از پنجره قسمتی از چشمانداز پاريس ديده میشد، ولي امروز بخصوص آسمان تيرهای را میديدی که همچنان بارانی بود.
دری پشت سر تختخواب به حمام باز میشد و آنجا نيز همهچيز مرتّب بود؛ مسواک و کرمهای آرايشی همه سرجايشان بودند.
اگر اين آپارتمان را ملاک قضاوت قرار میدادی، مارينت اوژيه زنی باسليقه بود که قسمت اعظم وقتش را در خانه میگذراند و آسايش آن را دوست میداشت.
مگره اعتراف کرد:
«فراموش کردم از زن سرايدار بپرسم مستأجرش آشپزی ميکرده يا در رستوران غذا میخورده.»
«من پرسيدم. اون تقريباً هميشه اينجا غذا میخورده…»
در يخچال هنوز نصف يک مرغ بريان، کره، پنير، مقداری ميوه، دو بطری آبجو و يک بطری آب معدنی وجود داشت. در اتاق، يک بطری ديگر، روی ميز کنار تختخواب، نيمهخالی شده بود.
روی همين ميز کنار تختخواب، زيرسيگاری بيشتر توجّه سربازرس را جلب کرد، چون در آن دو تا تهسيگار آغشته به رُژ لب ديده میشد.
«اون سيگار امريکايي ميکشيده…»
«در حالي که توي اتاق نشيمن فقط سيگار وطني کشيده شده، مگه نه؟»
دو مرد نگاهي رد و بدل کردند، چون هر دو فکر مشترکی داشتند.
«اگه وضع تختخواب رو در نظر بگيريم، میشه گفت که شب گذشته زوجی در اون نخوابيده بودند…»
بهرغم فاجعهای که رخ داده بود، مشکل ميشد از تصوّر بازرس بدعُنُق که دختر آرايشگر جوان و زيبايی را در آغوش گرفته، بیاراده لبخند نزد.
آيا آنها باهم حرفشان شده بود؟ آيا لُنيون قهر کرده، و به اتاق کناری و عمق صندلی راحتی پناه برده و سيگار پشت سيگار دود کرده بود؛ در حالی که محبوبهاش در تختخواب باقی مانده بود؟
چيزی جور درنمیآمد و مگره بار ديگر دريافت که اين قضيه را، از ابتدا، با روشنبينی هميشگیاش دنبال نکرده است