چرا جلد؟
در فرهنگ واژگان ایتالیایی که من دارم در توضیح معنای واژهٔ copertina (جلد) کاملاً بهاختصار گفته شده است: «ورقی از کاغذ یا مقوا که کتاب، دفترچه یا مجلّه را میپوشاند.» تعریف خود من از این واژه اما با اختلافاتی اندک و تفاوتهایی چند بسیار مفصلتر است.
جلد فقط وقتی پدیدار میشود که کتاب به پایان رسیده باشد و در آستانهٔ ارائه شدن به دنیا باشد. جلد نشانهای است از تولّد کتاب و لاجرم پایان تلاش خلّاقانهٔ من. جلد به کتاب نشانی از استقلال و زندگی مستقل میبخشد. به من میگوید که کارم به انجام رسیده است. بنابراین، درحالیکه برای مؤسسهٔ انتشاراتی نشانهای است از ورود کتابی تازه، برای من بدرودی است با اثر.
وجود جلد به معنای آن است که متنِ درون آن پاکیزه و نهایی شده است. چنان متنی دیگر آشفته، زمخت و شکلپذیر نیست. از این مرحله به بعد، متن دیگر ثابت است. بااینحال، جلد یک کارکرد تغییرماهیّتدهنده نیز دارد. به این معنا که متن را به یک شیء تبدیل میکند، شیئی ملموس و مجسم که میتوان آن را منتشر و توزیع کرد و سرانجام به فروش رساند.
اگر فرآیند نگارش کتاب را به یک خواب همانند کنیم، جلد نشانهٔ لحظهٔ بیداری است.
خبر طراحی و فراهم شدن یک جلد در من احساسات ناسازواری را برمیانگیزد. از یکسو به هیجان میآیم چون کتابی را با موفقیت به سرانجام رساندهام.
از سوی دیگر نگرانم. میدانم که وقتی جلد پدیدار شود کتاب خوانده خواهد شد. بعد آن را نقد میکنند، تحلیل میکنند و سرانجام فراموش میشود. ورود جلد به این فرایند، هرچند که برای پاسداری از واژگانِ من اتفاق میافتد و مرا با مردم پیوند میدهد، باعث میشود که خود را آسیبپذیر ببینم.
جلد مرا از این نکته آگاه میکند که کتاب هماینک نیز خوانده شده است. چون جلد کتاب درواقع نه فقط نخستین جامهٔ آن، بلکه نخستین برداشت و تعبیر از آن است – تعبیری که هم بصری است و هم در پی افزایش فروش کتاب است.
جلد کتاب معرّف خوانش گروهی طراح کتاب و اشخاص گوناگون فعال در مؤسسهٔ انتشاراتی است؛ اینکه آنها کتاب را چگونه مینگرند، دربارهاش چه میاندیشند و از آن چه میجویند همه مهم است. میدانم که پیش از ارائهٔ کتاب به بازار، عدهٔ بسیاری در مورد جلد گفتوگو، بررسی و اظهارنظر قطعی میکنند.
همیشه اولین بار که جلد یکی از کتابهایم را میبینم، هم ذوقزده هستم و هم مضطرب. هرقدر هم که حاصل کار تأثیرگذار یا چشمگیر باشد همیشه میان ما یک گسست، یک ناهمترازی وجود دارد. جلد همان زمان هم با کتاب من آشناست، درحالیکه من تازه با جلد آشنا میشوم. سعی میکنم به آن خو بگیرم و زبانش را بفهمم.
واکنشهای من گوناگون و غریزی است. ممکن است جلدها مرا بخندانند یا اشکم را درآورند. با دیدنشان افسرده میشوم، گیج میشوم، آتش میگیرم. از بعضی جلدها سر در نمیآورم، متحیّر میشوم. از خود میپرسم چطور ممکن است که کتاب من در قابی چنین زشت و مبتذل جای بگیرد؟
جلد مناسب مثل یک پالتوی زیبا، خوشدوخت و گرم، واژههای مرا میپوشاند تا آنها در سراسر دنیا سفر کنند و به قرار دیداری که با خوانندگان من دارند برسند.
جلد نامناسب یا سنگین و دستوپاگیر است و یا مثل یک ژاکت بسیار نازک و سبک بدن را گرم نمیکند.
یک جلد خوب خوشایند است. با دیدنش احساس میکنم که صدایم شنیده شده و کلامم درک شده است.
جلد بد مثل یک دشمن است؛ مرا از خود بیزار میکند.
یکی از کتابهایم جلد بهویژه افتضاحی دارد که مرا از مدار عقلانیت خارج میکند. هر بار که کسی از من میخواهد آن کتابم را امضا کنم، بیاختیار دلم میخواهد جلدش را بکنم و پاره کنم.
هرچه بیشتر دربارهٔ این موضوع فکر میکنم، بیشتر متقاعد میشوم که جلد یک نوع ترجمه است. بهعبارتدیگر، جلد برداشتی از واژههای من به زبانی دیگر است – به زبانی بصری. جلد معرّف متن است، اما بخشی از آن نیست. جلد نمیتواند بیش از اندازه دقیق و برابر با متن باشد، بلکه باید برداشتی آزاد از کتاب باشد.
جلد هم مانند ترجمه ممکن است به کتاب وفادار و یا گمراهکننده باشد. فرض بر این است که جلد هم باید مانند ترجمه در خدمت کتاب باشد، اما چنین نیست که این قاعده همیشه به واقعیت بپیوندد. جلد ممکن است تحقیرکننده و تحکمآمیز باشد.
برآیند کار هرچه باشد، جلد میان نویسنده و تصویر رابطهای نزدیک و ناگزیر به وجود میآورد. به همین دلیل است که شاید به بیزاری کامل منجر شود. اگر از جلد خوشم نیاید، بیدرنگ میخواهم از آن فاصله بگیرم. اما نمیتوانم. جلد واژگان مرا لمس کرده و مرا به تن کرده است.
چنین لحظهای به من میآموزد که از کتاب دست بکشم. این لحظه به معنای از دست دادن مهار است.
جلد در ارتباط با کتاب، سطحی، کماهمیت و بیربط است. جلد جزئی ضروری و اساسی از کتاب است. باید این واقعیت را پذیرفت که این هر دو جمله بیانگر حقیقتاند.
همیشه برای من مایهٔ شگفتی بوده که در صفحهٔ «نقد کتاب» روزنامهٔ کوریر دلاسرا، جلد کتابهای معرفیشده هم در کنار «سبک نگارش» و «پیرنگ» ارزیابی میشود. نخست فکر میکردم این کار درست نیست.
چرا باید برای جلد کتاب چنین اهمیتی قائل شوند؟ چرا باید جذابیّت بصری در سنجیدن ارزش یک کتاب اهمیّت داشته باشد؟ بعدها نظرم عوض شد. با عقل جور درمیآید. وقتی جلد به وجود میآید به بخشی از کتاب تبدیل میشود، و مثبت یا منفی بههرحال تأثیرگذار است. جلد یا خواننده را درمیکشد و یا او را از خود میرماند.
برای ما امری بدیهی است که هر کتابی جلدی داشته باشد. کتاب بدون جلد برهنه است، ناقص است و به نحوی دسترسناپذیر است. گویی دری که برای ورود به متن باید گشوده شود وجود ندارد. گویی کتاب بیچهره است.
وقتی دختری جوان بودم اولین «رمانهایم» را در یک مجموعه دفترچه مینوشتم. بنابراین برای هر داستان جلدی را طراحی و نقاشی میکردم. مراقب بودم همهٔ عناصر لازم بر جلد دیده شوند: نام داستان و اسم نویسنده.
میکوشیدم که از تصاویری گیرا استفاده کنم. گاهی اوقات عکس یا چهرهنمایی از قهرمان داستان هم بود. بعضی وقتها هم نبود.
جلد برای چه وجود دارد؟ نخست و مهمتر از هر چیز برای اینکه برگهای کتاب را در میان بگیرد. سدهها پیش، در دورانی که کتاب شیئی کمیاب و نفیس قلمداد میشد، برای تهیهٔ جلد آن از موادی ارزشمند چون چرم، طلا، نقره و عاج استفاده میکردند.
امروزه جلد نقشی پیچیدهتر پیدا کرده است. حالا باید کتاب را بشناساند و آن را در سبک یا ژانری مشخص بگنجاند. باید کتاب را بیاراید و کاری کند که در ویترین کتابفروشی جلوهٔ بیشتری داشته باشد. باید کنجکاوی رهگذران را برانگیزد و نگاه آنها را به خود جلب کند تا به درون مغازه بیایند، کتاب را بردارند و آن را بخرند.
بهمحض آنکه کتابی دارای جلد میشود هویت تازهای مییابد. حتی پیش از آنکه کتاب خوانده شود، جلد چیزی دربارهٔ آن به خواننده گفته است، همانطور که لباسهای ما پیش از آنکه زبان به سخن باز کنیم ما را به دیگران میشناسانند.
جلد انتظارات خاصی را پدید میآورد. معرّف یک لحن و یک نگرش است، حتی وقتیکه این لحن و نگرش با محتوای کتاب همخوان نباشد. من پیشتر جلد را به چهره مانند کردم، اما جلد نقاب هم هست، زیرا آنچه را که نهان نیست پنهان میکند. ممکن است خواننده را بفریبد. ممکن است او را نومید و سرخورده کند. درست مثل زیوری طلاییرنگ و بُنجل با درخششی که فریبنده است.
شاید بشود گفت که جلد از ناهمتایی حقیقت و دروغ، و نمود و واقعیت بهره میگیرد.
از کتاب جامۀ کتابها