بوینوسآیرس
در هزارتوی رمان سیاه آرژانتین
آلن لئوتیه[1]
ترجمۀ یاسمن مَنو
بوینوسآیرس شهر نویسندگان است. فضای نوشتههایشان و بیش از آن خود شهر یک شخصیت تمام و کمال است. اما بوینوسآیرس که بهدفعات توصیف شده، زیرورو شده، از نو تعریفشده، آنگاه که میپنداری آن را در چنگ گرفتهای خود را پنهان میکند و در مقابل هر اقدامی برای تعیین هویّت جاخالی میدهد.
در میان خیابانهای عریضش به سبک مادرید، کوچههای تنگش به سبک سیسیل، خانههای کمارتفاع دوران استعمارش، ساختمانهای بزرگ قرن نوزدهمش، برجهای سبک مَنهَتناش که همهجا سبز شده و بازار شام حومههای بیپایانش، پایتخت فدرال یکپارچگی ندارد، اما رنگ و فضایی یکتا دارد. این شهر مخلوطی از افسردگی و طنز، رخوت و خشونت است و نویسندگانش بهترین شارحانش هستند.
سال گذشته پاریس چند تن از آنها را به نمایشگاه کتاب دعوت کرد. در جغرافیای جهانی ادبیات، تعدادی از آنها جوایزی را به انحصار خود درآوردهاند ازجمله جوایز مربوط به سبک را. بهطورکلّی «سبک بد»، سبک سیاه.
از سال 2011 بوینوسآیرس جشنوارهای را به ادبیات پلیسی اختصاص داده است: بوینوسآیرس سیاه[2] که کمکم به عنوان یکی از باارزشترین جشنوارهها کسب اعتبار کرده است.
در بین خوانندگان، محبوبیت بهترین نمایندگان سبک سیاه در حال افزایش است. محبوبیت رائول آرجمی[3] پس از انتشار اوّلینِ رمانش مرد چاق، مرد فرانسوی و موش همچنان رو به افزایش است.
داستان کتاب انتقامی اجتماعی است که چون تلهای سه فرد حاشیهای را گیر میاندازد: دو زندانی سابق و یک مشتزن که جسم و ذهنش از ضربههای درون رینگ بوکس آسیب دیده است.
این آشنای جشنوارههای اروپایی رمانهای پلیسی که به جشنوارهٔ رمان سیاه شهر پو دعوت شده و به طور مرتب در هفتهٔ سیاه ژیگون[4] اسپانیا نیز شرکت میکند، چنین میگوید: «از نظر من آدمهای حاشیهای جنایتکار حرفهای نیستند.
جنایتکاران حرفهای جالب توجّه نیستند چرا که به صورتی مبتذل نظم حاکم را بازتولید میکنند. آدمهای حاشیهای گامی کج نسبت به هنجارها برمیدارند». آرجمی نزدیک هفتاد سال دارد و زندگی متنوعی داشته است.
او آرژانتینی را شناخته که شیفتهٔ دانستن بود و کتابخانههایش تمامی ادبیات جهان را در خود جای میداد، یا بوینوسآیرسی با چهارصد کتابفروشی که تا دیروقت باز بودند و خوشبختانه هنوز هم بازند.
خشم و حس زیباییشناختی
او روزنامهنگار، هنرپیشه، مدیر تئاتر و مانند بسیاری دیگر چریک و مبارز مخفی جنبش مسلحانه بود که از سال 1969 با یک گروه تروتسکیستی[5] همکاری میکرد.
نگاه او به رمان سیاه را میتوان از ورای عبارتی دریافت از کتاب مردهها همیشه کفشهایشان را از دست میدهند که در سال 2011 در فرانسه چاپ شد؛ داستانهای خشنی که زندگی در آنها چیزی نیست جز همان که به طور معمول است: استفراغ سگ روی پیادهرو.
رائول آرجمی با ما در خیابان آونیدا دی مایو[6] جلوی کافهٔ مشهور تورتونی، که در سال 1858 تأسیس شده، قرار گذاشت. نامِ این کافه به نام کمتر شناختهشدهٔ بولوار دزیتالین[7] ارجاع دارد که پیوسته محل رفتوآمد تمام مشاهیر پاریس از نویسنده و روزنامهنگار تا سیاستمداران آن دوران بود.
