تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

نگاه کن به آن‌همه رز

نگاه کن به آن‌همه رز

داستان

نگاه کن به آن‌همه رز[1]

الیزابت بوئن

ترجمهٔ پرتو شریعتمداری

 

 

 

لو با دیدن خانه‌ای پوشیده با گل‌های شگفت‌انگیز فریاد برآورد. بر صندلیِ اتومبیل روباز به عقب چرخید که پشت سر را ببیند و به همان حالت ماند تا پیچ بعدی که خانه از دید پنهان شد.

به نظرش آمد که ادوارد سرعت اتومبیل را بیشتر کرد تا زودتر به پیچ برسد، گویی به خانهٔ پوشیده در گل رُز حسودی‌اش شده بود ـ خانه‌ای با دیوارهای سه‌گوش، نمایی یکدست و پنجره‌های تاریک که چون چشمانی ناخوانا از میان گل‌ها به بیرون خیره بودند. تصویر باغ با آن سرزندگی سوزان و خاموشش چون شبحی در ذهن هر دوی آن‌ها به جا ماند.

در طول آن مسیر بی‌پایان، کشمکشی خاموش میان لو و ادوارد درگرفته بود، از آن کشمکش‌ها که میان دو آدم ساکت پدید می‌آید. علاوه بر این، زمانی می‌رسد که بعدازظهر آدم را با خستگی و وهم و گمان کلافه می‌کند.

تابستانِ بیرون از شهر، بی‌امان، بیهوده و رخوت‌آور رگ و پی کاسهٔ چشم‌هایشان را به درد آورده بود. دوشنبه‌ای در اواخر ماه ژوئن بود؛ آن‌ها پس از گذراندن تعطیلات آخر هفته از جاده‌های فرعی سافوک[2] در راه بازگشت به لندن بودند.

ادوارد که از جاده‌های اصلی بیزار بود، پیش از حرکت، مسیر کم رفت‌وآمد بازگشت را مشخص کرده بود و لو که حالا کنار دستش نشسته بود نقشه را روی پاهایش گذاشته بود. ناچار بودند تا ساعت هشت شب به مقصد برسند چون ادوارد که روزنامه‌نگار بود می‌بایست مقاله‌ای را تمام کند و برای چاپ بفرستد.

به‌جز این، قیدوبندِ زمانیِ دیگری نداشتند. بی‌هیچ ذوق و شوق خاصی منتظر بودند که به لندن برسند، قفلِ در آن آپارتمان دلگیر را باز کنند، شیشهٔ شیر را به داخل ببرند و در صندوق پست چند قبض برق و آب پیدا کنند. در واقع، هیچ‌چیز نبود که با شور و شوقی خاص چشم‌به‌راهش باشند.

فقط به این دلیل کاملاً یأس‌آور به خانه برمی‌گشتند که هیچ جای دیگری به ارزانی خانه نداشتند که بروند. آخر هفته‌شان چندان سرگرم‌کننده نگذشته بود، اما دست‌کم «بیرون از شهر» بودند.

حالا می‌شد روال زندگی را در چند هفتهٔ آینده پیش‌بینی کنند ـ یعنی تا وقتی‌که کسی دیگر دعوتشان کند ـ کار با ماشین‌تحریر، استفاده از همزن کوکتل، تلفن، چندین گریز از لندن با ماشین بدون مقصدی خاص. عشق و آشتی وقتی‌که برای ادوارد در صندوق پست چِکی رسیده باشد، بگومگو بر سر آدم‌های دیگر در راه بازگشت از مهمانی‌ها به خانه و اضطراب لو که همیشه خورهٔ جانشان بود. این آینده چون بختکی بر آن‌ها سنگینی می‌کرد… برای همین خوشحال بودند که امروز را طولانی‌تر کنند.

اما رانندگی در زیر آسمانی تهی، آسمانی نه آفتابی اما سرشار از تابش پراکنده، دیگر بیش‌ازحد طولانی شده بود. احساس می‌کردند که در سستی ملال‌آور یک خواب گرفتار شده‌اند.

کشیدگی خط افق سرگیجه‌آور بود. جاده به دور تکه‌های سه‌گوش مزرعهٔ ذرت می‌پیچید؛ نارون‌های تنومند از هُرم تابستان سیاه می‌نمودند.

در طول ده مایل اخیر، مناطق بیرون شهر متروک می‌نمود. نرده‌هایی را دیده بودند که فروافتاده بود، سنگاب‌های فرسودهٔ گاو و گوسفند، علف‌های خشک، پوسیده و درهم گره‌خورده در مزارعی به امان خود رها شده. کسی در جاده‌ها دیده نمی‌شد؛ شاید در هیچ‌جا کسی نبود. در دل این‌همه ویرانی، وجود آن گل‌های رُز عجیب‌تر جلوه می‌کرد.

(وقتی‌که اولین پیچ را پشت سر گذاشتند) لو با صدای خسته، کم‌رمق و تحکم‌آمیزش گفت: «فوق‌العاده بودن.»

ادوارد با قبول حرف او گفت: «خصوصاً وقتی بقیهٔ جاها جوری به نظر می‌آن که انگار ساکنانشون سفیدهای فقیرند.»

لو گفت: «کاش ما اونجا زندگی می‌کردیم. واقعاً جای خوبی به نظر می‌اومد.»

«اگه ما اونجا بودیم این جلوه رو نداشت.»

زبان ادوارد گزنده شده بود. فکر می‌کرد حق دارد که از این پایان هفته‌های دور از لندن بترسد: لو هوایی می‌شد و چنین خواب‌وخیال‌هایی به سرش می‌زد. خود او در مورد زندگی بیرون از شهر هیچ توهمی نداشت: زندگی بدون آدم‌ها قطعاً غیرممکن بود.

وقتی کسی نباشد که با او صحبت کنند و ناگزیر باشند که فقط با خودشان حرف بزنند چه می‌توانند بکنند. همین حالا دوساعتی می‌شد که حرف نزده بودند. لو زندگی را در لحظه‌های ایده‌آل می‌جست. چنین لحظه‌هایی را در آپارتمانشان نمی‌یافت.

ادوارد حرف را ادامه داد: «می‌دونی، تو طاقت گوش‌خیزکا[3] رو نداری و باید همهٔ زندگی‌مونو پای تلفن بگذرونیم.»

«که راجع به گوش‌خیزکا حرف بزنیم؟»

«نه، دربارهٔ خودمون.»

نگاه شیرین و شیطنت‌آمیز لو غمگین شد. هیچ‌وقت به این خطر تن نمی‌داد که ادوارد را ناخشنود کند، اما تا خواست دهان باز کند و نکتهٔ دیگری بگوید که ممکن بود این خطر را ایجاد کند، ادوارد از جا جهید و اخم کرد. از ماشین صدای ضربه‌های ترسناکی به گوش می‌رسید.

گویی صدا از همه‌جا می‌آمد و درعین‌حال گویی چیزی مشخصاً به آن‌ها حمله کرده بود. حتماً از یکی از اجزای اصلی ماشین بود. لو تکان محکمی را زیر کف پایش احساس کرد.

ادوارد سرعت را کم و ماشین را متوقف کرد. با نگاهی کاملاً درمانده و تهی که مختص مواقعی بود که ماشین از کار می‌افتاد به یکدیگر چشم دوختند. کوشیدند آزمایشی ماشین را آهسته‌آهسته چند متر جلوتر ببرند: سروصدا از نو شروع شد. این بار شدّت بیشتری هم داشت.

«به نظرم یه مشکل اساسی پیدا کرده.»

«خدا رحم کنه.»

بااین‌حال لو واقعاً خوشحال بود که می‌تواند از ماشین پیاده شود. در مدتی که ادوارد کاپوت را بالا زده و با قیافه‌ای درهم موتور را نگاه می‌کرد لو کش‌وقوسی به اندامش داد و بر چمن کنار جاده منتظر ایستاد. چیزی نگذشت که ادوارد رو به او کرد و پرسید که به نظرش چه کنند.

برخلاف انتظار ادوارد (و در عین دلخوری او) لو برایش پیشنهادی حاضر و آماده داشت: پیاده به خانهٔ غرق در رُز برود و از ساکنانش بپرسد که آیا تلفن دارند. اگر نداشتند از آن‌ها بخواهد که به او یک دوچرخه امانت بدهند تا خود را با آن به نزدیک‌ترین تعمیرگاه برساند.

ادوارد نقشه را برداشت و نگاه کرد، اما نتوانست بفهمد کجا هستند. جایی که بودند روی نقشه بس نامحتمل می‌نمود. لو گفت: «فکر کنم تو ترجیح می‌دی همین‌جا کنار ماشین بمونی.»

ادوارد گفت: «نه ترجیح نمی‌دم. هر کی می‌خواد بیاد ببردش… تو حتماً می‌خوای مطمئن باشی که من کجام، مگه نه؟» بعد چند چیزی را که با خود داشتند کنار چمدان‌ها در صندوق عقب گذاشت و قفل کرد و هر دو در سکوت راه افتادند. حدود یک مایل راه بود.

خانه استوار و چشم‌به‌راه نمایان شد. چرا باید یک خانه چشم‌به‌راه باشد؟ بیشتر چشم‌اندازهای زیبا ظاهری منفعل دارند، اما این‌یکی مانند تله‌ای به نظر می‌رسید که در آن از زیبایی همچون طعمه استفاده شده و آماده است تا هر دَم دهان باز کند. خانه با جاده فاصله داشت.

