برخوردهای نزدیک
ریشههای نگرانی و دلتنگی در آثار علمی-تخیّلی استانیسلاو لِم*
کیلب کرین
ترجمۀ سعید پزشک
در رمان علمی-تخیّلی نویسندۀ لهستانی، استانیسلاو لِم[1] به نام صدای صاحبش[2] که در 1968 منتشر شد، دولت آمریکا گروهی از دانشمندان و پژوهشگران را گرد هم میآورد تا از یک سیگنال نوترونی که از خارج از جوّ زمین ارسال شده، رمزگشایی کنند.
آنها بخشی از اطلاعات این سیگنال را ترجمه میکنند و چند تن از آن دانشمندان با استفاده از آن سلاح نیرومندی میسازند، اما ریاضیدان ارشد پروژه نگران است که این بشریت را بهکلّی نابود سازد.
هدف از ارسال این پیام، مبهم باقی میماند، اما چرا یک گونه موجود زندۀ پیشرفته چنین راهنمایِ ساخت خطرناکی را ارسال کرده است؟
شبی دیرهنگام، سال راپاروت[3]، فیلسوف گروه که در سال آخر جنگ جهانی دوم از اروپا مهاجرت کرده بود، برای ریاضیدان از زمانی تعریف میکند- «فکر میکنم 1942 بود»- که نزدیک بوده در یک کشتار جمعی کشته شود.
از توی خیابان بیرون کشیده میشود و به صفی از یهودیان برده میشود که در حیاط زندان در انتظار بودند که با شلیک گلوله کشته شوند.
اما قبل از آنکه نوبت به او برسد، یک گروه فیلمبرداری آلمانی وارد شدند و کشتار متوقف شد. سپس یک افسر نازی دستور داد فردی داوطلب یک قدم جلو بیاید. راپاروت نتوانست پا پیش بگذارد، هرچند به نظر میرسید اگر کسی داوطلب نشود، تمام کسانی که در صف بودند تیرباران میشدند.
خوشبختانه، مرد مسنتری داوطلب شد؛ به او فقط دستور داده شد تا جنازهها را جمع کند. چرا فرمانده نخواست به داوطلب صدمهای برسد؟ راپاروت توضیح میدهد برای اینکه به فکر آن نازی حتی خطور نکرد: «هرچند با ما صحبت کرد، میفهمی؟ ما مردم نبودیم.» بهگفتۀ راپاروت، ممکن است فرستندگان پیام نوترونی، بههمین شکل نسبت به ملاحظات انسانی بیتوجه باشند.
ممکن است آنها نتوانند تصور کنند موجود زندهای چنین ابتدایی بر ساخت سلاح از بخشی از پیام تمرکز کند. توجیه و تفسیر راپاروت اشتباه درمیآید، اما تجدید خاطرۀ او، با قیاس غیرعادی او بین نازیها و بیگانگان فضایی، میتواند یک راهنما باشد.
لِم که در 2006 درگذشت، صدمین سالگرد تولدش همین پاییز گذشته (2021) بود و انتشارات دانشگاه ام.آی.تی بهتازگی شش کتاب او را تجدید چاپ کرده است و دو تای آنها که برای اولین بار به زبان انگلیسی منتشر میشود.
شهرت لِم در آمریکا بیشتر به خاطر رمان سولاریس[4] است- مبنای فیلمهای تاریک و وهمآور ساختهشده توسط آندره تارکوفسکی و استیون سودربرگ- دربارۀ سیّارهای دوردست، که در آن اقیانوسی دارای آگاهیِ حسی با انسانهای بازدیدکننده از راه تجلّی در قالب شخصی رودررو میشود، که آنها نمیتوانند از خاطرهاش رهایی یابند.
قصههای روباتی و داستانهای مربوط به فضانوردانِ او، در کشورهای سابق پیمان ورشو فروش میلیونی داشتند.
در سفرش به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در دهۀ 1960، فضانوردان و اخترفیزیکدانان از او استقبال کردند و در تالارهایی سخن گفت که جای سوزن انداختن نداشت.
بهعنوان شخصی که خودش را آیندهپژوه میدانست، ترسیم مسیرهایی را تنها با لمس یک انگشت پیشبینی کرد، همینطور واقعیتهای مجازی سهبُعدی فراگیر[5] و دسترسی فوری به دانش از «طریق شبکهای عظیم نامرئی که جهان را دربر میگیرند.»
در یک رشته رمان علمی-تخیّلی مالیخولیایی که در اواخر دهۀ 1950 و 1960 نوشته شده – عدن، سولاریس، بازگشت از ستارگان، خاطرات یافتشده در وان حمام، شکستناپذیر[6] و صدای صاحبش – لِم اشاره کرد که زندگی در آینده در محیطی هرقدر دور و بیگانه، و با هرگونه فناوری متفاوت، کمتر تراژیک نخواهد بود.
فضانوردانی از سفینۀ فضایی خود، در پیامد یک وحشیگری و قساوت، پیاده میشوند؛ دانشمندان با نوعی هوش بیگانه مواجه میشوند، به قدری متفاوت که اعتمادشان نسبت به هدف ویژۀ زندگی انسان متزلزل میشود. لِم درگیر این فکر بود که از دست رفتن و مرگ انسانها میتواند توان درک آدمی را مختل و فلج کند.
*
لِم در 1921 در خانوادهای یهودی در لِوُوْ [7] به دنیا آمد. همانند بیشتر یهودیانی که پس از جنگ دوم جهانی در لهستان ماندند، در بین نزدیکانش بهندرت از هویت یهودی خود سخن گفته و هیچگاه بهطور علنی در این باره صحبت نکرده است.
او این موضوع را از کتاب خاطرات کودکیاش به نام High Castle (1965) حذف کرد. شاید تنها جایی که او به صورت مکتوب به آن اشاره کرده مقالهای است در 1984 در مجلۀ نیویورکر و حتی در آنجا، این موضوع را در زندگیاش کماهمیت جلوه داده است. اما دو کتاب جدید نویسندگان لهستانی روشن میسازند که تجارب دوران جنگ چقدر بر او سنگینی میکرده است.
آگنیشکا گایِسکا[8] در کتابش به نام هولوکاست و ستارگان تحقیق عمیقی انجام داده است. در این کتاب که بهوسیلۀ کاتارزینا گوچو ترجمه شده، میفهمیم که لِم در دوران دبیرستان در آموختن دروس یهودی برجسته بوده و پدرش که پزشک بوده، بهرغم درآمد نسبتاً کمش، به جامعۀ محلی یهودی کمک میکرده است.
همینطور کتاب لِم: یک زندگانی خارج از این دنیا، زندگینامهای جاندار و دلپذیر نوشتۀ وُویچک اورلینسکی که هنوز به انگلیسی ترجمه نشده، داستانی مربوط به والدین لِم نقل میکند که درست قبل از آنکه نازیها گتوی لِویوْ را مهروموم کنند به طور مرموزی به یک خانۀ امن برده میشوند.
گایِسکا و اورلینسکی هردو معتقدند که لِم باید ستاره ششپر میبسته: او به همسرش باربارا گفته نزدیک بوده از اینکه در حضور یک آلمانی کلاه از سر بر نداشته سکته کند؛ کاری که تنها کسانی که مشخص بوده یهودی هستند باید انجام میدادهاند. لِم به طور خصوصی گفته شاهد اعدام شخصیتهایی بوده که در داستانهایش شرح داده است.
او به مترجم آمریکایی کتابش مایکل کندِل نوشت: «ماجراهای دکتر راپاروت، ماجرای خود من است از لِوُوْ در 1941. بعد از ورود آلمانیها قرار بود تیرباران شوم.» وقتی اورلینسکی از بیوۀ لِم پرسید چه چیزهایی از زندگی واقعی در کتاب آورده شده، او پاسخ داد: «همۀ آنها».
در هنگام کودکی لِم، لِوُوْ که امروز لِویوْ[9] نامیده میشود و جزء اوکراین است، سومین شهر بزرگ لهستان بود و محل سکونت حدود صدهزار یهودی که تقریباً یکسوم جمعیت آن را تشکیل میدادند.
در کتاب High Castle لِم خودش را «بچۀ تخسی» تصویر میکند که اسباببازیهایش را تکهپاره میکرده است. او دزدانه نگاهکردن به کتابهای کالبدشناسی پدرش را به یاد میآورد؛ همینطور فضولی کردن در اشیایی که از نای بیماران بیرون آورده شده بود: سکه، سنجاق قفلی، جوانۀ سویا.
او عاشق خلق بوروکراسیهای خیالی، ساختن اوراق هویت برای کارکنان غیرواقعی و اسناد مالکیت برای امپراتوریهای دوردست بود.
لِم خویشاوندان زیادی داشت و در خاطراتش از قرض گرفتن مجلّدات دائرهالمعارف از عمویش برای مطالعۀ دقیق گراورهای لکوموتیوها و فیلها مینویسد، و قبول سکههای پنج زلاتی از یکی دیگر، تا به سرگرمی دیگری بپردازد:
موتور بسازد، کویلهای الکترومغناطیسی و یا ترانسفورماتور. البته لِم در خاطراتش ذکر نمیکند که عموهایش به دست نازیها کشته شدند.
لِم در سپتامبر 1939 هجدهساله شد، همان ماهی که آلمانیها به لهستان حمله و جنگ جهانی دوم را آغاز کردند. او تازه گواهینامۀ رانندگی گرفته بود و میخواست به دانشکدۀ مهندسی برود. اما ظرف چند روز، لِوُوْ بهوسیلۀ آلمانیها و روسها اشغال شد.
از آنجا که هیتلر و استالین بهتازگی معاهدۀ عدم تعرض امضا کرده و بهطور محرمانه اروپای شرقی را بین خود تقسیم کرده بودند، بمباران شهر توسط آلمانیها، اشغال روسها را به دنبال داشت.
روسها بسیاری از مدافعان لِوُوْ را تبعید کرده و بعداً مخفیانه اعدام کردند، و در طول ماههای بعد، ان.کا.و.د، پلیس مخفی شوروی، هزاران نفر از اشخاص برجستۀ شهر را دستگیر کرد، بیشترشان لهستانیالاصل. تاریخنگاران تخمین میزنند در زمان اشغال لهستان بهوسیلۀ شوروی، آنها یک و نیم میلیون نفر از ساکنان را تبعید کردهاند.
یک افسر ان.کا.و.د در خانۀ خانوادگی او ساکن شده بود، و هرگاه لِم او را بهشدّت مشغول کار میدید، به دوستانش خبر میداد تا پنهان شوند.
بعدها وقتی از او دربارۀ زندگی در زمان اشغال شوروی سؤال میکردند، او کم حرف میزد، فقط از این صحبت میکرد که چقدر آبنباتهای روسی بد بود و چقدر بازیگران سیرکشان عالی بودند.
سابقۀ بورژواییاش باعث شد صلاحیتش برای ورود به دانشکدۀ مهندسی رد شود، اما پدرش ترتیبی داد تا جایی در دانشگاه لِوُوْ برای رشتۀ پزشکی بیابد. این، رشتۀ مورد علاقۀ او نبود. او دیگر شعرهایی مینوشت و سعی میکرد پروست بخواند.
در ژوئن 1941 آلمان روابطش را با شوروی به هم زد و نازیها حملۀ غافلگیرکنندهای به لِوُوْ کردند. با نزدیک شدن سربازان، افراد ان.کا.و.د هزاران زندانی را تبعید کردند، و در یک هراس و وحشت، هزاران نفر دیگر را اعدام کردند.
همخانۀ لِم، در عجلهاش برای فرار، دستنوشتههای شعرش را بهجا گذاشت. در زندان شهر، رفقایش جنازههای در حال پوسیدن را بهجا گذاشتند.
نازیها که این حرف را تکرار میکردند که یهودیان همدست کمونیستها هستند، دیدند یک فرصت تبلیغاتی به دست آمده است. آنها تقصیر کشتار مردم به وسیلۀ روسها را به گردن یهودیان لِوُوْ انداختند و گروهی شبهنظامی از داوطلبان میهنپرست اوکراینی را استخدام، تهییج و سرپرستی کردند و برایشان یک برنامۀ سهروزه گذاشتند.
یهودیان باید برای تمیز کردن خیابان روی دستها و زانوهایشان میخزیدند و حداقل در یک مورد دیده شده که این کار با مسواک انجام شده است. شبهنظامیان به یهودیان دستور میدادند استالین را دعا کنند.
زنان یهودی را لخت میکردند، وادار به فرار میکردند و تعقیبشان میکردند و مورد آزار جنسی قرار میدادند. حتی بچههای ششسالۀ محلی موی زنان و ریش مردان را میکشیدند.
در نفرتانگیزترین و وحشیانهترین اقدامشان، شبهنظامیان، یهودیان را در خیابان گرفتند و یا از خانههایشان بیرون کشیدند و به مردان یهودی دستور دادند- از جمله لِم، بنا به گفتۀ گایِسکا – تا جنازههایی را که در حال پوسیدن بودند و روسها در زیرزمین زندان رها کرده بودند جمع کنند و زنانشان بقایای جنازههای فاسدشده را تمیز کنند. مردانِ در حال کار را کتک میزدند و بسیاری کشته شدند، از جمله یکی از پسرعموهای لِم.
با یک تخمین محتاطانه، چند صد نفر یهودی در جریان این کار کشته شدند. ماههای پسازآن، تعداد کشتار در سطح شهر بالا رفت و به سه تا هفت هزار نفر رسید.
یک مقاله که در 2011 بهوسیله تاریخنگاری به نام جان پال هیمکا نوشته شده ارتباط بعضی از جزئیات گفتههای راپاورت در صدای صاحبش را با این موضوع نشان میدهد. هیمکا از خاطرۀ یک نجاتیافته گزارش میکند که در یک صف از مردانِ در انتظار تیرباران، نفر چهل و هشتم بوده و دستور تیرباران پس از نفر چهل و هفتم لغو شده است.
نجاتیافتۀ دیگری در خاطراتش نقل میکند که آلمانیها عکسبرداری میکردهاند؛ مقالۀ هیمکا با تصویری همراه است که خودش آن را پیداکرده، از تلّی نامرتب از اجساد در حیاط یک زندان.
و یک فیلمِ گرفتهشده بهوسیلۀ آلمانیها در مجموعۀ موزۀ یادبودِ هولوکاست در ایالاتمتحدۀ آمریکا که در آن زنی با پارچه و شاخ و برگ درختان جنازهها را پاک میکند.
گایِسکا و اورلینسکی احتمال میدهند که لِم در رمان صدای صاحبش عمداً تاریخ خاطرۀ راپاورت را به 1942 تغییر داده است، چون تحت رژیم کمونیستی لهستان، حتی اشارۀ غیرمستقیم به مجرمبودن ان.کا.و.د در لِوُوْ خطرناک بود.
در رمان عدن نوشتۀ لِم که در 1959 منتشر شد، فضانوردی هنگامی که با همراهانش در حال بررسی سیّارهای هستند که یک نوع موجود زنده، نوعی دیگر را که به نظرش پست میرسد مورد آزار و اذیت قرار میدهد، میپرسد: «آیا چیزی جز گور در این سیّاره وجود ندارد؟» اورلینسکی در این سخن پژواکی از تجربۀ لِم از هولوکاست را میشنود، و نمیتوان به یاد تصویرهایی شبیه آنچه هیمکا بازچاپ کرده نیفتاد، مثلاً وقتی که دکتر در هنگام جستوجو به گودالی پر از جنازههای بیگانگان برمیخورد:
« تودۀ مومیشکل در طول لبۀ گودال در ابتدا به نظر جرمی همگن میآمد. آنها بهسختی نفس میکشیدند، بوی تعفن بسیار شدید بود. سپس توانستند اندامهای مختلفی را تشخیص دهند.
بعضی از موجودات قوزشان رو به بالا بود، بقیه رو به پایین؛ بالاتنههای نحیف با صورتهای کوچک رو بهبالا، فرو رفته مثل یک گُوِه در میان عضلات عظیم. و تنههای سنگین درهمآمیخته با دستهای لاغر، انگشتان پرگره، آویزان با سستی و لَختی.
بدنهای آماسیده و پوشیده با لکههای مرطوب زردرنگ. دکتر، مردان دو طرفش را چنان محکم چنگ زد که اگر وجود او را حس میکردند ممکن بود فریادشان بلند شود.»
لحن جدّی و خشک لِم توجه خواننده را به جزئیاتِ لحظهبهلحظه حفظ میکند. اما جزئیات بدون زمینه هستند. فضانوردان تقریباً هیچچیز دربارۀ سیّارهای که روی آن فرود آمدهاند نمیدانند.
آنها حتی نمیتوانند بگویند بدنهایی که دارند نگاه میکنند متعلق به نوع هوشمند موجودات است یا دامهای اهلیشده. وقتی به سفینۀ خود برمیگردند، تلاش میکنند توضیحی برای آن منظره بیابند.
استدلال میکنند که شاید این مخلوقات ساخته شده باشند بهجای آنکه متولد شده باشند و گودال، صرفاً مکانی برای دورریز نمونههای ناکارآمد و بهدردنخور است.
با چنین تردیدهایی بهآسانی میشود خواننده را گمراه کرد. وقتی من به صحنهای رسیدم که فضانوردان کارخانۀ عظیمی را یافتند که به طور خودکار عمل کرده و تولیدات خود را نابود میکرد، مطمئن بودم که این تمثیلی از سرمایهداری است.
در فصلی که به سالنی میپرداخت با سلولهای شیشهای با اسکلتهایی که همۀ آنها با یکدیگر فقط تفاوت اندکی داشتند، شبیه نتایج بهدستآمده از مهندسی زیستی، برایم نمود عینی ستایش استالین از نویسندگان بود با عبارت «مهندسانِ روح بشریت». اما ارتباطش با هولوکاست؟ این نکته را درنیافتم.
(اما منتقد مارکسیست، فردریک جیمسون نکته را دریافت. او مینویسد: «انگار انسانشناسان فرازمینی، در نخستین سفرشان به زمین، در آشوویتس فرود آمدند و تلاش کردند براساس یافتههایشان در آنجا نمونهای عقلانی از جامعۀ بشری تصویر کنند».)
در دفاع از خودم باید بگویم اینکه شخص آنچه میبیند را در ابتدا درک نکند به نظر میرسد یکی از وجوه کتاب است – جنبهای از ترومایِ شاهد بودن است که لِم میخواسته منتقل کند.
شخصیتهای رمان اغلب احساس میکنند که معنا دسترسیناپذیر است. یکی از آنها میگوید دیدارِ دنیای جدید «شبیه متنی است که جملاتش در هم ریخته است.» هنگامی که یکی از مهندسان نوری بر دیواری میتاباند و کندهکاریهایی میبیند که نمیتواند درست درک کند، لِم مینویسد: «گاهی فکر میکرد چیز آشنایی به چشمش خورده، اما این احساس از او میگریخت.»
گایِسکا نیز چنین پژواکی را در رمان شکستناپذیر میشنود – لمسکردنی، آشناییزداییشده، گیجکننده – گروهی از فضانوردان در سیّارهای فرود میآیند، مأموریت آنان بازگرداندن اجساد فضانوردانی است که با سفینۀ قبلی آمدهاند.
هنگامی که آنها اجساد را در یک ردیف قرار دادند تلاش کردند بفهمند چه بر سر آنها آمده است. یکی از فضانوردان گفت آنها هر آنچه را دیدهاند هنگام نبش قبر با صدای بلند گفتهاند، بهخصوص اگر که «چیزی باشد که نباید آن را به کسی بگویی. و اینکه به خودت گفتهای باید فراموش شود.»
*
تا زمان اشغال مجدد لِوُوْ در 1944 توسط روسها، فقط هشتصد و بیستوسه یهودی در شهر باقی مانده بودند. گایِسکا مینویسد: «بسیار نادر بود که تمام افراد یک خانواده نجات یافته باشند.» به نظر میرسد لِم از صحبت در مورد اینکه چطور خود و خانوادهاش توانستند نجات یابند، روزبهروز بیشتر پرهیز میکند.
بعضی از جزئیات، در مصاحبهای بهتفصیلِ یک کتاب آورده شده که نویسندهای به نام استانیسلاو بیریس[10] با او انجام داده و در اواسط دهۀ 1980 به چاپ رسیده است؛ اما وقتی چاپ دوم در 2002 منتشر شد، آنها حذف شده بودند.
احتمالاً به درخواست لِم. او در 1955 رمانی واقعگرا منتشر کرد به نام در میان مردگان که در لِوُوْ دورانِ نازیها میگذرد، اما بعد از 1965، دیگر اجازۀ تجدید چاپ و یا ترجمهاش را نداد و آن را تلاشی نادرست برای جلب لطف مقامات استالینیست دانست.
همسرش یک بار به پژوهشگری با گفتن اینکه «استاشِک» پسازآن نمیتواند بخوابد التماس کرد که از شوهرش دربارۀ تجارب دوران جنگ چیزی نپرسد.
اما گایِسکا و اورلینسکی، که پیشنویس کتابهایشان را قبل از انتشار با یکدیگر مبادله میکردند، توانسته بودند کمی از آن دوران را بازسازی کنند.
در ابتدا به نظر میرسد خانوادۀ لِم به خانۀ یکی از عموها نقلمکان کرده بودند، همانکه استانیسلاو از او دائرهالمعارف به امانت میگرفت.
در پاییز 1941 والدین لِم ممکن است از دستور نازیها برای رفتن به گتو اطاعت کرده باشند. اما اگر چنین باشد، آنها باید قبل از مهروموم شدن گتو در ماه دسامبر، از آنجا خارج شده باشند. داستان از این قرار است که همسر یکی از همکاران پدر لِم آنها را بهجای امنی منتقل کرده است.
قبل از جنگ، این زن و شوهرش روزهای شنبه با خانوادۀ لِم به گشتوگذار میرفتند؛ بعد از جنگ هر دو خانواده در آپارتمان کوچکی در خارکوف به صورت اشتراکی زندگی میکردند.
نشانیِ دقیق جاییکه خانواده لِم پنهان شده بودند نامعلوم است. خود لِم حداقل سه خیابان متفاوت را نام برده است. و گایِسکا عقیده دارد خانواده لِم به محافظتکنندگان خود پول دادهاند و دلیل دوپهلو حرف زدن او برای این است که مایۀ شرمساریشان نشود.
دو ترفند استانیسلاو را نجات داد. اول اینکه به او شغلی داده شد در شرکتی که کارش جداسازی ضایعات مثل شیشه، آهنپاره و سایر مواد خام بود و نازیها به این مواد نیاز داشتند. برای مدتی داشتن کارت شناسایی، دارندۀ آن را از دستگیری بهوسیلۀ گشتاپو محافظت میکرد. در رمان در میان مردگان لِم با ظرافت این شرکت را در رمان وارد کرده و نام خانوادگی صاحب شرکت، ویکتور کرمین[11] را حفظ کرده است:
«شرکت تقریباً فقط یهودیان را استخدام میکرد. اکثریت آنان مردم فقیری بودند که ضایعات را از زبالهها جمع میکردند، و اقلیتی- یهودیان برجستۀ محلی، خردهفروشان، صنعتگران، وکلا و اعضای شورای شهر – بر اساس نوع اجازۀ کارشان، لباسهای ژنده و پاره را جمع میکردند و دستمزد ناچیزی میگرفتند. بااینحال در واقعیت، آنها به کرمین پول میدادند تا از آنها محافظت کند، این کار را چنان سخاوتمندانه انجام میدادند که بیشتر درآمدی که به جیب مدیر واریز میشد از این راه بود.»
در رمان، زنان شاغل در شرکت، کارشان باز کردن دوخت لباسهایی بود که پس از جابهجایی اخیر به جا مانده بود، و تحویل چیزهای باارزشی که در آستر آنها پنهان شده بود. این صحنه گایِسکا را به یاد صحنۀ مشابهی در رمان شکستناپذیر میاندازد.
آنجا که فضانوردان هنگام تخلیۀ [لباس] همکاران مردهشان هیچ عیب و ننگی در برداشتن دارایی آنان احساس نمیکنند، شاید به این علت که انتظار دارند بهزودی به همان سرنوشت دچار شوند.
لِم در گاراژ شرکت بهعنوان مکانیک و برقکار مشغول به کار بود؛ شغلی که احتمالاً بهوسیلۀ والدینش خریداری شده بود. اما امنیت ناشی از شغل چندان دوام نداشت. در نوامبر 1942، نقلوانتقال یهودیانی شروع شد که حتی از نازیها اجازۀ کار داشتند.
تا پایان سال، عملیات جداسازی ضایعات به یانوفسکا انتقال یافت؛ یک اردوگاه کار که بعداً به اردوگاه مرگ تبدیل شد. ممکن است لِم کارش را حتی بعد از انتقال به یانوفسکا حفظ کرده باشد، اما در بعضی جاها، او از ترفند دیگری استفاده کرد:
اوراق هویتی که او را یک آمریکایی به نام جان دانابیدوویچ معرفی میکرد و اقامت در خانههای شخصی متعدد با این نام – به این پناهدهندگان هم احتمالاً پولی پرداخت میشد – لِم در کتابخانهای ثبتنام کرد و روزها را به مطالعه پرداخت.
اورلینسکی فکر میکند در همین ماهها، لِم داستان اولین رمان علمی- تخیّلیاش را در ذهن پروراند و یا حتی آن را نوشت، رمان کوتاهی به نام مردی از مریخ، دربارۀ فرود آمدن یک فرازمینیِ بیاحساس و بدخواه در مرز بین داکوتای شمالی و جنوبی.
لِم در مقالهاش برای مجله نیویورکر در 1984، نوشت که این دوران به او این درس را داد که قدرِ قدرت شانس را بداند: مردن یا ماندن بستگی داشت به چیز بسیار کوچکی، و تصمیمهای ناچیزی:
اینکه «شخصی این خیابان یا آن خیابان را برای رفتن به سر کار انتخاب کند؛ اینکه به دیدار دوستی در ساعت یک برود یا بیست دقیقه دیرتر.»
در یک بعدازظهر، شخصی که او را پناه داده بود بهطور ناگهانی او را بیرون کرد. لِم مجبور شد برای اینکه به محل پنهان شدن والدینش برود از مرکز شهر لِوُوْ بگذرد.
شخصیتی در رمان در میان مردگان گرفتار آمده در چنین وضعیتی، پریشان و درمانده، اشتباهاً بهعنوان یهودی دستگیر و منتقل میشود.
شانس و تصادف، مضمون مکرر داستانهای لِم است. در رمان کارآگاهیِ تحقیق (1959) معمایی که باید حل شود دربارۀ یک رشته قتل نیست، بلکه زنده شدنِ تعدادی جنازه است.
دانشمندی نظر میدهد علت میتواند چیزی شبیه الگوی آماری باشد که بر توزیع جغرافیایی مرگومیر ناشی از سرطان حاکم است. کارآگاه مسئول پرونده حیران است، «شاید دنیا مثل تکههای پازل دور و بر ما قرار ندارد، و در عوض مثل یک سوپ همه چیز در آن درهم و برهم و شناور است؟» تقریباً تمام خویشاوندان لِم بهجز والدینش بهوسیلۀ نازیها کشته شدند، بسیاری از آنها در اردوگاه کار اجباری.
هرچند خود لِم به اردوگاه فرستاده نشد، اما پس از جنگ شهادت نجاتیافتگانی مثل تادئوش بروفسکی را خواند و مایههایی از آنها را در آثارش آورد. ویترینی از دندان، بازدیدکنندۀ یک بوروکراسی زیرزمینی را مبهوت میکند.
روباتهای درهمشکسته در یک مرکز بازیافت التماس میکنند که درواقع در وضعیت کاملاً خوبی هستند و نباید به کوره فرستاده شوند.
آنچه در رمانهای لِم بیش از همه تکرار میشود، احساس گناه در شخصیتهای نجاتیافته است، حتی وقتیکه مرگهایی که برای آنها سوگوار هستند اجتنابناپذیر به نظر میرسد.
مثلاً قهرمان رمان بازگشت از ستارگان نمیتواند خاطرۀ یکی از گروه پروازیاش را که گیر افتاده بود از ذهنش براند، هنگامیکه قهرمان داستان برای نجات او میآید، از نجات داده شدن امتناع میکند زیرا اعتقاد دارد که او پیش از این مرده است.
«مرده جوان میماند» این نتیجهگیری محققی است که از سولاریس بازدید میکند هنگامیکه اقیانوسِ سیّاره، همسرش را نزدش میفرستد، همچنان نوزدهساله، همسری که تهدید به خودکشیِ او را در یک دهه قبل به آن اندازه که باید جدّی نگرفت.
در جولای 1945 وقتی روشن شد روسیه شوروی قصد الحاق لِوُوْ به خود را دارد، خانواده لِم به کراکو نقلمکان کردند. به نظر میرسد منابع مالی آنها رو به اتمام بود.
پدر لِم که در اواخر دهۀ شصتسالگیاش بود و بیماری قلبی داشت در بیمارستانی به کار مشغول شد و خانواده در یک آپارتمان دوخوابۀ مشترک با دوستان قدیمیشان از لِوُوْ بهسختی جای گرفتند.
پدر لِم کمکی مالی دریافت کرد، از یک گروه یهودی که به پناهندگان برای به دست آوردن جایگاه خود در لهستان کمک میکرد، اما زمانۀ متغیّر و نامعلومی بود. ظرف چند هفته پس از رسیدنشان، خشونتهای ضدّ یهودی در کراکو بالا گرفت.
در 1946، یکی از بستگان که در زمان اشغال نازیها موقتاً نزد خانوادۀ لِم اقامت کرده بود، یک نفر از چهلوشش یهودی بود که طی یک برنامۀ قلعوقمع در شهر لهستانی کیلتس[12] کشته شد.
لِم برای ثبتنام در دانشگاه یاگیلونیا در کراکو اقدام کرد تا تحصیلات پزشکیاش را به پایان برساند. او مقالهای را که دربارۀ کارکرد مغز نوشته بود به دکتری در دانشکده نشان داد.
وی آن را مزخرف دانست ولی از او دعوت کرد تا به یک گروه مطالعۀ علمی بپیوندد و استخدامش کرد تا نوشتههای کوتاهی در مورد مطالب علمی روز برای یک مجلۀ ماهانه تهیه کند.
آنطور که لِم با خودستایی فروتنانهای به مترجم آمریکاییاش گفت با تهیۀ «مزخرفات هیجانانگیز» برای «جزوههای ماهانۀ ارزانقیمت» پول نقد به دست میآورده است. در 1946، مردی از مریخ بهصورت پاورقی در مجلهای منتشر شد.
اما لِم جاهطلبیهای ادبی بزرگتری داشت. او شعرهایش را برای یک هفتهنامۀ کاتولیکی در کراکو فرستاد، و تا پایان عمرش ستوننویس آن باقی ماند. در دوران همکاری با مجله با کارل وتیولا[13]، پاپ آینده، و تادئوش مازوویسکی اولین نخستوزیر پس از دوران کمونیستها در 1989 آشنا شد.
در 1948، در یک فوران فکری، بیمارستان تجلّی[14] را نوشت. رمانی واقعگرا دربارۀ پزشک جوانی که چیزهای مشکوکی در یک بیمارستان روانی مشاهده میکند. ابهامات با ورود یک افسر نازی برای سر به نیست کردن بیماران کاملاً روشن میشود.
کتاب سرشار از تیزبینی است، مثلاً وقتی پزشک صدای فریاد بیماری را میشنود «انگار دارد تمرین میکند» که ویژگیهای فلسفی رمانهای علمی- تخیّلی لِم را نشان میدهد. یک شاعر بستری میگوید:
«کسی که بتواند بایستد و مردن کسی را تماشا کند که بیش از همه دوستش دارد و، بدون آنکه خواسته باشد، تا آخرین تشنّج هر چیزی را که ارزش توصیف کردن دارد برگزیند، نویسندۀ واقعی است.»
لِم بعدها این کتاب را «اولین کتابی که از نوشتن آن شرمنده نیستم» دانست. اما این کتاب از طرف ناشران رد شد. آنها به لِم گفتند به مقدار کافی شور و حال طرفداری از سوسیالیسم در آن نیست و پیشنهاد کردند دنبالههایی که با وضوح بیشتری هوادارانه باشد به آن اضافه کند. لِم ناچار شد، اما تا وقتی در 1955 سهگانه به چاپ رسید، ژوزف استالین مرده بود و سیاست سازشکارانۀ دنبالهها استقبالی را که از رمان اول به عمل آمده بود از بین برد.
در 1949 که هنوز از استفاده از فرصتهایش برای رسیدن به یک جایگاه برتر ادبی ناامید نشده بود، امتحانات آخر دانشکدۀ پزشکیاش را رها کرد؛ تصمیمی که مادرش تا آخر عمرش او را سرزنش کرد، بسیار پس از آنکه کتابهایش در سراسر دنیا پرفروش شده بودند.
متأسفانه خیلی زود کارش را که خلاصه کردن مطالب علمی بود از دست داد، و درآمد چاپ شعرها و داستانهایی که میتوانست به چاپ برساند آنقدر بود که بتواند حق عضویت مشروط «اتحادیۀ نویسندگان لهستان» را بپردازد. لِم بعدها به یک مصاحبهگر گفت: «تبدیل شدم به هیچکس.»
در 1950 در محل اتحادیه نویسندگان بخت یارش شد. روزی لِم برای مرد تنومندی که بعداً معلوم شد ناشر است درباره اچ. جی.
ولز و ژول ورن دادِ سخن میداد. مرد گفت بدش نمیآید چاپ رمانهای علمی- تخیّلی لهستانی را تجربه کند و دو هفته بعد قراردادی برای لِم فرستاد. لِم احتمالاً احساسات متضادی داشت. هرچند به خود میبالید که نوشتههای علمی- تخیّلیاش از تقریباً همۀ نویسندگان بهتر است، اما هیچگاه با شأن و جایگاه این ژانر آشتی نکرد.
او مینویسد رمان علمی-تخیّلی «از فاحشهخانه میآید اما میخواهد بهزور وارد قصری شود که والاترین اندیشههای انسانی در آن حفظ و نگهداری میشود». اما لِم انتخاب بهتری نداشت: او تجربه کرده بود که داستانهای ادبیاش سانسور میشود.

اولین رمان طولانی علمی- تخیّلیاش با عنوان فضانوردان در 1951 منتشر شد؛ واژهای که هنوز آنقدر برای مردم ناآشنا بود که آن را با «آرگوناتز»[15] اشتباه میگرفتند. این کتاب هیچگاه به زبان انگلیسی منتشر نشد، اما بر اساس گفتۀ پژوهشگر کاناداییِ لِم، پیتر سویرسکی[16]، دربارۀ انفجار مرموزی در شهر تونگوسکا در سیبری است که به برخورد یک شهابسنگ نسبت داده میشد اما درواقع از برخورد یک فضاپیمای ونوسی ایجاد شده بود.
منتقدی بهتندی از لِم انتقاد کرد که او آیندهای را تصویر کرده که فقط پنجاه سال بعد است، اما معلوم نیست چرا مردم یکدیگر را «رفیق» خطاب نمیکنند. اما لِم برای این خلافش دچار محرومیت نشد. با عوض کردن ژانر، ایدئولوژی را بهنوعی دور زد.
فضانوردان جزء پرفروشترین کتابها شد، سردبیران مجلات با درخواست داستان و تهیهکنندگان با درخواست فیلمنامه لِم را به ستوه آوردند.
او به موفقت دست یافت. در 1956 لِم از برلین شرقی دیدار کرد، به دعوت فیلمسازان آلمانی که در حال اقتباس از فضانوردان بودند. او پنهانی به آلمان غربی رفت تا یک قطار برقی، یک قهوهساز و یک ضبطصوت بخرد. هنوز دیوار برلین خراب نشده بود.
او در نامهای به دوستش، به شوخی مینویسد که برای تعداد زیادی کتاب نانوشته پیشپرداخت گرفته بود که باید وزارت خزانهداری لهستان این بدهی را تقبل میکرد. در 1957 او و باربارا در حومۀ شهر خانهای خریدند.
در 1958 اولین ماشینش را خرید. ماشین اسکلتی چوبی داشت در زیر پوشش فایبرگلاس و جعبهدندهای که او تعویض کردن دندهاش را به «بیرون کشیدن ستونکی از حصار» مقایسه میکرد.
در جریان این قانونشکنیِ نهچندان سوسیالیستی، شکوفایی خلاقیت لِم آغاز شد. داستانهای مربوط به این دورهاش – چندین داستان از آنها بهوسیله آنتونیا لوید- جونز به شکل خوبی ترجمه شده و در مجموعۀ جدید انتشارات دانشگاه ام.آی.تی با عنوان حقیقت و داستانهای دیگر به چاپ رسیده است – مغزهای سیلیکونی که قابل تشخیص از مغز انسان نیستند، موجوداتی فرازمینی را تصویر میکند با علاقه به تقلید فوقالعاده زیاد، و این ایده که جهان ما توسط خدایانی ناقص و بهعنوان یک شوخی خلق شده است.
شاید محرک این سرریز شدن خلاقیت، که در دهۀ بعد حاصلش بزرگترین رمانهای علمی- تخیّلی لِم بود، آب شدن یخهای سیاسی و فرهنگی در لهستان پس از پذیرفتن جنایتهای استالین از سوی خروشچف بود. با تجدید حیات ضدیت با یهودیها به دنبال آب شدن این یخ، ممکن است لِم وادار بهمرور آسیبهای روانی دوران جوانیاش شده باشد.
گایِسکا حدس میزند جنبۀ آشفتگی عاطفی در داستانهای لِم، بهرغم موفقیت و رفاه، احساسی است که از دور ماندن از خانهاش در لهستان ناشی میشود.
رمان بازگشت از ستارگان چنین آغاز میشود: «هیچ چیز با خودم نبردم، حتی یک کت». پس از ده سال سفر با سرعتی نزدیک به سرعت نور، فضانوردی به نام هال بِرگ به زمین بازمیگردد، جایی که در آن، بر اساس نظریۀ نسبیت اینشتین، صد و بیست و هفت سال سپری شده است. هیچ چیز آشنا نیست:
در کتابفروشیها دیگر کتابهایی با کاغذ و مرکب ندارند. زنان جوان که ابتدا به نظر میرسد گلها را بو میکنند معلوم میشود به خوردن آنها مشغولند.
زبان تغییر کرده است: زنی که حین لاسزدن فکر کرده بود بِرگ با او شوخی میکند، میگوید: «داری آواز میخوانی». همینطور غذا: یک پیشخدمت روباتی از او میپرسد: «کرِس، اوزوت یا هِرما؟».
صلح در سراسر جهان برقرار شده است، به لطف یک روش پزشکی که پرخاشگری و خطرپذیری را پاک و حذف میکند. هال بِرگ و چند نفر از همراهانش که با او برگشته بودند از دیگر انسانها بلندتر و عضلانیتر هستند که آنها را متمایز میکند.
وقتی بِرگ برای مشورت نزد پزشک میرود، یک پزشک مسنتر به او هشدار میدهد: «حالا همه چیز بدونِ اشتیاق و بیحس و حال است.» پزشک راهنمایی میکند، چون بِرگ بیشازحد با دیگران تفاوت دارد که بتواند دوستان تازهای بیابد و هیچیک از خویشاوندانش زنده نیستند، بنابراین در حال حاضر تنها راه برای اینکه با کسی باشد از طریق سکس است.
اما وقتی با زنی به آپارتمانش میرود، گیج و دستپاچه میشود. هنگامی که یکدیگر را میبوسند، چون اثاثیۀ خانه هوشمند هستند با حالت بدن هماهنگ میشوند: «شبیه حضور یک فرد ثالث، بهطرز تحقیرآمیزی مراقب».
آینده را میتوان به شوخی گرفت، مثل یک هجو نسبت به آنچه امروز مرسوم است، اما بازگشت از ستارگان در مورد چالش فردی که با تجربۀ سختشده در سازگاری با دنیایی که نرمتر شده، کاملاً جدّی است.
تقریباً هیچکس روی زمین هنوز نمیتواند با شجاعت هوانوردی مانند بِرگ در ترک سیّاره همدلی کند، و در نهایت وقتی عاشق زنی میشود که او را به یاد روزهای گذشته میاندازد، آرزو میکند کاش میتوانست هر آنچه او را متمایز میکند بیاثر کند: «چرا، چرا نفهمیدم که یک انسان باید معمولی باشد، کاملاً معمولی، که غیرازآن، زندگی کردن غیرممکن و پوچ است.» مثل یک کهنهسرباز جنگ، از سوگواری برای آسیبهای روحی خود باز داشته شده است، بخشی بهخاطر اینکه قادر به شناسایی دنیایی که به آن بازگشته نیست. بِرگ پشیمان از بازگشت به زمین، میاندیشد: «من بیفایدهام، سرگردان همانند وجدانی گناهکار که کسی خواهان آن نیست.»
لِم هم هیچگاه در جایی کاملاً ساکن و مستقر نشد. بهرغم موفقیت رمانهایش، خشم فروخوردهای داشت دربارۀ نوشتههای آیندهپژوهانهاش، که فکر میکرد باید بیشتر جدّی گرفته میشدند، و دربارۀ ژانر علمی- تخیّلی، که گلایه داشت حتی کتابهای عالی مانند «برجهای کلیسای جامع هستند که در اطرافشان زباله ریخته شده است».
او از اغلب فیلمهایی که از آثارش اقتباس شده خوشش نمیآمد، و در سفری به مسکو در 1969 تارکوفسکی را احمق خطاب کرد. تارکوفسکی بهآرامی پرسید: «شما فیلم من را دیدهاید؟» لِم پاسخ داد: «ندیدهام و برای آن، وقت هم ندارم.»
به گفتۀ اورلینسکی، تقریباً تمام مترجمان، کارگزاران ادبی و ویراستارانی که با لِم کار کردهاند در آخر نامهای سرشار از انتقاد و سرزنش و خاتمۀ ارتباط دریافت کردهاند.
این بدخُلقی ممکن است بازتاب عدم امنیتی باشد که لِم در موطنش احساس کرده است. رهبر حزب کمونیست شوروی در 1968 یک سال پس از آنکه کشورش در جنگ ششروزه جانب اعراب را گرفت، اعلام کرد: «ما نباید از رفتن اتباع لهستانی که ملّیت یهودی دارند و میخواهند به اسرائیل برگردند جلوگیری کنیم.
ما در مملکتمان ستون پنجم نمیخواهیم.» این اظهارنظر باعث به راه افتادن موج یهودیستیزی و پاکسازی کسانی که گمان میکردند صهیونیست هستند از حکومت لهستان شد.
حدود نیمی از یهودیانِ باقیمانده در کشور مهاجرت کردند. دستگاه امنیتی لهستان، نگرانِ شهرت جهانی لِم، او را تحت نظر قرار داد.
در 1972 رئیس دستگاه امنیتی، با دقت و احتیاط فراوان از او دیدار کرد و ضمن تعریف از او، کار حرفهایاش را جالب توجه دانست.
«با وجود اینکه ما کمکی به آن نمیکنیم و حتی اندکی، مانع هم میشویم.» در اوایل 1956 لِم در جمعی خصوصی تصدیق کرد که تجربۀ سوسیالیستی شکست خورده است، اما وقتی مطلبی در انتقاد از رژیم برای ماهنامۀ مهاجران به نام کولتورا نوشت از نام مستعار استفاده کرد.
یکی از دوستان لِم در دفتر خاطراتش نوشته که در 1976 لِم «گفت نزدیک بوده که به مقامات بگوید بهعنوان یک “یهودی کثیف” میخواهد به اسرائیل برود.» در دسامبر 1981 پس از اعلام حکومتنظامی بهوسیلۀ نخستوزیر لهستان، در تلاش برای سرکوب اتحادیۀ کارگریِ معترضِ «همبستگی»، لِم نوشتههایی را که نگران بود موجب گرفتاریاش شود سوزاند و از ویراستارش در آلمان غربی خواست تا او را با مؤسسات و انجمنهایی مرتبط کند تا با کمک آنها او و خانوادهاش بتوانند به آلمان غربی و از آنجا به وین بروند.
وقتی روزنامهنگاری مدعی شد لِم مهاجرت کرده، لِم تکذیب کرد. به نظر میرسد او خودش را در اتریش غریب مییافت و با خانوادهاش در پاییز 1988 به حومه کراکو برگشتند.
لِم در سولاریس مینویسد: «سرنوشت هر فرد بهتنهایی میتواند مفهوم زیادی داشته باشد، آگاهی و احاطه بر سرنوشت چند صد نفر دشوار است اما تاریخِ هزاران، میلیونها نفر اساساً فاقد هرگونه معنایی است.» در رمان این جمله تلاشی است برای رساندن این مطلب که درک و فهم اَشکال متنوعی که اقیانوسِ سیّاره به خود میگیرد چقدر دشوار است، اما همچنین احتمال دارد که گوشۀ چشمی داشته باشد به کنایهای که به استالین نسبت داده میشود:
«مرگ یک نفر تراژدی است، مرگ یک میلیون نفر آمار.» لِم این فکر را در مقالهای دربارۀ هولوکاست تکرار کرد، در یکی از فرمهای مورد علاقهاش، نقدی بر کتابی فرضی: «کسی واقعاً نمیداند این حقایق چه معنی میدهد: آنها میلیونها نفر انسان بیگناه را کشتند.» در رمان سولاریس دانشمندی که قهرمان داستان است میگوید در روبهرو شدن با چالش ادراکِ چنین چیزی، تنها امید، فاصله گرفتن از آن است: «برای اینکه بهراستی بتوان چیزی را دید، باید بهسرعت از آن فاصله گرفت، خیلی زیاد.»
این سادهسازی است که هوشمندان بیگانۀ درکناشدنیِ داستانهای لِم را، که بههرحال برتری مشخصی دارند، با نازیها برابرسازی کنیم، کسانی که لِم درکشان را اصلاً مشکل نمیدانست.
او معتقد بود نازیها نهتنها شرور هستند بلکه بیفرهنگ هم هستند، و در داستانهایش آنها پوچ و ناچیز، متفرعن و خودنما، حقیر و بیکفایت هستند. شاید آن موجودات فضایی استعارهای از تاریخ بشر هستند، تاریخی سرشار از وحشیگری و رنج، که غالباً توسط آدمهای بیفرهنگ ایجاد شده است.
طبیعی است که در تاریخ بشر به دنبال پیامهایی باشیم و در همین حال، طبیعی است که در درک آنها مشکل داشته باشیم.
برای غلبه بر دشواری چقدر باید فاصله بگیریم؟ در رمان بیمارستان تجلّی وقتی پزشک جوان خودش را آمادۀ خطر کردن برای ورود به شهر بینام میکند، که به نظر میرسد لِوُوْ باشد، تا پدر بیمارش را پیدا کند شاعر دیوانه به او میگوید:
«داشتم رویایی میدیدم دربارۀ نوشتن تاریخِ بشر از دید یک منظومۀ سیّارهای دیگر.» وقتی پزشک به مقصد میرسد، میبیند حالا خیابانها همگی نامهای آلمانی دارند.
میتوان گفت که لِم ایدۀ شاعر رمانش را برعکس کرده است: او تاریخ جهان را آنگونه نقل کرد که انگار مربوط به منظومۀ سیّارهای دیگری است که از اینجا دیده شده است .
* این مقاله ترجمهای است از:
Caleb Crain, “Close Encounters”, The New Yorker, (Jan 17, 2022).
[1]. Stanisław Herman Lem
[2] .His Master’s Voice
[3]. Saul Rapparot
.[4] Solaris (1961) ، این کتاب با ترجمۀ صادق مظفرزاده به وسیلۀ نشر فاریاب منتشر شده است.
.[5] Immersive Virtual Reality، واقعیت مجازی فراگیر فناوری است که هدف آن غوطهور کردن کامل کاربر در دنیای تولید شده توسط کامپیوتر است و به کاربر این تصور را میدهد که به داخل «دنیای مصنوعی» پا گذاشته است.
.[6] The Invincible، این کتاب با ترجمه پیمان اسماعیلیان بهوسیله نشر افق منتشر شده است.
[7]. Lwów
[8]. Agnieszka Gajewska
[9]. Lviv
[10]. Stanisław Bereś
[11]. Wiktor Kremin
[12]. Kielce
.[13] Karol Wojtyła، پاپ ژان پل دوم.
[14]. Hospital of the Transfiguration
.[15] Argonaut، در اسطورههای یونان هر یک از ناویانی که همراه جیسون به جستوجوی پشم زرین رفتند.
[16]. Peter Swirski