این کافه که در کنار برخی دیگر از همگنانش به مرتبهٔ «کافههای برجسته» ارتقا یافته، توهم بوینوسآیرس تغییرنیافته را تداعی میکند: «آتن امریکای جنوبی» یا «پاریس امریکای لاتین» که در آن فرهنگ و ادبیات با حروف بزرگ نوشته میشوند.
اما در صف بیپایان انتظار برای ورود به سالنهای سبک آرت دکو[8] و چشیدن شیرکاکائوی غلیظ به همراه دونات، جهانگردان چینی و استرالیایی جایگزین دولتمردان و کارلوس گاردل[9]، بورخس و خولیو کورتازار شدهاند. آرجمی این تحوّل اجتنابناپذیر را از دور دنبال کرده است.
دقیقاً از بارسلون، جایی که پس از جلای وطن یک دهه (در سالهای آخر 1990) در آن زندگی کرد. عاقبت، این زیارت الزامی از تورتونیِ شلوغ برایش بیتفاوت است. لذا در چند متری آنجا به یک زیرزمین میرویم: لوس ترنتاسیس بیارس[10]، یکی از قدیمیترین سالنهای بیلیارد پایتخت که مرتب تهدید به بستهشدن میشود.
زیر نگاه متعجب بیلیاردبازان از او عکس میگیریم: خِپِل، سبیلو، شلوار جین و کت چرمی به تن. گرچه دیگر جوان نیست اما در چشمانش فروغ نگاه انسانی مقاوم که سختی زیادی کشیده دیده میشود. در سال 1974 دستگیر شد و ده سال از زندگیاش را در زندانهای ویدلا و دارودستهاش گذراند.
در آنجا با دوستش میگل مولفینو، یکی دیگر از رماننویسان سیاه، آشنا شد. بدترین خاطراتش؟ زندان محکومین عادی دِوقو[11] در بوینوسآیرس که نامش برای همیشه در تاریخ زندانها ثبت شده است، چرا که در سال 1978 در آنجا شصت نفر از زندانیان جان خود را از دست دادند (جنایتی دولتی که به عنوان شورش بدفرجام آن را جا زدند) یا راوسون[12] در پاتاگونی «غرب وحشی آرژانتین» که چند سالی پس از آزادی از زندان در آنجا زندگی کرد و خاطرهٔ آن هم به صورتی شوم به آیندگان منتقل شده است.
از این دوران حبس طولانی احساسی دیرپا برجا مانده: «قطعیت بیچونوچرای همهجا بیگانه بودن». قرار گرفتن در بیرون و لذا گوش فرادادن به هر آنچه در لابهلای خطوط ادبی «بانزاکت» در حال حرکت و زیستن است.
«برخلاف برخی از نویسندگان نمینویسم تا با قواعد ادبی منطبق باشم، بلکه نوشتن برایم الزام مطلق است. رمان سیاه ما خشم است، راک اَندرول است اما با حس زیباییشناسی، وگرنه ادبیات نبود.»
او برای نسل جدید که تربیتشدهٔ تلویزیون و کامپیوتر است چنین تأسف میخورد: تعداد زیادی از آنها «قصهگو هستند، اما لزوماً نویسنده نیستند». تأکید میکند که رمانِ درخور این نام باید چون یک ماجراجویی عرضه شود؛ چالشی روایتی برای نویسنده، سیری در راههای میانبُر. دقیقاً راههایی که رمانش پاتاگونیا چوچو با سرعت حلزون طی میکند.
بازسازی هَزلآمیز ماجراهای بوچ کسیدی[13]، یک قطار کوچک محلی به اسم لاتورچیتا[14]، نوعی کشتی نوح روی ریل که حامل نمونههای نامعمول از نوع انسان است؛ ملغمهای از بدجنسهای قلابی و عوضیهای واقعی.
نوعی هجو اجتماعی رقتانگیز و تقریباً لطیف که نویسنده ادعا میکند از آن رو نوشته تا «استراحتی کند» پس از کتابی که احتمالاً بیش از هر نوشتهٔ دیگرش دوست دارد: اسم جنگ یکی مانده به آخر تو که قدیمیتر است اما در فرانسه آخر از همه چاپ شده.
برای نوشتن، دوبارهنویسی و حلاجی این کتاب در مکانهای مختلف هشت سال وقت صرف کرده است. آرجمی میخواست فجایع «جنگ کثیف» را مطرح کند که در تجربهٔ شخصیاش اصل بوده، بدون آنکه در دام یک داستان افشاگرانهٔ بیروح بیفتد. دربارهٔ کتاب میگوید:
«این اثر حاصل برخورد با آدمهای مختلف است. ابتدا در حبس با زندانیای آشنا شدم که مانند آفتابپرست در پس هویتهای گوناگون خود را پنهان میکرد. بعدها، زمانی که روزنامهنگار بودم، دربارهٔ دهکدهٔ سرخپوستان ماپوش[15] تحقیق میکردم که در آن کشتارجمعی رخ داده بود.
در طول محاکمه، متهمان توضیح دادند که در دهکده همهچیز بد پیش میرفت و آنها با کشتن مردم تعالیم کشیشی را به اجرا درآورده بودند که برای ترویج انجیل آمده بود و به آنها علیه قدرت شیطان هشدار داده بود.
جنایت آنها نتیجهٔ هویت ازدسترفته و ربودهشدهشان بود. در همان زمان من روی یک پزشک قلابی کار میکردم که نسخههای بیهوده مینوشت و خود را کشیش جا میزد.
تاریکترین بخش رمان، دیرتر در اسپانیا به ذهنم رسید. در آنجا داستان شخصی را شنیدم که شکنجهگرِ اردوگاههای کار اجباری بود.»
از این چیدمان ناهمخوان، شخصیت کچو[16]، شکنجهگر دوران جنگ داخلی اسپانیا، زاده شد که در پس هویتهای متعدد، غیرقابلاعتماد و فریبدهنده پنهان میشود.
داستانی پازلمانند، کابوسی مارپیچوار که آرجمی مدعی است طرح آن از اعماق وجودش نشئت گرفته است. «هنگامیکه مینویسم، مرتب از خود نمیپرسم از کجا میآیم و از کجا مینگرم، یقیناً از جایی مینگرم.
تاریخ گذشتهٔ دردناک آرژانتین در من است. نمیتوانم آن را نادیده بگیرم.» گذشتهای نهچندان دور که بسیاری خیال ندارند بهسرعت پروندهاش را ببندند: کمی دورتر از کافه تورتونی، بنرهای «حافظه» و «عدالت»[17] تظاهرات مادران میدان ماه مه علیه به فراموشی سپردن دیکتاتوری سالهای 1976-1983 یادآور آن دوران است.
تظاهرات هفتگی این مادران که از آوریل 1977 آغاز شد و خواهان برملا شدن حقیقت دربارهٔ سرنوشت فرزندان ناپدیدشدهشان در آن سالهاست، امروز در تمام دنیا مشهور است. با هر مشقتی بازماندگان ادامه میدهند. در این میان موضوع ناپدیدشدگان[18] مضمونی تکراری در رمانهای متعدد از هر نوع سبک است.
اگر کتابها راهنمایی به سوی حقیقتاند، برعکس آن نیز صادق است، بهخصوص در بوینوسآیرس، جایی که سیاست، حوادث و تخیّل پیوسته در تداخل با یکدیگر قرار میگیرند.
تانگو را فراموش کنید…
هر آنکه کلمات «هزارتو» و «اشباح» را بر زبان میآورد شبح همواره حاضر خورخه لوئیس بورخس، نویسندهٔ بزرگ ملّی، را بیدار میکند. نویسندهای که در آغاز کارش به او بیاعتنایی شد، اما امروز تقدیس میشود.
هر گشتوگذار ادبی در بوینوسآیرس با تندیس «فرمانروا» مواجه میشود، چرا که برخی او را گرامی میدارند و برخی از او روی گردانند. در یکی از طبقات گالریا پاسیفیکو که تقلیدی پرزرقوبرق از فروشگاه بزرگ بُنمارشهٔ پاریس است، مرکز فرهنگیای به نام اوست.
به نحوی شایع نام او بر سردر کافههای مُد روز و بوتیکهای قدیمیفروش محلهٔ ویخو پالرمو[19] به چشم میخورد. این محلهٔ قدیمی، که در قرن نوزدهم ایتالیاییها مستقیم از شهرستانهای محل تولدشان به آن وارد شده بودند، برای نویسندهٔ آلپ و قصهها هم خانهٔ پدری و هم مرکز ماوراءالطبیعهٔ دنیا بود.
بورخس دربارهٔ ادبیات پلیسی همهچیز را از خوب و بد آن گفته است. مثلاً: «فکر میکنم در بین تمام سبکهای ادبی، سبک پلیسی تصنعیترین است، چرا که در دنیای واقعیِ معمای جنایت نه بر مبنای استدلال، بلکه با کمک خبرچینها حل میشود.» اما این را هم گفته است: «تمام رمانهای بزرگ قرن بیستم رمانهای پلیسیاند.» بورخس در معبد ادبیاش در بالاترین مقامْ جی. کی.
چسترتون[20] را قرار میداد، خالق شخصیت براون، کارآگاه خصوصی و کشیش کاتولیک، که در دهها داستان کوتاه حضور دارد. بورخس شیفتهٔ ریاضیات و امکان بینهایت ترکیب بود و از داستانهای کارآگاهی لذّت میبُرد، چرا که مانند رسالههایی کموبیش منحرف در حوزهٔ علم منطق هستند.
در سال 1933 چندین حکم همانقدر جدّی و خیالپردازانه وضع کرد که به زعم او میبایست ساختار هر روایت پلیسی باشد. به کمک همزاد توأمانش و آیینهٔ ذهنش، آدولفو بیو کازارس[21] در انتشارات اِمِسه[22] در بوینوسآیرس که آثارش را چاپ میکند، چاپ مجموعهای از داستانهای پلیسی به نام «حلقهٔ هفتم» را پایهگذاری و مدیریت کرد.
حاصل: تا از بین رفتن این بخش در سال 1983، چهارصد عنوان چاپ شد. امروز پیروانِ دورش موقعیت پدرخواندگی او را پذیرفتهاند. گوستاوو مالاخوویچ[23] اذعان دارد که «حلقهٔ هفتم» و قصههای پلیسی بورخس بهواقع بر چندین نسل تأثیر گذاشته و به آنها فرصت داده که بدون عقده در این سبک کار کنند.
کتاب باغ برنزی مالاخوویچ، که در ژانویهٔ 2014 منتشر شد، داستان پدری را روایت میکند که در پی دختر چهارسالهاش است که همراه پرستارش در مترو بوینوسآیرس مفقود شده است.
جسد پرستار در حالی در حیاط پشتی خانهای پیدا میشود که دو گلوله در سینهاش جای گرفته است. نکتهای که از شرحش، به خاطر آنهایی که هنوز این رمان سیاه برجسته را نخواندهاند، چشمپوشی میکنیم: دخترک پیدا نمیشود.
رمان این معمار قدیمی که در سالهای 90 سناریونویس تلویزیون بود، تحت تأثیر ژوزف کنراد، خواننده را پس از گذری طولانی در بوینوسآیرسِ تاریک و ویران، که هیچ شباهتی به کارتپستالهای پررنگ و لعاب محبوب جهانگردان ندارد، به سواحل پارانا میبرد.
«این شهر برای من اساسی است. مانند تمامی منظومههای شهری بهراحتی با سبک سیاه ارتباط برقرار میکند، چرا که مولّد موقعیتهای دراماتیک است.
خواستم که آن را از نگاه یک شخصیت، یعنی فابین دانوبیو[24]، پدر دخترک، توصیف کنم. او شهر را از ورای منشور دلهره و تشویش و منطق متزلزلش مینگرد و حسش میکند. توالی هرجومرج و زیبایی را نشان میدهد. آن هم در ساختاری هزارتومانند که هم هویت شهر بوینوسآیرس است و هم هویت روایت از بورخس تا به امروز.»
در این صورت تانگو و سالنهای رقص را فراموش کنید، همچنین پارکهای زیبای طراح فرانسوی فضای سبز شارل تی[25] مقابل میدان ماه مه یا لاکازا رُزادا[26] مقر ریاستجمهوری که شبها با چراغانی زیبایش میدرخشد و یا بهطورکلی مسیر اطمینانبخش اتوبوسهای بپر بالا ــ بپر پایین[27] تمامی پایتختهای دنیا را. مسیری که گوستاوو مالوخویچ انتخاب میکند نگرانکننده و آسیبدیده است.
از مرکز کوچک بانکها، مغازهها و سالنهای تئاتر آغاز میشود و بهسوی حاشیههای نامنظم پیش میرود؛ جایی که «پورتنوس»[28]ها با احتیاط به آنجا میروند. مالوخوویچ میگوید: «تصوّر یا واقعیت ناامنی در سالهای اخیر بسیار افزایش یافته و رفتن به جنوب یا بخشهایی از غرب شهر همراه با ترس است.» برای بسیاری از «پورتنوس»ها جنوب وضعیت یک قارهٔ خطرناک را دارد.
قارهای غیرواقعی از حلبیآبادهایی[29] که در آغاز قرن گذشته ساخته شدند و تعدادشان هر روز افزایش یافته است، آنهم بهرغم طرحهای نوسازی و یا حتی اقدامات خشن برای از بین بردنشان. بر مبنای برخی آمارها، ساکنان آنها 15 درصد کل جمعیت پایتخت را تشکیل میدهند که هم از مهاجران داخلی آرژانتین هستند و هم از کشورهای پاراگوئه و بولیوی.
به نام آنها توجه کنید! آیا همچون ارتشی تهدیدگر به نظر نمیآیند؟ Villa 15، Villa Soldati، IIia، Complejo Piedna Bueno، Villa Lugano، Bermejo، La Fabrica، Los Pinos، Barrio Obrero …خصوصیاتشان؟ پیشپاافتاده است:
بیکاری روبهرشد پس از بحران مالی سال 2001 که آرژانتین بهآرامی از آن نجات پیدا میکند، کابوسی از امراض مرتبط با سوءتغذیه و توسعهنیافتگی بهداشتی، دعواهای خشن گروههای تبهکار برای کنترل قاچاق مواد مخدر.
مادهٔ مخدّر فقرا، لوپاکو، چنان صدمات و تخریبی به بار آورده که مادران میدان ماه مه نیز علیه این مایهٔ وحشتِ بدتر از کراک و ارزانتر از آن، بسیج شدهاند.
بوی عفونت وحشتناک
لوپاکو در مقیاس وسیع در Villa la Cava هم پخش میشود. یکی از قدیمیترین مناطقی که نه در جنوب بلکه در شمال پایتخت مانند خاری است در چشم شهروندان سن ایزیدرو[30] که در آن ثروتمندان کلان در محیطی محافظتشده زندگی میکنند.
گواه ثروتشان خانههای بزرگ است با باغهای پوشیده از گیاهان مناطق حارّه، وفور اتومبیلهای سیلندر بالا در خیابانهایش، قایقهای لنگرانداخته در کلوب نوتیکو سن ایزیدرو[31] واقع در سواحل ریو دو پلاتا، چندین کلوب گلف و یک میدان اسبدوانی که یکی از پرطرفدارترینها در قاره است.
لاکاوا روی نقشه دیده نمیشود، تنها نام خیابان اصلیاش لاکاله پاستور ذکر شده که کموبیش آسفالت است و از سرتاسر این شهرک میگذرد. این حلبیآباد نامش را از گودیای میگیرد که اکثر مواقع پر از آب است. دورتادور آن نسلهای مختلف مهاجرِ اساساً آرژانتینی مجموعهای از زاغههای حلبی و دیوارهای آجری ساختهاند که بر فراز آن سیمهای برق درهموبرهم چون تارعنکبوت کشیده شده است.
فاضلاب روباز است و به هنگام بارانهای سیلآسا، که از جاذبههای طبیعی پایتخت است، بوی تعفن وحشتناکی در سراسر محله به مشام میرسد. در بعدازظهرهای طول هفته لاکاوا، که 18 هزار ساکن دارد، آرام و تقریباً خلوت به نظر میرسد. نوای کومبیا[32] از یکی از معدود ساختمانهای محکم ساخته شده به گوش میرسد و جوانان در کوچههایی با نقاشیهای دیواری پرسه میزنند. شب که فرامیرسد فضا کاملاً متفاوت میشود.
همه به حدّ افراط الکل مینوشند و همهکس جرئت ندارد وارد آنجا شود. ماریا تسونه[33]، مدیر قدیمی اداری یک شرکت که امروز رئیس یک انجمن حمایت از تحصیل برای همه است و به وضعیت چهل تا هشتاد دانشآموز رسیدگی میکند، میگوید:
«خشونت در اینجا کمتر از زاغههای دیگر است، اما همه نوع کالای قاچاق، بزهکاری و آسیبهای اجتماعیِ ناشی از فقر وجود دارد.»
او برای هزارمین بار مشکلات را برمیشمارد تا از اولیای امور کمک بگیرد، اما آنها مانند گذشته مسئله را پشت گوش میاندازند. مشکلاتی مانند بیکاری، تنهایی مادران که معمولاً پس از چهارمین یا پنجمین فرزند رها میشوند، و گرسنگی که سهم مشترک صدها کودک است… و البته آسیبهای مصرف مواد مخدّر.
نگاهی بدون اغماض
انعکاس سروصدای این دنیای دربوداغان، ساختهشده از اشارات پنهانی، همبستگی قبیلهای، و تحیّر همگانی که پایه و اساسش خرافههای مذهبی است و عشق دیوانهوار و بتپرستانه به فوتبال را بیپرده در جلجتا، اوّلین رمان لئوناردو اویولا[34]، میشنویم.
نویسندهای که خیلی ساده او را «فرزند شرور رمان سیاه آرژانتین» مینامند و این بهواسطهٔ خالکوبیهایش، موهای بلند یا از ته تراشیدهاش و نثر تا حدودی عصبی اوست.
همکار نسخهٔ محلی مجلهٔ رولینگ استون[35]، مردی جوان (در چهلودوسالگی دیگر خیلی هم جوان نیست)، در این کتاب داستان مأمور پلیسی را مینویسد که همچون خود او در شهرک سکاسو[36] در غرب بوینوسآیرس متولد شده است.
او علیه رهبر یک باند تبهکار ـ که او را مسئول یک سقطجنین با نتایج غمبار میداندـ دست به کینخواهیِ ویرانگرانهای میزند. ایولا را اگر بخواهیم در گروهی قرار دهیم، متعلق به نسلی است که بیهیچ عقدهای در قلمروهای متعدد هنری فعال است: موسیقی راک، سینما، داستان مصوّر و «همهٔ سبکها»ی ادبیات سیاه. از بین کسانی که از آنها تأثیر پذیرفته، با علاقه به ارنستو مالو اشاره میکند. نویسندهای بیستوپنج سال بزرگتر از او که با کتابش سوزنی در انبار کاه (که در 2004 در آرژانتین و پنج سال بعد در فرانسه چاپ شد) سروصدای بسیار به پا کرد.
فضای کتاب تاریخی است: سالهای دیکتاتوری، جنگ کثیف و مانند همیشه داستان ناپدیدشدگان و اجساد ناشناسی که به دستور نظامیان باجگیر در چهارگوشهٔ شهر رها شدهاند. شخصیت اصلی داستان، پرو لاسکانو[37]، مأمور پلیس شرافتمندی است در محیط و زمانی که هیچچیز شرافتمندانهای وجود ندارد و در هر گامی در تحقیقاتش ناتوانی خود را محک میزند.
با اینکه در پایان کتاب فرض بر این است که لاسکانو مرده، اما پس از دوران دیکتاتوری نیز زنده میماند و ارائهٔ ماجراهایش در کتاب لات آرژانتینی ــ که داستانش در دوران گذار دمکراتیک رائول آلفونسین میگذرد ــ نوید بهار بشریت را نمیدهد. قدرت خطرناک نظامیان بهآسانی آرمانهای انقلابی از بین نمیرود.
همانگونه که اشتیاق وحشیانهٔ پااندازها برای به اطاعت واداشتن نانآورانشان در فاحشهخانههای شهرکهای حاشیهای به طور جادویی محو نمیشود (آخرین کتاب منتشرشدهاش در فرانسه: مردها به تو آزار رساندهاند). دنیای ارنستو مالو بر مبنای سناریویی هیجانانگیز و مبتنی بر وعدههای مسیحگونه پیش نمیرود؛ وعدههایی که این مبارز قدیمی گروه چپ افراطی مونتونروس[38] امروز به آنها نگاهی بدون اغماض دارد.
«فکر کنید! هنوز چپگراها میپندارند که گروه اَنونیموس[39] میتواند به طور ریشهای نظم امور را تغییر دهد!» مالو عمیقاً با بوینوسآیرس همذاتپنداری دارد؛ شهری که 50 بار در آن نشانی عوض کرده است.
اصلیتش از شهر لاپلاتا مرکز استانی است که خیابانهای پُر دار و درختش بهطور هندسی منظم کشیده شدهاند و در شصت کیلومتری جنوب شرقی پایتخت قرار دارد. امروز در آپارتمانی ساده و معمولی در برجی بدون جذابیت خاص در رتیرو[40] زندگی میکند. در محلهای با سابقهٔ تاریخی نزدیک بندر، که از نگاهِ او، امروز متأسفانه هیچ دیدی به آن ندارد. «بندر محلهای خطرناک بود اما حافظهٔ شهری بود که عاشقانه دوستش داشتم.
ولی امروز آن را بازنمیشناسم، چرا که خود را با ابتذال جهانی شده منطبق کرده است». پس از آنکه در بحران سال 2001 حرفهٔ روزنامهنگاری را از دست داد، مدتی در تئاتر کار کرد ولی اکنون صرفاً خود را وقف داستاننویسی کرده است.
دوستداران فستیوال رمان سیاه جنوب در تولوز که در سال 2012 او را ملاقات کردند، شمّهای از طنز تلخ نویسنده را دیدهاند؛ خصوصیتی که بههرحال بین اهالی «پورتنوس» رواج دارد.
از نظر بقیهٔ ساکنان قارّه، علاقهٔ آنها به کنایه و هنر بدگمانی نوع غیرقابلتحمّلی از تکبّر و افاده است. در جمعبندی از مبارزاتِ هموطنانش، بهخصوص آنهایی را که همچون خودش در مبارزهٔ مسلحانه علیه دیکتاتوری شرکت داشتند، به ناشنوایی و حتی اُتیسم متهم میکند. «دیوانه بودیم که به این شیوه مقابل نظامیان قرار میگرفتیم.
سی هزار نفر اعدام شدند و سی سال منتظر ماندیم تا شکنجهگران محاکمه شوند. از طرف دیگر عناصر دیکتاتوری از قبل در آرژانتین وجود داشت. رمان ملّی (از هرچه “ملّی” نامیده میشود متنفرم) میخواهد به ما بقبولاند که هیچکس با نظامیان همکاری نمیکرد. این ادعا غلط است. اکثر آدمهای معمولی مقاومت کمی از خود نشان دادند.
من کسی را ملامت نمیکنم، ولی کار من به عنوان رماننویس نشان دادن گرگها در خانه است.» رمانهای بسیار سیاه او از نوع رمانهای متعهد هستند، اما در محدودهٔ تیرگی رفتارهای انسانی که میخواهد «وجه ملعون»شان را نشان دهد. «ما همه قاتلان بالقوه هستیم.
خود من در جوانی گرایش به آدمکشی داشتم، گرچه آن را به فعل در نیاوردم و انسانی جهتدار شدم». به عنوان قطعیتی سرمدی، تعدادی از انگیزههایی که انسان را به آدمکشی وامیدارد برمیشمارد: پول، عشق، دیوانگی؛ و میافزاید هیچ موضوع جدیدی از شکسپیر به بعد نبوده است. این عامل دوام ادبیات است و بههرحال آن را سرزنده نگاه میدارد.
در میان عشق و حافظه
پابلو دوسانتیس متولد 1963 است. با دیکتاتوری در نوجوانی و سالهای اول دانشگاه مواجه شد. بسیار کم از آن صحبت میکند، چرا که این فرانسهزبانِ فروتن و کمحرف از خودنمایی پرهیز میکند و مراقب است تا خاطراتی را که به او تعلق ندارند عنوان نکند. «برای من این دوره مرتبط با جنگ فالکلند است.
نوزده سال داشتم و سرباز بودم. دوستانم به جبهه میرفتند. هراس وجود داشت و این قصه دور از من نوشته میشد.» دنیای روایت این روزنامهنگار سابق، متخصص داستانهای مصوّر و دوستدار داستانهای شگفتانگیز، احتمالاً تحتتأثیر کتابهایی قرار گرفت که والدینش میخواندند:
سیمنون، آگاتا کریستی، نویسندهٔ انگلیسی جان گاردنر و بورخس، که وقتی خیلی جوان بود اشعارش را خواند و میپذیرد که تحت تأثیر او بوده است. «از نگاه من او شاهکلید ادبیات آرژانتین است. کسی است که تخیّل را در مقام اول اهمیت به عنوان مخلوطی از پیچیدگیها و عناصر فرهنگعامه قرار میدهد.»
همچون «استاد»، پابلو دو سانتوس، شیفتهٔ بازیهای فکری است، طرحهای استادانه همچون جدول کلمات متقاطع که حل آنها مرتباً فراست خوانندهٔ طرفدار جدول را زیر سؤال میبرد. کار خود را چنین خلاصه میکند: «عشق به حقیقت از طریق تحقیق و جستوجو از ورای نشانهها».
نشانهها صرفاً نشانههای ادبیاتاند که او در گذشته میپراکند. برای مثال در کتاب عطش نخستین که بوینوسآیرسِ با دقت بازسازی شده در سالهای 1950 را توصیف میکند.
«من دربارهٔ گذشته مینویسم. انتخابی حساب شده است، چرا که به ما بیشتر امکان فاصله گرفتن و آزادی عمل میدهد». داستانهای کارآگاهانش (مانند حلقهٔ دوازده نفره که در پاریس در دوران پیش از نمایشگاه جهانی میگذرد) به هیچچیز آشنایی شبیه نیستند، چراکه شخصیتها، روشهای تحقیق و کلمات قصار خود موضوع تحقیقاند.
درمجموع مانند فیلمی درون فیلم است. کسانی آنها را رمان سیاه روشنفکرانه میدانند. خیلی جدّی میگوید: «بهواقع فکر میکنم سبک پلیسی وارث مباحثات فلسفی افلاطون است.» این عبارت، فاصلهٔ سالها دوری او از اصول رمان سیاهِ خیلی سیاه یا مدافعانِ رمان سیاهِ خُلوضع را نشان میدهد. پس وجه مشترک او با آنها چیست؟ عشق بِکر به بوینوسآیرس، شهری که در محلهٔ آرام کاباییتو[41]، مرکز جغرافیایی پایتخت، زندگی میکند.
خانهاش نزدیک پارک بزرگ چاکابوکو[42]، یادگار شارل تی، قرار دارد و مرتب با همسر و فرزند به آنجا میرود. میگوید که در جوانی بورخس را از دور دیده؛ در تراس یک کونفیتریای[43] (شیرینیفروشی) معروف یا در رستورانی (که امروز دیگر وجود ندارد)، مقابل تئاتر کُلُن[44] نزدیک خیابان کوردوبا. گاه و بیگاه به این جاها سرمیزند، چرا که درواقع ادبیات بیشتر امر خاطرههاست.
برگرفته از کتاب زیر:
رمزگشایی از واقعیت: گفتارهایی در سبک پلیسی ـ جنایی. تألیف و ترجمۀ یاسمن منو. جهان کتاب، 1398.
[1]. Marianne , Mars 2015.
[2]. Buenos Aires Negra
[3]. Raul Argemi
[4]. Semana Negra de Gigon
[5]. ERP – 22 d’Agosto
[6]. Avenida de Mayo
[7] . des Italines
[9]. Carlos Gardel
[10]. Los Terentasis Billares
[11]. Devoro
[12]. Rawson
[13]. Butch Cassidy
[14]. La Torchita
[15]. Mapuche
[16]. Cacho
[17]. Memoria، Justicia
[18] . desaparecidos
[19]. Viejo Palermo
[20]. G. K. Chesterton
[21]. Adolfo Bioy Casares
[22]. Emecé
[23]. Gostavo Malajovich
[24]. Fabian Danubio
[25] . Charles Thays
[26] . La Casa Rosada
[27] . Hop on – Hop off
[28] . Portenos، ساکنان بوینوسآیرس، ساکنان بندر، آنهایی که از کشتی پیاده شدند.
[29]. Villas miserias
[30]. San Isidro
[31]. Nautico San Isidro
[32]. Combia
[33] . Maria Tesone
[34]. Leonardo Oyola
[35]. Rolling Stone
[36]. Scasso
[37]. Perro Lascano
[38]. Montoneros
[39]. Anonymoos
[40]. Retiro
[41] . Caballito
[42] . Chacabuco
[43] . Confiteria
[44] . Colon
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.