تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

میانجی‌ ها

میانجی‌ ها

یک داستان

میانجی‌ ها

هکتور هیومونرو (ساکی)

ترجمهٔ محمد علی مختاری اردکانی

 

 

در جنگلی از درختان گوناگون، جایی در دماغهٔ شرقی سلسله‌کوه کارثانشیانز[1]، که از شمال رومانی به چکسلواکی کشیده شده است، مردی در شبی زمستانی ایستاده بود و مراقب و گوش‌به‌زنگ بود که یک حیوان وحشی در دامنهٔ دید و بعداً تفنگش قرار گیرد.

اما شکاری که چنان دقیق مراقبش بود، شکاری نبود که در عرف شکارچیان برای شکار، قانونی و معقول باشد، اولریش گرادویتز[2] جنگل تاریک را در جست‌وجوی دشمن انسانی گشت می‌زد.

زمین‌های جنگلی گرادویتز، وسیع و پر از شکار بود. نوار باریک اراضی جنگلی سراشیب، که در حول‌وحوش آن قرار می‌گرفت، برای شکار و تیراندازی قابل‌ملاحظه نبود اما از تمام مایملک ارضی صاحبش با شدّت و حدّت بیشتری محافظت می‌شد.

دعوای حقوقی مشهوری در زمان پدربزرگش آن را از تصرف غیرقانونی خانواده خُرده‌مالک همسایه بیرون آورده بود. طرفِ خلع شده‌اش هرگز به حکم دادگاه رضایت نداده بود و یک رشتهٔ بی‌پایان نزاع‌های شکاردزدی و آبروریزی‌های مشابه روابط بین سه نسل از دو خانواده را تلخ کرده بود و کینهٔ همسایه‌ها از زمانی که اولریش رئیس خانواده شده بود به کینهٔ شخصی بدل شده بود.

اگر در دنیا آدمی بود که از اولریش از همه بیشتر متنفر و کین‌خواه بود این گئورک زانایم[3]، وارث دعوا بود و شکاردزد خستگی‌ناپذیر مرز جنگل مورد مناقشه.

اگر کینه‌توزیِ شخصی بین دو نفر مانع نبود، نزاع خانوادگی احیاناً از میان رفته بود یا به سازش رسیده بود. از بچگی به خون همدیگر تشنه بودند، در بزرگسالی هرکدام نفرین می‌کردند که بدبختی نصیب دیگری شود.

اولریش در این شبِ زمستانیِ طوفانی، جنگلبانانش را جمع کرده بود تا در جنگل تاریک کشیک بکشند و نه در جست‌وجوی شکار چهارپا بلکه مراقب دزدان شکارچی باشند که مظنون بود در مرز زمین در تکاپو هستند.

گوزن‌های نر که معمولاً در دره‌های حافظت شده در طوفان می‌مانند، امشب مثل رانده‌شده‌ها در حال فرار بودند و حرکت و آشفتگی در میان جانورانی که در ساعات تاریک شب در خواب هستند حکمفرما بود.

یقیناً عنصر آشوبگری در جنگل وجود داشت و اولریش توانست محلی را حدس بزند که سروصدا از آنجا می‌آمد.

به‌تنهایی از نگهبانانی که در بالای تپه در کمین گذاشته بود، دور شد و از دامنه‌های سراشیب در میان انبوه وحشی بوته‌های کف جنگل تا فاصلهٔ زیادی سرازیر شد. از بین تنهٔ درختان سَرَک می‌کشید و در میان سوت و صفیر باد و به هم خوردن بی‌تابانهٔ شاخه‌ها، گوش‌به‌زنگ صدایی یا سیمایی از غارتگران بود.

ای‌کاش در این شب وحشی در این نقطهٔ تاریک و متروک با گئورگ زانایم، تن‌به‌تن و بدون شاهدی، برمی‌خورد. این بزرگ‌ترین آرزویش بود و همین‌که دورِ تنهٔ درخت راش کهنی پیچید با کسی که می‌جست روبه‌رو شد.

دو دشمن لحظه‌ای طولانی در سکوت به هم چشم‌غُره رفتند. هرکدام تفنگی در دست داشت، نفرتی در دل و قتلی در سر داشت. اینک فرصت فرارسیده بود تا کینهٔ دیرینهٔ یک عمر را جولان بدهند.

اما آدمی که تحت قانون تمدن بازدارنه بار آمده است نمی‌تواند با خونسردی و بدون ادای کلامی به خود جرئت دهد که به همسایه‌اش شلیک کند، جز در برابر اهانت به شرافت یا خانواده‌اش. اما قبل از این‌که لحظهٔ تردید تسلیم اقدام شود خشونتی از خود طبیعت بر هر دو چیره شد. غُرش خشمگین طوفان با صدای تَرَقِ شکستن درختی بر سرشان پاسخ داده شد و قبل از آن بتوانند به کناری بپرند، توده‌ای از درخت راش شکسته بر سر آن‌ها غرش‌کنان فرود آمد.

اولریش گرادویتزی خود را پخش زمین دید درحالی‌که یک دستش در زیر تنش بی‌حس و دست دیگرش تقریباً در چنبرهٔ تنگ شاخه‌های چنگال‌مانند عاجز مانده بود. هر دو پایش زیر تودهٔ درختِ افتاده، میخکوب شده بود.

چکمه‌های شکاری سنگینش پایش را از خُرد شدن رهانده بودند، اما اگر جاهای شکسته‌اش آن‌طور که انتظار می‌رفت جدّی نبود، حداقل روشن بود که در وضع فعلی‌اش نمی‌تواند حرکت کند تا کسی به نجات او بیاید.

سرشاخه‌های شکسته پوست چهره‌اش را چاک داده بود و قبل از این‌که بفهمد چه به سرش آمده مجبور شد با پلک زدن قطرات خون را از مژه‌های خود بزداید. در کنارش، چنان نزدیک که در شرایط عادی می‌توانست او را تقریباً لمس کند، گئورگ زانایم قرار داشت، زنده و در حال تقلا، اما از قرار معلوم با همان عجز میخکوب شده بود. در سراسر اطراف آن‌ها، پردهٔ ضخیم شاخه‌های خُرد شده و سرشاخه‌های شکسته پخش بود.

راحتی خیال از زنده‌بودن و خشم از اسارت، ملغمهٔ عجیبی از شُکر و کُفر شِداد و غَلاظ را بر زبان اولریش جاری کرد. گئورگ که تقریباً از خونی که بین چشمانش قطره‌قطره جاری بود کور شده بود دست از تقلا برداشت تا گوش بدهد و بعد خندهٔ کوتاهِ پرخاشگرانه‌ای سر داد و فریاد زد:

«پس آن‌طور که حقّت بود نمردی و به‌هرحال گرفتار شدی، محکم گرفتار شدی! هوم، چه شوخی‌ای! اولریش گرادویتزی در جنگل غَصبی خود به دام افتاد. این عدالت واقعی برای توست» و بار دیگر وحشیانه و ریشخند کنان خندید.

اولریش پاسخ داد: «در اراضی جنگلی خودم گرفتار شدم. وقتی افراد من می‌آیند تا ما را رها کنند آرزو می‌کنی کاش در وضع بهتری بودی. نه گرفتار در حین ارتکاب جرم شکاردزدی در زمین همسایه. خجالت بکش!»

گئورگ لحظه‌ای ساکت ماند، بعد به‌آرامی پاسخ داد: «مطمئنی که افرادت تو را زنده نجات خواهند داد؟ افراد من هم امشب در جنگل‌اند، درست پشت سرم و آن‌ها اول برای نجات من به اینجا خواهند رسید.

وقتی مرا از زیر این شاخه‌ها بیرون می‌کشند، برای آن‌ها کاری ندارد تا تنهٔ این درخت را بر روی تو بغلتانند. افرادت تُرا مرده در زیر درخت راش خواهند یافت. برای رعایت صورت ظاهر، تسلیت خود را برای خانواده‌ات خواهم فرستاد.»

اولریش با خشم گفت: «شیوهٔ خوبی است! افراد من دستور داشتند در ظرف ده دقیقه به دنبال من بیایند که هفت تن از آن‌ها ممکن است تا حالا از ما رد شده باشند. وقتی مرا بیرون می‌آورند حرف ترا به خاطر خواهم آورد.

صرفاً از آنجایی‌که حین شکاردزدی در زمین‌های من کشته شده‌ای، فکر نمی‌کنم بتوانم معقولانه برای خانواده‌ات پیام تسلیت بفرستم.»

گئورگ غرّید: «خوب، این دعوا را تا مرگ ادامه خواهیم داد و من و تو و جنگلبانانمان بدون هیچ میانجیِ لاکردارِ بوالفضول. مرگ و نفرین بر تو اولریش گرادویتزی!» «و بر تو هم زانایم جنگل‌دزد و شکاردزد.»

هر دو حالا از تلخی شکست محتمل در برابر خود صحبت می‌کردند چون هرکدام می‌دانستند ممکن است تا افرادشان آن‌ها پیدایشان کنند، خیلی طول بکشد. صرفاً مسئلهٔ شانس بود که افراد کدام‌یک اول وارد صحنه شوند.

هر دو حالا از تقلایِ بی‌حاصلِ آزاد کردنِ خود از تنهٔ سنگین درختی که آن‌ها را تخته‌بند زمین کرده بود، دست کشیده بودند.

اولریش تقلای خود را محدود به رساندنِ دستِ نسبتاً آزادش به جیب پالتویش کرده بود تا بطری کتابی مشروب خود را بیرون بِکشد و حتی وقتی موفق به این کار شد خیلی طول کشید تا در کتابی را باز کند و جرعه‌ای به حلقش برساند.

اما چه مائده آسمانی‌ای بود،. زمستان بود و تا آن‌وقت برف نباریده بود. ازاین‌رو گرفتار شده‌ها کمتر از آنچه در آن فصل سال معمول بود، از سرما رنج می‌بردند. بااین‌همه مشروب برای آدم زخمی گرم‌کننده و نیروبخش بود و او با خَلَجانی از تَرحّم به طرف دشمنش نگاه کرد که افتاده بود و نمی‌توانست جلوی نالهٔ درد و خستگی را بگیرد.

اولریش ناگهان پرسید: «اگر این بغلی را به طرف تو پرتاب کنم می‌توانی آن را بگیری؟ شراب خوبی است و آدم بهتر است تا آنجا که می‌تواند راحت باشد. بیا بنوشیم، حتی اگر یکی از ما امشب کشته شود.»

گئورگ گفت: «نه، چیزی نمی‌توانم ببینم، خیلی خون دور چشم‌هایم دَلَمه شده و به‌هرحال با دشمن شراب نمی‌نوشم.»

اولریش چند لحظه ساکت شد و به صفیر کسالت‌آور باد گوش داد. فکری داشت آهسته‌آهسته در ذهنش جان می‌گرفت و می‌بالید، فکری که هر بار به طرف مردی که سرسختانه با درد و ازهوش‌رفتن می‌جنگید نگاه می‌کرد، تقویت می‌شد. در خلال درد و ضعفی که خود اولریش احساس می‌کرد، نفرت شدید دیرینه ظاهراً جان می‌باخت.

فوراً گفت: «همسایه، اگر افرادت اول برسند هر کار می‌خواهی بکن، پیمان عادلانه‌ای است، اما در مورد من، نظرم عوض شد. اگر افراد من اول برسند، اول به تو کمک خواهند کرد، انگار تو مهمان من هستی.

تمام عمرمان مثل سگ و گربه با هم بر سر این باریکهٔ مزخرفِ بی‌خاصیتِ جنگل که حتی درختانش نمی‌توانند در نفس باد سر پا بایستند، جنگیده‌ایم.

امشب که اینجا افتاده‌ام و فکر کرده‌ام به این نتیجه رسیده‌ام تا حدّی احمق بوده‌ایم. در زندگی چیزهای بهتری از پیروز شدن در مناقشهٔ مرزی وجود دارد. همسایه، اگر به من کمک کنی این دعوای دیرینه را حل کنیم از تو می‌خواهم دوست باشیم.»

گئورگ زانایم آن‌قدر ساکت ماند که اولریش فکر کرد شاید از درد زخم‌های خود بیهوش شده است. بعد آهسته‌آهسته و بریده‌بریده شروع به صحبت کرد: «چطور کُلّ منطقه نگاه می‌کنند و وَنگ می‌زنند، اگر با هم سواره وارد بازار شویم! هیچ آدم زنده‌ای به یاد نمی‌آورد یک زانایمی و یک گرادویتزی با همدیگر صحبت کرده باشند.

و چه صلحی میان جنگل‌نشینان برقرار خواهد شد. اما اگر امشب به کینهٔ خانوادگی پایان بدهیم و اگر بخواهیم بین قوم خود صلح برقرار کنیم دیگران نباید مداخله کنند، هیچ میانجی‌ای از بیرون… شما به خانهٔ من می‌آیید و شب سیلوستر[4]آ

در خانهٔ من جشن می‌گیریم و من هم در روز مبارکی به قصر تو می‌آیم و جشن می‌گیریم. گلوله‌ای در زمین تو شلیک نخواهم کرد مگر آن‌که به عنوان مهمان از من دعوت کنی. و تو هم می‌آیی و در مرداب‌هایی که پرندهٔ وحشی فراوان است، با من شکار می‌کنی.

در همهٔ روستا کسی نیست که مانع صلح ما شود، هرگز فکر نمی‌کردم در تمام عمرم چیزی جز نفرت نسبت به تو داشته باشم. اما من هم تغییر عقیده داده‌ام، در این نیم‌ساعت آخر… و تو کتابی مشروبت را به من تقدیم کردی. اولریش گرادویتزی با تو آشتی خواهم کرد.»

مدتی هر دو ساکت شدند و تغییرات عجیبی را که این آشتی به ارمغان آورده بود در ذهن خود مرور کردند. در این جنگل سردِ دلگیر که باد در میان شاخه‌های لخت دیوانه‌وار می‌وزید و می‌دوید و در برخورد به تنهٔ درختان سوت می‌کشید، منتظر کمک شدند تا نجات و رهایی برای هر دو طرف بیاورد.

هرکدام در دل دعا می‌کرد که افراد او اول برسند، به‌طوری‌که بتواند اولین کسی باشد که به دشمنِ دوست شده ادای احترام کند.

بلافاصله همین‌که باد لحظه‌ای ایستاد، اولریش سکوت را شکست و گفت: «بیایید برای کمک داد بکشیم. در این وقفه صدای ما ممکن است کمی دورتر برود.»

گئورگ گفت: «در میان درختان و بوته‌های کف جنگل صدای ما به‌جایی نخواهد رسید اما سعی خود را می‌کنیم.»

پس با هم، هردو صدای خود را با های و هوی کشیدهٔ دشتبانی بلند کردند.

اولریش چند دقیقه بعد پس از گوش دادن بی‌حاصل به پاسخ‌ها گفت: «دوباره با هم.»

اولریش گفت: «خیال می‌کنم این دفعه صدایی شنیدم.»

گئورگ با صدای گرفته‌ای گفت: «چیزی جز صدای باد کوفتی نشنیدم.»

دوباره چند دقیقه سکوت حکمفرما شد و بعد اولریش فریاد شادمانه‌ای کشید: «سیاهی‌هایی از توی جنگل می‌بینم، آن‌ها دارند راهی را که از تپه پایین آمدم دنبال می‌کنند.»

هر دو صدای خود را تا آنجا که می‌توانستند بلند کردند. اولریش فریاد زد: «صدای ما را می‌شنوید؟! » بعد گفت: «مثل این‌که ایستاده‌اند، حالا ما را می‌بینند… از تپه به سوی ما پایین می‌دوند.»

گئورگ پرسید: «چند نفرند؟»

اولریش گفت: «واضح نمی‌بینم، نُه تا ده تا»

گئورگ گفت: «پس افراد تو هستند. من فقط با خودم هفت نفر داشتم.»

اولریش گفت: «با سرعت تمام دارند می‌آیند، جوانان شجاع!»

گئورگ پرسید: «افراد تو هستند؟» و وقتی اولریش جواب نداد، بی‌صبرانه تکرار کرد: «افراد تو هستند؟»

اولریش با خندهٔ جیغ‌مانند و سفیهانهٔ آدمی که از وحشت ازخودبی‌خود شده، گفت: «نه!»

گئورگ با سرعت پرسید: «کی هستند؟» و به چشمانش فشار آورد تا آنچه را ببیند که دیگری ترجیح داد نبیند: «گرگ‌ها»!

 

.1 Carthansians، سلسله کوهی که از شمال رومانی به چکسلواکی کشیده شده است.

[2]. Ulrich Von Gradwitz

[3]. Georg Znaeym

Sylvester.[4]، شب سیلوستر، شب 31 دسامبر، در آن روز جشن‌هایی به افتخار سن سیلوستر، اسقف رُم از سال 314 تا 335 میلادی، در بسیاری از کشورها جشن گرفته می‌شود.

 

این داستان در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه