در یخچال هنوز نصف یک مرغ بریان، کره، پنیر، مقداری میوه، دو بطری آبجو و یک بطری آب معدنی وجود داشت. در اتاق، یک بطری دیگر، روی میز کنار تختخواب، نیمهخالی شده بود.
روی همین میز کنار تختخواب، زیرسیگاری بیشتر توجّه سربازرس را جلب کرد، چون در آن دو تا تهسیگار آغشته به رُژ لب دیده میشد.
«اون سیگار امریکایی میکشیده…»
«در حالی که توی اتاق نشیمن فقط سیگار وطنی کشیده شده، مگه نه؟»
دو مرد نگاهی رد و بدل کردند، چون هر دو فکر مشترکی داشتند.
«اگه وضع تختخواب رو در نظر بگیریم، میشه گفت که شب گذشته زوجی در اون نخوابیده بودند…»
بهرغم فاجعهای که رخ داده بود، مشکل میشد از تصوّر بازرس بدعُنُق که دختر آرایشگر جوان و زیبایی را در آغوش گرفته، بیاراده لبخند نزد.
آیا آنها باهم حرفشان شده بود؟ آیا لُنیون قهر کرده، و به اتاق کناری و عمق صندلی راحتی پناه برده و سیگار پشت سیگار دود کرده بود؛ در حالی که محبوبهاش در تختخواب باقی مانده بود؟
چیزی جور درنمیآمد و مگره بار دیگر دریافت که این قضیه را، از ابتدا، با روشنبینی همیشگیاش دنبال نکرده است