تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

طبری خانلری شیبانی لاهوتی و مزارعی

طبری خانلری شیبانی لاهوتی و مزارعی

طبری، خانلری، شیبانی، لاهوتی و مَزارعی

(شناختی از «سرود شاهینِ» ماکسیم گورکی)

کامیار عابدی

 

 

طبری خانلری شیبانی لاهوتی و مزارعی

 

الف) احسان طبری (1295-1368)، دانشور و ادیب توانمند مارکس- لنین‌گرا، در ضمن بیان خاطره‌های خود، که قبل از دورۀ رنج‌آور حبس به رشتۀ تحریر درآورده، ‌از جمله به برخی از شاعران و نویسندگان و هنرمندانِ همکار مجلّۀ موسیقی در اواخر دهۀ 1310 و اوایل دهۀ بعد اشاره می‌کند.

در میان نام‌های مورد اشاره، نام پرویز ناتل‌خانلری (1292-1369)، ادیب و پژوهشگر برجسته، نیز دیده می‌شود. بدبختانه، او از شخصیت ناتل‌خانلری به نحو نادلپسند و نادلپذیری سخن گفته است. به‌طبع، چنین داوری‌هایی درخور انتقاد جدّی است. با این‌همه،‌ طبری از توجّه به شعر پُرشهرت ناتل‌خانلری غافل نمی‌مانَد:

«پس از سقوط رضاشاه، خانلری مثنوی بسیار استادانه‌ای سرود که آن را تحت عنوان “عقاب” با چاپ مرغوب روی چهار صفحۀ بزرگ نشر داد. مثنوی “عقاب” مُلهم از شعر “شاهین و مار” ماکسیم گورکی است.» (از دیدار خویشتن، ص99).

ب) در شناخت ریشه‌های شعر «عقاب» می‌توان تا حدودی به شعر پُرشهرت «عقاب» ناصرخسرو (درگذشت: حدود سال 481ﻫ.ق) که دو روایت رایج و غیررایج از آن در دست است (ر.ک: دیوان قصائد، ص466؛ دیوان ناصرخسرو، صص523-524) اشاره کرد.

علاوه بر این، غلامحسین یوسفی از شباهت شعر ناتل‌خانلری با گفت‌وگوی کوتاه «زاغ سیاه و باز سپید» در قطعه‌ای از عنصری (درگذشت: حدود سال 431ﻫ.ق) یاد کرده است (چشمه روشن، ص677؛ نیز: ر.ک. ردّ پای عقاب، ص61).  شعر ناتل‌خانلری همسانی کمتری با سرودۀ ناصرخسرو دارد و همسانی بیشتری با قطعۀ عنصری (ر.ک. کتاب مستطاب، صص45-84).

 

پ) البته این پرسش را می‌توان طرح کرد که خود ناتل‌خانلری در این زمینه چه گفته است؟ در پیشانی‌نوشت نشر نخست عقاب (عقاب1، ص109) عبارتی از کتابی با نام خواص الحیوان مبتنی بر عمر کوتاه عقاب و عمر طولانی زاغ آمده است (این عبارت در اغلب ویرایش‌های این مثنوی به قلم خود شاعر نیز تکرار شده است).

کتاب‌هایی که با این عنوان در زبان فارسی تألیف شده، اندک نیست. اشاره ناتل‌خانلری به کدام‌یک از این کتاب‌هاست؟ نمی‌دانیم. برخی ادیبان و پژوهشگران ادبی بر این باورند که این عبارت مخلوق ذهن ناتل‌خانلری و در تقابل است با رأی منتقدانی که شعر او را با تحقیر، برگرفته از حکایتی از ادبیات بیگانه می‌دانستند.

با این‌همه، در پیشانی‌نوشت دومین نشر «عقاب» (عقاب-2، ص41) از عبارت خواص الحیوان خبری نیست. اما وی در حاشیه این شعر منبع الهام خود را به‌صراحت، حکایتی از الکساندر پوشکین (1799-1837) دانسته است:

«در سال 1308 داستان دختر سروان اثر پوشکین، شاعر بزرگ روس، را از روی ترجمۀ فرانسه به زبان فارسی درآوردم و آن، جزء مجموعۀ “افسانه” از طرف کتابفروشی خاور در سال بعد چاپ و منتشر شده است. قصّۀ کوتاهی که از قول یکی از اشخاص داستان نقل شده بود، از همان‌گاه در ذهن من جایگیر شد و چند سال بعد، قطعۀ فوق را، که بر زمینۀ همان قصّه است، ساختم.»

به نظر می‌آید شباهت مثنوی 81 بیتی ناتل‌خانلری به حکایت بسیار کوتاه پوشکین در مناظرۀ عقاب و کلاغ در بیان عمر کوتاه عقاب و عمر طولانی کلاغ، که همراه است با مُردارخواری او، و اشمئزاز عقاب از این شیوه، بسیار زیاد و قطعی است (ر.ک: کتاب مستطاب، ص57).

 

ت) با این همه، طبری عقیده دارد که ناتل‌خانلری، در سرودن مثنوی خود از «شعر شاهین و مار» گورکی (1868-1936) الهام گرفته است.

مقصود طبری از شعر مورد اشاره، حکایت/ داستان شاعرانه‌ای است که از گورکی  در زبان انگلیسی، اغلب با عنوان Song of the Falcon شناخته و برگردانده شده است.

خلاصۀ این حکایت از این قرار است: شاهینی با بال و تنی بسیار زخمی در نزدیک صخره‌ای در کنار دریا سقوط می‌کند. ماری در آن حوالی زندگی می‌کند. مار وحشت‌زده پس از دریافتن ماجرای سقوط به نزد شاهین مجروح می‌رود.

مار از شاهین می‌پرسد: آیا به‌زودی خواهی مُرد؟ شاهین در پاسخ تأکید می‌کند که به خلاف تو، جای من در آسمان‌هاست.

مار می‌گوید: آسمان دیگر چیست؟ همین‌جا خیلی بهتر است. با این‌همه، مار به شاهین پیشنهاد می‌کند که به کنار پرتگاه برود. چرا؟ چون شاید پرندۀ مجروح بتواند در آن‌جا نیروی پرواز خود را بازیابد.

شاهین کشان‌کشان خود را به آن‌جا می‌کشاند. اما فقدان نیروی پرواز سبب سقوط او از پرتگاه و مرگش می‌شود. موج‌های دریا او را به درون دریا می‌کشانند.

مار پس از این واقعه و پس از آزمایشی به طبع مذبوحانه برای پریدن در این اندیشه فرو می‌رود که پرندگان در آسمان چه می‌جویند: آنان هم دلیرند هم دیوانه! حکایت گورکی با عبارت‌هایی پُرشور از جانب دریا در ستایش جنون و شهامت و یگانگی روحی قهرمانانی مانند شاهین پایان می‌پذیرد.

 

ث) برخی پژوهشگران ادبیات روسی بر این عقیده‌اند که گورکی گاه از سنّت ادب شفاهی برای اشاره به گروه‌های اجتماعی در آثارش بهره برده است (تاریخ ادبیات، ص70).

به احتمال زیاد، حکایت مورد اشاره در زُمرۀ این آثار است. از این‌رو، «سرود شاهین» گورکی  حکایتی شاعرانه در ستایش تعالی‌اندیشی، فرازجویی و آرمان‌خواهیِ مطلوب در میان انقلابی‌های روسیه در سال‌های مُنتهی به انقلاب اکتبر (1917) تلقی شده است.

این ویژگی در عبارت‌های پایانی داستان به اوج خود می‌رسد. بدین‌ترتیب، عجیب و اتّفاقی نیست که و.ا. لنین، رهبر این انقلاب، یکی از نامه‌های خود به گورکی را با عنوان «به نویسندۀ سرود شاهین» (Lenin, p.344-345) آغاز کرده باشد.

البته، برخی تاریخ‌نگاران ادبی بر این باورند که بخش درخور توجهی از آرای ادبی لنین نه‌فقط در نوشته‌هایش که در نامه‌های وی منعکس شده است (تاریخ نقد، ص440).

 

ج) چنان‌که مشهود است، شعر «عقاب و زاغ» ناتل‌خانلری به لحاظ درون‌مایه، با حکایت «شاهین و مار» گورکی شباهت دارد.

عقاب و شاهین نمایندۀ اوج، آسمان و آرمان هستند،‌ و زاغ و مار نمادِ فرود، زمین و بی‌آرمانی. اما از نظر ساختار و عناصر داستانی، و چهارچوب روایت میان این دو اثر شباهت چندانی دیده نمی‌شود.

در واقع، همچنان‌که ناتل‌خانلری خود به درستی تأکید کرده، شعر او ملهم (بلکه مُقتبس) از حکایت پوشکین است. البته، ممکن است آثار ادبی فارسی یا فرنگی دیگر، از قبیل سروده‌های عنصری و ناصرخسرو یا حکایت گورکی، به‌صورت غیرمستقیم در ناخودآگاه شاعر، هنگام سرودن این مثنوی، حاضر یا تأثیرگذار بوده باشد.

این، بحث دیگری است. به نظر می‌رسد طبری به سبب تمایل روحی و مرامی خود علاقه‌مند بوده است که ریشۀ شعر پُرشهرت ناتل خانلری را به اثری از نویسندۀ صدر انقلاب اکتبر، یعنی گورکی مرتبط کند و نه حکایتی از شاعر و نویسندۀ دوران متقدم‌تر ادبیات روسیه، یعنی پوشکین.

 

چ) حکایت «شاهین و مار» گورکی در اواخر سده نوزدهم میلادی به رشتۀ تحریر درآمده است. ایرانیان از چه وقت با این حکایت آشنا شده‌اند؟

پاسخ قطعی و دقیق به این پرسش چندان آسان نیست. اما دست‌کم می‌توانیم بگوییم که در روزهای درگذشت گورکی، یعنی نیمۀ دهۀ 1310، سعید نفیسی، ادیب و پژوهشگر و قلمزنی که هم بر ادبیات فارسی سلطه داشت و هم بر ادبیات اروپایی، در طیّ مقاله‌ای دربارۀ زندگی و آثار نویسندۀ روسی، به این داستان اشاره کرده است:

در شهر سامارا [در بخش جنوب شرقی ناحیه اروپایی روسیه] روزنامه‌ای به نام روزنامۀ سامارا انتشار می‌یافت و گورکی را دعوت کردند که بدان‌جا رود و در نوشتن آن روزنامه شرکت کند و او در بیست‌وسوم مارس 1895 وارد سامارا شد.

در آن روزنامه، مقالات و پاورقی‌های بسیار از گورکی انتشار یافت که معروف‌ترین آن‌ها داستان‌های “ترانۀ شاهین” و “در قطار چوب” و “موضوع قَزَنقُفلی” و “یک‌بار در پاییز” است.» (گورکی، ص253)

نیز درخور یادآوری است که حداقل، در حدود نیمۀ نخست دهۀ 1320 حکایت گورکی با عنوان «سرود شاهین» (ر.ک: ولگردان، صص111-121) به فارسی ترجمه شده است (برای ترجمه‌ای متأخرتر از آن ر.ک: آواز شاهین، صص759-755). همچنین از نقدی که در همین دوره بر مجموعه داستان مورد بحث ازگورکی نوشته شده، این آگاهی کلّی به دست می آید که «سرود شاهین» در سال های پیش از آن نیز به فارسی برگردانده شده است ([نقدی بر] ولگردان، ص88).

 

ح) آیا صرف‌نظر از تاثیر مبهم یا عمومی بر «عقاب» ناتل خانلری، می توان از تاثیر خاص «سرود شاهین» گورکی در شعر فارسی هم یاد کرد؟ در پاسخ می‌گوییم آری. برخی از تاثیرپذیری‌های مستقیم و غیرمستقیم از داستان گورکی به این شرح است:

*  حدود دو سال پس از شعر«عقاب» (1321) ناتل‌خانلری، سروده‌ای از منوچهر شیبانی (1303-1370)، شاعر نوگرای بسیار جوان آن روز، با عنوان «مرگ عقاب» شباهتی با حکایت گورکی یافته است.

در این شعر، که بر پایۀ فعولُن‌های شاهنامه‌ای قرار گرفته است، عقابی بر سر سنگ‌های کنار دریا می‌افتد. با آنکه در شعر ماری حضور ندارد، اما عقاب پس از تک‌گویی دردآلود حماسی، که قدری بلند است، می‌میرد. سپس، موج‌های دریا او را با خود به درون دریا می‌بَرَند.

بجنبید میغ

خروشید رعد

درخشید برقی به مانند تیر

عقاب دلیر

بیفتاد از آسمان‌ها به زیر

[…]

عقاب دلیر

جهید از ستیغ سیه‌رنگ کوه

بغلتید و افتاد ناگه به زیر

دره، بازکرده دهان زیر او

چنان، گرسنه شیر و نخجیر او

بیفتاد، بشکسته شهپرْ عقاب

سر صخره‌های فتاده بر آب

در امواج پیچیدۀ سیمگون

نهان گشت آن پیکر غرقه خون

ولی آرزویش سرِ ابرها

به پرواز بود

خود این در طبیعت یکی راز بود.

( گزینۀ اشعار، صص78-76)

 

*اگر تاثیر از داستان گورکی در «مرگ عقاب» (1323) شیبانی غیرمستقیم است، درمقابل، از ابوالقاسم لاهوتی (1265- حدود 1335)، که نیمۀ دوم عمرش را در اتحاد شوروی پیشین گذراند،در حدود سال 1327 شعری در واگویی مستقیم  داستان گورکی در دست است.

در روایت لاهوتی «شاهین» به «شهباز»، که پرنده‌ای است کمیاب‌تر، تبدیل شده است. سرودۀ او را می‌توان صرف‌نظر از برخی سطرهای موزون یا موزون‌تر، شعری کمابیش منثور (یا به‌اصطلاح غلط رایج: سپید) با موسیقی یا ایقاعِ ملایم و پیوسته دانست.

علاوه بر این، در این شعر، جنبۀ روایی نیز محور عمودی را به ‌هم مرتبط کرده است. به لحاظ زبان، در شعر لاهوتی، گاه زبان ادب نیرو می‌گیرد و گاه زبان گفتار. در قلمرو اخیر کاربرد قید و اسم و صفت و فعل در شعر، گاه با گسست از سنّت‌های ادبی همراه شده است.

شاید گویش تاجیکی از زبان فارسی،‌ و نیز ساختار نحو زبان روسی بر قسمت‌هایی از این سروده بی‌تأثیر نبوده باشد. البته، شعر مورد بحث را نمی‌توان از سروده‌های شاخص لاهوتی محسوب کرد. با این‌همه، «سرود شهباز» نمونه‌ای است از آزمایش‌های متعدّد شاعری در قلمرو نوآوری ادبی که دور از مأخذِ وطن می‌کوشید از دگرگونی در ساختار شعر بی‌بهره نمانَد.

*فخرالدین مَزارعی (1310- 1365) شاعری که در مجموع به طرف سنّت‌های شعری تمایل بیشتری داشت، نیز سیزده سال بعد از لاهوتی روایتی در 58 بیت از «سرود شاهین» به دست داده است.

شاعر سرودۀ خود را با توانمندی ادبی خاص و نمایانی در حوزۀ زبان سروده است. در این نکته شکی نیست. با این‌همه، او در این سروده از نظر قالب (مثنوی)، وزن (فاعلاتن فعلاتن فعلن)، نحوۀ توصیف، و ترکیب‌سازی، به‌شدّت از مثنوی «عقاب» ناتل خانلری تأثیر پذیرفته است.

البته، به خلاف روایت اصلی (گورکی) و روایت منثور (لاهوتی) از سخنان آرمان‌خواهانه از زبان دریا در پایان شعر این گوینده خبر چندانی نیست.

علاوه براین، موقعیت گفت‌وگوهای نمایشی‌وار، که در شعر لاهوتی به‌خوبی بازتاب یافته است، در شعر مزارعی مغلوبِ زبان‌آوری شاعر قرارگرفته است.

درمجموع، روایت مزارعی روایتی است متمایل به روح فردی و دور از روحیۀ انقلابیگری. با آنکه مثنوی «سرود شاهین» (1340) او با وجود استحکام زبانی شهرت چندانی کسب نکرد، اما آن را می‌توان تمرین و مقدمه‌ای دانست بر مثنوی 64 بیتی پُرشهرت‌تَرش که حدود یک یا دوسال بعد (1341-1342) با عنوان «بازگشت عقاب/ آشتی» با دیدگاهی اجتماعی در پاسخ شعر «عقاب» و در انتقاد از ناتل خانلری بابت پذیرفتن وزارت فرهنگ کابینۀ امیراسدالله علم سروده است:

«قطره دریاست اگر با دریاست

ورنه او قطره و دریا دریاست»

(سرود آرزو، صص160-165)

 

*طبری، که مقاله با اشارۀ او آغاز شد، به سبب علایق مرامی خود دلبستۀ داستان گورکی بوده است. در مثل، او در سال 1343 در پایان مقاله‌ای در ستایش آرمان‌خواهان از عبارتی در پایان این داستان بهره گرفته است: «جانبازی آن‌ها راهگشا و دوران‌ساز است.

به قول گورکی در منظومۀ شاهین: جنون قهرمانان را ثنا می‌خوانیم. زیرا جنون قهرمانان خِرَد زندگی است» (عهدی خونین، صص29-31). علاوه براین، ممکن است این ادیب شاعر در شعری تمثیلی با عنوان «شاهین و ابر» (1345) از تأثیر «سرود شاهین » گورکی بیرون نمانده باشد.

در شعر طبری «شاهین پیر» در حال گفت‌وگو با فرزندش است تا با نادیده گرفتن حکومت موقت و «نیرنگ ابر تیره‌ضمیر» به قلمرو آفتاب بیندیشند:

«عرصۀ ابرها رسید به سر

آسمانی فراخ و نیلی‌فام

آفتاب فلک نشسته به کام

که تو پنداشتی شده‌ست تباه

در پی این سرای جاویدان

نیست جا جز کُنام اهرمنش

آفتاب فلک نخواهد مُرد»

(شاهین و ابر،ص6)

 

خ) اکنون در بخش دوم مقالۀ مختصر حاضر، صرف‌نظر از تأثیرهای عمومی و غیرمستقیم، متن کامل «سرود شهبازِ» شاعر آرمیده در روسیه (لاهوتی) و «سرود شاهینِ» شاعر غنوده در ایالات متحدۀ آمریکا (مزارعی) در معرض مطالعۀ دوستداران شعر فارسی در عصر جدید قرار می‌گیرد:

* سرود شهباز ( گورکی، برگردان ابوالقاسم لاهوتی)

1

ماری به کُهسار خزید و آن‌جا

در تَنگ نمناک، گره‌پیچ، خوابید

به بحر نگران

در چرخ بلند، آفتاب می‌تابید

کُهسار، دم گرم می‌دمید به چرخ

موج‌ها در پایین می‌خوردند به سنگ…

از تنگ تاریک، بین رشحه‌ها

سیل، شتابان بود

با غلغله سنگ‌های غلتان…

پوشیده از کف، سرسفید، پُرزور

کوه را بریده، با غریو خشم

به دریا می‌ریخت

ناگهان، آن‌جا که مار پیچان بود

شهبازی افتاد

با پر خونین، سینۀ مجروح…

او با فریادی پایین افتاده

در خشمی عاجز، به سنگ‌های سخت

سینه می‌کوبید

مار ترسید و جَلد، خزید از وی دور

ولی زود فهمید که از عمر مرغ

دو- سه دم باقی‌ست…

نزدیک‌تر خزید، به مرغ مجروح

و راست به رویَش، ایستاده فشید

– چه شد؟ می‌میری؟

– آری، می‌میرم- پاسخ داد شهباز با آهی عمیق

من با فخر زیستم… بخت را شناختم…

بی‌باک جنگیدم… دیدم فلک را…

تو چنان نزدیک، نخواهی دیدش…

ای بی‌چاره تو!

– خوب، چیست آسمان؟ یک جای تهی

آن‌جا چون خَزَم؟

من این‌جا خوشم… گرم است و نمناک!

چنین گفت آن مار به مرغ آزاد

و در دل خندید به هذیان وی

پیش خود فکر کرد: بپر یا بِخَز

عاقبت پیداست

همه در زمین خواهند خفت

هرچیز، خاک می‌شود، خاک…

شهباز جسور، ناگه تکان خورد

نیم‌خیز به اطراف نظری انداخت

از سنگ سرب‌رنگ، در تنگ تاریک

آب می‌تراوید

هوا خفه بود و پُرتعفُّن

شهباز فریاد زد، پُردرد، پُراندوه

با همه نیرو:

– کاش باری دیگر، به فلک پَرَم…

خصم را فشارم… به زخم سینه…

تا در خون من، غرقه بمیرد

ای لذّت رزم!…

مار به فکر فرورفت: شاید در چرخ

راستی دلکش است زیستن

که این مرغ چنین می‌نالد…

او پیشنهاد کرد به مرغ آزاد:

– پس بیا پیش‌تر تا لب درّه و پایین بیُفت!

بلکه بال‌هایت تو را بردارند و کمی دیگر

در عالَم خود زندگی کنی

به خود لرزید باز، فریاد زد مغرور

در نم‌سنگ‌ها، لغزان با چنگال

سوی پرتگاه رفت

به پرتگاه رسید:

بال‌ها گشاده، از عمق سینه، نفسی کشید

چشمش درخشید و خود را انداخت

خود مانند سنگ از روی سنگلاخ

بال‌ها شکسته، پَر فروریخته، پایین می‌غلتید

امواج سیلاب او را ربوده

خونش را شُست و در کفن کف، بردش به دریا

موج‌های دریا، با صفیر غم، به سنگ می‌خوردند…

پیکر شهباز، در پهنۀ بحر، نمایان نبود…

2

مار، والَمیده دیری اندیشید

در مرگ شهباز، در عشق آسمان

پس نظر افکند به چرخ کبود

که چشم را دائم، با امید بخت فَرَح می‌دهد

– آخر چه می‌دید شهباز مُرده

در آن فضای بی‌سقف، بی‌کران؟

همجنسان او، چرا پس از مرگ

با عشق پرواز بر فلک، روح را اِغوا می‌کنند؟

چه چیز آن‌جا درک می‌کنند آن‌ها؟

آخر این‌ها را می‌توانستم من هم بفهمم

اگر به فلک، کمی هم باشد، پرواز می‌کردم

گفت و اجرا کرد:

چنبره زده پرید به هوا

مانند نوار در آفتاب رخشید

خزنده‌ نهاد کِی پرواز کند!…

این را فکر نکرد که به سنگ افتاد

افتاد ولیکن نمُرد و خندید…

– پس جذب پرواز به چرخ در این است!

در افتادن است! مرغان مُضحک!

خاک را نشناخته، در آن دلتنگ‌اند

به چرخ بلند، شتابان شده

در آن تفته‌ْ‌دشت، حیات می‌جویند

– آن‌جا تهی‌ست، نور فراوان هست

لیکن غذا نیست و تکیه‌گاه نیست تن زنده را

پس کبر بهر چیست؟ سرزنش چرا؟

برای اینکه با آن پوشانند

جنون هوس و عجز خود را

در کار حیات پنهان نمایند؟

مرغان مضحک!…

ولیکن دیگر من فریبشان را نمی‌خورم.

من خود آگاهم… دیدم فلک را…

آن‌جا پریدم، پیمودم آن را

افتادن را هم آزمون کردم لیک خُرد نشدم

فقط محکم‌تر [محکم‌ترین]، من اکنون به خود اعتماد دارم

آن‌ها که خاک را دوست نمی‌دارند

بگذار با موهوم زندگی کنند

من به حقیقت پی بُردم، هرگز

به دعوتشان دل نمی‌دهم

من خاک‌ْ‌زاده‌ام، با خاک زنده‌ام

مار در روی سنگ، کلاف‌پیچ‌شده

به خود می‌بالید

دریا برق می‌زد و در تابش نور

موج، خود را سخت به ساحل می‌زد

در آن شیرانه‌ْ‌غُرش امواج

طنین‌انداز بود سرود در وصف مرغ سرافراز

صخره می‌لرزید از ضربت موج

می‌لرزید فلک از رعد، سرود:

شور و جنون دلاوران را ثنا می‌خوانیم

شور و جنون دلاوران است خِرَد حیات!

ای جسور شهباز، خونت ریخته شد…

لیک آید آن روز که قطره‌های خون گرم تو

همچون اخگر در ظلمت حیات

رخشان می‌شوند و در بسیاری دل‌های بی‌باک

برمی‌افروزند مجنون‌وار، عشق آزادی و نور

گرچه تو مردی، لیک در سرود

محکم‌روحان و دلیران، جاوید باقی خواهی ماند

چون زنده تمثال، چون دعوت سوی آزادی و نور!

شور و جنون دلاوران را ثنا [ثنایی] می‌خوانیم!

مسکو، 1948

(دیوان، صص712-707؛ کلیات، صص343-341. موارد افزوده‌شده در داخل دو قلاب، از روایت مأخذ اخیر است.)

*سرود شاهین (الهام از گورکی، سرودۀ فخرالدین مزارعی)

به سرِ درّه‌ای از کُهساری

خسته از راه بیامد ماری

تن وامانده رها کرده به خاک

تا بیاساید بر آن خاشاک

زیر آن کوه نژند و خاموش

بود چون شیری دریا به خروش

کوه از تابش خور تابیده

مار چنبر زده و خوابیده

شعله می‌زد نَفََس تفتۀ کوه

مار از آن نَفَس تفته ستوه

ناگهان زخم به دل، خونین بال

تیر در سینه شکسته، بی حال

زآسمان شد به زمین شاهینی

کرده با هر نَفَسی نفرینی

مار ترسیده چنان تیر پرید

رفت و از دور در او درنگرید

دید شاهینی خونین پروبال

که پَرد اما در اوج زوال

بی‌توان است وزِ آزار بَری‌ست

ز سفر آمده اما سفری‌ست

*

شاهد مرگ عقاب ار زاغی‌ست

راستی مرگ عقابان داغی‌ست

شعله خیزد ز دل آگه و دود

که عدم خندد بر مرگ وجود

تیغ این رنج مرا سینه دَرَد

مار بر مردن شاهین نگرد

آن خزیده‌ست چنان قطره به موج

این وزیده‌ست چنان باد به اوج

‌آن خزیده‌ست و خزیده‌ست به فرش

این گراییده، گراییده به عرش

آن سر و خاک نیایِش بوده‌ست

این پروبال گرایِش بوده‌ست

آن چو باران همه تن میلِ فرود

این چنان ابر عروج است و صعود

آن همه پستی‌ست، این والایی‌ست

آن همه خاکی‌ست، این بالایی‌ست

آن گرفته‌ست همین گوشۀ خاک

این زده بال بر اوج افلاک

پس روا باشد کاین بیچاره

مار، این کوی به کوی آواره

این به تابوت زمین بسته جسد

این به جان آمده از زخم حسد

زخم را مرهم تسکین بندد

دیده بر مردن شاهین بندد

*

چون به آسودگی‌اش دل شد جفت

مار اندر برِ شاهین شد و گفت:

ای به سر برده همه عمر به اوج

باد انداخته در بالت موج

بایدت رَخت از اینجا بردن

آید اکنون به سراغت مردن

گفت: آری به سراغم آید

آید و بر غم من نفزاید

با چنان عمر پر از کشمکشم

حالی از کشمکش مرگ خوشم

بوده‌ام زنده به گلزار وجود

آن‌چنان زنده که می‌باید بود

به فراخای فلک سرزده‌ام

هرکجا خواسته‌ام پَرزده‌ام

لیک بشنو که تو هرگز چون من

آسمان را نتوانی دیدن

بینوا چشم جهان‌بینت نیست

ماری و دیدۀ شاهینت نیست

آسمان چشم جهان‌بین خواهد

پرِش و دیدۀ شاهین خواهد

مار آمد به سخن کاین افلاک

نبوَد همچو زمین خرّم و پاک

مارهایی که به خاک اند پدید

نتوانند به افلاک خزید

گر چنین است فلک سودش چیست؟

راستی فایدۀ بودش چیست؟

این‌همه گفت و نبودش تردید

این‌چنین نیز به خود اندیشید:

چه تفاوت که یکی خاکی هست

دیگری طایر افلاکی هست

این خزَد آن بسِپارد افلاک

هردو گَردند، سرانجام چه؟ خاک

*

این زمان شاه هوا پَر واکرد

سر ِاَفکنده سوی بالا کرد

آسمان دید پذیرنده و باز

آه! پَر بود و نبودش پرواز

یادش آمد که به سیر آفاق

بال و پرها زده آنجا مشتاق

دل دریاییش از یاد صعود

موج انگیختۀ اشک و درود

شاه افلاک بجنبید و خزید

تن خود تا به لب دره کشید

بانگ برداشت سراپا اندوه

بانگ اندوهش پیچیده به کوه

عمر من رفت به پرواز به سر

کاشکی بودی پرواز دگر

مار گفتش که رها کن تن خویش

سهل کن با پرِشی رفتن خویش

رفت دیگر ز کف‌اش دامن صبر

مونس باد و جگرگوشۀ ابر

کرد فریاد و به صد شور و نوا

بال بگشود و رها شد به هوا

پروبالش به هوا شد تاراج

رفت چون سنگ به کام امواج

عمر پیوسته به پرواز سپرد

هم به پروازی جان داد و بمرد

*

مار بنشست در آنجا سرِ کوه

محو اندیشه نه غرق اندوه

که چه دیده‌ست در آنجا شاهین

که ندیده‌ست در اینجا به زمین

اندر این بحر معلّق چه دُر است

کِش چنین سینه ز غوّاص پُر است

گر نهفته‌ست در اینجا رازی

آشکارا شود از پروازی

گفت و تن کرد رها در ره باد

خاک بر سر به سرِ خاک افتاد

خط اندام سیاهش به هوا

رگۀ تیره به لوحی مینا

*

آنکه شد زاده که باشد خاکی

کی تَوانَد که شود افلاکی

آنکه عمری به زمین ماند و خزید

کِی چنان باد به افلاک وزید

                                                        یک شنبه،  ششم اسفند 1340، تهران

(سرود آرزو، صص159-154)

 

دی 1400

 

منابع و مآخذ

  1. «آواز شاهین» (ماکسیم گورکی، ترجمۀ خدابندۀ فرزانگی، چیستا، ش49-48، فروردین- اردیبهشت 1367).
  2. از دیدار خویشتن (احسان طبری، به کوشش ف. شیوا [شیوا فرهمندراد] ، باران: سوئد، چ2، 1379).
  3. با چراغ و آینه («در جست‌وجوی ریشه‌های تحول شعر معاصر ایران»، شفیعی کدکنی، سخن، 1390).
  4. تاریخ ادبیات قرن بیستم روسیه (گروه نویسندگان، ترجمۀ آبتین گلکار، چشمه، 1394).
  5. تاریخ نقد [ادبی] جدید (ج7، رنه ولک، ترجمۀ سعید ارباب‌شیرانی، نیلوفر، 1388).
  6. چشمۀ روشن («دیداری با شاعران»، غلامحسین یوسفی، چ8 ، 1378).
  7. دیوان ابوالقاسم لاهوتی (به کوشش احمد بشیری، امیرکبیر، 1358).
  8. دیوان قصائد و مقطّعات حکیم ناصرخسرو (تصحیح سیّدنصرالله تقوی، با مقدمه‌های سیدحسن تقی‌زاده و مجتبی مینوی، کتابخانۀ طهران، 1304-1307).
  9. دیوان ناصرخسرو (تصحیح مینوی و مهدی محقّق، دانشگاه تهران، چ2، 1365).
  10. «شاهین و ابر» (شعر، ا.س [ا. سپهر: احسان طبری]، مردم: آلمان شرقی، د6، ش22، دی 1345).
  11. «ردّ پای عقاب» (روح‌الله هادی: ادب فارسی: دانشگاه تهران، س1، ش5-3، بهار 1390).
  12. سرود آرزو (مجموعه شعرها، فخرالدین مزارعی، به کوشش و با تحلیل اصغر دادبه، پاژنگ، 1369).
  13. «عقاب 1» (پرویز ناتل‌خانلری، مهر، س7، ش2، آبان 1321).
  14. «عقاب 2» (ناتل‌خانلری، پیام نو، س1، ش7، خرداد 1324).

15.«عهدی خونین با صبحی روشن تر»(طبری،دنیا:آلمان شرقی،د2،س5،ش3،پاییز 1343).

  1. کتاب مُستطاب کلاغ (ک.ع، نشرکلاغ، 1401).

اشاره: در این کتاب به سوابق و لواحق مثنوی «عقاب» ناتل‌خانلری، همراه با نقل نمونه‌ها، به حد کافی توجه شده است. از این‌رو از تکرار آن‌ها در این مقاله پرهیز شد.

17..کلیات ابوالقاسم لاهوتی (به کوشش بهروز مشیری، توکا، اسفند 1357).

  1. گزینۀ اشعار (منوچهر شیبانی، با مقدمۀ علی باباچاهی، مروارید، 1373).

19.«ماکسیم گورکی» (سعید نفیسی، مهر، س4، ش3، مرداد 1315).

  1. ولگردان (و داستان‌های دیگر، گورکی، ترجمۀ علی کسمایی، علمی، 1325).

اشاره: آشکار نیست «علی کسمایی»، علی کسماییِ صداپیشه است یا علی‌اکبر کسماییِ روزنامه‌نگار یا علی کسماییِ دیگری (هرچند به نظر می‌آید احتمال اینکه مترجم، کسماییِ روزنامه‌نگار باشد قدری بیشتر است).

21.[نقدی بر کتاب] «ولگردان» (شاید به قلم طبری، نامۀ مردم، ش12، شهریور 1326).

اشاره: نقدی است بر مجموعۀ داستان شماره 20.

  1. Lenin Collected Works (translated by Yuri Sdobnikov, Vo. 41, Progress: Moscow, 1977).

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه