تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

گربه من نجیب‌زاده آزاده بی‌همتا

گربه من نجیب‌زاده آزاده بی‌همتا

گربهٔ من: نجیب‌زاده، آزاده، بی‌همتا

سیروس پرهام

 

 

گربه من نجیب‌زاده آزاده بی‌همتا

در خانهٔ سنگ سیاه گربه‌ای داشتم که از چندین جهت استثنایی و بی‌همتا بود. هرگز دانسته نشد که این گربهٔ بُراقِ[1] سفید سفید، چگونه و با چه تمهید و ترفندی خود را به سفیدی برف تازه‌نشسته بر قلّهٔ کوه، نگاه می‌داشت (می‌دانیم که گربه از شست‌وشو گریزان است و روزهای بارانی و برفی هرگز به فضای بازنمی‌آید).

ویژگی دیگر این گربه خنثی بودنش بود- بدین معنی که نه نر بود و نه ماده -و بدین قرار به‌تمام‌معنا آزاده بود- از هر دو جهان آزاد! بی کمترین دل‌نگرانی و غم و غصه و دغدغهٔ خاطر و ملاحظه‌کاری.

نمی‌دانم که این گربه در من یا از من چه دیده بود که عاشق بی‌قرار من بود! هرگز دیده نشد که در غیاب من همنشین خواهران و برادرانم یا دیگران باشد، مگر یک روز که من مدرسه بودم و خواهرم پروانه از جهتی غمگین و افسرده بوده است. پروانه می‌گفت: «هوشنگی[2] روبه‌رویم نشست و چارچشمی مواظب من بود.»

بگذریم و برگردیم به زمانی که گربهٔ من کاری کرد که همگان ایمان آوردند به بی‌قراری بی‌حدّ و مرز عاشق صادقی که گواه خود را ــ چنان‌که گفته‌اند ــ در آستین داشت [«گواه عاشق صادق در آستین باشد»].

خواهیم دید که به‌راستی عشق او به من هیچ شرط و شروط و اما و اگری نداشت ــ پاکِ پاک و صافِ صاف چون آب چشمه و چاه بهشتی زمزم و به‌یقین زلال‌تر از آب زنگی سیف‌القلم! (ر.ک: جهان کتاب، شمارهٔ 386-388، تیر – شهریور 1400).

هرگز فراموش نتوانم کرد روزی را که در پنج – شش‌سالگی، یک دانه شن خیلی ریز در چشم راستم گیر کرده بود که هر کاری به عقل اهل خانه می‌رسید کردند و نتوانستند این شن ریز را از چشم من بیرون آورند.

وقتی‌که شست‌وشو و به‌هم‌زدن پلک در یک استکان پر آب کارساز نشد، لیوان پر آب را به کار گرفتند و از من خواستند پلکم را تا می‌توانم در آن به هم بزنم.

اما چشم خستهٔ رنجور چنان غرقه گشت که صاحب چشم به گریه افتاد، ولی دانهٔ شن به‌قدر ذرّه‌ای تکان نخورد! سرانجام به‌اتفاق آرا مصمم شدند که مرا به استاد کحال [چشم‌پزشک آن زمان] برسانند و مقرر گردید که عیسیٰ، للهٔ به‌غایت فداکار ــ که چند شب منِ خواب‌آلود را به دوش گرفته و از خانهٔ مادربزرگ به خانهٔ سنگ سیاه آورده بود ــ مرا کوله کند و به کحال برساند که «مطب» او در طبقهٔ دوم ساختمانی بود در حوالی میدان مشیر، تقریباً در فاصلهٔ 500 متری سنگ سیاه! (بعدها که پرسیدم چرا کوله کشی؟ گفتند درشکه‌ها شب‌ها کار نمی‌کردند).

پس از رسیدن به «مطب»، عیسی برای رفع خستگی مرا روی یکی از پلّه‌ها، چسبیده به دیوار، نشاند و خودش روی پلّهٔ دیگرــ در همان وضع چسبیده به دیوار ــ نشست تا بیماران تازه‌نفس بتوانند به‌راحتی بیایند و بروند.

هنوز نفسی تازه نکرده بودیم که صدای میومیوی گربه‌ای بلند شد. در کمال ناباوری، با چشمان گرد شده دیدیم که گربهٔ من از غیب ظاهر شد و در کنار من نشست! من که فکر می‌کردم خواب می‌بینم، دستم را بلند کردم چشمم را بمالم که عیسی نهیب زد و دستم را گرفت و نگذاشت چشم راست بدتر از آنچه بود شود.

تا به امروز در حیرتم که گربهٔ من چگونه عقلش رسیده که بی‌سروصدا پشت سر ما بیاید تا خیالش از جهت چشم دوستش ــ نه صاحبش ــ آسوده شود.

*

و اما «پیشی»، که به اندازهٔ خود من نگران اسباب‌کشی به باغ خیابان مشیر و جا نماندن خودش بود، در تمام مراحل اسباب‌کشی به من می‌چسبید.

حتی یک بار که من از مادر اجازه گرفتم و سوار وانت اسباب‌کشی شدم و کنار دست راننده نشستم، او هم بی‌سروصدا لابه‌لای اسباب پنهان شد ولی مادر متوجه گشت و به راننده ایست داد و پیاده‌اش کرد! من حس کردم که مادر نمی‌خواهد «پیشی» مسیر باغ را یاد بگیرد، ولی نمی‌دانستم چرا.

در آخرین مرحلهٔ اسباب‌کشی در این باره به ‌یقین نسبی رسیدم زیرا وقتی سوار وانت شدم و دیدم که گربهٔ افسردهٔ من دارد به وانت نزدیک می‌شود، یکی از مستخدمان دوان‌دوان آمد و گفت: «خانوم می‌فرماین گُربَرِ خودشون میارن»، نگرانی من دربارهٔ این‌که پیشی به باغ نخواهد آمد دوچندان شد.

اما خودم را تسکین دادم و پس از رسیدن به باغ چنان سرگرم بررسی ساختمان و ایوان زیبای ستون‌دار و اتاق‌ها و زیرزمین‌ها شدم که پیشی و دغدغهٔ جا ماندن او را فراموش کردم و رفتم به اتاقی که به من و پروانه اختصاص داده بودند (جای بقیهٔ بچه‌ها و دایه‌هایشان در یک اتاق بزرگ چسبیده به اتاق ما بود).

سرانجام «کاروان» مادر رسید و من چنان شتابان به سمت در باغ دویدم که نزدیک در دو لنگهٔ آهنی زمین خوردم. هرچند بلندی شلوارکم مانع زخم شدن زانو گردید، ولی شدّت کوفتگی زیاد بود و برای تسکین درد، زانویم را با پارچهٔ آغشته به «آزرچوبه»[3]­ به ‌اصطلاح امروزی «پانسمان» کردند.

اما امید من که با دیدن گربه‌ام درد زانو تسکین خواهد یافت نه‌تنها بر باد رفت، بلکه درد دوچندان گشت و دلداری‌های مادر بی‌اثر بود. مادر می‌فرمود [هر چه باشد من همواره در هر شرایطی مادرم را دوست داشتم و برایش قائل به احترام خاص بودم] «خودش نمی‌خاس از اونجو بیاد… به نظرم به او خونه عادت کِرده».

ده دوازده روز بی «پیشی» گذشت. در آن باغ اسباب سرگرمی چندان فراوان بود که کمابیش گربهٔ نازنین من از یاد رفت. اما، در آن زمان هنوز با شعرهای بزرگ‌ترین شاعران شهر خودمان ــ سعدی و حافظ ــ آشنا نشده بودم و نمی‌دانستم که شیخ ما فرموده است:

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل

بیرون نمی‌توان کرد الّا به روزگاران

چنین شد که به‌شدّت دچار افسردگی شدم و میل به غذا نداشتم، تا روزی که در نزدیکی در باغ با تیرکمان سرگرم شکار گنجشک بودم که چشمم افتاد به گربهٔ بسیار کثیفِ کم‌وبیش سیاه‌رنگی که روی پرچین دیوار کاه‌گلی باغ لمیده بود و به گونه‌ای به من نگاه می‌کرد که سال‌های سال نتوانستم فراموش کنم.

نگاه او چنان بود که حتی سال‌ها پس از مرگش هرگاه به یاد او می‌افتم بی‌اختیار می‌لرزم و احساس شرمندگی می‌کنم.

آن نگاه، نگاه نبود؛ صدا داشت؛ حرف می‌زد؛ سرزنش می‌کرد؛ به زبان بی‌زبانی می‌گفت: «ای بی‌غیرت»، «ای نامرد»، «تو هم که بی‌وفا بودی»؛ «تو هم که دروغ می‌گفتی»؛ «تو هم که ترسو و سگ‌لرزو شدی»؛ و گویاتر و لرزاننده‌تر از همه، همان‌که قرن‌ها پیش قیصر روم از زبان شکسپیر خطاب به دوست مورد اعتماد خود بروتوس ــ که به خاطر رستگاری روم و مردم به مخالفان پیوسته و قصد کشتن قیصر را داشت ــ گفته بود: «بروتوس تو هم؟!».

همین دو کلمهٔ کوتاهِ «تو هم؟!» ــ  ناگفته، ناشنیده، ولی لرزاننده، جان‌شکاف، تا بدان‌جا که به‌رغم نفرت از چرکی سر تا پا و دُم تا دهن او، بی‌اختیار دست‌هایم را بلند کردم تا در آغوشش گیرم، اما تا زیر پرچین بیشتر نتوانستم رفت.

«پیشی»، که لبخند ناپیدایی بر لب‌های خشکیده‌اش داشت، آرام در آغوش من لمید و من بااحتیاط هرچه‌ تمام‌تر او را در بر گرفتم و به سمت حوض بردم ولی نمی‌دانستم چه کنم.

در این زمان بود که پروانه (پری) و پاینده (پانی) و شاهرخ (شاهی) که با دایه‌‌های خود و اصغرآقای باغبان بی‌سروصدا پشت درخت‌ها قایم شده بودند، سروکلّه‌شان پیدا شد و همگی در یک جلسهٔ مشورتی زیر سایهٔ درختان نشستیم تا بلکه بتوانیم راه‌حلّ عاقلانه‌ای برای شست‌وشوی «پیشیِ» کثیفِ گریزان از شست‌وشو پیدا کنیم.

هنوز اظهارنظرها تمام نشده بود که «پیشی» از روی شانه‌های من پایین آمد و رفت به طرف لگن رخت‌شویی که آن‌طرف حوض گرد روی زمین بود. چنان شتابان می‌رفت که غازها و مرغابی‌های حوض هراسان شدند و چون بال‌هایشان تا حدّی که نتوانند پرواز کنند چیده شده بود، شتاب‌زده به سوی ما آمدند.

ظاهر این بود که گربهٔ من می‌خواست (یا دوست داشت) در آن لگن شسته شود. چنین نیز شد و کسی هم نتوانست یا نخواست دلیل آن را بداند.

( البته اگر گربه‌داران و گربه‌بازانی که شست‌وشوی داوطلبانهٔ گربه یا گربه‌های خود را تجربه کرده‌اند چگونگی ماجرا را برای ما بنگارند، هم ما و خوانندگان ما سپاسگزار خواهیم شد هم جمعیت‌های دوستداران حیوانات و صدالبته دامپزشکان جهان!) ــ این گوی و این میدان!

 

آیا گربه‌ها تعصب ناموسی هم دارند؟!

افسوس که پس‌ از این شست‌وشوی «لگنی» و البته «داوطلبانه»، گربهٔ من بیش از سه سال دوام نیاورد ــ گو این‌که به اندک‌زمانی پس از درک نعمت وصال دوست، آن‌هم به صورت اطهر، سعادت دفاع از ناموس دوست ــ به‌زعم خویش ــ هم وی را نصیب گشت.

ماجرا زمانی آغاز شد که «ملّای بزرگ» وارد خانهٔ ما شد. اوایل خردادماه، در زیرزمین نزدیک در باغ با بچه‌ها بازی می‌کردم که پس از شنیدن صدای زنگ در و باز شدن آن، از پشت شیشهٔ پنجره، جبّهٔ بلند مرد تنومندی را دیدم و فهمیدم که «ملّای بزرگ» برای اجابت دعوت با تیغ تیز به سراغ من آمده است! (چند روز پیش جسته‌گریخته شنیده بودم که می‌خواهند مرا تا دیر نشده ختنه کنند!)

«دیر نشدن» از این‌جهت که بنده ده سال داشتم! که با توجه به بلندای قد «قدری» کار «ملّای بزرگ» را دشوار می‌کرد!). چنین شد که به محض رفتن «ملّای بزرگ» به داخل اتاق نشیمن، من دیدم که درنگ جایز نیست و ناگزیر پابرهنه فرار کردم به جاهای پردرخت باغ ــ غافل از آن‌که روز آبیاری باغ بود و جاهایی بود که تا زیر زانو در گل لجنی فرو می‌رفت.

چنین شد که به فکرم رسید که از آبراهه بزنم بیرون، پیش از آنکه لشکر جرّار مستخدمان و آشپز و باغبان ــ و حتی دایهٔ خودم، که البته از کلّهٔ سحر برای شرکت در «مراسم» به باغ آمده بود ــ مرا دستگیر کرده و کَت‌بسته به ملّا «تقدیم» کنند!

اما، به گفتهٔ وثوق‌الدوله: «چون بد آید هرچه آید بد شود/ یک بلا ده گردد و ده صد شود» الخ. آبراهه با دو چوب ضخیم، برای جلوگیری از ورود گرگ و روباه و شغال و امثالهم، حفاظت می‌شد و من «دستگیر» شدم و کَت‌بسته تقدیم ملّای «مشعوف و صبور» و تیغ به دست گشتم ــ که البته در طول مدت «لشکرکشی» و دستگیری و شست‌وشوی دست و پا و شکم و «اصل مطلب»! چندین بار و به طور مداوم تیز و تیزتر و برّنده‌تر و کاری‌تر شده بود.

به‌هرتقدیر، زمانی که من ‌ــ بعد از عمل ــ سرگرم بازی با اسباب‌بازی‌هایی بودم که عمه‌ها از مکّه برایم آورده بودند، گربهٔ من ظاهراً مترصد فرصت بود تا بلکه انتقام رنج و عذاب و شکنجهٔ مرا، به زعم خود، از ملّای خون‌ریز بگیرد ــ ملا را تا دستشویی تعقیب می‌کند و در فرصت مناسب به یک جای حساس ایشان چنگ می‌زند و جبّهٔ آویخته از دیوار این مرد وظیفه‌شناس را می‌کشد پایین.

(البته این رویداد هزینهٔ ختنه‌سوران را برای پدرم دوچندان کرد ــ که به خنده‌های «خِه‌خِه‌خِه» مخصوص خودش می‌ارزید ــ و از دیگر سو مادرم ــ یادش بخیر ــ فرصتی به‌غایت مغتنم یافت برای طعن و لعن شبانه‌روزی نژاد گربه و وقت و بی‌وقت گفتن و بازگفتن: «چند بار باید بگم که گربه هزارجور گرفتاری و بدبختی می‌آره؟ کو گوش شنوا؟ کو آدم عاقل؟ ــ بله سیروس خان! بله پروانه خانم!»

به‌هرتقدیر، کل ماجرا تا یکی دو هفته مایهٔ سرگرمی و بگوبخند جماعت دایه‌ها و لله‌ها و جماعت آشپز و باغبان و دربان و درشکه‌چی شد؛ و حتی علی‌خانِ راننده ــ که اصلاً اهل شوخی و خنده نبود و در موقع رانندگی حتی حرف هم نمی‌زد ــ تا مدتی می‌خندید.

بخندیم که دو سال خیلی کم خندیده‌ایم و خنده‌های پشت ماسک هم لبخند است و خنده نیست!

 

.[1] بُراق در لغت‌نامهٔ دهخدا چنین تعریف شده است: «نرم و درخشان و انبوه‌موی و آن صفتی است گربه را. ــ گربهٔ بُراق گربه‌ای که موی بلند دارد، خاصه بر گردن و این ممدوح و مطلوب گربه‌بازان است.»

.[2] «هوشنگی» نامی بود که به پیشنهاد یکی از دایه‌ها برای این گربه انتخاب شده بود. می‌گفتند «پیشی» به همهٔ گربه‌ها گفته می‌شود، ولی این گربهٔ بُراق باید اسم مخصوص به خودش را داشته باشد! اما پس از آن‌که زنده‌یاد پدرم گفت «اسم قوم‌وخویش‌ها را نباید روی حیوانات گذاشت» او را همان «پیشی» خواندیم که نام عام همهٔ گربه‌هاست.

[3]. «آزرچوبه» که دردهای کوفتگی شدید دست و پا و کمر را تسکین می‌دهد، در فارس مشتمل است بر مخلوط آرد (آ) و «زرچوبه» و زردهٔ تخم‌مرغ که روی پارچهٔ ضخیم کرباس‌مانندی بانداژ می‌شود و درد را به‌خوبی تسکین می‌دهد. در تهران گویا از آرد استفاده نمی‌شود. استاد دکتر محمدحسن ابریشمی، در پاسخ به پرسش این‌جانب فرمودند که این بانداژ در خراسان و افغانستان و تاجیکستان و ازبکستان از ترکیب دنبه و زرچوبه فراهم می‌گردد.

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه