تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

جایت خالی است

جایت خالی است

جایت خالی است[1]

 

 

 

حسن اَرداوی اوایل ماه اکتبر از مادرش دعوت کرد برای دیدار، از ایران به اینجا بیاید. مادر فوراً این را پذیرفت. روشن نبود سفر چقدر طول خواهد کشید و خانم چه مدت اینجا می‌ماند. همسر حسن فکر می‌کرد سه ماه مدت زمان مناسبی است.

خود حسن برای شش ماه برنامه‌ریزی کرده بود و این را در نامه‌اش متذکر شد امّا مادرش معتقد بود بعد از این‌همه سال دوری شش ماه خیلی کم است و او روی یک سال اقامت حساب می‌کرد.

دختر کوچولوی حسن که هنوز دوسالش هم نشده بود هیچ درکی از زمان نداشت. به او گفتند مامان بزرگ می‌خواهد اینجا بیاید امّا او خیلی زود این را فراموش کرد.

اسم همسر حسن الیزابت بود، نامی که تلفظش برای ایرانی‌ها چندان راحت نیست. البته خودش را، زنی موبور، خوشگل، درشت‌هیکل که «جلف راه می‌رود»، ایرانی‌ها خیلی راحت به‌عنوان یک آمریکایی به‌جا می‌آوردند.

یکی از نقاط قو‌ّتش توانایی‌اش در یادگیری زبان بود و پیش از ورود مادرشوهرش یک خودآموز فارسی- انگلیسی خرید تا فارسی یاد بگیرد.

هر روز صبح جلو آینه می‌ایستاد و می‌گفت: «سلامٌ علیکم.» دخترش روی صندلی بچه با تعجب به او نگاه می‌کرد. الیزابت در ذهنش وضعیت‌های مختلف را مجسّم و برای بیان مناسبشان کتاب خودآموزش را جست‌وجو می‌کرد که باید چه بگوید.

مثلاً اگر می‌خواست از مادرشوهرش بپرسد: «بازهم چای می‌خواهید؟» یا «چای را با قند می‌خورید؟» شب‌ها که شوهرش از سرِ کار برمی‌گشت با او فارسی حرف می‌زد و همسرش از اینکه می‌دید حال و فضای خانه را صدای زبان مادری‌اش به‌جای آوای یکنواخت و بی‌حال آمریکایی پُرکرده است خوشنود به‌نظر می‌رسید. در نامه‌ای برای مادرش نوشت الیزابت برایت یک چیز سرزده دارد.

 

خانه‌شان عمارت آجری سه‌طبقه به سبک «شیوۀ کوچ‌نشینی»[2] بود که فقط از دوطبقه‌اش استفاده می‌شد و حالا اینجا را برای ورود خانم آماده می‌کردند و ظروف چینی، تیر و تخته‌ها و مجله‌های ‌قدیمی مانند نشنال جئوگرافی را به‌جای دیگر منتقل کردند و به‌جای‌شان اثاثیۀ جدید آوردند.

الیزابت برای پنجرۀ اتاق پرده‌های گُلدار دوخت و به‌طرزی غیرمعمول در کارش دقت کرد و سلیقه به‌خرج داد چون معتقد بود برای یک مادرشوهر خارجی دوخت خوب خیلی مهم است. حسن هم یک قبله‌نمای جیبی خرید و آن را در کشوی بالایی کمد گذاشت. گفت:

«برا نمازش خریدم. باید به طرف مکّه [کعبه] بایسته. در شبانه‌روز سه بار نماز می‌خونه.»

الیزابت پرسید: «امّا مکّه از اینجا از کدوم طرفه؟»

حسن شانه‌هایش را بالا انداخت. او تا به‌حال، حتی در دوران کودکی، نماز نخوانده بود. قدیمی‌ترین خاطره‌اش از نماز به مادرش مربوط می‌شد که وقتی بی‌اعتنا به اطرافش نماز می‌خواند کف پایش را قلقلک می‌داد و معلوم است که او نباید نمازش را می‌شکست.

 

خانم ارداوی با حالی عصبی و نگران از پله‌های هواپیما یک‌وری و آهسته و بااحتیاط پایین آمد. یک دستش محکم به نرده پلکان بود و با دست دیگر محکم شالش را گرفته بود.

شب بود و هوا سرد و به‌طرزی غریب تیره و تار. بالأخره پایش را روی زمین محکم گذاشت و ایستاد تا خودش را جمع‌وجور کند: زنی کوتاه‌قامت و قوی‌هیکل، مشکی‌پوش با یک روسری روی موهای خاکستری صافش. کمرش را کاملاً راست کرده بود، انگار همین حالا درد شدیدی را پشت سر گذاشته بود.

قبلاً هر وقت به حالا فکر می‌کرد حسن در ذهنش مجسّم می‌شد که کنار هواپیما منتظرش ایستاده بود امّا حالا هیچ اثری از او دیده نمی‌شد. تاریکی پشت سرش را چراغ‌های آبی‌رنگ خال‌خال می‌کرد. در جلو رویش پایانۀ بی‌قواره‌ای در انتظارشان بود و مأموری خیل مسافران را به‌سوی دری شیشه‌ای هدایت می‌کرد. خانم گرفتار در شبکه‌ای از صداهای نامفهوم، همچون خوابی تب‌آلود، دنبال بقیه به راه افتاد.

محل کنترل گذرنامه. محل دریافت اثاثیه. گمرک. دم هریک از اینها ایستاد، با ایما و اشاره و همین‌طور با خنده و ادابازی به آنها حالی می‌کرد که انگلیسی بلد نیست.

در همین زمان بقیۀ مسافران به طرف چهره‌های درهم‌برهم و نه‌چندان واضح آن‌طرف دیوار شیشه‌ای دست تکان می‌دادند. به‌نظر می‌رسید همه‌شان، جز او، اینجا کسانی را داشتند. او از هواپیما مانند نوزادی بی‌زبان و بی‌کس بیرون آمده بود.

و به نظر نمی‌رسید مأموران گمرک برای‌شان چندان آدم دلپذیری بود. او با خودش سوغاتی‌های زیادی همراه داشت. همۀ کیف‌ها و ساک‌هایش را از اینها پرکرده بود. فقط لباس‌های ضروری‌اش را آورده و قید بقیه را زده بود تا جای بیشتری برای سوغاتی‌هایش داشته باشد.

برای عروسش سرویس‌های چایخوری نقره و طلا جواهرات و برای نوه‌اش عروسکی با لباس‌های عشایر و یک کیف چرمی منجوق‌دوزی‌شده و دو تا مدال با زنجیر (یکی یک الله و دیگری یک قرآن در قابی طلایی که در آن آیه‌هایی از قرآن نوشته شده بود و انسان را از بلا حفظ می‌کرد).

مأمور گمرک با نوک انگشتش طلاها را زیرورو کرد: انگار انگشت خود را توی مقداری شن فرو می‌برد و به قرآن طلایی کوچک مشکوک نگاه کرد.

خانم پرسید: «کار خلافی کردم؟» البته مأمور گمرک نفهمید او چه می‌گوید. بماند که اگر کمی دل بدهیم به این نتیجه می‌رسیم که گرچه مأمور گمرک [فارسی] نمی‌دانست امّا اگر به حرف خانم خوب گوش می‌داد و به چشم‌هایش نگاه می‌کرد دلیلی نداشت که با همین زبان ساده، دست و چشم ‌قشنگ نمی‌فهمید منظور خانم چه بود.

برای حسن غذا آورده بود. انواع غذاهای مورد علاقۀ پسرش را در کیفی مزیّن به طاووسی‌ منجوق‌دوزی‌شده گذاشته و دورش ریسمانی بسته بود. وقتی مأمور گمرک کیف را بازکرد زیر لب چیزی گفت و مأمور دیگر را صدا کرد. آنها با هم بسته‌های روزنامه‌پیچ را باز و ادویه‌های داخل‌شان را بو کردند.

خانم گفت: «سُماقه،‌ پودر لیموعمانی. اینم شمبلیله‌س.» آنها گیج‌ومنگ زل زده بودند به خانم نگاه می‌کردند. بعد نوبت به بازرسی کیف پارچه‌ای کوچکی رسید. تویش پر از کشک‌هایی بود که خانم برای آش آورده بود. (کشک، گوی‌های سفت و سفیدی است که از دَلَمه‌های ماست درست می‌شود و [گاهی!] پشم بز به آنها چسبیده است.

روستایی‌ها ساعت‌ها زحمت می‌کشند تا این کشک‌ها را درست کنند). یکی از اینها از دست مأمور افتاد پایین و قِل خورد روی پیشخوان.

خانم ارداوی با لج کشک را از روی پیشخوان برداشت و توی کیسه‌اش انداخت. فکر کنم مأمور متوجه عصبانیت او شد. خانم کم‌کم داشت جوش می‌آورد. مأمور با اشارۀ دستش به او گفت برو و خودش اثاثیۀ خانم را به جلو هُل داد. او آزاد بود برود.

امّا کجا برود؟

خانم با تلّی از بسته‌ها و کیسه‌های سنگین، همه پُر از خرده‌ریزهای مخملی، کوبلن‌ها و سوزن‌دوزی‌ها به طرف درِ شیشه‌ای به‌راه افتاد.

دری از ناکجا باز شد و غریبه‌ای راهش را سد کرد و گفت: «خانوم جون.» این اسمی بود که فقط بچه‌هایش به‌کار می‌بردند امّا او بی‌اعتنا به مرد به راهش ادامه داد و مرد مجبور شد بازویش را بگیرد و متوقّفش کند.

مرد چاق شده بود. خانم نمی‌شناختش. آخرین باری که او را دیده بود، مردی بود لاغر، با شانه‌های خمیده، یک دانشجوی پزشکی که بی‌آنکه به پشت سرش نگاه کند در یک جت خطوط هوایی فرانسه ناپدید شد.

مرد غریبه گفت: «خانوم جون منم، من.» امّا خانم با همان حالت سرگردان و چشم‌های افسرده به راه خود ادامه داد.

شکی نبود که مرد حامل اخبار بدی بود. خودش بود، نه؟ دائم کسی در خواب به او هشدار داده بود او هرگز پسرش را دوباره نخواهد دید و حسن پیش از رسیدن به فرودگاه می‌میرد یا اصلاً الآن ماه‌هاست مُرده و کسی نمی‌خواهد صدایش را درآورد و او را در جریان بگذارد.

حتماً یکی از پسرعموهای حسن در آمریکا به‌جای او برایش نامه می‌نوشت تا او نفهمد که پسرش مُرده است. حالا این مرد موخاکستری سبیل‌کلفت همان مرد است که می‌خواهد خبر بد را به او بدهد:

لباس‌هایش آمریکایی امّا قیافه‌اش ایرانی است. حیف که چشم‌هایش آشناست. انگار اینها نه متعلّق به او بلکه از آنِ کسی دیگر است.

مرد گفت: «باور نمی‌کنین خودمم؟» سپس گونه‌های مادرش را بوسید. مرد را اول از بویش شناخت: بوی تندی دلپذیر. مانند بوی ادویه که تصویری از کودکی حسن را به‌ یادش آورد که دست‌های لاغرش را دور گردنش می‌انداخت. گفت: «تویی حسن؟» و سر گذاشت روی شانه‌اش، روی کت فاستونی‌اش و سیر گریست.

آنها در طول راه طولانی بازگشت به خانه ساکت بودند. گرچه خانم بارها دلش می‌خواست دستی به صورت پسرش می‌کشید. فقط یک‌بار سرش را به طرفش خم و صورتش را لمس کرد. هیچ‌کدام از عکس‌های نه‌چندان واضحی که برایش فرستاده بود آماده‌اش نکرده بود. پسرش چقدر پیر شده است.

پرسید: «الآن چند سال گذشته؟ دوازده سال؟» هردوشان خوب می‌دانستند تا امروز چند سال گذشته بود. خانم در نامه‌هایش سال‌ها را می‌نوشت: «حسن عزیزم، حالا ده سال گذشته و هنوز جایت خالی است.» «یازده سال گذشت و هنوز…»

حسن با چشم‌های نیمه‌باز از شیشۀ جلو ماشین به چراغ‌هایی نگاه کرد که به آنها نزدیک می‌شدند. مادرش شروع کرد روسری‌اش را از سرش بازکند، چیزی که فکر می‌کرد بهتر است سرش نباشد.

این را خواهر کوچکترش که دوبار به آمریکا سفر کرده بود به او گفته بود: «با روسری همه‌جا مشخص می‌شی.» امّا آن پارچۀ ابریشمی چهارگوش آخرین یادآور آبِ‌رفتۀ چادری بود که او در زیر آن پناه می‌گرفت قبل از آنکه شاه سابق [رضاشاه] آن را از سر زن‌ها بردارد. در سن او چگونه می‌تواند بی‌حجاب بیرون بیاید؟ و تازه دندان‌هایش را چه‌کند؟ اینها هم برای خودشان مشکلی بودند.

خواهر کوچکش گفته بود: «باید دندون مصنوعی بذاری. مطمئنم سه تا دندون سالمم تو دهنت نداری.» امّا خانم ارداوی از دندان‌پزشک وحشت داشت.

حالا یکی از دست‌هایش را جلو دهانش گرفت و یک‌وری به حسن نگاه کرد. بماند که تا اینجا فکر نمی‌کرد متوجه دندان‌هایش شده باشد. سرش به رانندگی‌اش گرم بود و تلاش می‌کرد ماشینش را به باند دست راست هدایت کند.

این سکوت آخرین چیزی بود که خانم انتظارش را داشت. هفته‌ها کلی خبر و شایعه‌های پراکنده و داستان‌هایی از افراد فامیل جمع کرده بود تا اینها را برای پسرش تعریف کند.

فامیل متشکل از سیصد نفر بودند و بیشترشان به سه یا چهار صورت به یکدیگر مرتبط می‌شدند و همه زندگی پیچیده و پنهانی داشتند و خانم می‌خواست دربارۀ همۀ اینها برای پسرش مفصل صحبت کند و بگوید چطور اینها را کشف کرده است.

امّا به‌جای اینها ساکت بیرون ماشین را نگاه می‌کرد. لابد انتظار داریم خود حسن دربارۀ اینها سؤال می‌کرد و سراغ افراد فامیل را می‌گرفت.

بعد از این‌همه سال دوری حتماً منتظریم بهتر از این گفت‌وگو می‌کردند! ناامیدی از این سکوت خانم را عصبانی کرد و دیگر تصمیم گرفت اصلاً حرف نزند: حتی دربارۀ چیزهایی که خیلی دلش می‌خواست درباره‌شان سؤال یا اظهارنظر کند. مثلاً دربارۀ ساختمانی آسمانخراش یا اسم ماشین جدیدی که در تاریکی از کنارشان گذشت.

وقتی به خانه رسیدند تقریباً نیمه‌شب بود. چراغ‌های هیچ‌کدام از خانه‌های محل مگر خانۀ حسن روشن نبودند. خانه‌ای کهنه و آجری: قدیمی‌تر از آنکه خانم انتظار داشت.

حسن گفت: «اینم از خونۀ ما.» با مهارت تمام ماشین را پارک کرد، خیلی قشنگ در فضایی کوچک، درست در لب جدول خیابان و با این کار نشان داد که درست نقطۀ مقابل پارک‌کردن ماشین به سبک آمریکایی است! حالا خانم باید با عروسش روبه‌رو می‌شد. وقتی از پله‌های ورودی عمارت بالا می‌رفتند خانم آهسته از پسرش پرسید: «یه دفعۀ دیگه بگو چطور گفتی؟»

حسن پرسید: «چیو چطور گفتم؟»

«اسمش. لیزابت؟»

«الیزابت. مثل الیزابت تیلور. اونو که بلدی.»

مادرش گفت: «آره. آره. البته.» بعد چانه‌اش را بالا برد و محکم به بند کیفش چسباند.

الیزابت یک شلوار و بلوز جین و یک جفت دمپایی پرزدار پوشیده بود. زنی موبور با موهایی چون ابریشم، کوتاه و صاف و منظم؛ و چهرۀ موقرش شبیه قیافۀ بچه‌ای خواب‌آلود.

همین‌که در را بازکرد گفت: «سلامٌ علیکم.» خانم ارداوی از اینکه شنید به فارسی به او سلام کرد احساس آرامش و دست‌هایش را دور او حلقه کرد و هر دو گونه‌اش را بوسید.

بعد زن و شوهر خانم را به اتاق نشیمن بردند که به نظرش جایی راحت امّا کمی بیش از حد معمولی و ساده آمد. مبلمان اتاق صاف و ساده، قالی‌ها بی‌جلوه و معمولی بودند. البته پرده‌ها خوش‌طرح و رنگ به نظر می‌رسیدند و توجهش را جلب کردند و از آنها خوشش آمد.

در یک گوشۀ اتاق یک ماشین اسباب‌بازی قرمزرنگ، خیلی واقعی با پلاک ماشین و همه‌چیز توجه خانم را به خود جلب کرد. پرسید: «این مال بچه‌س؟» مادرش با تردید پرسید: «منظورتون هیلاریه؟»

«می‌شه ببینمش؟»

حسن گفت: «حالا؟»

امّا الیزابت به شوهرش گفت: «اشکالی نداره.» (زن‌ها متوجه حال یکدیگر می‌شوند). به مادرشوهرش اشاره کرد دنبالش برود. با هم از پله‌ها به طرف طبقۀ دوم بالا رفتند و به اتاق کوچکی وارد شدند که بوی شیر و نایلون و پودربچه می‌داد، بویی که خانم این‌روزها هرکجا ممکن بود به مشامش بخورد.

حتی از این‌جا، وسط سرسرای نیمه‌روشن هم می‌توانست بگوید هیلاری بچۀ خوشگلی بود. بچه‌ای با موهای مشکی به‌هم‌ریخته با مژه‌های سیاه و بلند و رنگ پوستی که به گندمگون معروف است، البته روشن‌تر از رنگ پوست حسن.

الیزابت گفت: «ایناهاش.»

خانم ارداوی گفت: «متشکرم.» صدایش ظاهراً عادی و رسمی بود امّا این بچه اوّلین نوه‌اش بود و واقعاً چندلحظه طول کشید تا حال عادی‌اش را بازیافت. بعد دوباره با هم به سرسرا بازگشتند. خانم آهسته گفت: «براش چند تا مدال آوردم. امیدوارم اشکالی نداشته باشه.»

الیزابت پرسید: «مدال؟» با نگرانی این واژه را چند بار تکرار و یکی‌دو دفعه آن را اشتباه تلفظ کرد.

«فقط یه الله و یه قرآن، هر دو خیلی ظریف. اینقدر کوچولو که اصلاً انگار نیستن. من نمی‌تونم یه بچه کوچولو رو بدون مدال ببینم. الله نداشته باشه دلم به شور می‌افته.»

بی‌اراده با انگشتش دور گردنش زنجیری ترسیم کرد که انتهایش به فضای خالی استخوان ترقوه‌اش ختم می‌شد. الیزابت،‌ انگار خیالش راحت شده بود، سرش را به تأیید تکان و گفت: «بله، بله. مدال.»

«اشکالی که نداره؟»

«البته که نداره.»

خانم اردوای قوّت قلب پیدا کرد. گفت: «حسن می‌خنده. اون این چیزا رو قبول نداره. وقتی می‌خواست بره من یواشکی یه دعا گذاشتم تو جیب چمدونش و می‌بینین که حفظ شد و سلامت رسید. حالا هم اگه هیلاری الله داشته باشه من شبا راحت می‌خوابم.»

الیزابت دومرتبه گفت: «بله، بله، البته.»

آنها وقتی دوباره وارد اتاق نشیمن شدند خانم ارداوی لبخند می‌زد. رفت، پیش از آنکه بنشیند، پیشانی حسن را بوسید.

 

روزهای آمریکایی برنامۀ سفت و سختی داشت. اینجا روز نه به صبح و بعدازظهر بلکه به صورت 9، 9:30 و مانند اینها تقسیم می‌شد. هر نیم‌ساعت فعالیت مخصوص به خود را داشت و این شیوه‌ای واقعاً عالی بود. خانم ارداوی برای خواهرش این‌طور نوشت: «اینجا مردم برنامه دارند.

عروسم هیچ‌وقت یک لحظه‌اش را هم هدر نمی‌دهد.» خواهرش در جواب نوشت عجب زندگی سختی. خوش به حال خودمان. در تهران مردم پشت هم چای می‌خورند و پیش خودشان حدس می‌زنند حالا چه کسی به آنها سر می‌زند تا بنشینند با هم چای بخورند. خانم ارداوی به اعتراض در جواب خواهرش نوشت: «نه، اشتباه فهمیدی. من زندگی این‌طوری را دوست دارم.

من قشنگ دارم اینجا جا می‌افتم و به همه‌چیز عادت می‌کنم.» همچنین در نامه‌ای به کوچکترین خواهرش این‌طور نوشت: «همه فکر می‌کنند من آمریکایی‌ام. کسی نمی‌داند من خارجی‌ام.» البته این حرف درست نبود و او امیدوار بود در آینده این‌طور بشود.

حسن پزشک بود. ساعات کاری‌اش طولانی بود: از شش صبح تا شش عصر. خانم صبح‌ها که برای نماز صبح خودش را می‌شست [وضو می‌گرفت] صدای پای پسرش را می‌شنید که آهسته، نوک‌پایی از پله‌ها پایین می‌آمد و از درِ جلویی خانه بیرون می‌رفت. ماشینش را که در فاصله دوری از پنجرۀ اتاق او پارک کرده بود روشن می‌کرد.

اغلب پسرش را از پنجرۀ دستشویی می‌دید که از روی برگ‌های پراکندۀ پاییزی رد می‌شد و در گوشۀ خیابان سوار بر ماشینش ناپدید می‌شد. او هم آهی می‌کشید و می‌رفت دم دستشویی تا برای نماز آماده شود. اول باید خود را می‌شست: صورت، دست‌ها و روی پایش را. بعد انگشتان خیسش را در وسط موهایش می‌کشید.

بعد به اتاقش می‌رفت و چادرمشکی بلندش را سرش می‌کرد و جلو جانماز مخملی منجوق‌دوزی‌شده‌اش زانو می‌زد و دعا می‌خواند.

پنجرۀ اتاقش رو به شرق بود امّا پردۀ چیتی آن را کاملاً می‌پوشاند. خانم روی دیوار شرقی اتاق عکسی از حضرت علی و تصویری از پسر سومش بابک را نصب کرده بود: همان پسرش که چند ماه قبل از سفرش برایش زن گرفت و ترتیب عروسی‌اش را داده بود. اگر بابک ازدواج نکرده بود او هیچ وقت نمی‌توانست به این سفر بیاید.

این پسر، کوچکترین فرزند خانواده و تنها بچۀ مانده در خانه بود و برای همین پسر لوسی بود. سه سال طول کشید تا خانم زن مناسبی برایش پیدا کرد (زن‌هایی که به او پیشنهاد می‌کردند همه یک عیبی داشتند: یکی خیلی امروزی بود، دیگری خیلی تنبل، و سومی را هم خانم به این دلیل نپسندید که بیش از حد همه‌چیزش خوب بود).

امّا بالأخره عروس مورد نظرش را پیدا کرد: دختری متوسط و خوش‌رفتار و خوش‌هیکل و خانم ارداوی به اتفاق عروس و داماد در خانۀ جدید و مناسبی در حومه شهر تهران اقامت کردند. حالا خانم سرِ نمازهایش دعایی به دعاهایش اضافه شده و خدا را شاکر است که دست‌کم در این سرِ پیری خانه‌ای به او داده است.

بعد از اتمام نماز، خانم چادرش را جمع می‌کرد و به‌دقت در کشویش می‌گذاشت و از آن یکی کشو جوراب‌های نخیِ ضخیم ساقه‌بلندش را همراه با بندهای جوراب‌هایش بیرون می‌آورد و به‌زحمت پاهای متورّمش را در کفش‌های صندل روبازش می‌کرد.

جز مواقعی که می‌خواست بیرون برود در بقیۀ مواقع کت خانه‌اش را تنش می‌کرد. متعجب بود چقدر این آمریکایی‌ها در لباس اسراف می‌کنند.

در طبقۀ پایین الیزابت صبحانه را با چای شروع می‌کرد و برای او روی یک تکه نان‌تُست کره می‌مالید. الیزابت و هیلاری ژامبون و تخم‌مرغ می‌خوردند. امّا البته ژامبون حرام است و خانم ارداوی هیچ‌وقت آن را نخورده و کسی هم به او تعارف نکرده. بماند که فقط یک‌بار حسن به شوخی این کار را کرد.

خانم همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌آمد بوی مشخّص ژامبون دودی به مشامش می‌خورد. او همیشه از کسانی که ژامبون می‌خوردند می‌پرسید: «مزه‌ش چه جوریه؟» واقعاً دلش می‌خواست می‌فهمید. امّا در فرهنگ واژگان الیزابت کلمه‌ای برای مزۀ ژامبون وجود نداشت.

در جواب خانم فقط گفت شورمزه‌س و بعد خندید و دیگر چیزی نگفت. آنها کلیشه‌ای حرف‌زدن را از کودکی یاد گرفته بودند و از واژه‌هایی که گفت‌وگو را به بن‌بست می‌کشاند دوری می‌کردند. الیزابت با همان طرز حرف‌زدن خنده‌دار و بچگانه‌اش می‌پرسید: «خوب خوابیدین؟» و خانم ارداوی جواب می‌داد: «اِی، تقریباً.»

بعد هیلاری را می‌دیدند که روی صندلی‌اش نشسته بود و خاگینه‌اش را می‌خورد و زنجیر الله‌اش از پشت سرش آویزان بود. با وجود هیلاری دیگر نیازی به حرف‌زدن نبود. شاید هم تا زمانی که او بود حرف‌زدن راحت‌تر بود.

الیزابت صبح‌ها خانه را نظافت می‌کرد. خانم ارداوی از این زمان برای نامه‌نگاری‌هایش استفاده می‌کرد. او باید ده‌دوازده‌تایی نامه برای عمه‌ها و عموهایش و سیزده خواهرش می‌نوشت (پدرش سه تا زن داشت و از اینها تعداد زیادی بچه پیدا کرد، تعدادی که حتی برای آن دور و زمانه هم زیاد بود).

علاوه بر اینها بابک هم بود. زنش دوماهه حامله بود. برای همین خانم ارداوی برایش مفصل می‌نوشت آمریکایی‌ها چطور بچه‌داری می‌کنند. «البته با بعضی از شیوه‌های بچه‌داری‌شان موافق نیستم. مثلاً اجازه می‌دهند هیلاری تک‌وتنها بیرون از خانه بازی کند.

حتی یک کلفت هم مواظبش نیست.» بعد کم‌کم نامه‌نویسی را کنار می‌گذاشت و همۀ حواسش متوجه هیلاری می‌شد: هیلاری که حالا سرگرم تماشای یک برنامۀ تلویزیونی به اسم «کاپیتان کانگارو» بود.

دوران کودکی خانم ارداوی به‌سختی گذشت. از نُه‌سالگی هر وقت می‌خواست توی کوچه برود چادر سرش می‌کرد و یک گوشه‌اش را به دندانش می‌گرفت تا کسی صورتش را نبیند. پدرش، مردی مثلاً محترم و صاحب منزلت اجتماعی، کارش این بود که در سرسرای خانه بگذارد دنبال کلفت‌های بچه‌سال خانه‌اش و آنها را در اتاق‌خواب‌های خالی خانه گیر بیندازد، شوخی باردی کند و غش‌غش بخندد.

خانم بیچاره را در سن ده‌سالگی مجبور کردند شاهد زایمان مادرش باشد: زنی که هنگام زایمان خونریزی کرده بود و داشت می‌مرد. وقتی دختر از دیدن این صحنه جیغ کشید قابله زد توی صورتش و او را آنقدر نگه داشت تا دختر قشنگ مادرش را ببوسد و با او خداحافظی کند. به نظر می‌رسید هیچ ارتباطی میان آن روزگار و امروز وجود نداشت.

گاهی اوقات که هیلاری نحس می‌شد خانم ارداوی با وحشت منتظر بود الیزابت او را بزند و وقتی می‌دید از کتک خبری نیست دچار دوگانگی آرامش و خشم می‌شد و پند و اندرزش را شروع می‌کرد: «در ایران ما…» و اگر حسن آنجا بود فوراً می‌گفت: «امّا یادته که اینجا ایران نیس؟»

بعد از ناهار هیلاری می‌خوابید و خانم ارداوی می‌رفت طبقۀ بالا تا نماز ظهرش را بخواند و چرتی بزند. بعد، فکر کنم، بعضی وقت‌ها لباس‌هایش را در وان حمام می‌شست.

رخت‌شستن اینجا برایش مکافاتی بود. هرچند الیزابت را دوست داشت امّا چه کند که این دختر مسیحی و از نظر خانم نجس بود.

هیچ‌وقت سابقه ندارد که مسیحی لباس‌های مسلمان را بشوید. خشک‌کن خودکار هم نجس بود چون بعضی اوقات مسیحی‌ها لباس‌های زیرشان را در آن ریخته بودند. بنابراین باید به حسن می‌گفت برایش یک خشک‌کن جدید بخرد.

لباس‌ها را یکی‌یکی می‌شست و الیزابت آنها را برایش روی‌هم می‌گذاشت و بعد خانم آنها را زیر دوش، آب می‌کشید به این نیّت که نجسی‌شان از بین برود. فکر کنم شرعیات در این باره چیزی نگفته بود.

وقتی هیلاری از خواب بعدازظهرش بیدار می‌شد مادربزرگ و عروسش بچه را به پارک می‌بردند: الیزابت با همان لباس جینِ آبی‌اش و خانم ارداوی با روسری و شال و کفش‌هایی که به‌زحمت با آن راه می‌رفت و برای پایش کوچک بود و برجستگی روی شست پایش را فشار می‌داد.

البته هنوز چندان کسی از وضع دندان‌هایش خبردار نشده بود و فعلاً فقط حسن به آنها توجه کرده بود. خانم امیدوار بود حسن موضوع رفتن پیش دندان‌پزشک را یادش رفته باشد، امّا نه، هربار که خانم می‌خندید و حسن پنج دندان سیاهش را می‌دید داستان مراجعه به دندان‌پزشک نو می‌شد.

