شبهای بیپایان*
ج. ک. چسترتون
ترجمۀ احمد اخوت
شبهای بی پایان
کسی که در ادبیات با حجم الفتی ندارد کاری هم با هزارویکشب نمیتواند داشته باشد. واقعاً موضوع غریبی است و این حتماً توجه همۀ ناقدان ادبی را به خود جلب کرده که ادبیات تنها چیزی است در جهان که حجم را نقصان بهحساب میآورد. اما حقیقت آن است که در ادبیات بزرگی [اندازه] عنصر ارزشمندی است.
اگر واقعاً بتوان به ارزش کار مطمئن بود، مقدار، حتی اگر بسیار افزایش یابد باید آن را دستاورد بدانیم. کمی که با این اثر الفت پیدا کنیم متوجه باغ پُرگُلش میشویم، آسمان پرستارهاش را به چشم میبینیم و یکباره متوجه میشویم که داریم از آن تعریف میکنیم که چه قصههای دلکشی دارد.
هزارویکشب مجموعهای است از قصههای فوقالعاده خوب و گرچه احتمالاً ناقدان ادبی امروزی آن را کتابی بس طولانی میبینند از نظر صاحبان ذوق ادبی کتابی است بسیار کوتاه. مسلماً بالاترین تمجید از این کتاب و یا هر اثر دیگر آن است که آن را خیلی کوتاه ببینیم. این نقصان بالاترین درجۀ ممکنِ کمال است.
حالا در اینجا، در مورد هزارویکشب، بزرگی عنصری صرفاً تصادفی نیست. یکی از ویژگیهای ضروری، یکی از فضیلتهای لازم این کتاب است. یک متن کوتاه هزارویکشب، همانند بیابانی شسته و رفته و کلیسای جامعِ دنج تصورناپذیر است.
تمام نقشه و برنامۀ این کتاب را باید توطئهای بزرگ بدانیم برای بهدامانداختن خواننده در یک وضعیت توجه بیپایان. با تردستی عالی یک نابغه، مصنف این را در چارچوب اولیه [قصۀ هستهای] و طرح کتاب پی افکنده است. او راوی این کتاب را کسی گذاشت که قصهها را بهخاطر میل سرشارش به زندگی تا بینهایت امتداد دهد.
چنان کرد که میل به داستانی بیپایان با آرزوی داشتن زندگی دنیوی جاودان مترادف شود. شهرزاد را چنان آفرید که فرمانروای جبّار را ناگهان فلج کند با شمشیر برکشیدهای از قصههای ناتمام که باید منتظر میماند تا آنها را قصهگویان جهان به سرانجام برسانند.
شهرزاد ملک را در حجرۀ طلایی جادویی اولین قصه گرفتار کرد و بدینگونه از عهدۀ جبّار برآمد. ملک دیگر نمیتوانست از سلسلهقصههای بیپایان گیجکننده دل برکَنَد، مجموعهای بیسرانجام از آن تلۀ دزدگیر دلنشین. اتاقهایی در درون اتاقهای دیگر درهای وسوسهانگیز و هوسناک خود را میگشایند، قصهای در درون قصه دیگر نوید لذتی پیچیده و حتی مغشوشکننده را میدهد.
حاکم ظالم میتواند قلمروهای بسیاری را بچرخاند و بر آحاد مردم حکم براند اما نمیتواند بدون پرسش از شهرزاد خود کشف کند که دقیقاً چه بر سر آن شاهزاده زیبای جوانبخت یا ملکزاده آمد.
او باید صبر کند، تقریباً مانند آن بردۀ نگونبخت که برای شنیدن دنبالۀ یک قصۀ قدیمی چاپلوسی میکرد. شاید هیچ کتاب دیگری مانند هزارویکشب اینچنین شکوهمند به ارج و قدرت بالغه ادبیات کمک نکرده باشد.
این است حرف اصلی پنهان در پس هزارویکشب. آن غنایی که به هنگام خواندن این اثر بر تخیل خواننده اثر میگذارد فرایندی نمادین است. غنای طلا، نقره و جواهرات تنها یک شکل و نمایندهای است از آن حرف اصلی اثر که جز شکوه عمیق و پایدار زندگی چیز دیگری نیست.
قیمتیبودن زمرد، سنگ آماتیس [کَرکمان] و چوب صندل فقط تمثیل و ترجمانی است بر قیمتی بودن سنگ، زباله و سگهای ولگرد توی خیابان. در هزارویکشب هرچیز دارای قصهای است. سه مرد باهم پیدایشان میشود. یکی افسار غزالی را در دست دارد، دیگری سگی را جلو انداخته و سومی الاغی را میراند.
اما این غزال چیزی جز یک انسان جادوشده نیست، سگ هم برادر تغییر شکلیافتۀ مرد است و الاغ هم مردی است نگونبخت. هیچ مسافری هرچند خاکی و عادی را نمیتوانید پیدا کنید که نخواهد برایتان قصههایی تعریف کند از خطههای سهمناک واقع در آنسوی مرز جهان.
هیچ گدایی هرچند پَست و نالایق را نمییابید که طلسمی دراختیار نداشته باشد که به او قدرت تسلط به کاخها و قصرهای شاهزادگان را ندهد.
پیشامدهای زندگی را چندان نباید بهحساب آورد [و جدی گرفت]. این است درس اخلاق عملی بسیار ریشهدار هزارویکشب.
در اولین درسهای خود از کتاب مقدس به ما میگفتند معلم شرقی نشسته بود و به شاگردانش درس میداد. شاید میان این دو محصول ادبیات شرق یعنی کتاب ایوب و هزارویکشب چندان نقاط مشترکی نبینیم.
اما این وجه اشتراک میانشان هست که احساس میکنیم اینها را کسی نشسته روایت کرده در حالی که راوی ادیسه [اولیس]، نمونۀ بارز ادبیات یونان، سکان و پارو در دست در جستوجوی کشف جزیرهها و دماغههای جدید بوده است.
امّا ایوب، انسان نمونۀ نوعی یهود، نشسته بر تلی از خاک به تفحص آسمان و زمین میپرداخت. درست شبیه به این، سلطان جزایر هندوچین تکیه داده به مخدّه به قصههای چهار خطۀ عالم گوش میداد.
نکتۀ اصلی و آموزش بنیادی که از این قصههای ادبیات شرق میگیریم چیزی کاملاً روشن و آن درس بطالت (idleness) است. بطالت عیب نیست. در شکل قدیمیِچاسریِ آن، لذت و تقریباً فضیلت است.
اسم واقعیش فراغت است، که مسلماً به معنای سرِ خود را با چیزهای بیهوده گرمکردن نیست بلکه تجسمی است از بیشمار چیزهای مهم در این جهان که بهنوبۀ خود مهمتر از قوت لایموتاند.
بنابراین در اینجا ما بار دیگر به یکی از مضامین اصلی هزارویکشب نزدیک میشویم که جذابیت بیپایانش را به این اثر داده است. بر اساس این مضمون بطالت یک چیز تهی نیست. میتواند، و بهخصوص باید، پُر باشد، سرشار همانگونه که در هزارویکشب است از جواهرات ارزشمند و قصههای بیشمار.
بطالت و یا فراغت آنگونه که احتمالاً وقایعنگاران شرقی ترجیح میدهند آن را بنامند، در حقیقت فرصتی به ما میدهد که آیتی از چیزها را تصور کنیم و آنها را بر شنوندگان مشتاق خود روایت کنیم، کسانی چون سلطان هندوچین که به قصهپردازیهای ما از همهچیز گوش میداد.
در آن ساعت قصهگویی، اگر بدانیم چگونه روایت کنیم، درخت قصهاش را میگوید و سنگ توی جاده، تیر چراغ برق و پرچین با درازنفسی تمام حکایتشان را تعریف میکنند.
از آنجا که وحشتناکترین کابوسهای جهان یک لذت توخالی است، پس پایدارترین لذتهای جهان یک خوشی سرشار است. ما میتوانیم از خود دفاع کنیم، حتی در روز قیامت، اگر کارمان بیفایده بوده است با توسل به این لحظههای سرشار [قصهگویی]، مُچاندازیها و روزهای پُر و پیمانمان.
* این اثر ترجمهای است از:
- K. Chesterton, “The Everlasting Nights”, The Spices of Life and Other Essays, (1964).از کتاب تفنگ چخوف