تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

درس تاریخ روسیه من

درس تاریخ روسیه من

درس تاریخ روسیه من

اورلاندو فایجس [1]

 

 

 

نوشته‌ای از استاد سابق دانشگاه لندن در رشتۀ تاریخ در حوزه تخصصی تاریخ روسیه و نویسندۀ آثار متعددی در این خصوص که یکی از آن‌ها نیز به فارسی ترجمه و منتشر شده است (تراژدی مردم، انقلاب روسیه، 1924-1891. ترجمۀ احد علیقلیان. چ 7. تهران: نشر نی، 1400).

ک.ب

 

بعد از شروع حملۀ روسیه به اوکراین در 24 فوریه از دوستانم در روسیه پرسیدم آیا به کمک احتیاج دارند یا خیر؟ اکثر آن‌ها توسط تلگرام پاسخ دادند؛ رسانۀ مطلوب آن‌هایی که از احتمال باز شدن ایمیل‌هایشان نگران بودند.

یکی از بیم احضار پسرش به سربازی سخت به دنبال گرفتن یک ویزای توریستی از بریتانیا بود و دیگری نیز به دلیل مسدود شدن کارت اعتباری ویزا، پول نقد لازم داشت و پرسید آیا می‌توانم توسط شرکت وسترن یونیون برای او پول ارسال کنم.

یک مورّخ جوان و مستعد از من خواست مقاله‌ای از او را که ترجمه و به یکی از مجلات دانشگاهی ارسال کرده بودم، پس بگیرم؛ از آن بیم داشت که انتشار این مقاله بر اساس قانون «عامل خارجی» ولادیمیر پوتین که تمام اتباع روسیه را ملزم می‌داشت در صورت دریافت کمک از خارج تحت عنوان «عوامل خارجی» ثبت‌نام کنند، او را دچار دردسر کند.

کار زیادی از من برنمی‌آمد. کنسولگری بریتانیا در مواجهه با تعداد زیادی درخواست ویزا از سوی اوکراینی‌ها هم‌اینک از کار خود بازمانده بود. وسترن یونیون هم در 24 مارس انتقال پول به روسیه را متوقف کرد و در این بین دوستم به ایروان گریخته بود و در آنجا هنوز می‌توانست از کارت‌های اعتباری‌اش استفاده کند. از آن مورّخ جوان نیز دیگر خبری نشد.

هنگامی‌که به وضعیت دوستانم در روسیه فکر می‌کنم و آینده‌ای که جنگ پوتین از آن‌ها دریغ داشت وجودم را شرم و یأس و از همه مهم‌تر غم و اندوه فرامی‌گیرد. مطمئنم که همگی آن‌ها، حتی اگر جرئت ندارند با من تماس بگیرند از این جنگ بیزارند. بسیاری نگران خویشان اوکراینی خود هستند.

یکی از دوستانم در مسکو به ماریوپُل [در اوکراین] رفته است تا خویشانش را در تعمیر خانه‌شان یاری دهد. یکی دیگر از دوستان قدیمم در سن‌پترزبورگ نیمی از حقوقش را به گروهی می‌دهد که برای کمک به هزاران آوارۀ اوکراینی در آن شهر برپا شده است.

شاید از آنهایی که بی‌خبر مانده‌ام تعدادی در زندان باشند و یا پس از بازداشت‌های گروهی معترضان ضد جنگ و تصویب قوانین جدیدی که برای انتقاد از حکومت و گزارش‌های خلاف «دربارۀ عملیات نظامی ویژه» پانزده سال زندانی معین کرده است، می‌ترسند تماس بگیرند.

دوستانم در اقلیت هستند، بخشی از آن یک چهارم جمعیت روسیه‌ای که تا جایی که از نظرسنجی‌ها برمی‌آید از این جنگ حمایت نمی‌کنند. همگی از محافل روشنفکری مسکو و سن‌پترزبورگ هستند، جهانی به‌کلّی متمایز از ولایات که اکثر ساکنانش اخبار را از تلویزیون دولتی می‌گیرند.

فاصلۀ میان این دو جهان، یک فاصلۀ تاریخی است. همان‌گونه که از فروپاشی شوروی به بعد این فاصله یکی از دلایل عمدۀ ناتوانی روشنفکری کنونی در ایفای یک نقش مؤثرتر در رهبری ملّی بوده است، برای انقلابی‌ها و اصلاح‌طلبان دموکرات قرن نوزدهم روسیه نیز یک مسئله عمده بود.

اگرچه شاید در این فاصله بستر اجتماعی روشنفکری روسیه توسعۀ چشمگیری یافته باشد – انقلاب ریشه‌های آن را در اشرافیت قطع کرد- اما در حوزۀ آموزش و ترسیم چشم‌اندازی برای آینده به همان اندازۀ پیشین از مردم عادی دورمانده است. تراژدی‌اش نیز در همین دورافتادگی نهفته است.

تقریباً چهل سال است که در روسیه کار می‌کنم. در سال 1983 بود که برای تحقیق دربارۀ روسیه برای اولین بار بدین‌جا آمدم. سال بعد در قالب یک برنامۀ تبادل دانشجویی شورای بریتانیا به دانشگاه دولتی مسکو آمدم، این به یک دورۀ تحقیقاتی سه‌ساله مبدل گردید.

ساختمان اصلی دانشگاه بخشی از یک مجموعۀ گستردۀ «حوزه»های مسکونی را تشکیل می‌داد که همگی به سالن مرکزی متصل می‌شدند؛ در آن زمان برای برگزاری مسابقۀ جهانی شطرنج (کارپوف در برابر کاسپاروف) در کل سالن میز و صندلی چیده بودند و هرروز عصر بهترین دانشجویان شطرنج‌باز برای تحلیل آخرین حرکات قهرمانان در آن روز، با بساط شطرنجشان در آنجا گرد می‌آمدند. نخستین خوراکم در غذاخوری دانشگاه یک کاسه بُرش چرب بود و یک سوسکِ شناور.

برای دورۀ دکترایم در کمبریج تحقیق می‌کردم. عنوان رساله‌ام نیز «دهقان‌های ولگای وسطی در دورۀ جنگ داخلی روسیه» بود، موضوعی که هم باعث تحیّر دوستان رو به افزایش روشنفکرم شده بود که هنوز دهقان‌ها را از یک منظر چخوفی می‌نگریستند و هم مأمورانِ مراقب کا.گ.ب که در آرشیو دولتی انقلاب اکتبر اتاق مخصوصی را برای پژوهشگران غربی اداره می‌کردند؛ اکثر تحقیقاتم را در آنجا انجام دادم.

بدون دسترسی به فهرست آرشیو فقط پرونده‌هایی را می‌توانستیم درخواست کنیم که در آثار منتشرشدۀ شوروی، شمارۀ آن‌ها قید شده بود؛ این یکی از شیوه‌های کنترل بود. از ترس آنکه مبادا با مورّخان و متصدیان آرشیوهای شوروی دوست شویم، اجازۀ حضور در غذاخوری نداشتیم.

اما این سیستم چندان هم چفت‌وبست محکمی نداشت: بخش اسناد یک دستشویی بیش نداشت و همه برای کشیدن سیگار در آنجا جمع می‌شدند. طولی نکشید که متوجه شدم می‌توانم برای مبادلۀ سیگارهای غربی‌ام با شمارۀ پرونده‌هایی که قرار نبود ببینم، با برخی از متصدیان آرشیو وارد معامله بشوم.

پس از گلاسنوست دیگر نیازی به ترفند و پنهان‌کاری نبود. از سال 1986 فهرست اسناد در دسترس قرار گرفت و پژوهشگران غربی نیز اجازه یافتند در کنار همکاران شوروی خود در سالن عمومی و حتی در مواردی چند در خود آرشیو که درخواست پرونده‌ها با محدودیت روبه‌رو نبود- کار کنند. به‌تدریج با تعدادی از متصدیان آرشیو دوست شدم و حتی با یکی از آن‌ها قرار گذاشتم.

این دوره برای خارجی‌هایی که مثل من در روسیه بودند، دورۀ هیجان‌انگیزی بود. اینک چنین به نظر می‌رسید که روسیه مجدداً می‌تواند به جهان اروپایی که در 1917 آن را ترک کرده بود، برگردد و ما می‌توانیم با دوستان روشنفکرمان در مبارزه‌ای که برای دموکراسی آغاز کرده‌اند همراه شویم.

در حوزۀ تحقیقات تاریخی خود که نقش مهمی در امحاء افسانه‌ها و داستان‌های مربوط به قدرت شوروی ایفا کردند توانستیم با واردات کتاب‌های غربی، کمک به نویسندگان در انتشار آثارشان در غرب و دعوت از آن‌ها برای حضور در کنفرانس‌های بین‌المللی از این متحدان روس خود حمایت کنیم.

در سال 1990 دوست و مرشدم ویکتور دانیلوف از پژوهشگران برجستۀ موضوع دهقان‌های شوروی، برای یک دورۀ تحقیقاتی به کالج ترینیتی کمبریج که در آن درس می‌دادم آمد.

دانیلوف در سال 1964 در اوج گشایش دورۀ خروشچف، در کتابی که همان روز برکناری خروشچف از قدرت در چاپخانه توقیف شد، فجایع حاصل از اشتراکی‌گردانی اجباری دورۀ استالین را افشا کرده بود.

از شغل دانشگاهی خود نیز اخراج شد. در خلال بیست سال بعد نیز در زمانی که حکومت برژنف از سیاست‌های زراعی استالین دفاع می‌کرد از سوی تشکیلات حاکم شوروی- حال اگر نگویم عنصری ناراضی، لااقل عنصری نامطلوب تلقی می‌شد.

خارجی‌هایی که می‌خواستند با او مشورت کنند می‌بایست در حضور یکی از مقامات کا.گ.ب چنین کنند. در دورۀ گورباچف ورق برگشت و توانست با حمایت همکاران غربی‌اش، پیش از درگذشت در سال 2004، چندین جلد سند ارزشمند دربارۀ سیاست اشتراکی‌سازی منتشر کند.

در دورۀ دوم ریاست جمهوری پوتین، در فاصلۀ سال 2004 تا سال 2008، به‌تدریج فضای حاکم بر پژوهش‌های تاریخی تغییر کرد.

گرایش به سمت اقتدارگرایی با کنترل فزایندۀ کرملین بر تاریخی که در مدارس تدریس و در رسانه‌ها ارائه می‌شد توأم گردید؛ پیام اصلی‌اش نیز آن بود دوران قدرت روسیه وقتی بوده است که مردمانش گرد یک دولت و رهبر نیرومند متحد بودند.

بر سر استالین نیز نبرد ایدئولوژیک تندوتیزی جریان داشت. افشاگری‌های اخیر مورّخانی چون دانیلوف و همچنین کارکرد نهادهای عمومی چون مِموریال که از اواخر دهۀ 1980 برای ثبت و ضبط روایات و خاطرات قربانیان سرکوب‌های استالین تلاش می‌کردند از سوی نظریه‌پردازان رژیم به‌عنوان اقداماتی «مغایر با وطن‌پرستی» محکوم می‌شد؛ نظریه‌پردازانی که سعی داشتند نسبت به‌کل تاریخ روسیه- ازجمله سال‌های حکمروایی استالین- احساسی از فخر و غرور را برانگیزانند.

در این دوره با همکاری مِموریال یک طرح تاریخ شفاهی را پیش می‌بردم که بعدها کتاب نجواگران از آن درآمد: تاریخ زندگی شخصی در روسیۀ استالین (سال انتشار 2007). برای مشورت با همکاران و همچنین مصاحبه با بازماندگان دورۀ استالین سالی پنج- شش بار به روسیه سفر می‌کردم.

نخستین نشانه‌های تغییر و دگرگونی را در سال 2008، در خلال رشته سخنرانی‌هایی در دانشگاه‌های روسیه تجربه کردم که از سوی بنیاد روسیۀ آکسفورد ترتیب داده شده بود (این بنیاد خیریه که با پول میخائیل خودورکوسکی، اولیگارش سابق و مخالف لاحق کرملین، تأسیس شده بود تأمین بورس‌های تحصیلی و خرید کتاب برای دانشجویان و دانشگاه‌های روسیه را تقبل کرده بود).

پس از یک سخنرانی در دانشگاهی در اورال، در فرصت پرسش و پاسخ، یکی از اساتید به من حمله کرد و اعلان داشت در مقام یک خارجی نه‌فقط حق ندارم برای آن‌ها در مورد سرکوب‌های استالین صحبت کنم، بلکه اصولاً در مورد کلّ آن دوره حق سخنرانی ندارم.

گفتم تا حدودی با این موضوع همدلی دارم، این موضوعی است که واقعاً خود روس‌ها باید در مورد آن بنویسند، اما درعین‌حال پرسیدم که فقط از یک پژوهشگر روس نام ببرد که پژوهشی حتی شبیه به آنچه در مِموریال پیش می‌برم منتشر کرده باشد.

استاد در برابر این پرسش با عصبانیّت از جلسه بیرون رفت. هنگامی‌که به آینده‌ای فکر می‌کنم که پوتین از دوستانم دریغ داشت، احساس شرم، خشم و از همه بالاتر غم و اندوه می‌کنم.

در میان برخی از همکارانم در روسیه، ازجمله یکی از پژوهشگران ارشد در مِموریال نیز با تلخی مشابهی روبه‌رو شدم؛ وقتی نسخه‌ای از کتاب نجواگران را به او دادم. گفت اسم من نمی‌بایست روی جلد کتاب بیاید زیرا خارجی هستم.

در این میان داشتم به دریافت ایمیل‌های خصمانۀ روس‌ها (که برخی بدون تردید از عوامل کرملین بودند) عادت می‌کردم؛ مرا به دروغ‌پراکنی پیرامون دورۀ استالین متهم می‌کردند- «هیچ‌یک از اعضاء خانوادۀ ما سرکوب نشده بودند» – و یا می‌گفتند که با محروم ساختن روس‌ها از خاطره‌های مثبت‌تر و وطن‌پرستانه‌ترشان «تاریخ روسیه را تحت استعمار» قرار داده‌ام.

حتی در میان افرادی که آن‌ها را دوست می‌پنداشتم نیز نشانه‌هایی از یک چرخش ناسیونالیستی ملاحظه کردم. یکی از نخستین کسانی که در اوایل دهۀ 1980 در مسکو با او آشنا شدم شاعره‌ای معروف بود. در آن زمان درعین‌حال که موقعیت خود را در اتحادیۀ نویسندگان حفظ کرده بود ـ چرا که معاش او به این امر بستگی داشت ـ در حول‌وحوش محافل لیبرال ناراضی نیز می‌چرخید.

در آخرین باری که او را در 2012 دیدم برایم از اهمیت پوتین در نجات روسیه سخن گفت؛ کشوری که به عقیدۀ او آمریکایی‌ها قصد داشتند آن را به زانو درآورده و نابود کنند.

از آن پس دیدم مقاله‌هایی در دفاع از حمله به اوکراین می‌نویسد و هرگونه نظر ضدّ روس را نظری فاشیستی توصیف می‌کند. هیچ‌یک از کسانی که با آن‌ها صحبت کرده‌ام نتوانستند تبدیل وی را به یک هوادار پر سروصدای پوتین توضیح دهند.

بر اساس گفت‌وگوهایی که با دوستانم داشته‌ام، تردید نیست که سن و سال عامل مهمی در نحوۀ واکنش مردم نسبت به دگرگونی‌های صورت گرفته در دورۀ پوتین بوده است.

آن‌هایی که دورۀ برژنف را تجربه کرده‌اند در واکنش به این گرایش به دیکتاتوری، خیلی دستخوش یأس و بدبینی نشدند زیرا درمجموع وضعشان بهتر از گذشته است.

دوستی که سی سال است او را می‌شناسم، در تلاش برای رفع نگرانی‌هایم یادآور شد که این بوریس یلتسین بود که حمله به دموکراسی را آغاز کرد (منظورش بمباران پارلمان روسیه در زمان [کودتای] 1993) و اینکه پوتین هم سیاست‌های بدی ندارد و وضعیت واقعی کشور به‌مراتب پیچیده‌تر از آن است که رسانه‌های غربی با تأکید صِرف بر جنبه‌های سیاه زندگی، سعی در روایت آن دارند (شکایتی که بارها شنیده‌ام). دوست داشت بگوید: «زندگی ادامه دارد، دوام خواهیم آورد».

کاملاً شبیه همان شکیبایی و صبری که بارها در گفت‌وگو با آن‌هایی که از این‌ها به‌مراتب بدتر را از سر گذرانده بودم، دیده بودم. اینک که به این گفت‌وگوها فکر می‌کنم، تصوّر می‌کنم این کنار‌آمدن‌های مختصر با واقعیت رو به وخامت -نوعی مصالحۀ ذهنی که بسیاری به آن تن دادند- با نوعی تضعیف تدریجی ارادۀ عمومی تحصیل‌کرده‌ها برای مقاومت در برابر این سوقِ به استبداد همراه بوده است.

لحظه‌ای که شاید در خلال آن نوعی مقاومت جمعی می‌توانست به نتیجه برسد، در سال 2012 و در جریان تظاهراتی رخ نمود که در اعتراض به تقلّب انتخاباتی پوتین در دور سوم راه‌یابی به ریاست جمهوری صورت گرفت.

راهپیمایی گسترده در مسکو شاغلان جوان و روشنفکری جدید پساشوروی را که در روسیۀ تحت حاکمیت دائم پوتین و جانشینان منصوب او برای خود آینده‌ای نمی‌دیدند، گرد هم آورد.

تظاهرات به نحو بی‌رحمانه‌ای سرکوب شد و سران اعتراض بازداشت شدند و به دنبال آن قوانینی شدید بر ضدّ تظاهرات بدون مجوز و قانون مربوط به «عوامل بیگانه» تصویب شدند. جنبش اعتراضی از خیابان‌ها پس کشید و به رسانه‌های اجتماعی روی آورد.

تعدادی از روس‌ها به خارج رفتند و آن‌هایی هم که ماندند در کردار و سخن خود احتیاط بیشتری روا داشتند. چنین به نظر می‌آمد که خاطرۀ امواج پی‌درپی سرکوب، از ترور بزرگ سال 1937 به این‌سو، به شکل‌گیری نوعی «هراس ژنتیک» منجر شده بود که خانواده‌های سرکوب‌شده نسل به نسل منتقل کرده و هنگامی‌که نشانه‌ای دال بر یک موج جدید سرکوب بروز می‌کرد، آن ژن خفته به حرکت درآمده، مانع از هرگونه مقاومتی در برابر دولت می‌شد.

در خلال گفت‌وگوهایی که برای تدوین کتاب نجواگران با چنین خانواده‌هایی داشتم، اعضای جوان‌تر خانواده این «هراس ژنتیک» را به صورت یک اضطراب گنگ، هرچند تهدیدکننده، توصیف می‌کردند که آن‌ها را از زندگی اجتماعی و هرگونه فعالیت سیاسی برکنار می‌داشت و بر نوع زندگانی آن‌ها – دوست و همسر و شغلی که انتخاب می‌کردند- تأثیر می‌گذاشت.

اینک که به گذشته می‌نگرم چنین به نظر می‌آید که دگرگونی‌های دورۀ گلاسنوست در محدوده‌ای زمانی جریان داشت که موعدش هرلحظه می‌توانست به سر آید. بر موجی سوار شده بود که دیر یا زود زیر امواج عمیق‌تر تاریخ استبدادی روسیه جان می‌باخت.

منظورم این نیست که بگویم این امر از پیش محتوم و قطعی بود اما چنین به نظر می‌رسد که قابلیت رهبری این گروه را بیش از حدّ بالا گرفته بودیم. این گروه از روشنفکران، دانشگاهیان، نویسندگان، دانشمندان و روزنامه‌نگاران غرب‌گرایی که این اصلاحات را در پیش گرفته و نیروی اجتماعی عمده‌ای را تشکیل می‌دادند که خواستار یک گسست جدّی با دورۀ شوروی بود، توانایی لازم را نداشتند.

روشنفکری‌ای که ما به دوستی انتخاب کرده و شاید هم موضوع رؤیاپردازی قرار دادیم درنهایت یک قشر ضعیف و منزوی از کار درآمد- تضعیف‌شده توسط دولت و منزوی به دلیل امتناعش از همکاری با همین دولت. روشنفکری‌ای که هیچ‌گاه از نفوذی که متحدانش در غرب برایش تصوّر می‌کردند برخوردار نبود.

آن‌سوی مسکو و سن‌پترزبورگ، در شهرها و روستاهای عقب‌ماندۀ ولایات، همان ذهنیّت دوران شوروی-تسلیم بی‌قیدوشرط به اقتدار دولت، انتظارات اندک مادّی، سازگاری اجتماعی و غیره- به قوّت خود باقی است.

امروزه حیات و ممات نهادهای آن قشر دموکرات به مویی بند است که هرلحظه می‌تواند قطع شود. آخرین ایستگاه‌های رادیویی و تلویزیونی مستقل در هفته‌های اول جنگ اوکراین تعطیل شدند و اینک برای آگاهی از اخبار بدون سانسور جز تلگرام شبکۀ دیگری در دسترس نیست.

دانشگاه‌های آزاد تا جایی که می‌توانند به فعالیت‌های خود ادامه می‌دهند اما از ترس آنکه ارتباط‌های بین‌المللی‌شان مشمول قانون عوامل بیگانه قرار گرفته و تعطیل شوند، خیلی بی‌سروصدا کار می‌کنند.

در ماه دسامبر گذشته از قانون عوامل بیگانه برای تعطیل مِموریال استفاده شده و در ماه ژوئن نیز حوزۀ شمول این قانون از مؤسسات عمومی و افرادی که از خارج کمک مالی می‌گرفتند فراتر رفته، هرکسی را که بتوان تحت تأثیر بیگانگان توصیف کرد شامل می‌شود.

چنان تهدید مستبدانه و فراگیری که تقریباً می‌تواند هرکسی را در معرض غیض و غضب مقامات قرار دهد (به همین دلیل در این نوشته از کسی نام نبردم).

از 24 فوریه به این‌سو هزاران جوان روس کشور خود را ترک کرده‌اند؛ اکثراً به ارمنستان و گرجستان و کشورهای بالتیک مهاجرت کرده‌اند.

در این میان مخصوصاً مهاجرت کارشناسان IT محسوس است که دانش و توانایی‌شان به‌راحتی قابلیت جابه‌جایی دارد. در ماه آوریل ادارۀ ارتباطات الکترونیک روسیه برآورد کرد که بین پنجاه تا هفتاد هزار متخصص هم‌اینک کشور را ترک گفته و انتظار می‌رود صد هزار نفر دیگر نیز بروند.

تردید نیست که بسیاری از آن‌ها امیدوارند که خیلی زود به روسیه مراجعت کنند. اما مهاجرانی که پس از 1917 روسیه را ترک کردند نیز چنین امیدی داشتند، هرچند تنها تعداد اندکی به روسیه برگشتند.

غرب برای کمک به آنهایی که هنوز در روسیه هستند و مخالف جنگ، کار زیادی نمی‌تواند انجام دهد. شاید از همه مهم‌تر آن باشد که با اقداماتی چون محدود کردن سفر روس‌ها به غرب به صورتی سراسری، ممانعت از راه‌یابی آن‌ها به دانشگاه‌هایمان و یا با جلوگیری از عرضۀ فرهنگ روس در سالن‌های تئاتر و موسیقی، آن‌ها را به خاطر جنگ پوتین مجازات نکند.

باید آن‌ها را در بررسی و شناخت گذشته‌شان، فارغ از روایت مورد نظر کرملین، یاری دهیم تا بتوانند مسیر متفاوتی از گذشتۀ روسیه را به سمت آینده آن، تشخیص دهند.

باید امیدوار بود که یک روز نیز حکومت پوتین سقوط کند. در چنین مقطعی، روسیه اگر بخواهد از تکرار گذشته‌اش اجتناب کند، به قشر جدیدی از رهبرانی متکی خواهد بود که از صفوف این روشنفکری پراکنده و متشتت سر برآورند. دوستانمان این‌ها خواهند بود.

 

 

1.Orlando Figes,”My Russian History Lesson”, Financial Times, (US), 9.3.2022.

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه