داستان
شصت دقیقهٔ آخر
ترجمهٔ پرتو شریعتمداری
شصت دقیقه آخر
ساعت پاندولی قدیمی گویی برای آنکه تبوتاب اوضاع را بیشتر کند آخرین ضربه را نواخت: «یازده!»
فرماندار روی صندلی نیمچرخی زد و نگاهش را یکراست به ساعت دوخت. به همین زودی واپسین ساعت عمر کاری او ثانیه به ثانیه سپری میشد. سر ساعت دوازده، مرد دیگری فرماندار ایالت میشد. نشسته بود و حرکت عقربهٔ دقیقهشمار را تماشا میکرد.
از پنجرهٔ باز بالای در صداهایی میشنید: بعضی سرخوشانه و بعضی ستیزهجویانه. مردم رفتهرفته در راهروها جمع میشدند و او سروصدای بگومگوهای معمول بر سر بلیت ورود به مراسم معارفه را میشنید.
درست در همان لحظه منشی او با چند نامه وارد شد. پرسید: «الآن وقت دارید وایتفیلد رو ببینید؟ بیرون منتظره شما رو ببینه.»
پیرمرد با خستگی سرش را بلند کرد. «چارلی، یه جوری دست به سرش کن. بهش بگو که راجع به هر چی بخواد بدونه میتونه با خودِ تو صحبت کنه.»
منشی داشت در را باز میکرد که فرماندار افزود: «و چارلی، اگه میتونی کاری کن که کسی اینجا نیاد. چند تا موضوع خصوصی هست که باید رسیدگی کنم.»
مرد جوانتر سرش را به نشانهٔ قبول تکان داد و در را باز کرد. داشت در را میبست که دوباره برگشت و گفت: «بهاستثنای فرانسیس. اگه بیاد او رو میپذیرید. درسته؟»
فرماندار اخم کرد. با بیحوصلگی تکانی خورد و به خشکی گفت: «خُب، بله.»
فرانسیس! البته که به ذهن هیچیک از آنها خطور نمیکرد که او بتواند فرانسیس را پشت در بکارد. با انگشتانش به حالتی عصبی روی میز ضرب گرفت و بعد یکباره خم شد و یکی از کشوهای میز را باز کرد؛ چند چیز را کنار زد و روزنامهای را بیرون کشید.
تای آن را باز کرد و روزنامه را روی میز گشود. از این سر تا آن سر صفحه تیتر درشت سیاهی به چشم میخورد: «فرمانداران واقعی ایالتهای غربی» و درست در زیر تیتر، در اولین مقاله از یک رشته مقاله، طرحی از چهرهٔ هاروی فرانسیس بهعنوان بارزترین نمونه از نوع فرمانداریهای اسمی و واقعی چاپ شده بود.
خیره به صفحهٔ روزنامه نشسته بود؛ خیلی خوب میدانست که با این کار آرام و قرار ذهنش برنمیگردد. کجا ممکن است خاطر پریشان کسی با علم به این نکته آرام بگیرد که در پایان کار به او بگویند اصلاً کارهای نبوده و هیچ محلی از اِعراب نداشته است.
تلخترین بخش ماجرا این بود که حالا وقتی گذشته را مرور میکرد و آن را از زاویهٔ دید کسی مینگریست که دارد کنار میرود خوب میفهمید که این حرف تا چه اندازه درست است: «فرماندار واقعی ایالت هاروی فرانسیس بوده است؛ جان موریسون سخنگو و عروسک خیمهشببازی اوست.»
به سمت پنجره رفت و چشمانداز زمستانی را از پشت شیشه تماشا کرد. شاید منظرهٔ تپههای برفپوش و شاید هم افکارش بود که بر وجودش سنگینی کرد و او را به سالهای دور برد؛ به یک بعدازظهر برفی و روزی که در ساختمان کوچک و سرخرنگ مدرسهای ایستاد و در مورد «مسئولیتهای دولتمردان» سخنرانی غرّایی ایراد کرد.
با یادآوری عنوان سخنرانی لبخند زد؛ و بااینحال… از خود پرسید که چه بر سر شور و انگیزهٔ آن پسر هفدهساله آمد؟ در آن زمان همهٔ آن حرفها برایش جدّی بود؛ به خاطر داشت که آن روز بعدازظهر با چه شور و شعفی مدتها منتظر ماند تا نوبتش برسد و بتواند احساسات خود را در مورد حرمت اعتماد مردم بر زبان جاری کند.
اما وقتی در زندگی فرصت این کار فراهم آمد، چه عاملی او را از تحقق چیزهایی که در سخنرانی مدرسهاش چنان پرشور گفته بود بازداشت؟
یک نفر در میزد. ضربههای که به در مینواخت آرام و از سر اعتمادبهنفس بود؛ درحالیکه «بیایید تو»ی فرماندار کموبیش بیاختیار گفته شد.
«با خودت خلوت کردی؟»
فرماندار از لحن فرانسیس خوشش نیامد و چینی به ابرو انداخت؛ اما او با آسودگی خاطر حرفش را پی گرفت: «همین حالا با دورمن دعوا مرافعه داشتیم. همه ازش بلیت میخوان؛ این جوانک احمق بینوا هم قیافهای گرفته که انگار میخواد شیرجه بره تو آب. خیلی همه چی رو جدّی میگیره… دورمن رو میگم.»
سیگاری روشن کرد و از تصور جوانی و خامی دورمن لبخندی آرام بر لبش نشست. به پشتی صندلی تکیه داد؛ نگاهی به دوروبر اتاق انداخت و ادامه داد: «فکر کردم یه دقیقه بیام و سری بهت بزنم. میدونی که از بعدازظهر دیگه اجازهٔ ورود به دفتر فرماندار رو ندارم.» خندید، از آن خندههای آرام و خوشمشربانهٔ آدمهایی که باهوشتر از آناند که احساسات خود را بیهوده بروز دهند.
حالا این او بود که با خودش خلوت کرده بود و فرماندار هم نشسته بود و نگاهش میکرد؛ پاراگرافی از نوشتهای که در روزنامه خوانده بود به یادش آمد: «هاروی فرانسیس از خطرناکترین صحنهگردانهای سیاسی است. روش او با روش آدمهای خامدست و فروپایهای که از مردم میپرسند بهای رأیشان چقدر است فرق دارد.
در برخورد با وجدان شهروندان نرمی و ملایمت نشان میدهد. میداند چطور آدمها را به دست آورد بدون آنکه عزّتنفسشان را برای همیشه لگدمال کند.»
تجربهٔ خودِ فرماندار گواه درستی این توصیف مختصر بود. وقتی بهعنوان سناتور ایالتی انتخاب شد ذهنش پر بود از آرمانهای کهنهٔ خدمت به رأیدهندگان و انجاموظیفه.
اما در همان هفتهٔ اول، فرانسیس یکی از آن درخواستهای معمول برای «لطفی کوچک» را مطرح کرد. فرماندار هم برای آنکه قدردانی خود را در قبال حمایتی که در انتخابات دریافت کرده بود نشان داده باشد به این درخواست پاسخ مثبت داد.
پس از آن به اشکال گوناگون تعظیم و تکریم دید؛ در «معامله»ای او را هم شریک کردند و کموبیش قبل از آنکه بفهمد اوضاع از چه قرار است، این استنباط ظاهراً جا افتاده بود که او «آدمِ فرانسیس» است.
فرانسیس تکانی خورد و زیر لب گفت: «احمقا! ناشیا.»
فرماندار دل به دریا زد: «لیمن؟»
«لیمن و همهٔ دارودستهاش!»
«فرماندار نتوانست جلوی زبانش را بگیرد: «و بااینحال، تا یه ساعت دیگه همون احمق میشه فرماندار ایالت. به نظر میاد که بُرد با همون احمق بوده.»
فرانسیس با کمصبری بلند شد: «این موقتییه. اون قدر دَووم نمیاره. احمقها و تازهکارها ممکنه در هر شغلی تَک موفقیتهایی به دست بیارن.
اما عُرضهٔ حفظش رو ندارند. اصلاً نمیدونن چه جوری باید این کارو کرد. نه، ملالی نیست.» با خوشخُلقی همچنان بر حرف خود اصرار داشت: «لیمن دیگه هیچوقت دوباره انتخاب نمیشه. راستش، من خیلی به این موضوع قرارداد که براش تدارک دیدیم امید بستهام.» به طرف در رفت و با خندهای کوتاه و عجیب در خاتمه گفت: «خُب دیگه، طبقهٔ بالا میبینمت»
فرماندار ساعت را نگاه کرد. عقربهها حالا 11 و 25 دقیقه را نشان میداد. ساعت پایانی بهسرعت میگذشت. بهزودی وقت آن میشد که در مهمانی بعدازظهر مجلس ایالتی شرکت کند. اما خستگی بر او غالب شده بود. به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست.
بهزودی هفتادساله میشد و امروز حتی از سن خودش پیرتر به نظر میرسید. در چهرهاش خباثتی نبود؛ اما صلابت هم در آن به چشم نمیخورد. هر کس که میخواست چیزی خوشایند در مورد فرماندار بگوید درنهایت میگفت که او خوشمشرب یا خونگرم یا دلرحم است.
حتی آنها که سِمَتهای انتصابی داشتند آنقدر جسارت به خرج نمیدادند که بگویند او از نفوذ و قدرتی برخوردار است.
امروز بیش از هر زمان دیگری این ضعف را احساس میکرد. هیچ دستاوردی به جا نگذاشته بود؛ هیچ کاری نکرده بود؛ برای چیزی مایه نگذاشته بود. هیچگاه ضعف شخصیت خود را تا این حد ملموس احساس نکرده بود. همیشه مدارک را امضا کرده بود.
هاروی فرانسیس همواره «پیشنهاد» میداد ـ این عبارتی بود که خود فرانسیس به کار میبُرد ـ که چه اقدامی در پیش گرفته شود؛ و این «پیشنهادها» همواره سیاستی را دیکته میکرد که بیشترین نفوذ یا وجوه را نصیب تشکیلات کاملاً سازمانیافتهای کند که تحت کنترل فرانسیس بود.
عامدانه تلاش کرد که این گذشتهنگری مأیوسکننده را از خود دور کند. یکی دو چیز بود که میخواست از میز کارش بردارد و وقت داشت بهسرعت میگذشت. چیزی را که میخواست پیدا کرد و بعد درست در لحظهای که میخواست کشو را ببندد چشمش به پاکت زردرنگ بزرگی افتاد.
کشو را بست؛ اما هماندم از نو بازش کرد؛ پاکت را برداشت و مدارکی را که در آن بود بیرون آورد؛ بعد همه را یکییکی باز کرد و روی میز، پیش رویش گذاشت.
نشست و خیره شد به مدارک؛ نمیدانست که آیا هیچوقت بوده کسی با اینهمه تلهٔ آماده پیش پایش به این منصب رسیده باشد.
در طول ماه گذشته آنها دمی از فراهم ساختن انواع گرفتاری برای فرماندار جدید نیاسوده بودند. «تشکیلات» بهویژه از بابت قراردادهایی سرمست بود که حالا فرماندار پیش روی خود گشوده بود. درست در همان زمان موضوع کار اجباری زندانیان در سطح کشورش مورد منازعه بود ـ اتحادیهٔ کارگران خواهان لغو آن بود؛ مالیاتدهندگان اصرار داشتند که باید حفظ شود.
تحت نظام فعلی ندامتگاهها خودکفا بودند؛ در ماه نوامبر قراردادها برای تمدید ارسال شده بود؛ اما به درخواست هاروی فرانسیس تمدید آنها چند بار به تعویق افتاد و هنوز هم بلاتکلیف بود. درست یک هفته پیش، فرانسیس شرحی به این مضمون برای فرماندار فرستاده بود:
«اون قراردادها رو امضا نکنید. ما میتونیم دلیلی برای به تعویق انداختن این کار بتراشیم و بگذاریم بمونه برای لیمن. بعد خواهید دید که این موضوع چقدر جنجالآفرین میشه و او هر کار که بکنه براش گرون تموم میشه. اگه امضا نکنه اهالی حوزهٔ انتخابیهاش باهاش بد میشند، همونا که بهش رأی دادند.
متوجه هستید؟ در پایان دولتش ندامتگاه، که تحت مدیریت شما خودکفا بوده، برای اونا هزینهساز میشه. اون وقت خوب افتاده توی تلهٔ ما!»
ساعت حدود بیست دقیقه به دوازده بود و او تصمیم گرفت که اتاق را ترک کند و به دوستانی که صدایشان را از اتاقی دیگر میشنید بپیوندد. برایش خوشایند نبود که با چهرهای جدّی و عبوس به طبقهٔ بالا برود.
دوران او به سر آمده بود و حالا نوبت لیمن بود که شروع کند. اگر فرماندار جدید بهتر از فرماندار پیشین کار میکرد، چه بهتر برای ایالت. در مورد قراردادها هم لیمن به طور حتم این نکته را درک میکرد که دریانوردی بر امواج پرتلاطم سیاست با چه دشواریهایی روبهروست.
بااینحال ترک آن اتاق کار آسانی نبود. دوباره به طرف پنجره رفت و به تماشای منظرهٔ برفی ایستاد. حالا در پایان کار، یک بار دیگر به خاطرهٔ آن روز در ساختمان کوچک و قرمز مدرسه برگشت، جایی که نقطهٔ آغاز محسوب میشد.
با دیدن سه مرد که از تپّه بالا میآمدند، از خیالات دور به زمان حال برگشت. وقتی فکر کرد که فرانسیس و دیگران در مورد ورود فرماندار جدید با پای پیاده چه ممکن است بگویند لبخند محوی به لب آورد.
لیمن درخواست کرده بود که از رژهٔ افتتاحی چشمپوشی شود. بااینحال انتظار میرفت که او دستکم برای ابهت دادن به مراسم معارفه با کالسکه وارد شود. فرانسیس نگران میشد که حالا روزنامههای مخالف این ماجرا را چون برگ برندهای به رخ رأیدهندگان بکشند.
سپس پیرمرد بیآنکه پروای فرانسیس یا مراسم پیش رو را داشته باشد، همانجا کنار پنجره ایستاد و به مرد جوانی چشم دوخت که جلو میآمد تا جای او را بگیرد.
فرماندار جدید چقدر محکم قدم برمیداشت! با چه اعتمادبهنفسی ساختمان مجلس ایالتی را نگاه میکرد. فرماندار ـ بیآنکه متوجه تناقض موقعیت خود باشد ـ از فکر اینکه چنین کسی فرماندار آن ایالت خواهد بود در دل احساس غرور کرد.
جان موریسون به رغم رقابتهای جناحی همواره در باطن این مرد جوان را سخت ستایش کرده بود؛ مردی که در مقام بازپرس بخش کلانشهر ایالتی با شهامت و صداقت بیچون و چرایش سراسر کشور را تحت تأثیر قرار داده بود.
چه روزهای بسیار که فرماندار وقت خود را در دفترش به خواندن گزارش فعالیتهای این بازپرس جوان شهر مجاور گذرانده بود؛ شرح نبردی که او کموبیش یکتنه علیه فساد به پا کرده بود؛ اینکه چگونه با شتاب و سرسختی با بالادستیها و پاییندستیهای فاسد درافتاده و با مخالفتها و تهدیدها روبهرو شده بود. بارها دل فرماندار از فکر وجود چنین فردی با همین شوق پنهان لرزیده بود.
مردم ایالت وقتی به این باور رسیدند که او آن فردی است که به آنها خدمت خواهد کرد، اصرار کردند که این بازرس بخش وارد رقابت بر سر تصاحب فرمانداری بشود. موریسون که با نیروهای مخالف در پیوند بود اگرچه همهٔ تلاش خود را برای شکست لیمن به کار بُرد، هرگز در دل از ستایش پنهان این رقیب که بدون پشتگرمی به هیچ سازمان و گروهی پیاپی به دستگاه فساد و استیلای دیرپایش بر ایالت ضربه زده دست نکشید؛ و سرانجام هم لیمن به این پیروزی دور از انتظار دست یافت.
فرماندار جدید دیگر در دیدرس نبود و دمی بعد صدایش به گوش پیرمرد تنها در دفتر رسید. دوستانی او را درست جلوی در دفتر فرماندار نگه داشته بودند و داشتند به او میگفتند: «امیدواریم که اینجا در منصب جدید هم برای ما همون اندازه مؤثر باشین که در جای قبلی بودین.» فرماندار جدید با سرزندگی گفت: «عجب، ولی من میخوام که اینجا خیلی بیشتر کار کنم!»
پیرمرد درون اتاق با اندکی تأثر و حسرت لبخند زد؛ نفسی از سینه بیرون داد و پشت میزش نشست. ساعت حالا سیزده دقیقه به دوازده بود؛ بهزودی در طبقهٔ بالا سراغش را میگرفتند. چند تکه کاغذ روی میزش بود که همه را به سطل زباله انداخت و زیر لب گفت: «دستکم میز رو پاکیزه تحویلش بدم.»
صندلی را با خشونت عقب کشید. میز پاکیزه! این عبارت مفاهیم ضمنی ژرفتری را به یادش آورد… چرا همهچیز را به جِد پاکیزه نکند؟ چرا در حق این جوان منصفانه رفتار نکند؟ و فرصتی برایش فراهم نسازد؟ چرا قراردادها را امضا نکند؟
بازهم به ساعت نگاه کرد ـ هنوز ده دقیقه به دوازده نشده بود. پس او ده دقیقهٔ دیگر هم فرماندار ایالت بود! ده دقیقه فرمانداری واقعی! آیا به ازای آنهمه سال که زبونانه مثل عروسک خیمهشببازیِ یکی دیگر خدمت کرده بود، حالا این ده دقیقه چیزی را برای خاطر خودش یا دنیای پیرامونش جبران میکرد؟
آگاهی بر این نکته که او توان انجام این کار را داشت و هیچکس نمیتوانست سدّ راهش شود، سرمستکننده بود. چرا حالا در پایان راه زنجیرها را باز نکند؛ چرا درست پیش از آنکه به فرجام کار برسد مزهٔ آزادی را نچشد؟
قلمش را برداشت و آن را به طرف جوهردان برد. با انگشتانی لرزان و سراسیمه قراردادها را باز کرد. نوک قلم را در جوهردان فروبرد؛ حتی آن را به کاغذ هم نزدیک کرد؛ اما دچار تشنّج شد. به پشتی صندلی تکیه داد؛ پیرمردی بود ترسیده و درهمشکسته.
زیر لب گفت: «نه، نه، نه. حالا نه. حالا…» و سرش پایینتر و پایینتر رفت و روی میز قرار گرفت: «دیگه خیلی دیره.»
وقتی سرش را بلند کرد و آرامتر شد، دید که نتیجهگیریاش بجاست. حالا در این آخرین ساعت او حق نداشت که برای خودش افتخار اندکی دستوپا کند. این کار چیزی نبود مگر یک ناپرهیزی. حتماً مردم پشت سرش میگفتند ـ و شاید هم بهحق ـ که او خواسته با این کار وجدان معذّبش را خاموش کند.
خواهند گفت که فقط وقتی به آنها رو آورده که دیگر خرش از پل گذشته بود. نه، نه، چنین کاری همانقدر نشانگر قدرت بود که پشیمانی دم مرگ. اگر امضا نمیکرد دستکم کارنامهای یکدست و منسجم از خود به جا میگذاشت.
قراردادها را تا کرد و دوباره در پاکت گذاشت. حالا عقربهٔ دقیقهشمار روی عدد هفت به دوازده بود. یک نفر داشت به در میزد و منشی انگار گفت که در طبقهٔ بالا منتظرش هستند. پاسخ داد که تا یک دقیقهٔ دیگر خودش را میرساند و در دل به خود امید داد که صدایش به گوش منشی همانقدر عجیب نبوده باشد که برای خودش بود.
آهسته به طرف دری رفت که به راهرو میرسید. پس این واقعاً آخر کار بود؛ این آخرین کنارهگیری از میز و مقام بود. پس از سالها انجام کاری که خدمات دولتی خوانده میشود، او حالا داشت با احساسی از ناکامی و سرافکندگی همهچیز را ترک میکرد. تودهای در گلوی پیرمرد گیر کرده بود؛ چشمانش تار میدید.
انگار که بخواهد به آن دیگری تسلّی بدهد برگشت و با هیجان زیر لب گفت: «اما، فرانک لیمن، با تو اوضاع جور دیگهای میشه! اونا نمیتونند تو رو به چنگ بیارن… تو یکی رو نه!»
این فکر چون موجی بزرگ او را از جا کند ـ این شوق نیرومند از تصور وجود فردی که فساد بر او کارگر نیست. این انسانی بود که به هیچ قیمت خریده نمیشد! دوباره تصویر جوانک هفدهساله در ساختمان کوچک و سرخرنگ مدرسه پیش چشمش آمد و به دنبالش تصویر این جوان دوم که همهٔ اهرمهای فساد علیه او به کار گرفته شده و بیاثر بود.
برای آن جوان اول موضوع فقط تفاخر عاطفی یک احساس بود، تفاخری به دور از واقعیات زندگی؛ برای دومی نیرویی بود که بر هر چیز دیگر چیرگی مییافت، نیرویی که مقهور شرایط و مناسبات نمیشد.
زیر لب گفت: «من این داستان رو از حفظم. سر تا تهش رو میشناسم! میدونم چقدر آسون میشه لغزید و افتاد! میدونم که ایستادن چقدر خوبه!»
وقتی چشمانداز زندگی حرفهای مردی را که ساعتی بعد جای او را میگرفت در نظر آورد، نومیدیاش از زندگی حرفهای پوچ و لکهدارشدهٔ خودش کموبیش گم شد. چه فرصت ارزشمندی در اختیارش بود؛ چه امکان نامحدودی داشت و چه خشنودی خاطر بزرگی در سالهای آینده در انتظارش بود از اینکه بداند آنچه از دستش برمیآمده را انجام داده است!
حالا همهچیز عوض شده بود. آن عطش شدید برای اثبات حقانیت خودش و برای درج کاری شرافتمندانه و پسندیده در کارنامهٔ خودش کاملاً رنگ باخته بود؛ حالا با روحیهای تازه بینشی تازه از راه رسیده بود و چیزی که پیشتر انگیزهای ناگهانی مینمود حالا هدفمند شده بود.
عقربهشمار عدد سه به دوازده را نشان میداد که به سوی میزش رفت؛ قراردادها را باز کرد و امضای خود را بر تکتک آنها گذاشت. بفهمینفهمی میدانست که انگیزهٔ اولیهاش چگونه تعبیر خواهد شد؛ که چگونه او را خائن و ترسو خواهند خواند. اما مهم نبود.
علم به این نکته رنجش نمیداد که آنکسی که برایش چنین قدمی برمیداشت هرگز ماجرا را آنطور که بود نمیدید. وقتی با دقت جوهر کاغذها را خشک کرد، مدارک را مهر زد و آنها را کنار گذاشت، در دل اشتیاق پاک و شیرین کودکانهای حس کرد زیرا توانسته بود برای کسی که باورش داشت کاری بکند.
وقتی در را پشت سرش بست و رفت که خود را به طبقهٔ بالا برساند، نوازندگان آهنگ آغاز مراسم را مینواختند.
این داستان در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.