باغ تابستانی
ترجمۀ شعری از لوئیز گلِک
پیام شمسالدینی
قدیمیترین آشنایی فارسیزبانان با لوئیز گلِک و شعرش به معرّفی و ترجمههایی از ضیاءالدین ترابی در 1381 باز میگردد («لوئیز گلوک: شاعر زندگی»، آزما، دی 1381، صص 30-31). پس از آن، فریده حسنزاده (مصطفوی) در کتاب ردّ پای عشق در شعر زنان جهان از هزارههای قبل از میلاد تا امروز (تهران: نشر زرینِ اندیشمند، 1389) وی را معرّفی کرد.
اما چندی پس از اعلام نام او بهعنوان برندۀ نوبل ادبی کسانی چون یوسف اباذری، گیتا بختیاری، رُزا جمالی، رضا رضایی و عباس شکری نیز شعرها و گفتوگوهایی از وی را ترجمه و منتشر کردند.
ترجمه و انتشار لالایی درد، گزیدهای از اشعار لوییز گلیک؛ (ترجمهٔ ابراهیم برزگر، تهران: سرزمین اهورایی، 1399) نخستین کتاب مستقل منتشرشده از آثار گلِک است.
جهان کتاب (س 25، ش 11-12، بهمن و اسفند 1399) نیز دو مطلب به قلم سهیلا صارمی و ترجمۀ پیام شمسالدینی در معرفی زندگی و آثار وی آمده است.
این شاعر آمریکایی که تلفظ نامش به همین زودی گرفتار انواع خوانشها مثل گلیک، گلوک یا گلاک شده، در ۱۹۴۳ در نیویورک از والدینی اتریشی و مجارستانی یهودیتبار زاده شد.
ریشههایی از این فرهنگ چندگانه را در آثار او همچون کتابهای نخستزاد (اولین دفتر شعر او در 1968؛ با اشاره به مضمون توراتی حق و حقوق فرزند اول)، پیروزی آشیل (1985) و آرارات (1990) میتوان سراغ گرفت.
«باغ تابستانی» آینۀ تمامنمایی است از افکار و اشعار او که در آن پیوندهای عمیق گلِک با اروپای کهن و مظاهری از آن از دیونیزوس و پمپئی و سیهنا گرفته تا بازتابهای جنگ جهانی دوم، دانته، کمدی الهی و بئاتریس، توماس مان و رمان کوتاهش، مرگ در ونیز (1912) دیده میشود.
باغ تابستانی
-1-
چند هفته پیش عکسی پیدا کردم از مادرم
نشسته بود زیر آفتاب، صورتش گلانداخته بود مثل برافروختن از افتخار یا غرور.
خورشید هم میدرخشید. سگها
خوابیده بودند پایین پاهایش؛ جایی که زمان هم خوابیده بود انگار،
آرام و بیحرکت مثل همۀ عکسها.
گرد و غبار را از صورت مادرم پاک کردم.
انگار، گرد و غبار همه چیز را پوشانده بود. به چشم من مهِ لجبازی میآمد
از دلتنگیهایی که از تمامی یادگارهای کودکی محافظت میکرد.
پشت سرش، یک ردیف نیمکت پارک، چند تایی درخت و چند درختچه.
خورشید پایینتر رفت، سایهها بلند شدند و تاریک.
هرچه بیشتر گردگیری کردم، بیشتر قد کشیدند سایهها.
تابستان از راه رسید. بچهها
خم شدند روی ردیف گلهای سرخ، سایههایشان هم
آمیخته شد با سایۀ گلها.
فکری به سرم زد، وقت اشاره کردن
به این تغییر و تبدیل، و این پاکشدگیها
که حالا روشن شده –
فکری که ظاهر شد، و به همان سرعت گم شد.
کوری بود یا تاریکی؟ مهلکه بود یا سرگشتگی؟
تابستان رسید، پشت سرش پاییز. برگها میچرخیدند،
لکههای روشنی از بچهها در خمیرهای از برنز و اُخرا.
– 2-
وقتی تا حدودی از این افکار به خودم آمدم،
عکس را گذاشتم همانجا که پیدا شده بود
لابهلای برگهای یک کتاب جلدْمقوایی عتیقه،
که بخشهای زیادی از آن
حاشیه خورده بود، گاهی با چند کلمه اما بیشتر
با چند علامت سؤال جاندار و چند علامت تعجّب
شاید یعنی «موافقم» یا «مطمئن نیستم، گیجم» –
جوهرش رنگپریده بود. نمیشد بگویی اینجا و آنجا
چه فکرهایی در ذهن خواننده بوده
اما از روی آن لکههای کبود، میشد احساس کرد
آشوبی در کار بوده، حتّی انگار اشکی ریخته شده.
چند وقتی کتاب را نگه داشتم.
ترجمهای بود از مرگ در ونیز.
همان صفحه را به یاد داشتم به خاطر کاری، همانطور که فروید گفته،
هیچ چیز تصادفی نیست.
پس آن عکس کوچک
دوباره به خاک سپرده شد، همانطور که گذشته در آینده دفن میشد.
در حاشیهاش دو کلمه بود،
که با پیکان به هم وصل میشدند: «سترونی» و پایین همان صفحه: «ویرانی» –
«و به چشم او رنگپریده آمد و دوستداشتنی
آنجا بود که احضارگر به او لبخندی زد و اشارتی کرد …» [i]
– 3 –
چه ساکت است باغ؛
هیچ نسیمی به هم نمیزند درخت زغالاخته را.
تابستان فرا رسیده.
چقدر ساکت است
حالا که زندگی پیروز شده است. خشونتِ
ستونهایی از افرای چنارگون
بر دوش میکشند
سبدهای بیجنبشِ شاخ و برگ را،
چمن بهزیرِ
گیاهانِ سرسبز، رنگینْتاب –
و در میانۀ آسمان،
خداوند جبّار.
که میگوید: همۀ چیزها… همۀ اینها… هیچ تغییری نمیکنند؛
جواب هم تغییر نمیکند.
چقدر آرام شده، صحنۀ نمایش
همینطور تماشاگران؛ به نظر میرسد
نفس کشیدن مزاحمتی باشد.
باید خیلی نزدیک باشد،
چمن که سایهای ندارد.
چقدر ساکت، چقدر آرام،
درست مثل بعدازظهری در پمپئی.
– 4 –
بئاتریس بچهها را برد به پارکی در «سدارهورْسْت».[ii]
خورشید میدرخشید. هواپیماها در آسمان
میرفتند و برمیگشتند، در کمال صلح و صفا، چون جنگ تمام شده بود.
این دنیای تخیّلات او بود:
اهمیتی نداشت درست باشد یا غلط.
تازهْ جلاخورده و برّاق –
دنیا همین بود. هنوز هیچ خاکستری
فوران نکرده بود روی سطح اشیاء.
هواپیماها میرفتند و برمیگشتند، به مقصدِ
رم به سمت پاریس – نمیتوانید بروید آنجا
مگر اینکه از بالای پارک پرواز کنید. همۀ چیزها
باید عبور کنند، هیچ چیزی نباید متوقف بماند –
بچه ها دست به دست هم، خم شده بودند
تا بو کنند گلهای سرخ را.
یکی پنجساله بود یکی هفتساله.
بیکرانۀ بیکران –
تصوّری بود که از زمان داشت.
نشست روی نیمکتی، تا حدودی پنهان پشت درختان بلوط.
از دوردستها، هراس آمد و رفت؛
از ایستگاه قطار بود صدایی که داشت میآمد.
آسمان صورتی شد و نارنجی، پیرتر شد؛ روز تمام شده بود.
بادی نبود. روزی تابستانی
سایههای بلوطیْشکل را میریخت روی چمنهای سبز.
Poetry (January 2012) *
.[i] دو سطر از مرگ در ونیز ، نوشتۀ توماس مان (1875-1955)
.[ii] منطقهای در نیویورک، در مجاورت فرودگاه جان اف. کندی
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.