تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

استالین می‌داند به‌ کجا می‌خواهد برسد

استالین می‌داند به‌ کجا می‌خواهد برسد

 

استالین می‌داند به‌ کجا می‌خواهد برسد ـ

و در حال رسیدن است

 

 

 

[در زمان نگارش این کتاب، چند سال پیش از 2005] حدود پنجاه سال از مرگ استالین [1953] می‌گذرد. در این فاصله منابع جدیدی در دسترس قرار گرفته‌اند و کتاب‌های خوبی در دست نگارش هستند.

اما باوجوداین منابع غنی، هنوز دستیابی به تمامی ابعاد شخصیت او دشوار است زیرا ارزیابی‌ها و شهادت‌های دست اول تصاویر و لحظات متضادی را به دست می‌دهند.

برخی او را رهبری غیراحساسی و عمل‌گرا، کاملاً مطلع، اغلب مؤدب، و حتی خیرخواه و مهربان معرفی می‌کنند ــ به عبارت دیگر، دولتمردی معقول. دیگرانی هم از او چهره‌ای سرد و تاکتیسیَنی فریبکار ارائه می‌کنند.

باز گروهی دیگر او را دارای جنون اِعمال کنترل ترسیم می‌کنند که به هیچ‌کس و هیچ‌چیز اعتماد نداشت، فردی خشمگین و هیولایی انتقام‌جو بود که به‌ندرت قادر به مهار فوران‌های خشم خود می‌شد؛ یا بدتر، دیوانه‌ای دمدمی‌مزاج بود که اعتقاد داشت قتل‌عام‌هایی را که مرتکب شده بود بزرگ‌ترین ابداع سیاسی او بوده‌اند.

هنرپیشه‌ای ناشی در مقیاسی عظیم یا سازمان‌دهی ماهر؟ در نظر بسیاری، او چیزی جز یک چهرهٔ رقّت‌انگیز نبود که هر کاری را خراب می‌کرد. آیا او فردی بااستعداد یا حتی نابغه (هرقدر هم از نوع شریر آن) بود؟ یا این‌که فقط میان‌مایه‌ای مبتذل و عوضی (perverse)؟

این واقعیت که ناظرانی که در موقعیتی معین در این خصوص یک نوع اعلام نظر کرده بودند، و بعداً زمانی که همان مرد را در موقعیت‌های دیگر دیدند در قضاوت خود تجدیدنظر نمودند، بر پیچیدگی این تصویرسازی رنگارنگ می‌افزاید.

این‌گونه ارزیابی‌های کاملاً متضاد (که برخی‌شان منعکس‌کنندهٔ واقعیت و طبیعت استالین هستند) حیرت‌آورند. اما با توجه به این‌که ما با چهره‌ای سروکار داریم که به صحنه‌سازی دقیقِ نحوهٔ ظاهرشدن خود در برابر دیگران شهرت دارد، می‌توان به نفع این برداشت رأی داد که تمام استالین‌های متنوعی که به چشم ناظران آمده بودند دارای اصالت و واقعی بودند.

درهرحال، باید به این نکتهٔ بدیهی اذعان کرد: کل پدیدهٔ استالین دارای یک آغاز و یک پایان بود، که صرفاً نه ناشی از واقعیت آشکار میرایی آدمیان بلکه همچنین ناشی از آن بود که مرحلهٔ انحراف سیستمیِ اتحاد شوروی که در زمان استالین دوام آورد دارای حدود طبیعی خود بود. این امر ما را وامی‌دارد که استالین را دوباره وارد آن جریان تاریخی کنیم که او از آن سر برآورد، به آن ادای سهم کرد، و با مرگ طبیعی خود آن را ترک گفت.

این مسیرِ پرمشقت، خون‌آلود، به‌شدّت خطیر و دراماتیک و عمیقاً شخصی، درعین‌حال جزئی از یک «مجموعهٔ اجزاء» (‘motherboard’) بود ــ به‌بیان‌دیگر، محصولی غیرشخصی (impersonal). برخی از این جنبه‌ها در این‌جا روشن می‌شود؛ سایر جوانب امر نیز در بخش سوم مطرح می‌شود.

ما کار خود را با پرسش دربارهٔ آن چیزی که معمولاً مسلم فرض می‌شود آغاز می‌کنیم. استالین عضوی از حزب بُلشویک و، مانند هر عضو دیگر رهبری، یک لنینیست بود. یا که چنین به نظر می‌آمد. او واقعاً در حلقه‌های رهبری جای داشت، عضو کمیتهٔ مرکزی، و بعداً دفتر سیاسی (پولیت‌بورو) حزب بود.

به‌ویژه در دوران جنگ داخلی، او به‌عنوان فرستادهٔ لنین در مأموریت‌های خاص خدمت کرده بود. و بااین‌حال، استالین از نظر روشنفکری و سیاسی با اغلب چهره‌های تاریخی جنبش بلشویکی تفاوت داشت.

سایر رهبران بلشویک بیشتر تحلیل‌گر سیاسی بودند که غرب را به‌خوبی می‌شناختند چون در آنجا زندگی کرده بودند. آن‌ها «اروپایی»تر و «قابل فهم»تر (‘readable’) بودند و به مسائل تئوریک و نظری علاقه داشتند و از نظر روشنفکری نسبت به استالین برتر بودند. تحصیلات او به‌ خوبی آن‌ها نبود، و تجربهٔ اندکی از جهان خارج داشت.

او در عین توانایی هدایت بحث‌ها و پیش‌برد استدلال‌های خود، فرد سخنوری نبود. او مرموز و آب‌زیرِکاه (secretive) و به‌شدّت خودمحور (self-centered)، محتاط و هشیار (cautious) و نقشه‌کش (scheming) بود. تنها چیزی که مَنیّت (ego) بسیار حساس او را آرامش می‌بخشید، حس عظمت (greatness) خودش بود، که باید به‌صراحت توسط دیگران تصدیق می‌شد.

برای استالین کسب قدرت شخصی مطمئن‌ترین راه برای واداشتن دیگران به اطاعت از خود بود. او با وجود داشتن مقامی بالا (با تشکیل دفتر سیاسی حزب در 1919 عضو آن شد)، تحت‌الشعاع نه‌تنها لنین و تروتسکی ــ دو رهبر بلندمرتبهٔ حزب ــ بلکه گروه هفت‌نفرهٔ دیگرانی قرار داشت که نمی‌دانستند ــ و فکرش را هم نمی‌کردند ــ که روزی باید کاملاً تسلیم او شوند.

استالین باید این پایین‌مرتبگیِ نسبی خود را از راه به‌کارگیری خیال‌پردازی دربارهٔ عظمت خویش، و قائل ‌شدن نقشی برای خود بسیار بزرگ‌تر از آنچه عملاً ایفا کرده بود، جبران می‌کرد.

او با گردآوردن گروه رو به افزایشی از دستیاران و بله‌قربان‌گویانِ بی‌اهمیت به دور خود، مانند وُرُشیلوف یا بودِنی، به مقصود خود رسید؛ همچنین: ارژونیکیدزهٔ توانمندتر ولی باز هم زمخت؛ میکویانِ پرمهارت ولی جوان؛ و کمی بعد هم، مولوتوف، که شاید در آغاز ناآگاهانه، اصلی‌ترین حامی دیکتاتور و اسقف اعظم فرقهٔ استالین شد.

در دوران جنگ داخلی ــ تجربه‌ای که سهم چشمگیری در تصور استالین از شکل دولت جدیدِ پدید آمده از خرابه‌های آن و چگونگی ادارهٔ آن ایفا کرد ــ به این خصوصیاتِ یک شخصیت عمیقاً اقتدارگرا میدان داده شد.

در همین حال، این‌گونه افکار نمایانگر وجود مایه‌ای از تمایل روان‌شناختی برای بزرگ جلوه‌دادن خود بود. خلاصه این‌که نمی‌توان در برابر تفاوت میان شخصیت او و آنچه ما دربارهٔ سایر اعضای «گارد قدیمی»، ازجمله لنین، می‌دانیم، شگفت‌زده نشد.

دنیای استالین در ابتدا کاملاً به ‌گونه‌ای طبیعی بر اساس سنّت‌های سرزمین زادگاه او در قفقاز و سپس تجربهٔ اعماق مردم روسیه شکل گرفت. در مقابل، تأثیر بین‌الملل‌های دوم و سوم [تشکل‌های احزاب سوسیال‌دموکرات و سپس کمونیستی جهان در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم] بر او در حداقل خود بود، اگر نگوییم اصلاً وجود نداشت.

بنابراین، تعجبی ندارد که او و نزدیکانش با رویکردی کاملاً متفاوت دربارهٔ آنچه باید در روسیه انجام می‌گرفت از جنگ داخلی سر برآوردند، برداشت‌هایی که با ایده‌های لنین، تروتسکی، کامِنِف، و امثال آن‌ها، چه بر سر درک آنان از سوسیالیسم یا در مورد نوع دولتی که باید کشور را اداره کند، فرق می‌کرد.

به‌این‌ترتیب، دو دنیای بسیار متفاوت سیاسی و فرهنگی در درون آنچه «بلشِویسم» خوانده می‌شد با یکدیگر همزیستی داشتند، و این همزیستی تا هنگامی‌که همگی دارای هدف اساسی مشترکی بودند دوام آورد.

زمانی که رژیم موفق به شکست «سفیدها» شد، این دو گرایش ناهمسو خود را ظاهر کردند و به جدال با یکدیگر پرداختند: تمرکز یکی بر تجهیز روسیه با دولتی بود که از منافع اکثریت مردم دفاع کند؛ دیگری استراتژی خود را معطوف به خود دولت نموده بود ــ رویکردی که بسیاری در روسیه با آن همراه بودند، به‌ویژه در بین شرکت‌کنندگان در جنگ داخلی.

در این مرحله، دیکتاتوری تنها انتخاب موجود بود. جنگ داخلی موقتاً این واقعیت را پوشیده نگاه داشته بود که این کلمه گویای واقعیتی یگانه و بی‌چون‌وچرا نبود. این اصلاً درست نبود: رژیم‌های دیکتاتوری به اشکال و رنگ‌های مختلف ظاهر می‌شوند، درست مانند سایر رژیم‌های سیاسی ــ ازجمله دموکراسی‌ها، که اغلب، و گاهی به نحوی خطرناک، میان گونه‌های اقتدارگرا، لیبرال و سوسیال‌دموکرات نوسان می‌کنند.

زمانی که آرامش بازگشت، و مسئله عبارت بود از ایجاد دولت زمان صلح، دو مدل آشتی‌ناپذیر مطرح گردید. تفاوت‌ها بر سر این موضوعات بود:

نحوهٔ تعریف جامعهٔ روسیه، نوع قدرت دولتی لازم برای برخورد با مسئلهٔ ملّیت‌ها، تعاون (cooperation)، دهقانان، ساختار حزبی، استراتژی‌های توسعه، و آن نوع دگرگونی اجتماعی که باید هدف قرار می‌گرفت. دو اردوگاه سیاسی مخالف هم، خود را در چارچوب چیزی یافتند که فرض می‌شد حزبی واحد است.

همان‌گونه که قابل پیش‌بینی بود، آن جناحی که در آخر پیروز شد برای مدتی اسم قدیم را حفظ کرد. اما می‌دانیم که تبدیل به چه ‌چیزی شد ــ و با چه سرعتی.

ازآنجاکه استالین در بیشتر موارد هدف‌های خود را پوشیده نگاه می‌داشت، سایر رهبران حزبی روی دست می‌خوردند. زمانی که آن‌ها متوجه دامی می‌شدند که به دست خودشان برای خود پهن کرده بودند دیگر دیر شده بود.

خود لنین هم برای مدتی فریب خورد. هنگامی‌که او سرانجام موفق به درک چیزی شد که با آن سروکار داشت، دیگر برای اقدامِ جبرانیِ مؤثر بسیار دیر شده بود.

درنتیجهٔ این واقعیت که لنین از اواخر 1920 به بعد به‌طورجدّی بیمار بود ظهور استالین تا حدّ زیادی تسهیل گردید. او که به‌طور متناوب از دارو استفاده می‌کرد و تحت معالجات گسترده قرار داشت، ناگزیر از ترک فعالیت سیاسی برای دوره‌های طولانی شده بود ــ به‌ویژه در بخش اعظم سال 1922 و بخشی از 1923.

اما همان‌گونه که پیش‌تر تأکید کردیم، مشکل عمیق‌تر از «کشف رمز» شخصیت استالین بود، چون او بازتاب تصوری کامل از آن خط سیاسی بود که باید در سال‌های آینده دنبال می‌شد. اگرچه چنین دیدگاهی به‌طور ضمنی در رفتار سیاسی او مشاهده می‌شد، ولی هنوز به‌صراحت فرموله و مدوّن نشده بود.

بااین‌حال، این دو برنامهٔ متفاوت در زمان «آخرین نبرد لنین»، آن‌گونه که عمدتاً (و نه منحصراً) در به‌اصطلاح «وصیت‌نامه»ی او به آن شهادت داده‌شده بود، به‌روشنی مطرح شدند.

موضع استالین در برنامه‌های او برای شکل قانون اساسی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی آشکار شد، که در 23-1922 زیر نظر او (با انتخاب وی به دبیرکلّی حزب در 1922) مورد بحث و تصویب قرار گرفت. اسناد مربوط به ایجاد اتحاد شوروی شامل روشنگرترین مطالب در خصوص مجادلهٔ میان لنین و استالین است، حتی با آن‌که این جدال قلمی بسیار فراتر و عمیق‌تر از مسئلهٔ ملّیت‌ها در دولت شوروی می‌رفت.

این بحث‌ها عملاً کل بخش‌های مربوط به ایجاد بنای نظام را در برمی‌گرفت: ایدئولوژی، نقش‌های مربوط به حزب و دولت، سیاست اقتصادی، و به‌ویژه مسئلهٔ دارای حساسیت استراتژیکِ سیاست‌های دهقانی.1

اسنادی که پس از پِرِسترویکا [perestroika / سیاست بازسازی اقتصاد و دولت در زمان گورباچِف در اواسط دههٔ 1980] در دسترس قرار گرفته ما را نه‌تنها قادر به درک دامنهٔ وسیع این تفاوت‌ها می‌کند، بلکه همچنین گویای خصومت شخصی میان لنین و چهره‌ای است که خود او به‌عنوان دبیرکل حزب انتخاب کرده بود ــ شغلی که در آن زمان فکر نمی‌شد اهمیتی را بیابد که بعداً یافت.

خصومت استالین نسبت به لنین و آزردگی فزایندهٔ او از استالین را ــ جدایی شخصی و ایدئولوژیکی که جز تعداد اندکی از نزدیکان، از همه پنهان نگاه داشته می‌شد ــ می‌توان از روی نامهٔ قبلاً ناشناخته‌ای از استالین به لنین، که زمانی در 1921 نوشته شده است، نمونه گرفت، یا بلکه حدس زد.2

این نامه که به دستگاه حزب، کروپسکایا همسر لنین، و دفتر سیاسی مربوط می‌شود، امکانی کمیاب را برای نگاهی از درون به نحوهٔ عمل ذهن سیاسی استالین فراهم می‌آورد. آن‌گونه که از متن نامه دستگیر می‌شود، ماجرا از شکایتی از سوی کروپسکایا به لنین آغاز می‌شود (او همسر بیمار خود را از بسیاری موضوعات مطلع می‌کرد):

استالین یک دستگاه تبلیغی-ترویجی (agitprop) بزرگ حزبی درست کرده بود که «شبیه یک کمیساریای [وزارتخانه] تمام‌عیار جدید است»، با عملاً همان وظایف و هدف‌های بخش آموزش سیاسی که کروپسکایا ریاست آن را در کمیساریای آموزش و پرورش بر عهده داشت، و به‌این‌ترتیب در حال زیرآب‌زنی او بود.

لنین پس از مطالعهٔ دقیق این متن، آن را به همراه یادداشتی به استالین ارجاع داد، و از او خواست خود را درگیر امور تبلیغی-ترویجی نکند. پاسخ استالین از آنِ یک کینتو بود ــ kinto، کلمه‌ای گرجی معادل «بچهٔ ولگرد خیابانی»، لقبی که در جوانی به او داده شده بود. او همانند یک نفاق‌افکن حقیر و گستاخ رفتار کرد و از این واقعیت بهره بُرد که نویسندهٔ یادداشت از سلامت کامل برخوردار نیست.

او تعداد مقامات استخدام شده در بخش تبلیغ و ترویج را، که کروپسکایا ذکر کرده بود، تکذیب کرد. مدعی شد که مجبور به قبول مسئولیت این بخش شده است، اما اینک حاضر به رها کردن آن نیست، و برای لنین «تشریح» کرد که به نفعش است تا او در این مسئولیت باقی بماند، چون در غیر این صورت «تروتسکی نتیجه خواهد گرفت که لنین دارد این کار را فقط به خاطر کروپسکایا می‌کند». خلاصهٔ کلام این‌که استالین حاضر به کوتاه آمدن نشد.

ترفند استالین واضح است. روشن است مسئله بر سر این نبود که تروتسکی چه خواهد گفت. این سبک استالین بود برای این‌که به لنین بگوید می‌داند ماجرا از کروپسکایا آب می‌خورَد؛ و به او بفهماند که در برابر تروتسکیِ مهیب، که در آن زمان بر سر یک‌رشته مسائل با لنین اختلاف داشت، لنین که در اثر بیماری ضعیف شده، نمی‌تواند بدون کمک استالین از کسب اکثریت در دفتر سیاسی مطمئن باشد.

سال 1921 شاهد نمونه‌های بیشتری ازاین‌گونه شبیخون‌ها بود که به همین اندازه روشنگر هستند. کارت تروتسکی که استالین برای مهار لنین با آن بازی می‌کرد در این دوره ظاهر شد، که تحت سلطهٔ دعوای نسبتاً بی‌حاصلی بود که دربارهٔ نقش اتحادیه‌های کارگری میان اقلیتِ تحت رهبری تروتسکی و اکثریتِ لنین در دفتر سیاسی جریان داشت.

تروتسکی، که در هنگام پیشنهاد تغییر جهت به سمت یک سیستم از نوع نِپ با مخالفت روبه‌رو شده بود، برای جبران ویرانی اقتصادی راه دیگری بجز ادامهٔ روش‌های شبه‌نظامی برای بسیج نیروی انسانی نمی‌دید.

لنین نیز هنوز سیاست اقتصادی نوین را در نظر نداشت، اما می‌خواست به اتحادیه‌های کارگری، که ریشه در طبقهٔ کارگر داشتند، اجازهٔ خودگردانی بیشتری بدهد. دو دیدگاه برای به دست آوردن موافقت اکثریت نمایندگان کنگرهٔ آتی یازدهم حزب دست به تحرک و مانور زدند.

به شهادت میکویان در کتاب شرح زندگانی خود، این‌گونه اتفاق افتاد (Tak Bylo)، اگر هم لنین در بعضی جلسات برای نهایی‌کردن تاکتیک‌های مقابله با تروتسکی شرکت می‌کرد، این استالین بود که هدایت کل عملیات را در دست داشت.

هم‌آواز شدن با لنین علیه فرد مورد انزجار (bête noire) او، یعنی تروتسکی، به نظر استالین راه مناسبی برای بازیچه قرار دادن لنین بود. و این هدفی بود که او در «مسئلهٔ کروپسکایا» دنبال می‌کرد.

اما این امکان وجود دارد که این ترفندها ــ و کینهٔ استالین از خود لنین ــ حتی پیش‌تر، در زمان جنگ داخلی پدید آمده باشد، اما به دلیل فوریت وظایف نظامی و این واقعیت که هدف اصلی موش‌دوانی‌های استالین در آن زمان تروتسکی بود، توجهی را به خود جلب نکرده بود.

فقدان احترام، و به‌زودی نفرت از لنین ــ نکتهٔ مورد نظر من در این‌جا همین است ــ به‌طور غیرمستقیم از نفرت دائمی و همه‌جانبهٔ او از تروتسکی ناشی می‌شد که بر سر راه تصور استالین از خود به‌عنوان یک استراتژیست نظامی و دولتمرد بزرگ قرار گرفته بود. تروتسکی، که هدف القاب توهین‌آمیز (و اغلب غیرقابل چاپ) از سوی استالین و طرفدارانش قرار گرفته بود، ایجادکنندهٔ ارتش سرخ، کُمیسِر خلق در امور جنگ، و رهبر توأمان انقلاب 1917 بود – که ربطی به تصویرسازی استالین از خودش نداشت.

نام تروتسکی با نام لنین همراه بود ــ چیزی که لنین هرگز آشکارا رد و انکار نکرد ــ و این بیش از هر چیز دیگر استالین را آزار می‌داد. نفاق‌افکنی‌ها و فشارهای بی‌وقفه‌ای که او و نزدیکانش بر لنین می‌آوردند تا تروتسکی از مقامات نظامی‌اش، و همچنین از رهبری برداشته شود (ماجرایی که از مدت‌ها پیش برای شرح‌حال‌نویسان لنین و استالین موضوعی آشنا بوده است)، این تفسیر از رویکرد استالین را کاملاً موجه می‌سازد.

 

این «محاصرهٔ» لنین، بجز چند مورد کوچک، ناموفق از کار درآمد. لنین روی تروتسکی و اعتبار او حساب می‌کرد و از نزدیک با او همکاری داشت ــ که فقط محدود به امور نظامی نبود.

علاوه بر این، او در تماس محرمانهٔ روزانه با دست راست تروتسکی در شورای نظامی انقلابی و در کمیساریای دفاع ــ اِفراییم اِسکلیانسکی ــ قرار داشت که بدون شک نقش رابط مورد اعتماد میان این دو را ایفا می‌کرد.

اسناد مربوط به جنگ داخلی روشنگر اهمیت فوق‌العاده حساس اِسکلیانسکی در فعالیت روزمرهٔ مرکز (centre) است. اما اطلاعات بسیار کمی دربارهٔ او، یا غرق شدنش در هنگام قایق‌رانی در رودخانه در 1925 وجود دارد.

این شبکهٔ روابط نزدیک قطعاً بر خصومت عمیق استالین نسبت به لنین می‌افزود. اما فقط زمانی که لنین در حال مرگ بود و استالین از مدتی قبل فرماندهی تقریباً کامل را در دست داشت، این نکته روشن شد.

حملهٔ آشکار به یک لنینِ سالم در محاسبات شخصیت حسابگر و محتاط استالین نمی‌گنجید، اما با بیماری لنین ــ که استالین از تمام جزئیات آن باخبر بود ــ اوضاع تغییر کرد. استالین به‌عنوان دبیرکل حزب از سوی کمیتهٔ مرکزی مسئول نظارت بر معالجات پزشکی لنین شد، که به او اجازه می‌داد بی‌شرمانه از مرد بیمار جاسوسی کند.

امکان دارد فوتی‌یِوا، منشی لنین، هر چیزی را که لنین به او دیکته می‌کرد، حتی اگر هم فرضش بر این بود که فعلاً محرمانه خواهد ماند، به استالین گزارش می‌کرد.

می‌توان وضع روحی استالین را تصور کرد زمانی که فهمید لنین می‌خواهد او را از مقام فعلی‌اش تنزّل دهد و شاید آیندهٔ سیاسی او را کلاً نابود کند.

اگر هم فوتی‌یِوا زودتر او را از این موضوع مطلع نکرده بود، او هم‌زمان با اعضای دفتر سیاسی با دیدن نامهٔ لنین در آستانهٔ کنگرهٔ دوازدهم حزب [برگزارشده در آوریل 1923] که به همین منظور نوشته شده بود، از آن آگاهی یافت. لنین در این نامه خواستار برداشتن استالین از مقام خود شده بود و علّت آن را توضیح داده بود.

اما درست در همین زمان لنین کاملاً ناتوان شد و دیگر نمی‌توانست در مورد هیچ موضوعی مورد مشورت قرار گیرد. در این زمان، فقط اعضای دفتر سیاسی از درخواست لنین مطلع بودند. تنها سی‌وسه سال بعد، در زمان خروشچف بود که این متن به اطلاع مردم شوروی رسید.

بحث دربارهٔ جایگاه ملّیت‌ها در شورویِ نوپا، که در صندلی‌ها و دالان‌های قدرت جریان داشت، نشان‌دهندهٔ عمق اختلافات دربارهٔ دولت آینده و شکلی بود که باید به خود بگیرد.

این اختلاف‌نظرها سبب واکنش‌های بی‌نهایت تند از سوی لنین شد، که هرچند به‌شدّت بیمار بود، موفق شد، با کفایتی حیرت‌انگیز، افکار خود را با حداکثر وضوح مدوّن کند.

تصور استالین از دولت آیندهٔ شوروی تا حدّ زیادی بر اساس تجربهٔ او بلافاصله پس‌از انقلاب، زمانی که مسئول امور ملّیت‌ها شد، شکل گرفته بود.

نخستین مقام دولتی او بعد از 1917 کمیسر [وزیر] امور ملّیت‌ها بود، و نخستین کتابی که از او منتشر شد ــ و پیش از انقلاب به درخواست لنین و کمک ویرایشیِ بوخارین نوشته شده بود ــ به «مسئلهٔ ملّی» می‌پرداخت.

ورود سطحی به چنین مسائلی که بی‌اندازه پیچیده و به‌شدت مناقشه‌انگیز بود، احتمالاً او را متقاعد کرده بود که تمام آن ملّیت‌های بسیار متنوّع، سرکش و مبارزه‌جو هرلحظه امکان دارد چوبی لای چرخ اقدامات دولت مرکزی بگذارند.

آخرین موضع لنین دربارهٔ این موضوع بیانیه‌ای حاوی قوی‌ترین و روشن‌ترین تحلیلی بود که او در کل دوران پس از جنگ داخلی ارائه داده بود.

به گفتهٔ لنین، استالین تمایل داشت به ملّیت‌های غیرروسی «خودگردانی» (‘autonomy’) بدهد ــ یعنی آن‌ها بخشی از روسیه شوند (که در آن زمان جمهوری سوسیالیستی فدراتیو روسیهٔ شوروی RSFSR یا فدراسیون روسیه خوانده می‌شد)؛ یا به‌بیان‌دیگر، واحدهای اداری تابع روسیه.

بحث دربارهٔ این رویکرد، و همچنین سایر پیشنهادهای مربوط به شکل آیندهٔ دولت، شدید بود؛ و برخورد میان لنین و استالین درست بر سر همین موضوعات در کانون مجادلات قرار داشت، و دارای پیامدهای وسیع برای آیندهٔ نظام بود. همین نکته دلیلی است بر اهمیت بازگو کردن این ماجرا.

 

بخشی از کتاب قرن شوروی به قلم موشه لووین و با ترجمۀ پیروز اشرف.

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه