای خطی (خصوصی) توجه دارند و در صورتی که به دستشان برسد اینها را (بیشتر از روی کنجکاوی، محترمانۀ فضولی!) میخوانند در حالیکه تقدیمنامههای چاپی را بیشتر نمیبینند.
نه انگار که اینهم جزء مهمی از کتاب است. تعجب ندارد که بسیاری اوقات تقدیمنامههای چاپی در ترجمه حذف میشوند. نمونهها فراوان است. مثلاً ریچارد رایت، شاهکارش پسرک بومی (در ترجمۀ فارسی خانهزاد) را به مادرش تقدیم کرد:
«به یاد دوران کودکی که مرا روی زانوانش مینشاند و به من یاد میداد چهطور خیالپردازی کنم.» هیچ اثری از این در ترجمه فارسی نیست. یا: سیلویا پلات خویشداستان (رمان زندگینامهای) شیشه (Bell Jar) را «به الیزابت و دیوید» تقدیم کرد که این در ترجمۀ فارسی وجود ندارد. و به همین صورت است ماجراهای تام سایر که کتاب را مارک تواین «به همسرم»
پیشکش کرد که این تقدیمی را در ترجمه فارسی (سال 1336) نمیبینیم. این نوع حذف شاید به دلیل کماهمیت دانستن تقدیمنامه است.
تقدیمنامۀ مترجم را نباید از یاد ببریم. در این زمینه نکتههای جالب و تأملبرانگیز زیاد پیدا میکنیم. سادهترین و سرراستتریناش ترجمهای است که مترجم این را به کس یا کسانی تقدیم میکند:
«جرالد دارِل، خانوادۀ من و بقیۀ حیوانات ترجمۀ گلی امامی، 1363. تقدیمنامه: ترجمۀ این کتاب هدیهای است برای هدیه و هستی.گ.ا.»
یا: صالح حسینی خشم و هیاهوی فاکنر را به همسرش تقدیم میکند: «برای همسرم: مترجم.»
از واژۀ مترجم میفهمیم او ترجمهاش را به همسرش تقدیم کرده است. امّا در ترجمۀ اگر شبی از شبهای زمستان مسافری (ترجمۀ لیلی گلستان) ناگهان در صفحۀ سوم کتاب میخوانیم: «برای پسرم مانی.»
اینجا عوامل کمکی بالا («ترجمهای برای» یا «مترجم») وجود ندارد تا بفهمیم جمله از کیست؟ شاید از اسم مانی بتوان فهمید از مترجم است نه نویسنده.
اینهم تقدیمنامۀ مبهمی است: نزار قبانی، داستان من و شعر، ترجمۀ غلامحسین یوسفی و یوسف حسین بکّار. تقدیمنامه: «برگ سبزی است به گلزار ادبیات فارسی، به ایران عزیز.» تقدیمنامه از قبانی است یا مترجمین؟
تقدیمنامۀ رمان زمین اثر امیل زولا، ترجمۀ دکتر محمدتقی غیاثی: «به همسرم که همیشه یار و یاور من است. به پرندگان دور از آشیان، پسران گُلم.» پیدا کنید نویسندۀ تقدیمنامه را؟ شاید از «همسر همیشه یاور» و «پسران گل دور از آشیان» بشود حدس زد از دکتر غیاثی مترجم است.
این مترجم از رمان لیلا شلّابی، رومن گاری عشق من، طوری حرف میزند گویی کتاب خودش است: «برای خواهر دلبندم سیما نیّری به نام و پاس فداکاریها و احساس کمنظیر لیلامانندش… س.ت. [ساسان تبسمی].» البته شاید این برخورد مترجم طبیعی به نظر برسد و کسی که اثری را از زبانی به زبان دیگر برمیگرداند چنان با آن اخت پیدا میکند (و گاهی درونیاش میشود) که (ناخودآگاه) آنرا از خودش میداند.
تقدیمنامۀ بعدی را ببینیم:
متن زیر نظرم را به این دلیل جلب کرد که تقدیمنامههای نویسنده و مترجم در یک صفحه، البته نویسنده بالا و مترجم پائین آمده است:
«هرمان ملویل، موبیدیک یا وال سفید، ترجمۀ پرویز داریوش، 1344.»
تقدیمنامۀ نویسنده:
«به نشانۀ ستایش نبوغ ناتانیل هاوثورن این کتاب را به نام او تحریر میکنم.
هرمان ملویل.»
تقدیمنامۀ مترجم:
«ترجمۀ این کتاب را به تنها دوست اسماعیل نام خود پوروالی اهدا میکنم.
پرویز داریوش»
حتماً یادتان هست موبیدیک با اسم راوی داستان آغاز میشود: «اسماعیل خطابم کنید.»
و حرف آخر اینکه تقدیمنامه ممکن است غم غربت (نوستالژیا) تلخ و شیرینی را به ما منتقل کند و به یادمان بیاورد عمر چه سریع میگذرد.
امّا این شیرینی خاص خودش را دارد. مثلاً: خانمی بیستوپنج سال پیش، نوروز 76 دفتر خاطراتی را به دختر هفتسالهای عیدی داد و در تقدیمنامهاش نوشت:
«صباجان: قصههایی که میگویی شنیدهام و گاهی نمایشهایت را دیدهام. حالا که باسواد شدهای این کاغذ و آن قلم…
قربانت: مادربزرگِ مهتاب
عید 76»
این تقدیمنامه گرچه گذر عمر را نشان میدهد (بیستوپنج سال گذشت) امّا شیرینی هم دارد چون قلمی که مادربزرگ مهتاب از آن حرف زد به راه افتاد و دختر همچنان مینویسد.
[1]. رولان بارت، سخن عاشق، ترجمۀ پیام یزدانجو، (تهران: نشر مرکز، 1383)، ص104.
[2]. جی.دی. سالینجر، فرنی و زویی، ترجمۀ امید نیکفرجام، (تهران: نیلا، 1381)، ص5.
[3]. تقدیمنامههای جینایر، لُندُن فیلدز، پایان رابطه و عاشق خانم چاترلی مستند به این مقاله است:
Lizzie Enfiled, “Book dedications: so few words, but such big stories”, Telegraph, 25 Jan. 2010.
[4]. علی میرزایی، «گفتوگو با مسعود خیام»، نگاه نو، ش 46، (آبان 1379)، ص34.
[5]. آنتوان دوسنت اگزوپری، شازده کوچولو، ترجمۀ اصغر رستگار، (اصفهان: نقش خورشید، 1379)، ص6.
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.