در پارک خانم کلی می‌خندید. اینجا تنها جای ارتباطش با زن‌های دیگر بود. آنها جلوی زمین بازی می‌نشستند روی نیمکت‌های پارک و همچنان‌که الیزابت حرف‌های زن‌ها و خانم را برای یکدیگر ترجمه می‌کرد خانم به ترجمه‌ها گوش و سرش را به تأیید تکان می‌داد.

الیزابت گفت: «می‌پرسن اینجا رو دوست دارین؟» خانم ارداوی مشروح جواب داد امّا ترجمۀ الیزابت خیلی کوتاه بود. بعد کم‌کم زن‌ها فراموشش می‌کردند و به حرف‌های خودشان ادامه می‌دادند و او هم ساکت می‌نشست و زل می‌زد به لب‌های کسی که حرف می‌زد.

بعضی از واژه‌ها مانند تلفن، تلویزیون، رادیو برایش آشنا بودند و این تصوّر را به او دادند که حرف‌های آمریکاییان، حتی زن‌ها، در اطراف مسائل فنی است.

همچنین به این نتیجه رسید برخلاف حرف خواهر کوچکش که گفته بود آمریکایی‌ها تند کار می‌کنند و دائم عجله دارند حالا می‌دید حرکات دست‌ها و سرشان کُند و کشدار است و وقتی می‌خواهند در پارک، زیر آسمان سفید ماه نوامبر، از هم جدا شوند مانند آدم‌های توی خواب قدم برمی‌دارند یا دوتا دوتا از پارک بیرون می‌روند.

بعداً، وقتی به خانه برمی‌گشتند خانم ارداوی از الیزابت سؤال‌هایی دربارۀ آدم‌های توی پارک می‌پرسید: «اون دختر موقرمزه انگار حامله بود؟ اون دختر چاقه از ازدواجش راضیه؟» این سؤال‌ها را با نوعی اضطراب می‌پرسید و انگار جوابش را فوری می‌خواست و اگر الیزابت سریع پاسخ نمی‌داد آستینش را می‌کشید و منتظر جواب بود.

می‌‌مُرد برای اینکه از زندگی خصوصی مردم سر درآورد. روزهای شنبه که برای خرید به سوپرمارکت می‌رفتند خانم چند مشتریِ از نظر او جالب را نشان می‌داد و درباره‌شان از الیزابت سؤال می‌کرد: «اون مَرده که تندتند راه می‌ره چه شه؟ اون دختره از سیاپوستای همین‌جاست؟» الیزابت معمولاً با خوشرویی جوابش را می‌داد. البته بدون آنکه به آن شخص نگاه و به انگشت خانم که او را نشان می‌داد توجه کند.

شام مصیبتی بود. خانم ارداوی غذاهای آمریکایی را دوست نداشت. حتی وقتی الیزابت غذای ایرانی درست می‌کرد مزۀ غذای آمریکایی می‌داد. سبزی‌ها کمی خام بودند، پیازها خوب سرخ و رنگ‌شان طلایی نشده و هنوز سفید بودند.

یک‌بار خانم ارداوی در حالی‌که چنگالش را کنار بشقابش گذاشت گفت: «سبزی که خوب پخته نشده باشه هنوز یه‌مقدار حالِ اسیدی داره و این باعث یبوست و معده‌درد می‌شه.

من اغلب شب‌ها معده‌ام ترش می‌کند. الآن سه روز تمامه شکمم کار نکرده.» الیزابت خم شده بود روی بشقابش و غذایش را می‌خورد و اعتنایی به حرف‌های خانم نکرد. امّا حسن گفت: «سر شام خانم؟ مثلاً داریم شام می‌خوریم.»

سرانجام خانم تصمیم گرفت خودش شام بپزد. بی‌توجه به اعتراض‌های الیزابت کارش را سه بعدازظهر شروع و بوی شوید همه‌جای خانه را پرکرد. ظرف‌ها و قابلمه‌ها را روی پیشخوان و روی کابینت‌های آشپزخانه ردیف کرد و وقتی جا کم آمد بقیۀ ظروف را روی زمین چید.

چمباتمه روی زمین نشست و جلو دامنش را میان پاهایش قرار داد و در حالی که جلوش کاسۀ بزرگی پر از سبزی‌های خُردشده را با هم مخلوط می‌کرد، پشت سرش روی گاز چهار قابلمه می‌جوشید و ازشان بخار بلند می‌شد. خانم فکر کرد حالا آشپزخونه شد اون‌جا که بوی خونه می‌ده.

کنار گاز یک قدح ماست در حال عمل آمدن بود و تو سینک [ظرفشویی] کلی برنج توی یک دیگ در حال خیس خوردن. بالای ماشین ظرفشویی لکّۀ زردرنگی از زعفران خودنمایی می‌کرد.

در یک گوشه هم تاوۀ مخصوص درست کردن پودینگ بود که تهش هنوز سیاه بود از آن زمان‌هایی که برای درست کردن شیرینی شکر را با آب حل می‌کردند و می‌جوشاندند.

خانم در این اوقات آشپزی به الیزابت می‌گفت: «حالا وقت استراحت توئه. سه ساعت دیگه بیا سرِ میز و ببین چی می‌بینی.» امّا الیزابت نمی‌رفت و همان‌جا توی آشپزخانه می‌چرخید و آرامش آنجا را به هم می‌زد و دائم ظرف‌ها و قابلمه‌ها را جابه‌جا می‌کرد و دست به سینه در محوطه میان ظرفشویی و گاز در فضایی پر از بخار در رفت‌وآمد بود و سروصدا راه می‌انداخت. سرِ میز شام خیلی کم غذا می‌خورد.

خانم فکری بود چطور آمریکایی‌ها که این‌قدر کم می‌خورند این‌همه قد می‌کشند. امّا حسن با اشتیاق چند بشقاب غذا می‌خورد. می‌گفت: «فکر کنم تو یک هفته وزنم چند کیلو زیاد بشه، می‌ترسم هیچ کدوم از لباس‌هام اندازه‌م نشه.»

مادرش می‌گفت: «چه خوبه اینو می‌شنوم.» و الیزابت به انگلیسی به حرف او معترضه‌ای اضافه می‌کرد و حسن هم به انگلیسی جوابش را می‌داد. آنها حالا هرازگاهی چند جمله‌ای به انگلیسی با هم حرف می‌زدند.

الیزابت همان‌طور که نگاهش به بشقابش بود آرام چیزی می‌گفت و حسن جوابش را مشروح می‌داد و گاهی دستش را دراز می‌کرد به آن طرف میز و روی دست الیزابت می‌گذاشت.

شب‌ها خانم ارداوی پس از خواندن نماز در اتاق نشیمن روی مبل می‌نشست و تلویزیون تماشا می‌کرد. با خود چادرنمازش را طبقه پایین می‌آورد و دورش می‌پیچید تا احساس سرما نکند.

کفش‌هایش را روی فرش، کنار پایش می‌گذاشت و نیمی از مبل جای کیف بافتنی‌اش، کیسه نباتش، ذره‌بینش و کتاب «اولین دیکشنری طلایی من» بود. الیزابت لم می‌داد روی صندلی راحتی‌اش و رمان می‌خواند و حسن هم تلویزیون تماشا می‌کرد و خلاصه فیلم‌ها را برای مادرش می‌گفت.

بماند که خانم ارداوی بدون ترجمۀ حسن چندان مشکلی برای فهمیدن فیلم‌های تلویزیونی نداشت و داستان اینها را راحت می‌توان حدس زد. زمانی که فیلم‌های تلویزیون برای خانم خسته‌کننده بود، مثلاً فیلم‌های مستند یا گزارش‌های خبری، او وقتش را با حرف‌زدن با حسن سپری می‌کرد. مثلاً می‌گفت:

«از دخترعموت فرح نامه داشتم. اونو یادته؟ دختر ساده و خوش‌قلبیه. بدبخت شد. داره طلاق می‌گیره که به نظرم کار بدی می‌کنه. مردِ بیچاره از طبقه پایینه. فرح رو یادته؟»

حسن که نگاهش به تلویزیون بود زیرلب چیزی می‌گفت. او از علاقه‌مندان اوضاع سیاسی در آمریکا و این برایش مهم بود. مادرش هم مثل او بود.

برای مردن رئیس‌جمهور کندی گریه کرد و عکس جکی در کیفش بود امّا این گزارش‌های خبری طولانی و یکنواخت بودند و اگر حسن با او حرف نمی‌زد عاقبت مجبور می‌شد برود سرِ وقت «دیکشنری طلایی» و با آن سرش را گرم کند.

در دوران کودکی معلم‌های خارجی گران‌قیمت به او درس می‌دادند. توانایی بزرگش مغز و قوۀ تفکر و حافظه‌اش بود، یعنی جبرانی بر قیافۀ بی‌نمک، قد کوتاه و عضلانی‌اش.

امّا حالا به نظر می‌رسید در طی سال‌ها همۀ آن آموخته‌های زبانی را از دست داده، یعنی یا کاملاً فراموش کرده و یا آثار محوی ازشان در ذهنش باقی مانده است. به همین دلیل او هر وقت از حافظه‌اش چیزی را نقل می‌کرد حسن پوزخندی می‌زد و متلکی می‌پراند.

به نظر می‌رسید حالا هر وقت می‌خواست چیزی را یاد بگیرد این باید از لایۀ ضخیمی از سرش عبور کند تا به مغزش برسد. دائم انگلیسی‌اش را تمرین می‌کرد: «Tonk you. Tonk you» و حسن تصحیحش می‌کرد: «Thank you». او به واژه‌ها و عبارات مفید برای خانم در دیکشنری اشاره می‌کرد.

می‌گفت بهتر است برود سراغ واژه‌های معمول در خواربارفروشی. یا لغات مربوط به خانه و چیزهای وابسته به آن. امّا خانم از یکنواختی و بی‌روحی اینها خوشش نمی‌آمد و حوصله‌اش سر می‌رفت. او به‌دنبال یادگیری واژه‌ها و جمله‌هایی بود که با آنها شخصیت و تکریم زبانزدش و همین‌طور شمّ جادویی‌اش را دربارۀ زندگی خصوص مردم به نمایش بگذارد.

شب‌ها خسته و بی‌میل کلماتی مانند «salt»، «bread» و «spoon» را یاد می‌گرفت و صبح از اینها چیزی در یادش نبود و دوباره می‌رفت سراغ همان قدیمی‌ها: «Thank you» و «NBC».

در همین زمان الیزابت رمان‌هایش را می‌خواند. کتابی را تمام می‌کرد و می‌رفت سراغ رمان دیگر و سرش را هم بالا نمی‌کرد.

حسن ناخنش را می‌جوید و در تلویزیون سناتورها را تماشا می‌کرد و کسی نباید مزاحمش می‌شد. امّا با گذر روزها مادرش احساس کرد از شنیدن سکوت و صدای ورق خوردن کتاب خسته شده و اینها روی اعصابش است و بالأخره صدایش درآمد:

«حسن؟»

«هوم.»

«قفسۀ سینه‌م یه کم تنگ شده. لابد می‌خوام سرما بخورم. قرص تقویتی، چیزی، نداری؟»

«نه.»

او که همه روزها به شکایت‌های مریض‌ها گوش و به آنها دوا می‌دهد می‌گوید نه! عقل سلیم به خانم می‌گفت دیگر نباید چیزی بگوید و اصرار کند امّا بعضی از شیاطین تشویقش می‌کردند دنباله حرفش را بگیرد و ساکت نشود:

«شربتم نداری؟ مثلاً اون شربت که برای یبوست بم دادی؟ اونم خوب نیس؟»

حسن جواب داد: «نه، نیس.» در حقیقت خود حسن مادرش را به حرف زدن بیشتر تحریک می‌کرد. هرچه کمتر جواب می‌داد مادر بیشتر می‌خواست و سؤال می‌کرد: «آسپیرین و ویتامین چطور؟» بالأخره صدای حسن درآمد:

«می‌ذاری برنامه رو ببینم؟» خانم هم دوباره می‌رفت در لاک سکوت یا اینکه چیزهایش را جمع می‌کرد و به آن دو شب‌به‌خیر می‌گفت و می‌رفت.

خانم شب‌ها بد می‌خوابید. اغلب ساعت‌ها بیدار می‌ماند و کنارۀ ملافه را می‌گرفت و زل می‌زد به سقف. خاطراتی از مصیبت‌ها، ترس‌ها و بی‌عدالتی‌هایی که هرگز جبران نشدند به او هجوم می‌آوردند.

شبی بـرای اولین بـار پس از سال‌ها به یاد شوهرش افتاد. مردی محترم، مریض‌احوال و ضعیف که گاهی به طرزی عجیب عصبانی می‌شد و جوش می‌آورد.

وقتی این مرد با او ازدواج کرد خانم او را اصلاً دوست نداشت و شش سال بعد که بر اثر یک بیماری کبدی درگذشت احساس عمده خانم بیزاری و کینه بود و بس. آیا حقش بود به این جوانی بیوه شود درحالی‌که زن‌های دیگر شوهرانی داشتند که حمایت و حفاظت‌شان کنند؟

زندگی‌اش را جمع کرد و همراه بچه‌هایش به خانۀ قدیمی پدری بازگشت: آنجا که پنج تا از خواهرهایش هنوز زندگی می‌کردند. تا عروسی بابک در این خانه زندگی کرد. تمام روز با خواهرهایش چای می‌خوردند و دربارۀ افراد فامیل حرف می‌زدند.

آنچه رشته‌ای بود که همۀ اعضای فامیل را به هم متصل می‌کرد: صحبت از ازدواج‌ها و خواستگاری‌های ازپیش‌تعیین‌شده، شرکت در مراسم ختم مردگان فامیل و همین‌طور حرف‌های بی‌پایان با ذکر جزئیات دربارۀ خانمی از افراد فامیل که تازگی وضع حمل کرده بود.

آشتی دادن کلفت‌ها و نوکرها نیز جزو کارهایش بود که با هم دعوایشان می‌شد و همین‌طور صلح دادن دشمنی‌ها و دعواهایی که از سر گرفته می‌شد. مثلاً به شوهرش که فکر می‌کرد فوراً چهره‌اش محو می‌شد و فقط یک نقطۀ خالی در ذهنش باقی می‌ماند. امّا حالا خیلی واضح صورتش یادش می‌آمد:

چهره‌ای ضعیف و وارفته در بستر مرگ با ریش‌های ژولیده و دستار شُل و آویزان، چشم‌ها ملتمسِ رفتاری بیش از آنچه وقتی خانم از کنارش رد می‌شد تا سری به بچه‌ها بزند بی‌تفاوت دستی هم به صورت او می‌کشید.

صورت‌های لاغر سه پسربچه‌اش به یادش می‌آمدند که نشسته روی قالی مشغول خوردن پلو بودند. حسن از همه‌شان سرسخت‌تر و شیطان‌تر و دائم سر زانویش زخم بود.

بابک بچه‌ای شیرین و دوست‌داشتنی بود. بزرگترین‌شان، علی، پسری که خانم همیشه نگرانش بود. بچه‌ای مانند پدرش ضعیف و پُرتوقع که می‌توانست ناگهان به موجودی دوست‌داشتنی تبدیل شود. چهار سال پیش بر اثر خونریزی مغزی درگذشت.

رفته بود شیراز تا از دست زنش راحت زندگی کند که یک‌مرتبه، در غربت، سرِ میز شام سکته کرد و مُرد. زنش دخترعمویش بود: درست مثل خانم که با شوهرش دخترعمو، پسرعمو بودند.

علی از وقتی به‌دنیا آمد دائم خواب مادرش را آشفته می‌کرد. تا وقتی زنده بود مادرش همیشه نگرانش بود این فرزند بالأخره می‌خواهد در این دنیا چکار کند و حالا، بعد از مرگش، بی‌خوابی‌اش می‌گرفت و سیاهه‌ای از رفتارهای اشتباه به یادش می‌آمد که نباید در مورد پسرش انجام می‌داد.

مثلاً بیش از حد به او آسان می‌گرفت. یا نه، بیش از اندازه با او خشن بود. نمی‌دانست کدام از اینها درست بود. اشتباهات مانند ارواح در برابر چشم‌هایش روی سقف اتاق رژه می‌رفتند: مجوزهایی که بی‌خود به پسرش می‌داد، حمایت‌های نابجا از او که استحقاقش را نداشت، مشت‌هایی که احتمالاً مستحق خوردن‌شان نبود.

خیلی دلش می‌خواست درباره علی با حسن صحبت کند امّا هربار خواست حرف بزند حسن موضوع را عوض کرد. شاید به این دلیل که حسن از دست مادرش به خاطر طرز گفتن خبر مرگ برادرش عصبانی بود. رسم بر این بود که خبر فوت را نه یک‌مرتبه بلکه خرده‌خرده به نزدیکان بدهند.

خانم هم خبر مرگ علی را به‌تدریج به حسن داد. به خیال خودش با فکر، با نامه و تدریجی. اول نوشت علی حالش خیلی بد است، درحالی‌که در واقعیت او را دفن کرده بودند.

در نامۀ بعد مرتکب اشتباهی شد که او را لو داد. نوشت می‌خواهد برای استراحت و تمدّد اعصاب کنار دریا برود. کاری که او هرگز نمی‌کرد وقتی فرزندش شدیداً بیمار بود! حسن دلواپس شد و از آمریکا تلفن کرد. سه شب تلاش کرد تا بالأخره ارتباط برقرار و موفق شد با مادرش صحبت کند.

گفت: «بگو چی شده. می‌دونم اتفاقی افتاده.» وقتی گریه مانع شد از اینکه خانم جواب پسرش را بدهد، حسن گفت: «حالا مُرده؟» از صدایش به نظر عصبانی می‌رسید.

شاید هم دلیلش کیفیت بد ارتباط راه دور بود. و وقتی حسن تلفن را قطع کرد، پیش از آنکه خانم بتواند هرآنچه را دلش می‌خواست برایش تعریف کند، خانم فکر کرد، کاش قبل از قطع کردن تلفن همه‌چیز رو براش تعریف می‌کردم.

یادم رفته بود عجب آدمیه. حالا وقتی خانم از علی حرف می‌زد گرچه حسن با قیافۀ سردی به او نگاه می‌کرد امّا با احترام به حرف‌هایش گوش می‌داد و توی ذوقش نمی‌زد.

حالا می‌توانست ماجرای مرگ و خاکسپاری علی را برایش تعریف کند: اینکه چطور آن عجوزه، زن علی، خودش را در قبر انداخت امّا دیگر دیر شده بود. اگر حسن می‌پرسید همه داستان را برایش تعریف می‌کرد، امّا حسن هیچ‌وقت چیزی نپرسید.

مرگ دائم در اطرافش پرسه می‌زد. وای نه، برای شخص او (در فامیل او زن‌ها عمری طولانی، صد سال و بلکه بیشتر، داشتند و مردها را یکی‌یکی به خاک می‌سپردند) بلکه برای آدم‌های اطرافش: دخترعموها و پسردایی‌ها، عموها و دایی‌ها و شوهرخواهرها. افرادی مانند اینها. هنوز لباس عزا را از تن درنیاورده فرد دیگری می‌مُرد و مجبور می‌شد همچنان سیاه‌پوش باشد.

تازگی‌ها به او الهام شده بود عمرش بیشتر از عمرهای دو پسر باقی‌مانده‌اش خواهد بود و شب‌ها به خاطر کابوس‌هایی که در خواب می‌دید سعی می‌کرد خوابش نبرد. مثلاً می‌دید بابک مانند جنازه‌ای سرد و سفت در قبر خوابیده. یا حسن را می‌دید که در آمریکا، در کوچه‌ای تاریک مچاله گوشه‌ای افتاده بود.

تمام این تصاویر وحشتناک شب‌ها در مغزش رژه می‌رفتند و نمی‌توانست بخوابد. بالأخره مجبور می‌شد از روی تخت بلند شود، چادرنمازش را دورش بپیچد و به‌جای خوابیدن روی تشک لرزان روی قالی ثابت راحت بخوابد: فرشی که بوی خاک ایران را می‌داد.

 

در روز کریسمس حسن و الیزابت به خانم ارداوی یک لباس مدل آمریکایی آستین‌کوتاه با رنگ‌های تند هدیه دادند. خانم این را در یک مهمانی ایرانی پوشید و وسط جشن زد به سیم آخر و ناگهان روسری‌اش را برداشت. مهمانان کلی از او تعریف کردند که چقدر با این لباس خوشگل شده است.

دختری به او گفت: «واقعاً چه به شوما اومده. ممکنه تو نامه‌ای درباره‌تون به مامانم بنویسم؟ الآن یک سال و نیمه از اینجا رفته و تا به حال یک بارم بدون روسری بیرون نرفته.» خانم ارداوی چهره‌اش از هم باز شد. واقعیتش زمانی که در کشورش بود هیچ‌وقت با این آدم‌ها معاشرت نداشت.

منظورم فرزندان کارمندان بانک‌هاست و همین‌طور کسانی که به خدمات شهری اشتغال دارند و اخیراً پولی پیدا کرده‌اند تا بتوانند دانشکده‌های پزشکی را تمام کنند و پزشک شوند. زن‌های اینها شوهرانشان را، حتی در خطاب مستقیم، دکتر صدا می‌زنند. با این‌همه چه دلپذیر است ببینی جایی در غرب عده‌ای فارسی صحبت می‌کنند.

خانم حالا مدتی بود که از زبان مادری‌اش تقریباً دور بود. او به یکی از این زن‌های در مهمانی گفت: «می‌بینم انگار یه بچه تو راه دارین. شکم اول‌تونه؟ من اینو از چشم‌هاتون فهمیدم. اصلاً ترس نداره. من خودم سه تا بچه پیدا کردم. مادرم هم هفت تا شکم زایید و هیچ‌وقت موقع زاییدن درد نداشت.

یه بار سرپا نشسته بود صبحونه آقاجونو می‌داد که یک‌مرتبه گفت: اِ آقاجون بچه اومد. بچه وسط پایش افتاد کف زمین و منتظر بود بند نافو قطع کنن تا مادرش به کارش برسه.» البته خانم یادش رفت به مهمانان بگوید مادرش در یکی از این زایمان‌ها مُرد.

حالا همۀ مهارت‌های طبیعی خانم بروز کرده بود، به‌خصوص توانایی‌اش در به‌کار بردن واژه‌ها و دانش او در اینکه چگونه حضار را به خودش جلب کند. او مانند یک دختر روی پایش بند نبود و خیال‌پردازی می‌کرد و وقتی فهمید موقع رفتن به خانه است قیافه‌اش درهم شد.

پس از مهمانی خانم تا دو سه روز گیج بود و بیشتر از قبل به زبان خودش که اینجا چندان نمی‌توانست با آن حرف بزند فکر می‌کرد و اینکه چقدر دلش برای آن تنگ شده و وقتی حسن شب‌ها خانه می‌آمد مشتاق بود هرچه می‌تواند با او حرف بزند. خارجی بودن موضوع متغیّری بود و دائم مرزهایش تغییر می‌کرد.

بعضی وقت‌ها خانم بود که خارجی بود، بقیۀ اوقات الیزابت یا حتی حسن. (خانم اغلب از خود می‌پرسید مگر نه اینکه فاصلۀ بیشتری میان زن و مرد هست تا آمریکایی و ایرانی یا حتی اسکیموها و ایرانی‌ها؟). حسن خارجی بود وقتی خانم و الیزابت یواشکی قرآن کوچکی را در داشبورد ماشینش گذاشتند.

اگر حسن می‌فهمید به آنها می‌خندید. خانم به الیزابت گفت: «می‌دونم چیز زیادی نیس امّا به من قوّت قلب می‌ده و حال بهتری پیدا می‌کنم. وقتی پسرا به ‌دنیا اومدن هریکی‌شونو بردم حموم دادم دست دلاک تا اونو تیغ بندازه. مردم می‌گفتن تیغ انداختن باعث طول عمر می‌شه.

می‌دونم این خرافاته امّا بعد از این هر وقت جا شیار تیغو رو پشت پسرهام می‌دیدم فکر می‌کردم در امنیت هستن. می‌فهمی چی می‌گم؟» و الیزابت جواب داد: «البته که می‌فهمم.» خود الیزابت یواشکی قرآن را برد گذاشت تو ماشین حسن و آن را زیر نقشه‌های راه‌های شرکت تگزاکو پنهان کرد.

هیلاری برای همیشه یک فرد خارجی بود. دست‌های مشتاق مادربزرگش را پس می‌زد و از او فرار می‌کرد و وقتی آدم‌بزرگ‌ها فارسی صحبت می‌کردند نق‌نق و بی‌ادبی می‌کرد و آستین مادرش الیزابت را می‌کشید.

خانم ارداوی دائم باید به خودش یادآوری می‌کرد نباید بچه را زیاد ببوسد و حواسش باشد او را بغل نکند و روی زانوانش بنشاند. در این مملکت مردم کمتر به هم نزدیک می‌شوند.

آنها چنان از هم دورند که خانم گاهی احساس آزردگی می‌کرد. آنها سعی می‌کردند زیاد خودشان را نشان ندهند و برون‌گرا نباشند. خانم هرگز اینجا را درک نمی‌کرد.

 

آنها در ماه ژانویه خانم را پیش دندان‌پزشک بردند و او وقتی توی دهانش را نگاه کرد نُچ‌نُچ‌اش درآمد. خانم پرسید: «آقای دکتر چی می‌گه؟ هرچقدرم بد می‌گه به من بگو.» امّا حسن زیر لب با الیزابت صحبت می‌کرد و بعد هم به او گفت به حرف مادرش گوش ندهد. به نظر می‌رسید میانشان سوءتفاهمی پیش آمده بود. «حسن دکتر چی گفت؟»

«یه دقیقه صبر کن.»

خانم همان‌طور که روی صندلی پشت‌بلند دندان‌پزشک نشسته بود، بی‌اعتنا به آینۀ جلو دهانش چرخید. گفت: «من باید بدونم.»

«می‌گه وضع دندونات خرابه. باید اونها رو بکشه و لثه‌هات‌ام جراحی می‌خواد. می‌خواد بدونه تا چند ماه دیگه اینجا هستی یا نه. نمی‌تونه از حالا برای ماه‌ها بعد نوبت بده.»

گلولۀ سردی از ترس در شکم خانم شکل گرفت. بدبختانه او «اینجا خواهد بود.» تا حالا فقط سه‌ماه مانده و برای یک سال اقامت برنامه‌ریزی کرده بود. برای همین بهت‌زده نگاه کرد چطور دندان‌پزشک زندگی‌اش را علامت‌گذاری کرد و آن کارت‌های کوچک را یکی‌یکی با زنجیره‌ای از نوبت‌های دندانپزشکی پر کرد.

و حسن حتی دلسوزانه به او نگاه نکرد. او هنوز درگیر مجادله‌اش با الیزابت بود. زن‌وشوهر هیچ‌کدام متوجه لرزش دست خانم نبودند.

 

سرتاسر ماه ژانویه برف آمد و این بدترین بارش در طی سال‌ها بود. صبح که خانم پایین آمد دید چقدر آشپزخانه سرد بود و از اینجا و آنجا باد می‌آمد. به الیزابت گفت: «سرما تا مغز استخونت می‌ره. حتم دارم سرما می‌خوری.» الیزابت فقط سری به تأیید تکان داد.

حالا بعضی از صبح‌ها صورتش رنگ‌پریده و پُف‌کرده بود. انگار نگران چیزی بود، آنچه که خانم از آن خبر نداشت. امّا خانم ارداوی به این نتیجه رسیده بود که در این مواقع نباید سؤالی بپرسد.

اوایل ماه فوریه یک‌مرتبه جبهه‌ای از هوای گرم همه‌جا را گرفت. برف‌ها آب شدند و درخت‌ها زیر نور خورشید می‌درخشیدند. الیزابت گفت: «ما می‌خوایم بریم یک کم قدم بزنیم» و خانم ارداوی گفت: «منم می‌یام.» علی‌رغم گرمی هوا هرطور بود رفت طبقه بالا شالش را برداشت.

او احتیاط را از دست نمی‌داد. در ضمن نگران گوش‌های بدون پوشش هیلاری هم بود. از مادرش پرسید: «این‌طوری، بدون کلاه، سرما نمی‌خوره؟ به نظرم بد نیست سرش کلاه کنیم.»

الیزابت گفت: «نه، طوریش نمی‌شه.» و دوباره همان قیافه یکدنده را به خودش گرفت.

در پارک، الیزابت و هیلاری از برف‌های باقی‌مانده تو پارک گلوله‌های برفی درست و آنها را به یکدیگر پرتاب کردند و یکی‌شان نزدیک بود به خانم ارداوی بخورد که دست به سینه ایستاده بود و نوک‌های دست‌هایش را توی آستین‌هایش کرده بود و آنها را تماشا می‌کرد.

فردا صبح هیلاری یک چیزیش بود. نشسته بود سر میز صبحانه و دائم نق می‌زد، گریه می‌کرد و نمی‌خواست غذا بخورد. مادربزرگش صدایش را پیرزنی کرد و گفت: «ببین، ببین نمی‌خوای به کانوم‌جون پیری خودت بگی صبحیه چِت شده؟» امّا وقتی به او نزدیکتر شد هیلاری بلندتر جیغ کشید.

تا ظهر حالش بدتر شد. الیزابت به حسن تلفن کرد و او فوراً آمد خانه و دستش را گذاشت روی پیشانی هیلاری و گفت باید فوراً او را پیش پزشکش ببرند. خودش آنها را برد. خانم در اتاق انتظار پزشک گفت: «مطمئنم از گوششه.» حسن به دلایلی عصبانی شد و از مادرش پرسید: «انگار تو همیشه بهتر از دکتر متخصص سرت می‌شه؟ خوب بود نظر تو رو می‌پرسیدیم و این‌همه راه نمی‌اومدیم تا اینجا.» مادرش سرش را پایین انداخت و به بندهای کیفش نگاه کرد.

گرچه او حال حسن و نگرانی‌اش را برای بچه‌اش درک می‌کرد امّا واقعاً دلش شکست وقتی آنها می‌خواستند در مطب بروند او نرفت و همانجا منتظر ماند.

حسن مدتی بعد از مطب آمد بیرون و کنار خانم نشست و گفت: «گوش میانی‌ش عفونت کرده. دکتر می‌خواد بهش پنسیلین بزنه.» حالا الیزابت هی با سرش به شوهرش اشاره می‌کرد این حرف را نزند چون قبلاً خانم با حرف‌هایش او را به اندازۀ کافی ترسانده بود.

بعد صدای گریۀ هیلاری آمد. حتماً دکتر داشت سوزنش را می‌زد. خانم ارداوی هم از سوزن زدن وحشت داشت و چنان کیفش را محکم فشار می‌داد که انگشت‌هایش سفید شدند.

او حالا بی‌اختیار دورتادور اتاق انتظار را نگاه می‌کرد، جایی که با اسباب‌بازی‌های چوبی مستعمل و نقاشی‌های مخصوص کودکان جای شادی به نظر می‌رسید.

گوش‌های خودش هم در همدردی با گوش‌های نوه‌اش درد گرفته بود. یاد وقتی افتاد که با مشت کوبید به گوش‌های پسرش علی و طفلک تمام روز گریه کرد و در حالی که شستش را می‌مکید خوابش برد.

خانم مراقب بود تا وقتی حسن حضور داشت چیزی نگوید امّا فردا صبح، سرِ صبحانه درآمد گفت: «الیزابت، عزیزم، یادته پریروز رفتیم با هم قدم زدیم؟»

الیزابت جواب داد: «بله، یادمه.» داشت برای هیلاری که حالش بهتر شده بود و درست صبحانه می‌خورد آب‌پرتقال می‌گرفت. «یادته بهت گفتم باید کلاه هیلاری رو سرش کنی؟ حالا می‌بینی باید بیشتر مراقب باشی. اون به خاطر تو مریض شد. ممکن بود بمیره. حالا خودت متوجه کارِت شدی؟»

الیزابت گفت: «نه.»

یعنی فارسی‌اش این‌قدر ضعیف بود؟ به نظر می‌رسید تازگی‌ها مانند تکه‌نانی مانده سفت و منقبض شده بود. خانم ارداوی آهی کشید و دوباره حرفش را تجدید کرد.

«بدون کلاه…» امّا الیزابت گوشش با او نبود. پرتقال را گذاشت روی میز، هیلاری را بلند کرد و از اتاق رفت بیرون. خانم پشت سرش راه افتاد و فکری بود مگر چه حرف اشتباهی گفته است. الیزابت بقیه روز را در اتاقش سرگرم بود. مشغول تمیزکردن کمدها و گنجه‌های لباس‌ها بود.

خانم ارداوی چند بار دم اتاق پیدایَش شد و نگران و ناراحت آنجا را نگاه کرد. هیلاری روی زمین نشسته بود و با یک شیشۀ عطر خالی بازی می‌کرد. الیزابت ظاهراً مشغول کنار گذاشتن چیزهای به‌دردنخوری مانند بلوزهای دکمه‌افتاده، پولیورهای کش‌آمده، جوراب‌ها و شانه‌های به‌دردنخور و تیوب‌های خالی ماتیک بود. خانم ارداوی پرسید: «عزیزم کمک نمی‌خوای؟» الیزابت جواب داد: «وای نه. خیلی ممنون. نمی‌خوام.»

صدایش شاد بود. با این‌همه وقتی حسن آمد خانه، رفت طبقه بالا و مدت‌ها آنجا بود و درِ اتاق را هم پشت سرش بسته بود.

شامِ آن‌شب آبگوشت دست‌پخت خانم بود. غذایی که گرچه حسن از کودکی آن را خیلی دوست داشت امّا هیچ حرفی درباره‌اش نزد. کمی بعد، وقتی الیزابت در طبقه بالا مشغول خواباندن هیلاری بود حسن به مادرش گفت: «خانوم‌جان می‌خوام باتون حرف بزنم.»

خانم بافتنی‌اش را کنار گذاشت و گفت: «باشه، حسن.» از جدّی حرف زدن پسرش، هیبت هیکل عضلانی او و همین‌طور چشمان سیاهش، که چشم‌های خود پدر خانم را به یادش می‌آورد، ترسش گرفت.

امّا مگر چه خطایی از او سر زده بود؟ درحالی‌که دست‌هایش را درهم گره کرده بود و آب‌دهانش را قورت می‌داد، سرش را بلند و به حسن نگاه کرد.

گفت: «شنیده‌م تو کارها دخالت می‌کنی.»

«حسن، من؟»

«الیزابت زنی نیس که بشه بهش از اون حرف‌ها بزنی. به روش خودش بچه بزرگ می‌کنه.»

مادرش گفت: «خُب، البته. مگه من حرفی غیر این گفتم؟»

«خُب اینو عملاً نشون بده. ازش بیخود ایراد نگیر.»

خانم گفت: «خیلی خُب، دیگه حرف نمی‌زنم.» بافتنی‌اش را برداشت و شروع کرد به شمردن دانه‌هایی که بافته بود. انگار هیچ حرفی زده نشده بود. امّا آن‌شب برخلاف همیشه ساکت بود و ساعت نُه عذر خواست و بلند شد برود بخوابد. حسن با تعجب پرسید: «به این زودی؟»

خانم جواب داد: «خسته‌م» و خیلی جدّی و مصمم از اتاق بیرون رفت.

اتاقش مانند یک آشیانه پرنده احاطه‌اش کرده بود. اینجا لایه‌هایی از وجودش را در جاهای مختلف اتاق چیده بود: در یک طرف کوبلن‌ها و توری‌ها و بُته‌جقه‌ها را می‌دیدی، در سوی دیگر، روی گنجه لباس ردیفی از قاب‌های عکس‌های امامان و تصاویری از خواهرانش در دورهمی‌های خانوادگی؛ دم پنجره اتاق تعدادی کوزه‌گل‌های مینیاتوری به رنگ زرد و آبی، رنگ مورد علاقه‌اش، را چیده بود.

روی میز کنار تختخوابش شیشه‌های دواهایش، تسبیح سفیدرنگ و مُهر نمازش به چشم می‌خورد. بقیۀ جاهای خانه لخت و غیرشخصی بود و از تمیزی می‌درخشید. امّا این اتاق مانند شال خانم خودمانی، متشخّص و آرامش‌بخش بود.

با این‌همه نتوانست راحت بخوابد. دوباره سروکلّۀ ارواحی پیدا شد که به افکارش حمله می‌کردند. فکر کرد چرا همه‌چیز برایش بد و بر ضدّ او شد؟ شوهرش با وجود پیدا کردن سه فرزند از او باز غرغر می‌کرد چه آدم سردمزاجی است.

تازه این بچه‌ها چه گُلی به سرش زده بودند؟ اگر بیشتر از این در کشورش مانده بود بابک حتماً درمی‌آمد می‌گفت نمی‌خوای سفری، جایی بروی؟ حتماً این حرف را می‌شنید. چه بی‌احترامی‌هایی که از زن بابک ندید، کسی که مایل نبود به توصیه‌هایش گوش دهد و هربار گِله اینها را به بابک می‌کرد.

او انگار گوش‌هایش اصلاً نمی‌شنید. حسن از بابک بدتر. همیشه همان آدم یک‌دندۀ سرسخت و بیش از حد مستقل بود که زیربار کسی نمی‌رفت. اگر او به حرف مادرش گوش می‌داد و در کشورش می‌ماند خانم هرچه می‌خواست به او می‌داد امّا او پیشنهاد مادرش را رد کرد.

تصمیمش را گرفته بود که مادرش را ترک کند و علنی اعلام کرد نمی‌خواهد با دخترعمویش ازدواج کند و این تصمیم را برخلاف نظر دیگران گرفت که می‌گفتند با این کار تنها می‌ماند و خود را منزوی می‌کند. امّا او مصمّم بود پیوندش را با مملکت خود پاره کند و فقط برود و به این کشور بی‌عاطفه بیاید و با یک دختر مسیحی ازدواج کند.

وای، وقتی او مملکتش را ترک کرد خانم باید می‌خندید و گریه‌اش را برای کسی کنار می‌گذاشت که لیاقتش را داشت.

او نباید پایش را اینجا می‌گذاشت. نباید دوباره از پسرش درخواست چیزی را می‌کرد. وقتی بالأخره خوابش برد، انگار چشم‌هایش در زیر پلک‌هایش همچنان باز بود و می‌سوخت و از آنها گریه‌ای بیرون نمی‌آمد.

 

خانم ارداوی صبح دندانش درد می‌کرد. از زور درد به‌سختی راه می‌رفت. آن روز تازه جمعه بود و تاریخ اولین مراجعه‌اش به دندان‌پزشک دوشنبه بود.

امّا دندان‌پزشک برای بعدازظهر به او نوبت داد و دندانش را کشید. الیزابت به او گفت درد ندارد، امّا داشت. الیزابت طوری با دندان‌درد خانم برخورد کرد انگار مشکلی جزئی بود که چند روزی در کار بچه‌داری خانم وقفه می‌انداخت و باید برای این روزها پرستار بچه استخدام می‌کردند.

او حتی به حسن تلفن نکرد به خانه بیاید. گفت: «بیاید چه‌کار بکند؟» برای همین شب که حسن به خانه آمد از دیدن صحنۀ فتیلۀ پنبه‌ای خونی خیلی تعجب کرد که از لب پایینی خانم‌جانش مثل یک دندان گراز آویزان بود.

«اِ اِ چی شده؟» جیغ‌جیغ‌های هیلاری اوضاع را بدتر کرده بود و تمام بعدازظهر کارش همین بود. خانم ارداوی، درحالی که دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشته بود با قیافه‌ای عصبی و درهم گفت: «می‌شه این بچه رو ساکت کنین؟» حسن به الیزابت گفت: «فکر کنم بهتره مادر رو ببریم بخوابونیم.» مادرش را، درحالی‌که به او تکیه داده بود، به طرف راه‌پله برد. خانم گفت: «بیشتر حالم مالِ قلبمه.

خودت می‌دونی چقدر از دندون‌پزشک می‌ترسم.» وقتی حسن روتختی را کنار زد و کمکش کرد در تختش بخوابد خانم با قیافه‌ای قدردان از پسرش خوابید و دست خود را روی پیشانی‌اش گذاشت. حتی دلخوشی یک چای داغ هم از او دریغ شده بود و فعلاً تا دوازده ساعت باید غذای سرد می‌خورد.

حسن برایش یک لیوان آبِ پر از یخ درست کرد. خانم فکر کرد، چه آدم بافکر و ملاحظه‌کاری. از صحنۀ دهان خونی خانم‌جانش خیلی جا خورد، هم‌اندازۀ وقتی هیلاری گوشش درد گرفته بود. سرِ شب چندبار آمد به مادرش سر زد و نصف‌شب خانم دوبار صدای پایش را در پله‌ها شنید که آمد پشت اتاق ایستاد. وقتی خانم ناله کرد پسرش بلند گفت:

«بیداری؟»

جواب داد: «البته که بیدارم.»

«می‌خوای چیزی برات بیارم؟»

«نه، نه.»

 

صبح از پله‌ها خیلی آهسته و کورمال، در حالی که دستش را محکم به نرده‌های پلکان گرفته بود، پایین آمد. گفت: «شب خیلی سختی بود. ساعت چهار صبح لثه‌ام بنا کرد زق‌زق کردن. این یعنی طبیعیه؟ انگار این قرصای آمریکایی یبوست می‌یاره. فکر کنم یه کم آب‌آلوخشکه مزاجمو کار بندازه.»

حسن گفت: «من برات درست می‌کنم، تو نمی‌خواد بلند بشی. شیر منیزیو خوردی؟»

خانم جواب داد: «خوردم، امّا فکر کنم کافی نبود.»

الیزابت بدون آنکه به حسن نگاه کند بشقاب ژامبون را به او داد.

بعد از خوردن صبحانه، در حالی که حسن و خانم هنوز سرِ میز بودند و چای می‌خوردند، الیزابت شروع کرد به تمیز کردن آشپزخانه و سروصدای زیاد به‌پا کرد. اول ظروف نقره‌ای را از بقیۀ ظرف‌ها جدا کرد و بعد رفت سراغ ابزار و خرت‌وپرت‌های افتاده درهم: چیزهایی مانند کاردک‌ها و انبرک‌های زنگ‌زده و کج‌شده و مانند اینها.

خانم ارداوی پرسید: «کمک می‌خوای؟» الیزابت با تکان سرش گفت نه. انگار فعلاً ویرش گرفته بود همه‌چیز را دور بریزد. حالا رفت ایستاد روی پیشخوان آشپزخانه تا چیزهای توی قفسه‌های بالای آشپزخانه را بیرون آورد: بیسکویت‌های تُرد و کورن‌فلکس‌ها و شیشه‌های خالی ادویه‌جات.

در بالاترین قفسۀ آشپزخانه یک جعبۀ فلزی شیرینی بود که روی درش تصویر یک گُل و کلماتی به فارسی نوشته شده بود؛ جعبه‌ای که از وقتی خانم ارداوی آن را سوغاتی آورد فراموش شده بود. خانم گفت: «اِ جعبۀ… بازم خوبه هیلاری مثل ما تعجب نمی‌کنه!» الیزابت درِ جعبه را بازکرد. انبوهی از حشرات بالدار خاکستری- قهوه‌ای، شبیه V، بیرون پریدند و خوردند به صورت الیزابت و رفتند توی موهایش و از آنجا پر زدند به طرف سقف و نور چراغ را کمتر کردند.

الیزابت تا آنجا که می‌توانست جعبه را از خودش دور گرفت و از روی پیشخوان پایین آمد. خانم ارداوی گفت:

«پناه بر خدا! چطور تا حالا این‌همه وقت تو خونه مونده!» حسن فنجان چایش را پایین آورد. کلی نخودچی کشمش روی زمین ریخته بود. پروانه‌های بیشتری چرخ‌زنان به طرف سقف رفتند. الیزابت روی نزدیک‌ترین صندلی نشست و سرش را در دست‌هایش گرفت. حسن گفت: «الیزابت؟»

اما او به حسن نگاه نکرد. عاقبت هم فقط بلند شد رفت به طرف پله‌ها و درِ اتاق خواب را آرام و خیلی مشخّص پشت سرش بست. در را محکم به هم نزد، بلکه بست و صدای بسته‌شدنش از طبقۀ بالا به گوش مادر و پسر، در آشپزخانه، رسید. چون آنها گوش‌هایشان را تیز کرده بودند و گوش می‌دادند.

حسن به مادرش گفت: «ببخشین.»

خانم سری تکان داد و زل زد به فنجان چایش.

بعد از رفتن حسن،‌ خانم بلند شد رفت دنبال هیلاری. او را پیدا کرد و نشاند روی زانوانش و شروع کرد برایش چند تا از ترانه‌های کودکان را خواند. امّا همزمان با این گوش‌هایش را تیز کرده بود و به سکوت طبقۀ بالا گوش می‌داد.

هیلاری روی زانوان او بند نمی‌شد و بالأخره رفت با کامیونش بازی کند. بعد سروکلّۀ حسن از طبقۀ بالا پیدا شد. کلمه‌ای دربارۀ الیزابت حرف نزد.

 

فردای آن روز که دندان خانم ارداوی کمی بهتر شده بود او و حسن در طبقۀ بالا، در اتاق خانم، کمی با هم حرف زدند. خیلی بااحترام صحبت کردند. حسن از مادرش پرسید آنها امیدوار باشند چه مدت می‌خواهد بماند.

مادرش جواب داد واقعاً به این موضوع فکر نکرده است. حسن گفت در آمریکا رسم است کسی بیشتر از سه ماه جایی مهمان نمی‌شود و بعد از این می‌رود در آپارتمانی در همان نزدیکی اقامت می‌کند و او هم خوشحال می‌شود همین کار را بکند و هرچه زودتر جایی را برایش پیدا کند. مثلاً شاید هفتۀ آینده.

مادرش که انگار خیلی تحت تأثیر حرف او قرار گرفته بود گفت: «آه، آپارتمان.» امّا او هرگز یک روز هم تنها زندگی نکرده بود. خانم بعد از چند لحظه که حالش جا آمد گفت نه، اصلاً دلش نمی‌خواهد او را توی خرج بیندازد، «به‌خصوص که خیلی زود از اینجا می‌رم چون دلم برا خواهرام تنگ شده.»

حسن گفت: «خُب، هرجور راحتی.»

آن شب سرِ شام حسن اعلام کرد مادرش دلش برای خواهرهایش تنگ شده و می‌خواهد از اینجا برود. الیزابت لیوانش را پایین آورد: «بره؟»

خانم ارداوی گفت: «آره. البته زن بابک‌اَم وقتی بچه‌ش دنیا بیاد با من کار داره.»

«خُب، پس دندان‌پزشک چی می‌شه؟ از دوشنبه به بعد به شما وقت قبلی داده.»

خانم ارداوی گفت: «اون دیگه مهم نیس.»

«اما با اون کلی وقت گذاشتیم…»

حسن پرید توی حرف الیزابت: «محض رضای خدا تو دیگه گیر نده، تا بخوای تو ایران دندون‌پزشک هس. فکر می‌کنی ما یه مشت بربریم؟»

الیزابت گفت: «نه.»

 

در شب سوم مارس حسن با ماشینش مادرش را به فرودگاه برد. او نگران لغزندگی جاده پس از بارش برف بود. چیز چندانی نداشت تا درباره‌شان با مادرش حرف بزند؛ و وقتی به فرودگاه رسیدند عمداً سعی کرد دربارۀ موضوع‌های معمولی مانند تأیید بلیط‌های هواپیما، بررسی زمان‌های خروج و وزن کردن اثاثیه حرف بزنند. خانم هفت کیلو اضافه‌بار داشت و این به نظر منطقی نمی‌رسید.

اثاثیه‌اش قاعدتاً به لباس‌هایش و چند تا هدیۀ کوچک برای خواهرانش محدود می‌شد. حسن پرسید: «چرا چمدون اینقد سنگینه؟ مگه چی توش داری؟» مادرش شالش را صاف کرد، و بدون آنکه به پسرش نگاه کند فقط گفت: «والا نمی‌دونم.» حسن خم شد تا چمدان چرم‌طلایی خانم‌جانش را بازکند.

در چمدان سه تا شیشۀ شراب خالی خمره‌مانند و یک ملافه تشک چروک‌نشو و یک جعبه مواد شوینده بود که همین دیروز خانم آن را از طریق پست دریافت کرده بود. حسن گفت: «ببین، می‌دونی من بابت این اضافه‌بارها باید چقدر پول بدم تا تو اینا رو ببری خونه؟ واقعاً تو چِت شده؟»

مادرش جواب داد: «می‌خوام اینا رو نشون خواهرام بدم.»

«خُب اینا رو دیگه بی‌خیال شو.»

امّا چیزی در خانم جلب نظر می‌کرد. چشم‌های کودک‌مانند گیج و منگش را به دوردست دوخته و حالت تسلیم به خود گرفته بود. حسن اثاثیۀ دیگری را باز نکرد. حتی متأسف شد چرا با مادرش تند حرف زده است و وقتی پرواز اعلام شد او را محکم بغل کرد و پیشانی‌اش را بوسید. گفت:

«برو دست خدا به همرات.»

«خداحافظ حسن.»

خانم تک و تنها در ترمینال خروجی به راه افتاد و صفی از متصدیان کلاه‌به‌سر را پشت‌سر گذاشت. روسری‌اش را سفت و محکم بسته و شالش را روی شانه‌هایش انداخته بود و با این هیئت میان سایر مسافران کاملاً به چشم می‌آمد و با آن کفش‌های کوچکش که روی سرامیک‌های درخشان کف راهرو با عزمی راسخ به طرف ترمینال خروج گام برمی‌داشت، به طرز انکارناپذیری خارجی به نظر می‌رسید.

 

[1]. این داستان ترجمه‌ای است از:

Anne Tyler, “Your Place is Empty”, New Yorker, Nov. 22, 1976.

[2]. Colonial style‌: یا شیوۀ کوچ‌نشینی؛ «عنوان شیوۀ معماری که در سدۀ هیجدهم توسط کوچ‌نشینان ساحل شرقی آمریکا در شهرهای بوستون، نیویورک، نیوپورت، فیلادلفیا و بسیاری دیگر معمول شد و کلاً متشکل بود از عناصر التقاطی معماری کلاسیک اروپا با ابتکارات و نوآوری‌های محلی برای ساختمان‌های عمومی با آجر، و خانه‌های بزرگ اعیانی با چوب.» (پرویز مرزبان و حبیب معروف، فرهنگ مصور هنرهای تجسّمی، تهران: سروش، 1371، ص61.)

 

از کتاب جایت خالی است از ان تیلر با ترجمۀ احمد اخوت.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه