تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

غزلسرایی از دیار گیلان

غزلسرایی از دیار گیلان

رحمت موسوی: غزلسرایی از دیار گیلان

کامیار عابدی

 

با احترام، اهدا به استاد سیروس شمیسا

 

 

 

الف) در مردادماه سال 1337 نیما یوشیج در سفری همراه با همسر و فرزندش وارد استان گیلان شد. او، خود، مازندرانی بود و آشنا با خطه همجوارش.

علاوه بر این، وی و همسرش، در دورۀ جوانی، سال‌هایی چند را به تدریس در مدرسه‌های آستارا، لاهیجان و رشت سپری کرده بودند. در یادداشت‌های روزانۀ نیما، ازجمله، درباره این سفر چنین آمده است:

«در رشت، یکی از جوانان ایّام تهران را دیدم. به توسط رئیس چاپخانۀ اسلامی، ما را به مهمانخانۀ تهران برد. آمدم که سیگار بخرم، موسوی که به من نگاه می‌کرد، به توسّط معالی، رفیق خود، که خبرجویی کرد، با من آشنا شد. مهمانخانه و بلیت گاراژ را رد کردیم. به خانۀ موسوی آمدیم. سه روز در آنجا ماندیم. شب در خیابان، همهمه‌ای با حرکت من شروع شده بود. به‌زحمت دررفتیم و راحت شدیم…» (یادداشت‌ها، صص 129-130)

 

ب) مقصود از موسوی در یادداشت بالا، که نیما و خانواده‌اش سه روز در منزل او به سر بردند، میرعبدالعلی موسوی (متولد اواخر سال 1314، رشت) است- شاعر بسیار جوان آن روز که البته، بیش‌تر با نام رحمت موسوی در میان دوستداران شعر شناخته شده است.

او فرزند سید محمدرضا موسوی (با نام شعریِ «عزیز») است و برادرزادۀ صدرالشریعه (اهل شعر و عرفان) و نوۀ حاج سیّد حسین‌آقا مجتهد، از رهبران مذهبی پُرشهرت در اواخر دوره قاجار در منطقۀ گیلان. از قرار، نَسَب این خانواده به سیّد/ پیر شرفشاه دولایی/دولابی، صوفی و شاعر نامور غرب گیلان در سدۀ هشتم ه.ق برمی‌گردد.

 

پ) رحمت موسوی در پی علایق ادبی خود، و نیز محیط ادبی خانواده، خویشاوندان و دوستان، از دورۀ نوجوانی به شعرگویی توجه نشان داد.

دورۀ متوسطه را در دبیرستان نوربخش زادگاهش به پایان برد. دبیر ادبیات او در این مدرسه، اسحاق شهنازی، از شاعران شناخته‌شده در انجمن‌های ادبی ایران بود.

البته،رحمت پس از این دوره، برای تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی رهسپار تبریز شد. اما پس از مدتی درس خواندن در دانشگاه تبریز، در پی دیدارهایی با شاعر نامور، محمدحسین شهریار، با شوری نیرومند در سر و دل، از دانشگاه و درس، به کلی، دست شُست.

به رشت بازگشت. با این‌همه، دانشجوی مُستعفی، در جوار معلّمی و مدیریت آموزشگاه‌های این شهر، علاوه بر سرودن شعر، به تتبُّع در دیوان‌های شاعران پرداخت.

سروده‌های وی به‌تدریج در نشریه‌های زادبوم (مانند سایبان، رویین، طالب حق، پادنگ و سپیدرود) و پایتخت (از قبیل یغما، ارمغان، روشنفکر، سپید و سیاه، امید ایران، تهران‌مصوّر، آسیای جوان و غیره) منتشر شد.

این سروده‌ها او را به جامعۀ ادبی ایران شناساند. البته، وی به‌ویژه در دورۀ نخست تکاپوی ادبی خود به گردآوری منتخب‌هایی از شعر کهن، و شعر سنّت‌گرای عصر رغبت زیادی داشت.

علاوه بر این، نباید ناگفته گذاشت که رحمت در سال‌های نخست شاعری، ازجمله با شاعری آشنایی نزدیک یافت که در اوایل دهۀ 1340 به انتحال عجیب و گسترده از دیوان حزین لاهیجی (درگذشت: حدود سال 1180 ه.ق) در نزد اهل شعر متهم و محکوم شد (ر.ک: حزین لاهیجی، صص شش – نُه؛ شاعری در هجوم، صص 13-16؛ و نیز خاطره‌های خود رحمت: پسر از پنجاه‌وپنج سال، صص 32-42؛ نیما در رشت، صص 828-833).

 

ت) رحمت موسوی در سیر تکاپوهای ادبی خود، علاوه بر انتخاب شعر، که متضمّن نوعی سنجش و انتقاد هم است،گاه بر اساس معیارهای لفظی شناخته‌شده و اغلب شفاهی در نقد ادبی زبانِ شعر فارسی، به نقد شعر هم دست زده است (ر.ک: بخش سوم کتاب‌شناسی).

با این‌همه، وی در نزد علاقه‌مندان ادبی، بیش‌تر به عنوان شاعری متبحّر در غزل‌سرایی شناخته شده است. این گوینده در آغاز نوجوانی، نخست به شعر وحشی بافقی، از برجستگان جریان شعر وقوع – واسوخت، علاقه‌مند شد.

سپس، به زمرۀ دوستداران شعر سهل و مُمتنع/سهلِ ممتنع سعدی پیوست. اما پس از طیّ این دو مرحله، به قلمرو شعر حافظ شیراز و از طریق بخش پیچیده تر شعر او به گسترۀ سبک هندی وارد شد.

دیری نگذشت که به‌کلّی، در شعاع نفوذ عمیق غزل‌های صائب تبریزی قرار گرفت. از این رو، به نظر می‌رسد با وجود دیدار با شهریار و نیما در آغاز جوانی، و به طبع، تأثیر روحی و ادبی از این دو شاعر نامور، وی بسیار زود، وجوه اشتراک بیش‌تری با شاعرانی مانند امیری فیروزکوهی، گلچین معانی، شیدای گیلانی و محمد قهرمان در خود احساس کرد.

از نظر این شاعران ، یا بهتر بگوییم شاعر- ادیبان ، سیر شعر فارسی در سده 11 ه.ق در وجود شخص صائب به مرحلۀ تکامل بلکه کمال نهایی خود نایل شده است.

این گروه، پس از پایان نسبی سیطرۀ مکتب بازگشت در اوایل دورۀ پهلوی، از هیچ راهی برای اثبات اندیشۀ ادبی خود در شرح بی‌همتاییِ این کمال خودداری نورزیده‌اند ـ با تالیف کتاب، نگارش مقاله، ایراد سخنرانی، تأسیس انجمن ادبی، و تصحیح و انتشار دیوان یا منتخب شعر صائب.

البته،پس از حیدرعلی کمالیِ پیشگام در صائب‌پژوهی (آغاز دهۀ 1300)،باید به‌ویژه از نقش زین‌العابدین موتَمنِ ادیب یاد کرد که در شناخت دقیق صائب در عصر تجدد بسیار ذی‌حق است. همچنین از یاد نمی‌بریم که شماری از علاقه‌مندان بی‌چون و چرای صائب در این عصر، اغلب تمایل داشته‌اند که از او به عنوان «مولانا صائب» یاد کنند.

 

ث) شعر رحمت در دورۀ متقدم ادبی، تا حدود زیادی، مبتنی است بر مضمون‌یابیِ مؤکّد در مکتب هندی. درواقع، شاعر نه بر اساس گسترش خیال در سراسر شعر، که به درون‌مایه‌ای خاصّ و متمایز در هر بیت پرداخته است.

این درون‌مایه‌های خاص به صورت مستمر در بیت‌ها، و در فضایی از حکمت‌اندیشی، اخلاق‌گرایی و عاشقانه‌سرایی تکرار می‌شود.

البته، از طبیعت و درختان و گل‌هایی مانند چنار و ارغوان و نرگس و سوسن و گلسرخ و شقایق و سُنبُل و نیلوفر، که موجب شکوفایی بسیاری از سروده‌هاست، نشانه‌های کافی در شعرهای این دوره دیده نمی شود.

در این سیر، استقلال بیت، که یکی از پراهمیت‌ترین ویژگی‌ها در شعر مکتب هندی است، در سروده‌های وی به نحوی آشکار در معرض دید مخاطب قرار دارد. بدین ترتیب، تأثیر مستقیم تتبُّع در این مکتب، در شعرهای متقدم رحمت به صورتی آشکار درخور مشاهده است.

علاوه بر این، به‌خصوص ارسال‌المثل مصراع دوم در بخشی از بیت‌ها از پیوند شعر رحمت با مکتب هندی خبر می‌دهد. شاعر به تک‌بیت‌سرایی نیز، که از ویژگی‌های مکتب هندی است، گرایشی خاص دارد (ر.ک: گیلان در قلمرو، ویرایش دوم، صص174-176).

با این‌همه، در همین دوره، گاه به صورت پیوسته، و گاه به شکل قدری گسسته، نوعی تمایل به وقوع‌گویی هم از برخی شعرها سر برکشیده است.

اما وقوع‌گویی، یا دست‌کم رگه‌هایی از آن، در سروده‌های متقدم این شاعر، اغلب، با تحاشیِ نسبی از نزدیک شدن به روانیِ مطلقِ زبان همراه است. درواقع، وقوع‌گویی در این تجربه‌ها با نیم‌نگاهی به شاعران دوره آغازین مکتب هندی، مانند طالب آملی وکلیم کاشانی، آمیخته شده است:

ـ «از جمع عافیت‌طلبان پا کشیده‌ایم

دست طلب ز دامن دنیا کشیده‌ایم»

(خاکیان راه، ص 169)

ـ «تَر مکن دیده که‌ات دیدۀ تَر می‌بخشند

خون مکن سینه، تو را خون جگر می‌بخشند»

(تر مکن دیده، صص 618-619)

ـ «جهان تمام چه ارزد؟ چو یار با من نیست

غمی به سینه ولی غمگسار با من نیست»

(جهان تمام، صص 51)

ـ «به غمی دچار ماندم که مرا رها نسازد

مگر آن‌که استخوان را ز تنم جدا نسازد»

(به غمی، ص 206)

ـ «دل آزاده از شهر علایق دور می‌گردد

که داند آرزوها نقش سنگ گور می‌گردد»

(دل آزاده، صص 153-154)

ـ «آتش به جان من زد و با من، به جان نساخت

چون دید بی‌کسم به منِ بی‌امان نساخت»

(آتش به جان، 155-156)

ـ «گرداب هول دید که جان پیچ و تاب زد

این زورق شکسته چه وقتی به آب زد»

(گرداب هول، صص 170- 171)

ـ «پرواز گرچه حُکم به رأی سفر دهد

بک بال مرغ را که تواند که پَر دهد»

(پرواز، ص 172)

 

ج) در مقابل، در دورۀ متأخرـ یا متأخرترـ با وجود آن‌که شاعر گاه در برخی بیت‌ها هنوز با درون‌مایه‌گریِ کهن دست‌وپنجه نرم می‌کند، در کلّیت، با روحیه‌ای تجربه‌پذیرتر و حسّی‌تر با جهان تماس می‌گیرد.

جغرافیا و فرهنگ زیستیِ زادبوم، مانند برنج و شالیزار و چای و مرداب و برکه و دریا و چراغ دریایی و ماهی و زیتون و درخت و جنگل، در بخش درخور توجهی از شعرهایش منعکس می‌شود.

وی علاوه بر عشق و مهر شخصی، که یکی از قلمروهای تخطّی‌ناپذیر غزل به زبان فارسی است، گاه حتی در برخی شعرها به  ‌مرور عاطفی در سِیر تاریخی زیست انسان ایرانی در دوره‌هایی چند پرداخته است.

البته، در دورۀ متأخر شعرگویی رحمت، همچنان می‌توان از برخی ویژگی‌های مکتب هندی، به نشانه‌هایی پیدا و پنهان اشاره کرد ـ گاه اندک، گاه بسیار.

اما نکته اینجاست که شاعر در هر دو حال، از توجه به زبان و فرهنگ و زیست عصر خودداری نورزیده است. به‌طبع، سبک شخصی او در این دسته از شعرهایش، با وجود ملازمت دائم با جلوه‌هایی از سنّت‌های ادبی، زنده‌تر ، دلپذیرتر و تأثیرگذارتر است.

وی گاه چند گام و گاه چندین گام در پیوند مکتب هندی با مکتب معاصر برداشته است. شاید آنان که در سویۀ زمان و زبان عصر هستند، این سیر را در حدّ لازم یا کافی ارزیابی نکنند. امّا نکتۀ پراهمیت‌تر آن است که در این دسته از شعرها با تلفیق سبک شناختیِ درخورتوجه، و آوایی شنیدنی-گاه بسیار شنیدنی- در شعر فارسی روبه‌روییم.

به نظر می‌رسد در دهه‌های 90-1360 به‌تدریج، بر شمار این نمونه‌ها در آثار رحمت بسیار افزوده شده است (محل انتشار این غزل‌ها در این دوره، مجله‌هایی مانند آینده، گیلان ما و حافظ بوده است).

البته، شنیدن این آوا بر مخاطبانی سهل‌تر است که علاوه بر شعر فارسی در دورۀ تجدد ادبی، از توان التذاذ از شعرهای دوره کهن ـ به‌ویژه مکتب‌های وقوع و هندی‌ ـ بهره‌مندی نسبی داشته باشند.

 

چ) در کلّیت و با وجود استثناهایی چند، بازتاب تجربه‌های روحی در شعرهای متأخرتر رحمت به نحو نمایان‌تری انجام پذیرفته است.

به نظر می‌رسد گوینده با وجود حفظ تمایل دیرین به استقلال نسبی بیت‌ها، بی‌تکلف‌تر با زبان شعر روبه‌رو می شود. کوشیده است تا به زیست ذهنی و توان عینی خود در عرصۀ کلام معنایی شفاف‌تر ببخشد.

حتی از نظر افاعیل عروضی نیز در این دوره با رکن‌های کم‌تر و سبکبال‌تری در شعرهای او روبه‌رویم. درواقع، به‌تدریج بارِ رکن‌های بیشتر و سنگین‌ترِ اخلاقی- حِکمی متقدّم، دست‌کم در بخش درخور توجهی از سروده‌های این شاعر رو به کاهش نهاده و جای خود را به شعرهای غنایی-تغزلی با نیم‌نگاهی به تاریخ سپرده است.

تأثیر از تجربه‌ها حتی به ردیف و قافیۀ ابتکارآمیز شعرهای مورد بحث هم کشیده شده است. به نظر می‌رسد گوهر شعری در آثار رحمت موسوی در مرور بخش‌هایی از سنّت شکل گرفته و به‌تدریج، به آستانۀ نوعی تجدیدنظر ادبی در زبانی مطبوع هدایت شده باشد.

البته، نمی‌توان ناگفته گذاشت که او در دوره‌هایی از شعرگویی خود، در مرحله بسیار مخاطره‌آمیز ادیبِ شاعر بودن قرارگرفته است. اما گویی شمّ شاعرانه سبب شده که بسیار زود، در پرتو تلقّیِ حسّی از شعر، به موقعیت شاعرِ ادیب بودن بازگردد.

 

ح) بدبختانه، از رحمت موسوی در ادوار مختلف شعرگویی‌اش، یعنی دهه‌های 90-1330 هیچ دفتر و دیوان مستقلی گردآوری و منتشر نشده است.

آیا سبب را باید در وسواس‌های وسیع شاعر در ویرایش و پیرایش شعرها، و تجربه‌گریِ مدام و مداوم وی در عرصه کلام جست‌وجو کرد؟

پاسخ هرچه باشد به طور حتم، این غَبن، در آیندۀ نزدیک باید جبران شود. به هر روی، از میان شمار گسترده از سروده‌های این شاعر توانا و گوشه‌گرفته، که در مجلّه‌ها و مجموعه‌های متعدد پراکنده است، با تأکید بر دورۀ متأخر شعرگویی، هشت نمونۀ برتر را از دید خود برگزیده‌ام.

این نمونه‌ها در بخش دوم مقالۀ مختصر حاضر در معرض مطالعه و ملاحظۀ دوستداران شعر فارسی قرار می‌گیرد.

 

* شور حنابندان

پیش، دست خود نبردم، زان که دل سامان نداشت

هیچ‌کس از لانۀ زنبور، اطمینان نداشت

بذر می‌افگنْد بی‌نوبت، به دامان زمین

آسمان، یک پلک اشک از اختران پنهان نداشت

آب و خاکم گشت دست‌افزار وحشت‌زای عمر

سربه‌سر می‌سوخت شمع دل، ولی ایوان نداشت

از برای تُربت گم‌گشتگانِ راه عشق

خاک، پهلو را تهی می‌کرد اگر، فرمان نداشت

با پریدن‌های هر پلکی به منزل می‌رسید

این حباب کم‌نفَس، از باد اطمینان نداشت

وامدار زاد و بودِ خویشم از بینادلی

نامبارک بود هر لوحی که این عنوان نداشت

گرچه سرسبزی، سپیدی در میان ‌داری، که دید

سروِ آتش‌پا، به گِرد خود، بلاگردان نداشت؟

دل، کدامین روز، یادت را بغل اندر بغل

توبه‌تو، چون جنگل سرخ انارستان نداشت؟

نخل آزادی، درون شیشه، بی‌رشد است رشد

کاشکی این نطفه از خون، ریشه درگلدان نداشت

وعدۀ زیتون، سیه کرده‌ست چشم منتظر

جز کبودین جامه، آن ناآشنا مهمان نداشت

آستان‌بوسِ حرم را، کام باشد، کس ندید

گرد نعلینی به زیر پای خود، سلطان نداشت

چند روزِ عمر، بی‌حاصل نماند از عاشقی

سورِ ماتم داشت، گر شور حنابندان نداشت

خواب بحر آشفته کی گردد ز موج سُست‌پی؟

رود اگر در رهگذار خود، سرِ طغیان نداشت

کار مرداب است رحمت، خانه بر پایی، به خیز

زآن که در خواب سکون، ره سیلیّ توفان نداشت

(شور حنابندان، صص 16-17)

 

* بارش گیلان

هم‌ناله نشد نای نیستان تو با من

یک غنچه نخندید گلستان تو با من

دیگر نه پیامی، نه سلامی، نه درنگی

برگو که چه شد مهر دوچندان تو با من

دیری است که آن خرمن پُرپشت نگفته‌ست

از روسری گُل‌گلِ خندان تو با من

آویز کنم گوهر اشکم به کنارت

آن شب که بوَد آینه‌بندان تو با من

دَستَنبوی باغ تو به صد کوه صدا کرد

عطر خوش نارنج گریبان تو با من

دورم ز تو صد منزل نوری، من و انگار

یک خشت بوَد فاصله، ایوان تو با من

با هیچ تنابنده نگفتم که چه کرده‌ست

افسونگریِ میشیِ چشمانِ تو با من

زیر و روی هر خاطره‌ام را به غم آمیخت

آن پشتِ لبی خنده پنهان تو با من

سر می‌کشم از مهر نوازشگر خوبان

گر کم نشود اُلفت دستان تو با من

بغضی به صدا داری، اخمی به دو ابرو

یک حبّه بخند ای شکرستان تو با من

فصل خوش عمر تو بهارانه گذشته‌ست

پاییز تو با غیر و زمستان تو با من

از زخم زبان‌های حسودانه چه بیمی

وقتی که خدا هست نگهبان تو با من

غفلت مکن از دفتر دلبازی ایام

شاید که بوَد نقطۀ پایان تو با من

رحمت، نَم آن شورش رگبار کم آورد

همکاسه نشد بارش گیلان تو با من

(بارش گیلان، ص 87)

 

* فرش زمین

به حُکم آن‌که زنَد چرخ بر مداری چند

فَلک به خاک نشانید تاجداری چند

پرید رنگ زمین از سُم سواران لیک

به زیر ران نکشاندیم راهواری چند

به جشنوارۀ میلاد قُمریان برویم

نفَس گشود اگر بال، در حصاری چند

چه داشت تیزیِ آن تیر خشمگین ای دل؟

مگر که دوخت به فرش زمین، سواری چند

ز خواب کهنۀ مستی مگر به هوش آیند

دهید غُسل به خُم، مستِ میگساری چند

نمی‌رود پی گل، پای آرزو تا دشت

چرا نداشت پَرافشان، چمن، بهاری چند؟

شدیم خسته از این انتظار دردآلود

پیام ما که رسانَد به جان‌نثاری چند؟

ز چربدستی دشمن، وطن به خون غلتید

کجاست منطق منصور و سربداری چند

کسی زند دم غیرت که در گشایش راه

گره به قدرِ توان واکُند ز کاری چند

نکرده‌ایم ز پیوند خود، برومندش

از این درخت شکستیم شاخساری چند

سیاه چادر ماتم به سرکن ‌ای مادر

که سنگ راه، نشانی‌ست از مزاری چند

به دوش خویش بیفتد سری که سنگین شد

به پا کنید به میدان، طناب داری چند

به روشنی نکَنَم دل، ز زیر و بم، هرچند

فشان کنند بر آیینه‌ام، غباری چند

اگرچه ریشۀ این ساقه، خشک شد رحمت

نشسته‌ایم به امید برگ و باری چند

(فرش زمین، صص 180-179)

 

* آشیانۀ تُرنگ

چرخی ار به گِرد خود، گوی آتشین زند

صد ستاره پرزنان، بوسه بر زمین زند

رشتۀ کمر مرا، شال سبز جلگه است

چتر شک چه خیمه در، جنگل یقین زند؟

خانۀ فَراش شد، بوتۀ صنوبرم

انتشار یک شهاب، زخم بر زمین زند

چلّۀ کمان تهی‌ست، از خَدَنگ شَست من

شورش محیط را، موج آستین زند

یک پرنده پَر نزد، بر مزار سرخ گل

تیربار دشمنی، گر زنَد چنین زند

تازیانه آشنا، شد سوار تیزپا

می‌دهد عنان ز کف، گر سری به زین زند

تندباد قهر او، ریخت برگ کومه‌ام

وای اگر به خرمنم، شعله‌ای زکین زند

بادهای موسمی، نی‌نواز فصلی‌اند

زان رگ قلمزنان، زخمۀ حزین زند

کوه را شود فزون، لایه‌های همدلی

تازیانه‌اش اگر، باد سهمگین زند

ای خزان زردپا، باد را چه رفته است

ساقه‌های خستگی، بر جوان‌ترین زند؟

خوف ره نمی‌بَرَد، صید را وگر مُدام

آن پلنگ کاغذی، خیمه در کمین زند

می‌شود چو آفتاب، وامدار آسمان

هر ستاره پرسه‌ای، در مدار دین زند

دشت سینه‌ات شود آشیانه تُرنگ

گر بخار سرد دی، دم ز فَروْدین زند

شِکوِه‌ای نمی‌کنم گر خزان زودرس

بر رُخ شکسته‌ام، رنگ واپسین زند

زان دو چشم بوسه‌زن، مانده‌ام که در غزل

پای دفترِ چه کس، مُهرِ آفرین زند؟

(آشیانه تُرنگ، ص 38)

 

* به سینه‌های سخن

نمانده چون گل خشکیده، رنگ و بو با من

کجاست غیرِ شب تیره، پیشِ رو با من؟

پس از تو در شب دردآفرین هجران ماند

هزار زمزمه در کوچه گلو، با من؟

خزان به پشت خزان بود و کوچ از پی کوچ

دگر ز داغ عزیزان، مگو مگو با من؟

به نذر سجده‌گزاری، به تربت شبنم

گرفته‌اند همه واژه‌ها، وضو با من

نبودی و در و دیوار خانه می‌کردند

چو یاکریم غریبانه گفت وگو با من

ز شوخ‌طبعی خود، دامنی به جا نگذاشت

درازدستی عشقِ درنده‌خو با من

گشادگی چو خزر در کنار خود بیند

شود چو آینه، هر دیده روبه‌رو با من

تمام عمر شدم چون چراغ دریایی

همیشه بود نگه از چهارسو با من

چه گویم از پَرِ این سِهرۀ ز پَروا دور

که یک- دو برکه نَزَد بال، مِثل قو با من

همیشه خلوت ریحان سبز خاطره‌اش

چو برگ چای بوَد همرکابِ بو، با من

فصول دفتر دل، نیمه‌کاره پایان یافت

دگر ورق نخورد خاطرات او با من

نبود هیچ رقم سادگی به نقشش، بود

به مِثل کاهوی سبز هزارتو با من

به حُکم شصت نشستم زپا، ولی مانده‌ست

هزار مرتع سرسبز آرزو با من

چه‌گونه خالیِ یاد تو را کنم لبریز

گرفتم آن که بوَد روز و شب، سبو با من

به سینه‌های سخن هست شعر من، رحمت

نمی‌رود غزلم در زمین، فرو با من

(به سینه‌های سخن، ص 84)

* شیشه بار

بس که تُند است آتشفشانَت

سر نهد کوره بر آستانت

هست گلخانه را با تو نسبت

می‌دهد بوی ریحان، دهانت

نخ به نخ، تابد از قوس زیتون

هفت رنگ از دو رنگین‌کمانت

مثل زورق، توان لنگر انداخت

پهلوی تُرعۀ بازوانت

در میانِ دو دستم بِنِه باز

دست کوچک ولی مهربانت

چون برنجی که یک دست و دودی‌ست

عطر می‌ریزد از استخوانت

چتر سبزت به ‌سر باد، مگذار

بید مجنون شود سایبانت

بر لب رودخانه نرفتی

تا بگیرم ز ماهی نشانت

چشمه‌ام، کاش چون کوه بودم

دلخوشی‌های اطرافیانت

نقره‌ای ماهیِ رودِ بالا

با صدف‌ها مگو داستانت

در تو حرفم نگیرد، چه سازد

اَخگری پیش آتشفشانت؟

تنگۀ شانه‌ات برنتابَد

با رَمِ گله گیسوانت

شصت رحمت نشست آرد از پی

رفته شش خوانی از هفت خوانَت

سایۀ سرد سردابه سنگی است

شیشه بار است در کاروانت…

(شیشه ‌بار، صص 481-482)

 

* بازی تلخ

بعد از تو ظاهر شد، آغاز بازی‌ها

هم دست بُردن‌ها، هم پادرازی‌ها

چندین نفر بودند، دنبال یک گردو

سرگرممان کردند، با توپ‌بازی‌ها

بعد از تو ای قاصد، با نامۀ توحید

ما را به صد نیرنگ، دادند بازی‌ها

تاراج شد رایج، در نزد جمعی جور

با این همه گفتیم از بی‌نیازی‌ها

یادا از آن رُستم، آن رخش‌گردانی

آن یال‌افشانی، و آن سرفرازی‌ها

نه ترک و نه تازی، نه چین و نه ماچین

میدان نمی‌دادیم بر ترکتازی‌ها

صد چنگ تا نبوَد، زخمی ز یک آهنگ

راهی نخواهد بُرد، با تک‌نوازی‌ها

پی‌کارِ این دیوار، محکم نخواهد ماند

بعد از تو پا نگرفت، گردن فرازی‌ها

اخلاص باید داشت، نه زخم پیشانی

تسبیح حیران است در جانمازی‌ها

بر نقطه‌ای واحد، میل رسیدن کو؟

تای تلافی نیست در این موازی‌ها

آن پیر می‌دانست محرومیِ مردم

پنهان نمی‌گردد با صحنه‌سازی‌ها

انگار با ما هست تا آخر عالم

خوشباش خسروها، فریاد رازی‌ها

تا گفته‌ام رحمت، با چشمتان ابروست

از سایه رَم کردند این نازنازی‌ها

وارونه آویزان بر شاخه کاجیم

تلخ است می‌دانم، پایان بازی‌ها

(بازی تلخ، ص 81)

 

* تازه غزل

بوی باران به چمنزار مصفّا برسان

غزل قُمری بومی به هم‌آوا برسان

تا مگر باز شود پنجره بر تازه‌افق

این غزلواره به سرتاسر دنیا برسان

ز سراشیبیِ هفتاد گذشتم به شتاب

وقت تنگ است بدان دلشده، حالا برسان

نرسد شبنم اشکی به نُک گنجشکی

شرح کم‌ظرفی این نهر به دریا برسان

تا که سرشار کند مزرع دل، بوی جُکول[*]

عطر شالی به نسیم چمن‌آرا برسان

کاروان نَفَسم مأمن امنی طلبد

گردباد جَرَس آورده به صحرا برسان

دیگر ابریشم گیسو نکشد بر رُخ من

قصّه با منتظران شب یلدا برسان

سایه‌اش با من و بی‌سایه چه سان ره سپرم

آن سفر کرده از این شهر، خدایا برسان

فصل بالندگی شاخۀ خشکیده گذشت

حسرت ساقۀ پژمرده به افرا برسان

شبنمی گاه شود خالق دریای گُهر

راز نُه توی صدف، با قزل‌آلا برسان

ای که در خلوت دل، دیدۀ بینا داری

دیدۀ بی‌مژه‌ام را به تماشا برسان

چون نشاء در دل شالیش بوَد، زیست مرا

هرکجا ناز من آنجاست، به آنجا برسان

بی‌خبر ماندنِ از چای، به بادام کشید

شکوِۀ ماهی استخر به صدرا برسان

فکر رود است به دریا برساند خود را

رحمت این تازه‌غزل را به شمیسا برسان

دو- سه خط نامه بدان مرغ خوش‌آوا برسان

برگ سبزی به زبان‌آور دل‌ها برسان

(تازه غزل، ص 45، جشن نامه، ص 1039)

 

فروردین 1400

 

فهرست منابع و مآخذ

*آثار رحمت موسوی (شعرهای مورد استناد در این مقاله):

  1. آشیانۀ تُرنگ (شعر، ش 16، دی 1373).
  2. آتش به جان (گیلان در قلمرو شعر و ادب، ابراهیم فخرایی، ویرایش دوم، طاعتی: رشت، 1377).
  3. بارش گیلان (گیلان ما: رشت، س 6، ش 1، زمستان 1384).
  4. بازی تلخ (حافظ، ش 4، تیر 1383).
  5. به غمی (ارمغان، د 41، ش 3، خرداد 1351).
  6. به سینه‌های سخن (گیلان ما: رشت، س 11، ش 1، بهار 1390).
  7. پرواز (گیلان در قلمرو شعرو ادب، ویرایش دوم، پیشگفته).
  8. تازه‌غزل (گیلان ما: رشت، س 13، ش 2، پاییز 1392، نیز در: جشن‌نامۀ سیروس شمیسا، به کوشش یاسر دالوند، کتاب سده، 1398).
  9. تر مکن دیده (ارمغان، د 39، ش 9، فروردین 1338).
  10. جهان تمام (ارمغان، د 42 ش 1 فرودین 1352).
  11. خاکیان راه (یغما، ش 132، تیر 1338).
  12. دل آزاده (گیلان در قلمرو شعر و ادب، فخرایی، ویرایش نخست، جاویدان، 1356).
  13. شور حنابندان (آینده، س 19 ، ش 3- 1 ، فروردین –خرداد 1372).
  14. شیشه بار (دیلمان: رشت، ش 6 ، فروردین- اردی‌بهشت 1396).
  15. گرداب هول (گیلان در قلمرو شعر و ادب، ویرایش نخست،پیشگفته).
  16. فرش زمین (غزاله‌های غزل، رحمت موسوی، خدایاری+ گیلکان:رشت ، 1371).

 

* آثار رحمت موسوی (منتخب‌هایی از شعر دیگران):

  1. گلدستۀ رحمت (شامل بهترین و برگزیده‌ترین ابیات زبان پارسی با شرح حال مختصری از شاعران، موسوی: رشت، 1343، 336 ص).
  2. باران رحمت (برگزیدۀ ابیات شاعران گذشته و معاصر، با مقدمه‌هایی از امیری فیروزکوهی و مهدی قریب، علمی، 1345، 703 ص).
  3. ارمغان رحمت (منتخب غزل معاصر، 1347).
  4. غزاله‌های غزل (منتخب هفتاد سال غزل گیلان، خدایاری+ گیلکان:رشت، 1371)

اشاره: از آقای دکتر جعفر شجاع کیهانی (عضو هیات علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی) بابت دسترسی به این کتاب بسیار سپاسگزارم.

 

* آثار رحمت موسوی (نثر):

  1. گیل سو (مجموعه‌ای از مقالات پژوهشی و اشعار از نویسندگان و سرایندگان گیلانی، با همکاری فریدون نوزاد، رشت: جاوید، 1372، 224 ص).
  2. مردی بزرگ از سلالۀ نامداران ادب ایران: یدالله بهزاد کرمانشاهی (گوهران، ش 17، خرداد 1387).
  3. پس از پنجاه و پنج سال سکوت (حافظ، ش 86 ، مهر 1390).
  4. سایه در سایه (دیلمان: رشت، ش 6، فروردین- اردی‌بهشت 1396).
  5. نیما در رشت و ماجرای دیدار با غوّاص (جشن‌نامه م.پ.جکتاجی، به کوشش رحیم چراغی، فرهنگ ایلیا: رشت،1396).

اشاره: این مجموعۀ کلان از جملۀ خواندنی‌ترین مجموعه‌های موضوعی در شناخت تاریخ، فرهنگ، و گویش‌های منطقۀ گیلان است.مطالعۀ آن به علاقه مندان این حوزه پیشنهاد می شود.

 

*آثار دیگران:

  1. حزین لاهیجی: زندگی و زیباترین غزل‌های او (شفیعی کدکنی، توس: مشهد، 1342).
  2. شاعری درهجوم منتقدان (نقد ادبی در سبک هندی+ پیرامون شعر حزین لاهیجی، شفیعی کدکنی، آگه، 1375).
  3. یادداشت‌های روزانه (نیما یوشیج، به کوشش شراگیم یوشیج، مروارید، چ 2، 1388).

 

 

[*] در بیت پنجم، جُکول/جوکول در گویش گیلکی به معنی دانۀ سبز و نارَس برنج است. نیز بیت‌های سیزدهم و چهاردهم اشاره دارد به سیّدصدرا روحانی رانکوهی (دکتر داروساز، و شاعر در لاهیجان) و سیروس شمیسا (استاد ادبیات فارسی در تهران).

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه