پییتر لتونی
ژرژ سیمنون
ترجمۀ عباس آگاهی
(168ص)
سربازرس مگره اينبار در ماجرايي اسرارآميز درگير میشود كه شخصيّت اصلي آن، تبهكاری شناخته شده برای پليس بينالمللی است: «پیيتر لتونی».
او کلاهبرداری با شهرت جهانی است که در سراسر اروپا تحت تعقيب است. اكنون گزارش عزيمت او از كراكوی (در لهستان) سوار بر قطار «ستارۀ شمال»، کشور به کشور و شهر به شهر، تا پاریس مخابره میشود.
در پاريس، سربازرس به ايستگاه راهآهن میآيد، اما با جسد مردی در دستشويی قطار روبهرو میشود كه گلولهای از فاصلۀ نزديك به زندگیاش پايان بخشيده است.
در گيرودار كشف جسد، مردي از ميان مسافران، و با مشخصاتی شبیه به پیيتر لتونی، از ايستگاه خارج میشود. سربازرس مگره در تعقيب آن مرد روانۀ هتل ماژستيك میشود تا او را از نزدیک زير نظر بگيرد … و اين چنين، ماجرايی آغاز میشود كه با فراز و فرودهای بسيار و صحنهپردازیهای اعجابآور ادامه مييابد.
بهتدریج پیيتر لتونی چهرههای ديگری به خود میگیرد و سلوك و رفتارش هر بار شخصيّت متفاوتی را جلوهگر ميسازد.
حكايت پییتر، از سرگذشت يك تبهكار عادي فراتر رفته، به پيشينۀ فعاليت او در جوانی، به عنوان يك دانشجوي فلسفه و رئيس انجمن «اوگالا» میرسد؛ انجمني متشكل از دانشجويان ملّیگرا و اغلب يهودی تارتو (در استوني) كه با روسها و ارتش سرخ رویاروی میشوند…
شخصيّتهاي متعدد و داراي ويژگيهاي متفاوت، انسجام داستانيِ رمان با بافت چندلايه و پيچيده كه معماهايي را طرح و رمزگشايي ميكند، و تحليل روانشناسانۀ افراد درگير در ماجراهاي پرشمار، از امتيازات اين اثر درخشان و جاودانۀ ژرژ سيمنون است.
*
سطرهايي از كتاب:
«پیيتر در شب رسيدنش به هتل ناپديد شده بود. صبح روز بعد، مگره او را در فكام با خصوصيات فدور يوروويچ يافته بود.
او به كوچۀ روا ـ دو ـ سيسيل برگشته بود. چند ساعت بعد، مورتيمر وارد اين مسافرخانه شده بود. متعاقباً چندين نفر از آنجا خارج شده بودند، از جمله پيرمردی ريشو.
و صبح آن روز، پييتر لتوني دوباره به هتل ماژستيك برگشته بود.
از همه حيرتآورتر اينكه، به استثناي شباهت ظاهري تكاندهنده، هيچ خصوصيت مشتركي بين اين دو تناسخ وجود نداشت.
فدور يوروويچ واقعاً يك ولگرد اسلاوتبار، يك وازدة غُربتي و يك ديوانة خشمآلود بود. هيچ خطايي در رفتار و هنجارش، مثلاً وقتی به پيشخوان كافة فكام تكيه زده بود، ديده نميشد.
از طرف ديگر، در شخصيّت مرد اهل لتوني كه از سر تا پا روشنفكري اصيل بود، در نحوهاي كه از خدمتكار آتش ميخواست يا كلاه شاپوی خاكستری بهترين مارك انگليسیاش را بر سر میگذاشت، يا جسورانه برای نفس كشيدن در هواي آفتابی شانزهليزه و تماشاي ويترينها به گردش ميپرداخت، ذرهاي ناهماهنگي به چشم نميخورد.
و اين بيعيب و نقص بودن فقط ظاهري نبود! …
پييتر ــ فدور «در باطن» يا پييتر بود و يا مزوّر.
و احساس سربازرس را ميشد اينگونه خلاصه كرد: او در عين حال هم اين يكی بود و هم آن ديگري؛ نه تنها از طريق پوشش ظاهری، بلكه به صورتی جوهری.
و بیگمان از مدتها پیش، شاید از همان ابتدا، متناوباً یکی از این دو زندگیِ بسیار متفاوت را دنبال کرده بود.
این افکار نامنسجم ـ در حالي كه مگره با قدمهاي آهسته، در هوايي سبك و لذّتبخش پيش ميرفت ـ به او حملهور شده بودند.
با اين حال، ناگهان شخصيّت مرد اهل لتونی «تَرَك» برداشت…»