پروانه بهار

بهار در لِزَن ذیلِ بر مرغِ سحر پروانه بهار داستان سفر درمانی پدرم، ملک الشعرا بهار، به دهکدهٔ کوهستانی لِزَن و بستری شدن او در آسایشگاه مسلولان را پیش از این در زندگینامهام، مرغ سحر، که انتشارات جهان کتاب در تهران منتشر کرده، نوشتهام؛ خاطرهای که میخوانید گوشهای دیگر از یادگار آن روزهاست. پ.ب […]
بهار از خود می گوید

بهار از خود می گوید از کتاب دلمشغولیهای بهار به کوشش ناصرالدین پروین همچنان که سنّت ادبی ماست، بهار در سرودههایش «فخریه» میآفریند و چنانکه رسم سیاستپیشگان است، شخصیت و اندیشه خود را برتر مینمایاند. پس، پارهای گزافها را- اگرچه اندکاند- باید بر او بخشود. خودش گفته است: خواهند گفت: صولیوار[1]، بهار […]