لو دستش را بر در آهنی گذاشت و با اندکی جسارت هر دو در مسیر سنگفرشی که به خانه می‌رسید به راه افتادند. در هر دو سوی مسیر، صدها رُز پرورشی، سرشار از رنگ روییده بود؛ گویی در اوج شکوفایی بودند. رُزهای سرخ آتشین، سرخ مرجانی، بنفش کمرنگ، لیمویی و سفید یخی فضای راکد را با عطر خود برمی‌آشفتند.

در این بعدازظهر افسون‌شده که هیچ سایه‌ای دیده نمی‌شد، رُزها با درخششی ترسناک به غریبه‌ها خیره بودند. دیوار جلوی خانه پوشیده از رُزهای چینی بود: رُزهایی که در شکفتگی شیری‌رنگ اما در غنچگی به سرخی خون بودند.

درِ رنگ‌ورورفته با شیئی عجیب، یعنی یک تکه بلور کوهی[4]، در زیرش باز نگه داشته شده بود. فضای داخل، راهرویی تاریک و خنک بود. آن‌ها زنگی کنار در ندیده بودند؛ کوبه‌ای هم در کار نبود.

نمی‌دانستند چه باید بکنند. لو گفت: «بهتره سرفه کنیم.» همان‌جا ایستادند و آن‌قدر سرفه کردند که بالاخره در انتهای راهرو، دری باز شد و بانوی خانه یا یک زن ـ مطمئن نبودند کدام ـ نمایان شد. بدون هیچ لحن خاصی پرسید: «بله؟»

«ما نتونستیم زنگ شما رو پیدا کنیم.»

زن به دو زنگولهٔ بزرگ آویزان از دو حلقهٔ سیمی در کنار دری که از آن بیرون آمده بود اشاره کرد و گفت: «ایناها، اینا زنگه.» پس از گفتن این حرف همچنان آن‌ها را نگاه می‌کرد و درحالی‌که دست‌های به‌ظاهر نیرومندش را با بی‌توجهی به کناره‌های لباس کار آبی‌رنگش می‌مالید بیرون آمد و از کنارشان گذشت.

وقتی دیدند که ورود ناخوانده‌شان خیلی باعث تعجب نشد، خود را چندان مزاحم ندیدند. به نظر نمی‌رسید که زندگی پرمشغلهٔ درونی این زن با ورود آن‌ها حتی لحظه‌ای مختل شده باشد.

زنی درشت‌اندام بود با لباسی مندرس و چهره‌ای که وضوحی مجسمه‌وار داشت. گویی با دنیای بیرون به‌کلّی قطع ارتباط کرده بود: دیگر هیچ‌چیز نبود که به‌واسطهٔ آن بشود او را «شناخت». یعنی وابستگی‌های بیرونی ـ امیدها، ادعاها، کنجکاوی‌ها، آرزومندی‌ها، رگه‌های آزمندی ـ همان چیزهایی که برچسبی بر پیشانی می‌گذارد تا کار غریبه‌ها را آسان‌تر کند.

در این وضعیت نمی‌توانستند بفهمند که او داراست یا ندار، کودن است یا باهوش، پیردختر است یا شوهردار. به نظر می‌رسید که آماده است، و نه مشتاق، که آن‌ها سرِ صحبت را باز کنند. لو که کنار ادوارد ایستاده بود سقلمه‌ای به او زد. ادوارد هم به خانم توضیح داد که چه چیز باعث شده به درِ خانهٔ او بیایند و بعد پرسید که آیا تلفن یا دوچرخه دارد.

زن گفت که متأسفانه هیچ‌یک را ندارد. گفت مستخدمه‌اش دوچرخه‌ای دارد اما با آن به خانه‌اش رفته. پرسید: «چای میل دارین؟ تازه زیر کتری رو روشن کردم.

شاید بعداً راهی به ذهن‌تون خطور کنه.» این عدم درک موقعیت بحرانی آن‌ها باعث شد که ادوارد با خود فکر کند که این زن باید ابله باشد و ردپای دلخوری در چهره‌اش پدیدار شد. اما لو که دلش چای می‌خواست و شیفتهٔ آرامش آنجا شده بود با پیشنهاد زن کاملاً موافق بود. با چشمانی آشتی‌جو ادوارد را نگاه کرد.

ادوارد گفت: «ممنون، ولی من باید فوراً یه کاری بکنم. ما همهٔ شب وقت نداریم؛ باید به لندن برگردم. می‌تونید بهم بگید که از کجا میشه تلفن بزنم؟ باید خودمو به یه تعمیرگاه برسونم ـ یه تعمیرگاه خوب.»

زن که تحت‌تاثیر قرار نگرفته بود گفت: «باید پیاده به روستا برید. حدود سه مایل تا اینجا فاصله داره.» برخلاف انتظار ادوارد، زن دقیق و روشن نشانی داد و بعد دوباره به لو نگاه کرد و گفت: «بذارین خانمتون همین‌جا بمونه تا یه فنجون چای بخوره.»

ادوارد شانه بالا انداخت؛ لو با دودلی نفسی کوتاه از سینه بیرون داد. چقدر دلش می‌خواست آنجا بمانند. ولی هیچ خوش نداشت تنها بماند؛ دلیلش هم تا حدّی این بود که او همسر ادوارد نبود.

ادوارد با زنی دیگر ازدواج کرده بود و همسرش حاضر به جدایی از او نبود. شاید اگر با کمترین مقاومتی روبه‌رو می‌شد، ممکن بود که روزی نزد همسرش برگردد. یا حتی اگر با مقاومت کمتری روبه‌رو می‌شد چه‌بسا به سراغ زنی دیگر می‌رفت. لو مصمم بود که نگذارد هیچ‌یک از این دو حالت پیش بیاید.

البته ادوارد را دوست داشت اما درعین‌حال عمدتاً از سر لجاجت به او می‌چسبید. اغلب از خود می‌پرسید که چرا چنین می‌کند. به نظر پرسش مهمی می‌آمد ـ نمی‌توانست بفهمد چرا. مصمم بود که بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی ادوارد باشد. به همین دلیل کمتر می‌گذاشت که ادوارد از دیدرسش دور شود.

تصوّر او از عشق چسبیدن و جدانشدن بود… ادوارد هم که به‌خوبی این را می‌دانست با ته‌رنگی از خباثت به رویش لبخند زد و گفت که خیلی بهتر است که او بماند؛ بعد هم برگشت و راه خود را گرفت و بدون او رفت. لو مثل گربه‌ای گمشده گامی به سوی در برداشت و با نگاهی غمگین و دوخته به راه گفت: «رُزهای قشنگی دارین…»

میزبانش گفت: «همین‌طوره، خیلی خوب رشد می‌کنن. جوزفین[5] دوست داره نگاشون کنه. الانه که کتری من جوش بیاد. می‌خواین بیایین داخل و منتظر بشین؟»

لو به درون خانه رفت. خود را در اتاقی دراز و باریک با سقفی کوتاه یافت که این سر و آن سرش پنجره بود. پیش از آن‌که مجال برگشتن پیدا کند، احساس کرد که کسی دارد نگاهش می‌کند. دختری حدوداً سیزده‌ساله کاملاً بی‌حرکت روی تختی چرخ‌دار خوابانده شده بود.

تخت را طوری گذاشته بودند که دخترک به هر دو پنجره اِشراف داشته باشد و بتواند صافی افق را در آسمان هر دو پنجره ببیند. دختر که بدون بالشی زیر سر بر تخت خوابیده بود کشیده به نظر می‌رسید. لو کمی از پایهٔ تخت فاصله گرفت. چشمان تیرهٔ دخترک از فراز گونه‌هایی لاغر با دقت او را می‌کاوید.

چهره‌ای تسلیم‌ناپذیر و هشیار داشت. یک دستش روی پارچه‌ای خزید که بر سینه‌اش کشیده شده بود. لو احساس کرد که نبض و قلب خانه اینجاست… تنها جنبشی که به گوش می‌رسید پریدن قناری از این‌سو به آن‌سوی قفسش بود.

لو با لبخندی احترام‌آمیز که در برخورد با فردی کم‌توان بر لب می‌نشیند گفت: «سلام» و چون دخترک پاسخی نداد اضافه کرد: «حتماً برات سؤاله که من کی‌ام؟»

«حالا دیگه نه؛ اما وقتی با ماشین رد شدین آره.»

«بعدش ماشین‌مون خراب شد.»

«می‌دونم. همون وقت با خودم گفتم که شاید این طور بشه.»

لو خندید و گفت: «پس تو ما رو چشم زدی.»

دخترک نشنیده گرفت. گفت: «راه لندن از این طرف نیست.»

«باشه یا نباشه مقصد ما لندنه.»

«منظورتون اینه که مقصدتون بود… اون آقاهه که الآن رفت شوهرتونه؟»

«اون ادوارده. آره. رفت تلفن بزنه. برمی‌گرده.» لو که پیراهن و کُت کتانی برازنده ـ اگرچه کمی چروک ـ خردلی‌رنگی به تن داشت، احساس کرد که جوزفین سراپایش را برانداز می‌کند. «مهمونی بودین؟ یا قراره برین مهمونی؟»

«تازه از یه سفر برمی‌گشتیم.» لو با حالتی عصبی طول اتاق را پیمود و به پنجرهٔ جلویی نزدیک شد. از اینجا همان رُزهایی را می‌دید که جوزفین تماشا می‌کرد.

با خود فکر کرد که رُزها تصنعی به نظر می‌آمدند، گویی با سحر و جادو زندگی یافته بودند. غنچه‌های جادوشده باز می‌شدند و گلبرگ‌هایشان می‌ریخت.

لو رفته‌رفته از خواب بعدازظهر بیدار می‌شد؛ اراده‌اش برانگیخته شده بود. می‌خواست برود؛ دلش شور می‌زد، خود را در خطر می‌دید. پرسید: «فکر کنم دوست داری که ببرنت بیرون تا پیش اون رُزها باشی؟»

«نه، نه خیلی. خیلی به آسمون علاقه ندارم.»

«فقط از پنجره نگاش می‌کنی؟»

کودک با بی‌صبری گفت: «بله» و افزود: «جاهای پررفت‌وآمد لندن کجان؟»

«میدون پیکادلی، میدون ترافالگار.»

«عجب، دلم می‌خواد اونجاها رو ببینم.»

صدای پای مادرِ کودک در راهرو پیچید؛ با سینی چای وارد شد. لو که از این وقفه خوشحال شده بود پرسید: «کمک می‌خواین؟»

«ممنون. شاید بتونین اون میز تاشو رو باز کنید. بذاریدش اینجا کنار جوزفین. چون کمرش آسیب دیده دراز کشیده.»

جوزفین گفت: «کمرم شش سال پیش آسیب دید. کارِ پدرم بود.»

مادرش سینی را لب به لب میز چای گذاشت.

لو که داشت فنجان‌ها را جدا می‌کرد زیر لب گفت: «باید خیلی ناراحت شده باشه.»

جوزفین گفت: «نه، نشد. گذاشت رفت.»

لو می‌فهمید که چرا. مردی که مقصر باشد نمی‌تواند در جایی زندگی کند که مهربانی نیست. شرارت‌هایی هست که جز تکرارشان کاری از تو برنمی‌آید.

او فرار را بر قرار ترجیح داده بود، همان کاری که ادوارد حالا کرده بود. مردها نمی‌توانند با اندوه زندگی کنند و با زن‌هایی که اندوه را می‌پذیرند. مردها با دیدن نگاهی خاص در چشمان حیوانات ناراحت می‌شوند اما در چشمان زن‌ها نه. مردها از یک‌دندگی، از عشق و از ماتم گریزان‌اند.

می‌شود در کنار جوزفینِ زودخشم ماند، اما در کنار چهرهٔ صبور و مغرور مادرش نمی‌توان ماند. وقتی‌که مادرش دوباره رفت تا قوریِ چای و کتری را بیاورد، جوزفین بار دیگر نگاهش را به لو دوخت.

گفت: «شاید مدتی طول بکشه تا شوهرتون برگرده. شما اولین آدم جدیدی هستین که بعدِ یک سال دیده‌ام. شاید راهو گم کنه.»

«وای، اون وقت باید بگردم دنبالش.»

جوزفین دیوانه‌وار لبخند زد. گفت: «اما آدما وقتی می‌ذارن می‌رن، گاهی کلاً میرن. آگه همیشه برگردند، اون وقت فایدهٔ جابه‌جایی چیه؟»

«نمی‌دونم فایدهٔ جابه‌جایی چیه.»

«پس اینجا بمونین.»

«آدما فقط جایی نمی‌رن که میخوان برن؛ بلکه جایی می‌رن که باید برن.»

«باید برگردین لندن؟»

«مجبورم، می‌دونی.»

«چرا؟»

لو اخم کرد و لبخندی بزرگسالانه و تکبّرآمیز زد که نه برای خودش معنا داشت نه برای جوزفین. دست کشید قوطی سیگارش را پیدا کند.

با دلخوری متوجه شد که خالی است ـ ادوارد پاکت سیگاری را که هر دو از آن استفاده کرده بودند برده بود. او هرچه پول همراه لو بود را هم برده بود.

جوزفین گفت: «شما نمی‌دونین کجا رفته. اگه ناچار بشین اینجا بمونین، زود بهش عادت می‌کنین. ما دیگه نمی‌پرسیم که بابام کجاست.»

«اسم مامانت چیه؟»

«خانوم مَدِر[6]. دلش می‌خواد شما بمونین. هیشکی به دیدن ما نمی‌آد. قبلاً می‌اُومدن. حالا نمی‌آن. برای همین ما جز خودمون کسی رو نمی‌بینیم. شاید از چیزی می‌ترسن…»

خانم مَدِر به اتاق برگشت و جوزفین نگاهش را به پنجرهٔ دیگر گرداند. سکوتی که بی‌درنگ برپا شد بوی دسیسه‌ای می‌داد که لو نمی‌خواست در آن همدست باشد.

وقتی خانم مَدِر قوری را روی میز می‌گذاشت، لو اتاق را برانداز کرد تا مطمئن شود که اتاقی معمولی است. در این اتاق که دو سرش به پنجره ختم می‌شد اشیائی چیده شده بود که ساده و مستعمل بودند بدون آن‌که ظرافت اشیای عتیقه را داشته باشند.

اتاق رنگ و رو رفته باید خودمانی به نظر آید. اما کاغذدیواری کهنه و پارچه‌های قلمکارِ تیره فضایی محزون به وجود آورده بود. اتاق‌ها از جوشش زندگی رنگ می‌گیرند و رنگ می‌بازند، همان‌طور که از شعلهٔ آتش. ولی این باغچهٔ بیرون از اتاق بود که حواس آدمی را به خود می‌خواند.

لو لحظه‌ای خود را به این خیال بهت‌آور سپرد که آقای مَدِر در زیر رگ و ریشهٔ گل‌های رُز خوابیده است… جوزفین با تندی گفت: «من اصلاً چای نمی‌خوام» و لو دریافت که جوزفین نمی‌تواند به‌تنهایی چیزی بخورد و هر چیز باید به او خورانده شود و او نمی‌خواهد این کار در حضور لو که هنوز غریبه است انجام شود.

خانم مَدِر چیزی نگفت؛ دو صندلی را نزدیک میز کشید و به لو تعارف کرد که بنشیند. «هوا یه کم شرجی‌یه. متأسفانه شاید پیاده‌روی واسه شوهرتون دلپذیر نباشه.»

«گفتین چقدر دوره؟»

«سه مایل.»

لو که مچ خود را زیر میز نگه داشته بود، دزدکی به ساعتش نگاه کرد.

خانم مَدِر گفت: «خونهٔ ما خیلی دورافتاده است.»

«لابد خودتون اینو ترجیح میدین.»

خانم مَدِر حین ریختن چای در فنجان گفت: «ما به سکوت عادت کرده‌ایم. می‌دونین، اینجا یه مزرعه بود. اما بدیُمن بود، به همین دلیل، از وقتی‌که شوهرم رفت من زمین رو اجاره داده‌ام.

مستخدما انگار اینجا رو متروکه می‌دونن. دخترای روستایی این روزا خیلی عوض شدن. مستخدمی که حالا دارم خیلی مطمئن نیست که چی می‌خواد ولی خوب کار می‌کنه و به نظر نمی‌رسه که اینجا احساس تنهایی کنه. وقتی کارش تموم می‌شه با دوچرخه می‌ره خونه.»

لو با اضطراب پرسید: «خونه‌اش دوره؟»

خانم مَدِر از پنجره افق را نگاه کرد و گفت: «خیلی نزدیک نیست.»

«به این ترتیب، شما یه کم… تنها نیستین؟ منظورم اینه که اگه اتفاقی بیفته.»

«دیگه چه اتفاقی می‌شه بیفته؟ به علاوه، ما دو نفریم. وقتی من طبقهٔ بالا مشغول کار باشم یا وقتی پیش مرغا باشم یکی از اون زنگوله‌ها که توی هال هست رو به لباسم می‌زنم و جوزفین همیشه با شنیدن صدا می‌فهمه کجا هستم.

زنگولهٔ دیگه رو هم به تخت جوزفین آویزون می‌کنم. البته وقتی‌که توی باغ مشغول کارم او منو می‌بینه.» کاغذ مومی را که روی یک ظرف مربا کشیده شده بود پاره کرد و گفت: «این آخرین مربای آلوهای پارسالمه. لطفاً بفرمایید. به‌زودی دوباره درست می‌کنم. ما دو درختِ خوب داریم.»

جوزفین گفت: «باید ببینین که مامان چطور ازشون می‌ره بالا.»

«نمی‌ترسین بیفتین؟»

خانم مَدِر یک بشقاب نان خانگی و کره را پیش روی لو گذاشت و گفت: «چرا بترسم؟» لو صاف نشست و جواب داد: «ممنون، من هیچ‌وقت عصرونه نمی‌خورم.» و مثل گنجشکی به فنجان چایش نوک زد.

جوزفین گفت: «فکر می‌کنه اگه چیزی بخوره شاید مجبور بشه واسه همیشه اینجا بمونه.» مادرش به حرف او اعتنا نکرد؛ روی یک تکه نان و کره مربا مالید و با ولعی توام با آرامش شروع به خوردن کرد.

لو مدام با قاشق داخل فنجانش را هم می‌زد. هر بار که این کار را می‌کرد قناری در قفس می‌پرید و بال بال می‌زد. اگرچه می‌دانست که ادوارد احتمالاً به این زودی نمی‌آمد، مدام چشمش به در ورودی انتهای باغچه بود.

خانم مَدِر که دست پیش برد تا باز هم نان و کره بردارد نگاه لو را به در دید و گمان کرد که او رُزها را تماشا می‌کند. پرسید: «دوست دارین چند شاخه با خودتون ببرین لندن؟»

*

تخت چرخ‌دار جوزفین را به بیرون سرانده و روی چمن میان باغچه‌های رُز گذاشته بودند. با چشم‌های بسته روی تخت بود و بر پیشانی‌اش چین افتاده بود چون بالای سرش بی‌کرانگی ترسناک آسمان گسترده بود.

اما مادامی‌که لو به چیدن رُزها مشغول بود او هم می‌بایست نزدیک لو باشد. لو با خود فکر کرد یکی دو روز که اینجا باشم من هم باید به خودم زنگوله ببندنم. همان‌طور که ساقه‌های محکم و پرخار رُزها را می‌برید و شاخه‌های بریده را پای تخت جوزفین روی هم می‌گذاشت فکر کرد اگر هیچ‌وقت از اینجا نروم با این‌ها چه کنم.

حتماً دیگر هیچ‌وقت نخواهم خواست که باز چشمم به گل رُز بیفتد. ساعت مچی‌اش شش عصر را نشان می‌داد. ادوارد دو ساعت پیش راه افتاده بود. دور و برش، بر سرتاسر دشت و دمن گستردهٔ زیر آسمانِ سپید، سکوت محض حکمفرما بود. یک بار هم به سراغ در رفت.

بالاخره طاقت نیاورد و پرسید: «از اون روستا هیچ راهی به جایی هست؟ هیچ اتوبوسی می‌آد و بره؟ یا هیچ تاکسی که بشه کرایه کرد؟»

جوزفین گفت: «من نمی‌دونم.»

«مستخدمتون کی برمی‌گرده؟»

«فردا صبح. مستخدمای ما گاهی هیچ‌وقت برنمی‌گردن.»

لو چاقوی جیبی را بست و گفت: «خُب دیگه همین مقدار بَسه.» فکر می‌کرد اگر ادوارد کسی را پی ماشین بفرستد که آن را یدک‌کش کند او صدایش را خواهد شنید.

حتماً ادوارد ماشین را به حال خود رها نمی‌کرد؟ دوباره به سمت در رفت. صدای جوزفین از پشت سرش شنیده شد: «پس لطفاً تخت منو ببرین داخل.»

«اگه دوست داری باشه. ولی من اینجا می‌مونم.»

«در اون صورت منم اینجا می‌مونم. ولی لطفاً چشمامو با یه چیزی بپوشون.»

لو دستمال ابریشمی سرخش را بیرون آورد و آن را روی چشم‌های جوزفین گذاشت. این کار باعث شد که لب‌های جوزفین نمایان‌تر شود. لو به لبخند راسخی که بر چهرهٔ دخترک بود نگاه کرد.

جوزفین گفت: «شما اگه می‌خواین همین طور گوش‌بزنگ باشین مجبور نیستین با من حرف بزنین. دراز بکشین و بذارین وانمود کنیم که هر دو خوابیم.»

لو روی چمن خشک و کوتاه‌شده در کنار چرخ‌های تخت دراز کشید: انگشت‌های دو دستش را در هم فروبرد و زیر سرش گذاشت، چشم‌هایش را بست و به همان بی‌حرکتی جوزفین بر جای خوابیده ماند. در ابتدا آن‌قدر ناآرام بود که گمان می‌کرد چمن زیر ستون فقراتش می‌لرزد.

بعد رفته‌رفته آرام گرفت. زمانی هست که سکوت وقتی با مقاومتی روبه‌رو نمی‌شود به درون ذهن رخنه می‌کند. لو آهسته‌آهسته زندگی را رها کرد، همان زندگی که از خردسالی چنان نومیدانه بر آن چنگ زده بود ـ دلمشغولی‌هایش به این چیز و آن چیز، وسواسش در نگه‌داشتن ادوارد.

با چه اشتیاقی از جایی به جایی دویده بود و چه بی‌تابانه خواسته بود که همه‌چیز را در حیطهٔ قدرت خود داشته باشد. با خود فکر کرد: می‌بایست آرام می‌ماندم، حالا دیگر آرام می‌مانم. چیزی را که می‌خواهم باید پیشِ من بیاید: من به دنبالش نمی‌روم. آدم‌هایی که آرام می‌مانند نیرو تولید می‌کنند.

جوزفین خودش را ذخیره می‌کند و به همین دلیل چیزی که او می‌خواهد اتفاق می‌افتد، چون می‌داند که چه می‌خواهد. من فقط فکر می‌کنم که این چیز و آن چیز را می‌خواهم؛ من فقط فکر می‌کنم که ادوارد را می‌خواهم. (او برنمی‌گردد و برایم مهم نیست، برایم مهم نیست.) حالا احساس می‌کنم که خودم زندگی‌ام[7].

بیخود نیست که خسته بوده‌ام، که آنچه را که واقعاً نمی‌خواهم نیمه‌کاره به دست می‌آورده‌ام. حالا هیچ‌چیز نمی‌خواهم؛ فقط یک دایرهٔ سفید می‌خواهم.

دایرهٔ سفید در پشت پلک‌هایش بزرگ می‌شد و او در خلسه‌ای از بی‌تفاوتی آن را می‌نگریست. می‌دانست که چشم به هیچ دوخته است ـ بعد دیگر هیچ ندانست.

صدای جوزفین از بالای تخت او را بیدار کرد. «کاملاً خوابتون برده بود.»

«خواب بودم؟»

«دستمالو بردارین: یه ماشین داره می‌آد.»

لو صدای لرزش را شنید. بلند شد و دستمال را از روی چشم‌های جوزفین برداشت. بعد رفت کنار چرخ‌های تخت تا گل‌های رُزش را جمع کند. پشتش به در و مشغول برداشتن گل‌ها بود که شنید ماشینی کنار در متوقف شد و صدای پای ادوارد در مسیر منتهی به خانه پیچید.

راننده خیره به گل‌های رُز در تاکسی نشسته بود. ادوارد فریاد کشید: «درست شد. قراره از تعمیرگاه بیان. ممکنه هرلحظه برسند. اما عجب آدم‌هایی ـ خدا! ـ ببینم تو خوبی؟»

«عالی، من پیش جوزفین بودم.»

ادوارد که با همهٔ شتاب‌زدگی می‌خواست خوشایند هم جلوه کند گفت: «آها، سلام جوزفین. اومدم که این خانومو ببرم. ممنون که نگهش داشتی.»

«خواهش می‌کنم. ممنون از شما… حالا راه می‌افتین که برین؟»

«باید وسایل‌مونو از تو ماشین برداریم. می‌آن ماشین رو یدک‌کش می‌برن به تعمیرگاه. بعد که من قول و قرار دوباره‌ای با تعمیرکارا بذارم، سوار این تاکسی می‌شیم و می‌ریم که یه قطار پیدا کنیم…راه بیفت، لو، راه بیفت. نباید قرارمون با تعمیرکارا به هم بخوره! باید چیزایی که تو ماشین هست رو هم بیاریم بیرون!»

لو رُزها را زمین گذاشت و گفت: «یعنی این‌قدر با عجله؟»

«معلومه که باید عجله کنیم…» و رو به جوزفین کرد و گفت: «وقتی کارا رو روبه‌راه کردم سر راهمون به ایستگاه به شما سر می‌زنیم تا با مادرت خداحافظی کنیم.» دستش را روی شانهٔ لو گذاشت و او را جلوتر از خودش روانه کرد.

وقتی سوار تاکسی می‌شدند به لو گفت: «خوشحالم که صحیح و سالمی. خوب شد از اونجا دراومدی. با حرفایی که توی دِه می‌گفتن…»

لو کنجکاوانه گفت: «چطور، نگران شدی؟»

ادوارد با خنده‌ای عصبی گفت: «روز پرتنشی‌یه. مجبور شدم یک ساعت تو فروشگاهِ ده منتظر بمونم تا بتونم تلفن کنم، بعد هم منتظر تاکسی موندم.

(ضمناً کرایهٔ این تاکسی هم خیلی خرج رو دستمون میذاره) خُب، تو اون مدت با این و اون حرف زدم. نمی‌دونی وقتی می‌شنیدن که من تو رو کجا گذاشتم تا برم دنبال تعمیرکار چه چیزهایی می‌گفتن. حتی یه نفرشون هم حاضر نبود به اینجا نزدیک بشه. باید بگم ـ صرف‌نظر از شایعات ـ یه داستانی راجع به این خونه هست.

البته دلیلی برای اثبات حرفشون نداشتن، اما… می‌دونی، به نظر این طور می‌آد که این زنه، مَدِر…» ادوارد صدایش را پایین آورد تا رانندهٔ تاکسی دنبالهٔ سخنش را نشنود و بعد برای لو تعریف کرد که در دهکده راجع به ناپدید شدن ناگهانی آقای مَدِر چه شنیده است.

 

[1]. این داستان نخستین بار در سال 1941 منتشر شد. جمله‌هایی که در برگردان فارسی میان کمانک قرار گرفته در متن اصلی به همین شکل آمده است.

.[2] Suffolk، نام استانی کهن در شرق انگلیس.

[3]. Earwigs

[4]. Quartz

[5]. Josephine، در فارسی این اسم معمولاً با تلفظ فرانسوی آن (ژوزفین) به کار می‌رود ولی در این داستان تلفظ انگلیسی مورد نظر است.

[6]. Mather

[7]. نویسنـده در اینجـا شایـد به‌عمد، ساختار جملهٔ متداول «I feel like myself now» (به معنی «حالا احساس می‌کنـم خـودم هستـم») را تغییر داده و به صـورت «I feel life myself now» به کار برده و آشنایی‌زدایی کرده است.

 

نگاه کن به آن‌همه رز
نگاه کن به آن‌همه رز

 

این داستان در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

هزینه بسته بندی هدیه (۰ تومان)

حذف آیتم Thumbnail image محصول قیمت تعداد جمع جزء
× کتاب باغ زندگانی باغ زندگانی (گزیده گلستان سعدی) ۱۵۰.۰۰۰ تومان
۱۵۰.۰۰۰ تومان

مجموع کل سبد خرید

جمع جزء ۱۵۰.۰۰۰ تومان
حمل و نقل

حمل و نقل به تهران.

مجموع ۲۵۰.۰۰۰ تومان