اختراع شکست[1]
گفتوگو با اسکات اِی. سَندِج[2]
مصاحبهکنندگان: سینا نجفی، دیوید سِرلین
ترجمۀ مهدی مقیسه
مقدمه
اگر سخن وُردزوُرث را به عاریت بگیریم،[3] میتوان گفت شکست بس بسیار با ماست: هر روز خبر از یک ورشکستگی دیگر میشنویم، یک شکست عشقی دیگر، یا مصیبتی دیگر در زندگی شخصی؛ و این یعنی مفهوم شکست اکنون بخشی بنیادین است از آن چیزی که روزگاری تجربۀ بشری نام داشت.
اسکات اِی. سَندِج، استاد تاریخ دانشگاه کارنِگی ملون، در کتابش،[4] بازندگان مادرزاد: تاریخ شکست در آمریکا،[5] میگوید این طرز تلقی از شکست که هویت فرد را تعیین میکند اختراعی نسبتاً جدید است که ریشههای آن را در سرمایهداری کارآفرینانۀ[6] آمریکای قرن نوزدهم، جنگ داخلی، و الغای بردهداری باید جست.
آرتور میلر، نمایشنامهنویس شهیر آمریکایی، دربارۀ کتاب گفته است: «من بازندگان مادرزاد را تأییدیهای میدانم بر این باور قدیمی که در تاریخ آمریکا هر نسلی یک بار سقوط را تجربه میکند و همین مورث ترسی مادرزاد از شکست در وجود همۀ ماست. این [کتاب] چراغی تابان است که تنش پنهان و تنیده در تاریخ تکوین ایالات متحده را آشکار میکند».
ممکن است قدری دربارۀ موضوع و دامنۀ تاریخی مباحث کتاب صحبت کنید؟
این کتاب به نوعی تاریخ فرهنگی مفهوم شکست در زندگی مردم آمریکاست، از تقریباً روزگار بنجامین فرانکلین (1706-1790) تا باب دیلن (1941-)؛ یعنی نگاه من به این دورۀ تاریخی بوده است. اما این اسامی نباید موجب شود که خیال کنید کتاب دربارۀ آدمهای مشهور است، یا دربارۀ شکستهای اولیۀ کسانی است که بعداً موفق شدهاند.
کتاب دربارۀ شکستهای امثال تامس ادیسون یا یولیسِس گرانت[7] و پیروزیهای بعدی شان نیست، بلکه دربارۀ آدمهای عادی است که در تاریخ آمریکا برحسب معیارهای زمانهای که در آن میزیستند، موفق نشدند.
این سؤال همیشه در ذهنم بود که چرا هیچکس تا حالا کتابی دربارۀ شکست ننوشته است. منظورم شکست آدمهای معمولی است، نه آن مواعظ و داستانها و کتابهای راهنمایی که دربارۀ پیروزی و شکست مینویسند.
یک فرض در ذهن خیلیها بود که منابع و اسناد کافی برای این کار وجود ندارد، یعنی بسیار بعید است کسی که در زندگی بازنده و بدبخت بوده از خودش اسناد مکتوبی به جا گذاشته باشد. بعد معلومم شد که این فرض غلطی بوده است. اصلاً یکی از دلایلی که چرا سایۀ شکست اینقدر بر زندگی آمریکایی سنگینی میکند این است که آرشیوها پر است از اسناد و سرگذشت آدمهایی که شکست خوردهاند.
مثلاً یکی از بهترین منابعی که پیدا کردم مجموعۀ ناشناختهای بود شامل حدود پنجهزار نامه که آدمهای عادی به جان دی. راکفلر[8] نوشتهاند، و تاریخ قدیمیترین آنها به دهۀ 1870 برمیگردد.
نامههایی که میگویند: «ای آقای مشهور و ثروتمند عزیز، این قصۀ دراز و پرغصۀ زندگی من است. لطفاً کمکی به من بکنید و الف) شغلی به من بدهید، ب) مقداری پول برای من بفرستید، ج) مرا در مورد موفقیت راهنمایی کنید»، و از این حرفها.
آیا در طول تمام دورۀ تاریخی مورد بحث مواد و منابع به یک نسبت موجود و دستیاب بوده است؟
بله و نه. بله از آن جهت که من موفق شدم اطلاعات کافی مربوط به طول این دورۀ تاریخی به دست بیاورم؛ و نه، از این جهت که بخشی از تحلیل من در این کتاب دربارۀ نقشی است که تحول ژانرهای روایی در توصیف و تبیین چیستی شکست ایفا کرده است.
مثلاً تا قبل از 1820 اصلاً اسنادی از قبیل گزارش اعتبار بانکی، گزارشهای پلیس، کارنامۀ نمرات مدرسه، پروندههای شخصی، نامههایی که سیاستمداران از مردم حوزۀ انتخابیشان دریافت میکنند، و نامههایی که به میلیونرها نوشته میشود، وجود نداشته است.
هرکدام از اینها نوعی ژانر روایی محسوب میشود که در مقطع تاریخی خاصی ابداع شده و کمک میکرده تا شخص هویت خودش را بهتر توصیف کند.
تعبیری که به وفور در نوشتهها و ناولهای نویسندهای مثل مارک تواین به چشم میخورد «آدم متوسط»[9] است. صحنهای در هاکلبری فین (1884) هست که تواین میگوید: «آدم متوسط بزدل است». مفهوم آدم متوسط تا پیش از آنکه عموم مردم شناختی از علم آمار پیدا کنند اصلاً نمیتوانست وجود داشته باشد.
سابقۀ علم آمار به دهههای 1830 و 1840 برمیگردد، اما این تأسیس علم جامعهشناسی در اواخر قرن نوزده _ و رواج مفاهیمی چون گزارش اعتبار مالی، و جنبشهایی مثل داروینیسم اجتماعی _ بود که نشانۀ بارز پیدایش سازوکارهایی است که در پاسخ به نیاز برای رتبهبندی و دستهبندی آدمها ابداع شدهاند.
بهطور مثال بررسی گزارشهای اعتبار مالی سهم عمدهای در کتاب من دارد. لابد شما هم نامههایی دریافت میکنید که در آنها پیشنهاد میکنند که اگر مایلید گزارش اعتبار مالیتان را برایتان ارسال کنند. امروز شرکتهایی مثل تی.آر.دبلیو[10] مصرفکنندگان را، و مؤسساتی مثل دان اند برَداستریت[11] کمپانیها را بهلحاظ اعتبار مالی درجهبندی میکنند.
این کار را شرکتی به اسم آژانس مرکنتایل[12] از 1841 در نیویورک شروع کرد، که بعدها اسمش به دان اند برداستریت تغییر کرد. آمریکا هنوز از ضربۀ اولین بحران مالی ملی _ موسوم به وحشت 1837 _ به خود نیامده بود و آژانس مرکنتایل نیازی را برآورده میکرد که تا پیش از آن وجود نداشت.
این مؤسسه به شما کمک میکرد بدانید در کسبوکارتان به چه کسی میتوانید اعتماد کنید، بخصوص وقتی با کسی سر و کار پیدا میکردید که نمیشناختید و از سابقهاش بیاطلاع بودید. اختراع و توسعۀ تلگراف، راه آهن، و کشتی بخار، معامله و همکاری تجاری بهرغم مسافتهای دور را ممکن کرده بود، در نتیجه دستدادن، به چشم طرف مقابل نگاه کردن، و ارزیابی او از نزدیک دیگر ممکن و کافی نبود.
این آژانس به وجود آمد تا نیاز به نظاممند کردن اعتماد را برآورده کند. اما در چهل-پنجاه سال اول این درجهبندیها عموماً توصیفی بود: روایتهایی کوتاه و مختصر. بعد بهتدریج این گزارشها تبدیل شد به نظامی متشکل از آمار و ارقام و رمزها و کلمات مخصوص.
حالا اگر فرض کنید من یک بنکدار ابریشم در نیویورک میبودم و سفارش خرید پنج عدل ابریشم از فروشگاهی در اوهایو دریافت میکردم، خوب اولین چیزی که میخواستم بدانم این بود که وضع مالی خریدار چطور است؛ پس میرفتم سراغ آژانس مرکنتایل و آنها در پروندههایشان گزارشی داشتند دربارۀ این خریدار که آن را یک مأمور مخفی در اوهایو تهیه کرده بود.
کار آژانس این بود که در هر نقطهای از کشور که مردم در آن به داد و ستد با سایر نقاط مشغول بودند اشخاصی را استخدام کند که بهشان میگفتند «مأموران محلی»[13]. وظیفۀ این مأموران این بود که هر ششماه یکبار گزارشی دربارۀ تجار و کسبۀ شهرشان به دفتر مرکزی ارسال کنند. محتوای این گزارشها چیزهایی از این قبیل بود: «فلانی تاجر موفقی است ولی شایع شده همسرش میخواهد طلاق بگیرد، که اگر اینطور بشود خرج کلانی بر روی دستش خواهد گذاشت، آبرویش لطمه خواهد دید، و سقوطش حتمی است».
این یکی از مهمترین انواع روایت بود که در قرن نوزدهم پیدا شد، چون مسیر کاری افراد را در طول زندگیشان ثبت و ضبط میکرد. حالا با وجود جاسوسان ناشناسی که دائم رد اشخاص را میگرفتند، تغییر محل کار و زندگی بعد از شکست یا ورشکستگی به امید شروعی تازه خیلی مشکلتر شده بود.
قسمت عمدهای از زبانی که آدمها امروز برای توصیف خودشان یا دیگران به عنوان فردی شکستخورده و بازنده به کار میبرند بهطور کلی از زبان تجارت و کسبوکار، و خصوصاً از زبان همین گزارشهای اعتباری گرفته شده است؛ و به عقیدۀ من این بخشی از معمای شکست در آمریکاست:
چرا فرهنگ آمریکایی ما نوعی هویتیابی را میپذیرد که در آن ما وجودمان و روحمان را در ترازوی مدلهای کسبوکار و تجارت میسنجیم؟ مثلاً تعبیر «درجه یک»[14] که امروز برای توصیف فرد به کار میرود از همین رتبهبندی اعتباری اقتباس شده است.
آن زمان معنیاش این بود که میزان دارایی فرد از درجۀ الف، و شخصیت اخلاقیاش [به لحاظ پایبندی به قول و قرار و اصول اخلاقی تجارت] در رتبۀ 1 است، در نتیجه شایستۀ دریافت وام با کمترین نرخ بهره است. یا اگر فردی درجه 2 یا 3 شناخته میشد، این نشان میداد که میزان اعتبار او چقدر است؛ اگر به فردی میگفتند درجه یک، به این دلیل بود که میتوانست وام درجه یکی بگیرد، و الی آخر. یا باز مثلاً اینکه میشنوید دربارۀ کسی میگویند «بی اعتبار است»[15]، یا «مفت نمیارزد»[16]، تعبیراتی را میشنوید که از زبان گزارشهای درجهبندی اعتباری آمده است: «به اندازۀ هزار دلار اعتبار دارد که قرض بگیرد، یا مفت هم نمیارزد؟». اما در فرهنگ ما «به مفت نیارزیدن» از تعبیری به منظور سنجش خیلی مشخص و عینی اعتبار مالی که با عدد و حرف نشان داده میشد، به چیزی خیلی فراگیرتر برای تبیین هویت فرد تبدیل شده است.
تا پیش از ابداع این نوع معیارها برای شکست، مردم عادی چطور این مفهوم را اندازهگیری میکردند؟
با سنجش و انتخاب از میان روایتهای مختلف شکست. هدف من در بیشتر موارد این بوده که تا میتوانم روایتهای متعارض یا بگوییم روایتهای رقیب بیشتری در مورد یک فرد خاص به دست بیاورم، یعنی مثلاً گزارش اعتبار مالی را در دست دارم که یک روایت است، روزنامۀ خاطرات یا یادداشتهای روزانه اگر به دست بیاید روایتی دیگر است، نامهای از همسر یا بستگان و دوستان شخص که در آن از او و خصوصیات و زندگیاش سخن گفتهاند، و امثال اینها.
در قرن نوزدهم این روایتهای خاص از زندگی مردم به انحای مختلف رو به ازدیاد گذاشت، پس هویت شما را در واقع نتیجۀ رقابت میان روایتهای افرادی تعیین میکرد که به خود حق میدادند شما را توصیف کنند و دربارهتان حرف بزنند. هویت شما به نوعی چکیدۀ این روایتها بود و بسته به موقعیت، فرد میتوانست از آن سربلند بیرون بیاید یا نیاید.
هرچه پیش آمدیم پاداش و مجازات ناشی از این روایتهایی که ما از آنها مثل مصالح برای ساخت هویت خودمان استفاده میکنیم، سنگینتر شد. اگر شما آن نوع فردی باشید که میتواند این داستان خاص را از زندگیاش روایت کند، این جایزه را میگیرید، و اگر فردی باشید که آن یکی داستان را میگوید، آن یکی مجازات هم در انتظارتان خواهد بود. سعادت و شقاوت شما به داستان زندگیتان بستگی دارد.
اما در مورد اینکه مردم عادی چه واکنشی در قبال این قضایا نشان میدادند باید بگویم که نخست آنها به این واقعیت پی بردند که خودشان تنها کسانی نیستند که زندگیشان را روایت میکنند، و در بسیاری مواقع به اعتراض برخاستند.
یک بخش مهمی از کار من، وقتی گزارشهای اعتباری را بررسی میکنم، این است به پروندۀ شکایات مردمی نگاه کنم که احساس میکردند گزارشهای آژانسهای اعتبارسنجی، که آنها را شکستخورده یا در آستانۀ شکست نشان میداده، موجب بدنامی و بیآبروییشان شده است.
درجهبندی اعتباری را فردی به نام لوییس تَپان[17] ابداع کرد. او از طرفداران الغای بردهداری، و در قضیۀ آمیستاد[18] از فعالان مبرز بود. تپان و برادرش که در نیویورک به عمدهفروشی ابریشم مشغول بودند در بحران مالی موسوم به وحشت 1837 کاملاً ورشکسته شدند. لوییس تصمیم گرفت آن کسبوکار را رها کند و کاری تازه شروع کند. جالب است که یک مبارز علیه بردهداری درنهایت روشی جدید برای قیمتگذاری روی انسان ابداع کرد.
در درازمدت تغییر منش تدریجی آمریکایی در قبال شکست دو عامل عمده داشت، یک عامل آشکار آن گسترش سرمایهداری بود. عامل دیگر اما، که پوشیدهتر است، لغو بردهداری بود. تا پیش از جنگ داخلی (1861-1865) در زندگی آمریکایی هویت آدمها به دو دستۀ کلی تقسیم میشد:
برده هستی یا آزاد. بعد از آن جنگ همچنان هویت آمریکایی دو گونه بود، اما این بار یا برنده بودی یا بازنده. البته واضح است که دوگانۀ موفقیت-شکست، در قیاس با آزاد یا برده، بیشتر به یک طیف میماند. از طرف دیگر همین خاصیت طیفی، و با تبیینی بر مبنای ایدۀ شایستهسالاری، موجب میشد تا سرزنش و قضاوت اخلاقیِ معایب کسی که شکست میخورد بسیار آسانتر باشد تا یک برده.
تا پیش از این تحولات شکست برای آمریکاییها چه معنایی داشت؟
میشود گفت که هیچ، زیرا مفهوم شکست به عنوان چیزی که هویت بنیادین شما را تعریف کند، چیز جدیدی است. اگر در حوزۀ زبان دنبالش بگردید تا قبل از جنگ داخلی اثری از آن پیدا نمیکنید؛ شما در متونی که پیش از 1860 نوشته شدهاند به جملهای نظیر «من یک بازندهام»[19] بر نمیخورید.
عجیب اینجاست که این نویسندگان و اهل ادب بودند که با شمّ تیز خود نخست به ارزش استعاری شکست تجاری پی بردند و از آن برای توصیف آنچه در فرهنگ آمریکایی میگذشت استفاده کردند؛ یعنی آن را استعارهای از شکست فردی گرفتند _ نه به این دلیل که با این استعاره موافق بودند بلکه از این جهت که متوجه این جهتگیری فرهنگی شدند که چگونه روح فرد با معیار شکست یا موفقیت تجاری سنجیده و تعریف میشود.
از کسانی مثل ثورو[20] و ویتمن[21] حرف میزنم، از شعر «برای آنان که شکست خوردند» در دفتر برگهای علف.[22]
میگویید که ادبیات آمریکا این تحولات اجتماعی را منعکس میکرد؟
دقیقاً؛ البته این مستقیماً موضوع کار من نبوده، ولی بیشمار داستان کوتاه و ناول از دورۀ پیش از جنگ داخلی در دست است که در آنها میبینید نویسندگان کمکم به مسئلۀ بیثباتی اقتصادی و چگونگی تأثیر آن بر تعیین هویت فرد و خانواده میپردازند، و بعد از جنگ داخلی بیشازپیش شاهد داستانهای کلیشهای نویسندگانی از قبیل هورِیشیو اَلجِر[23] هستیم که ماجرای موفقیت و رسیدن قهرمانانشان را از فرش به عرش روایت میکنند.
نخستین بحران بزرگ اقتصادی آمریکا وحشت 1819 بود؛ اولینبار بود که بسیاری از مردم سراسر آمریکا میدیدند واقعۀ مبهم و غیرقابل درکی در والاستریت میتواند تأثیر عمیقی بر زندگیشان بگذارد. البته قبل از آن هم سختی پیش آمده بود، اما مربوط بود به جنگ، ضایعشدن محصول، خشکسالی، و دیگر پدیدههای مرئی و قابل فهم.
اما وقتی در 1819 اقتصاد فروپاشید، اتفاقی بود نامرئی و نامفهوم. این تغییری بنیادی در زندگی آمریکاییها بود تا هویت خود را در جامعهای بنا کنند که از یک سو در حال سکولار شدن بود، و از سوی دیگر ادوار متناوب رونق و رکود را تجربه میکرد که سرمنشأیی نامعلوم داشت.
همین است که تا حدود سال 1820 نوعی از ادبیات با مضمون ورشکستگی و شکست ظاهر میشود. اما در نوع کاربرد کلمۀ «شکست» شاهد گردشی 180 درجه هستیم:
از 1820 تا حدود سالهای جنگ داخلی، کلمۀ شکست در توصیف کسانی به کار میرفت که گرفتاری مالی برایشان پیش میآمد، اما ساخت عبارات چیزی بود از قبیل «من [در فلان کار] شکست خوردم»[24] یا «من گند زدم»، و نه «من یک بازنده هستم»[25]، یعنی ماجرایی که میشد از آن صحبت کرد بدون اینکه به شأن اخلاقی و وجودی فرد خدشهای وارد شود.
پس معنی نخست شکست پیش از جنگ داخلی ورشکستگی مالی بود. اگر دربارۀ کسی میگفتید: «شکست خورده»، معنایش این بود که او تاجری ورشکسته است، و بخصوص _ و این بسیار مهم است _ این معنی را میرساند که او فردی بیش از اندازه جاهطلب بوده است.
او از اعتبارش بیش از حد استفاده کرده، در توسعۀ کسبوکارش عجله کرده، یا وارد کارهایی شده که از آن سررشته نداشته است. اما اگر امروز از یک آمریکایی معمولی بخواهید که آدمی شکستخورده را برایتان توصیف کند، چیزی از این قبیل خواهید شنید:
«آدم میانمایۀ بیدستاوردی که بدون برنامۀ مشخصی زندگی باریبههرجهتی میگذراند و درجا میزند»؛ و این همان تغییر جهت 180 درجهای مفهوم شکست است که پیشتر گفتم: از کسی که بیش از اندازه جاهطلب است و حد خودش را نمیداند به کسی که بیدستاورد است و آنطور که باید جاهطلبی ندارد.
حالا آیا خود این آدمِ معمولی از صدمات این گفتمان شکست در امان است؟
نه. آدمها امروز متوسط بودن را نوعی شکست میدانند. اگر شکست را فقدان دستاوردی ویژه تعریف کنیم، آن وقت شما ممکن است زندگی امن و آرامی را به خوشی بگذرانید و باز همچنان آدمی بازنده به حساب بیایید. شخصیت نمونۀ این نوع زندگی ویلی لومَن در نمایش مرگ دستفروش[26] [اثر آرتور میلر] است.
اگر یک ورق کاغذ بردارید و در آن چیزهایی را که ویلی لومن در جامعۀ شایستهسالار آمریکایی به دست آورده ردیف کنید، یک چنین فهرستی خواهید داشت: او صاحب خانه است؛ اتومبیل دارد؛ اسباب منزلش مدرن و مرتب است؛ 35 سال شغلش را حفظ کرده _ حتی در دورۀ رکود؛ همسری دارد با دو پسر سالم و زیبا، که یکی از آنها ستارۀ فوتبال است و برای کالج بورس گرفته.
شما بگویید کجای این زندگی شکست است؟ این رؤیای آمریکایی است. او هر کاری را که لازم بوده انجام داده، و هر چیزی را که بنا بوده به دست بیاورد به دست آورده، و با این حال همه _ همسرش، فرزندانش، همسایگانش، مدیرش _ میدانند که او آدمی بازنده است، نه به این جهت که ورشکست شده یا اینکه بیش از حد جاهطلب است، بلکه به این دلیل که درجا میزند و در نتیجه در هویتش نقصی هست.
یکی از پرسشهایی که در کتابم طرح کردهام، و فکر میکنم کمتر از دیگر پرسشها در یافتن پاسخ آن موفق شده باشم، این است: «چرا آمریکاییها همچنان به این طرز تلقی از موفقیت و شکست باور دارند؟». قاعدۀ آمریکایی میگوید اگر سخت کار کنید موفق میشوید.
خوب همۀ ما آدمهای موفقی را میشناسیم که سخت کار نکردهاند، و کسانی را هم میشناسیم که خیلی سخت کار کردهاند و موفق نشدهاند. پس این قاعدهای است که بیشتر شاهد نقضش هستیم و بهندرت درست در میآید، و با این حال ما تمام زندگیمان را بر ایمانی خللناپذیر بر درستی این قاعده بنا میکنیم.
در دهۀ 1930 ویلیام میلر[27]، جامعهشناس آمریکایی، زندگی مدیران ارشد و صاحبان صنایع آمریکا را بررسی کرد، و آماری که تهیه کرد نشان میداد که تنها حدود 3 درصد از این اشخاص از خانوادههای کمدرآمد برخاستهاند. این تصور که آدم در شهری کوچک بزرگ میشود، در گاراژ خانهاش کامپیوتر میسازد و ثروتمندترین آدم روی زمین میشود به لحاظ آماری نامعتبر است؛ چیزی است که وقوعش بسیار نامحتمل است و با این حال دستکشیدن از این افسانه برای آمریکاییها بسیار مشکل است، و این مرا واقعاً متحیر میکند.
رها کردن این افسانه به معنی دست برداشتن از این تصور است که روحتان را باید بر مبنای الگوهای تجارت و کارآفرینی شکل بدهید و فارغ از اینکه به چه کاری مشغولید، روزنامهنگار هستید یا استاد دانشگاه، تاجر یا موسیقیدان، هرچه هستید شما همیشه باید روی خودتان سرمایهگذاری کنید، بکوشید تا بیشترین سود را کسب کنید، ظرفیتهایتان را بیشینه کنید، و… خلاصه یعنی تمام این استعارههای تجاری را که ما برای تعریف و توصیف شخصیتمان به کار میبریم دور بیاندازیم.
آیا رواج خودآموزها از اواسط قرن نوزدهم تا آخر آن قرن هم به همین نکته مربوط است؟ یا اینکه چیز متفاوتی است، چون بیشتر آن نوشتهها نه دربارۀ موفقیت مالی، که دربارۀ آدم بهتری شدن و رشد اخلاقی فرد است.
ناولهای از فرش تا عرش واقعاً دربارۀ رسیدن از قعر چاه به اوج ماه نیستند. مضمون آنها معمولاً تمجید از سختکوشی و استقامت و البته نقش بخت و اقبال در زندگی است.
پس میشود به سؤال شما پاسخ مثبت داد و گفت که اینها به هم مربوط است، ضمن اینکه پای یک عنصر دینی هم در میان است.
قرن نوزدهم عصر سکولار شدن آمریکاست. در آغاز آن قرن مردم هویت خود را حول کلیسا و جامعۀ مذهبیِ محلی شکل میدادند، و در پایان آن آمریکا کشور دیگری بود: شهریشده و به لحاظ جغرافیایی متحرک.
یک خردهنظریۀ اقتصادی هست که با استفاده از آرای فروید و نورمن براون[28] به اقتصاد از منظر روش متفاوتی برای کنار آمدن انسان با مرگ نگاه میکند، یا میتوان گفت روشی برای فریفتن مرگ.
دین یک روش است برای کنار آمدن با مرگ و اطمینان یافتن از اینکه پس از مرگ اتفاقات خوبی خواهد افتاد، و اقتصاد هم یک روش دیگر است.
واقعیتی در این هست که وقتی آمریکاییها دربارۀ موفقیت و شکست حرف میزنند، نهتنها از آزادی و بردگی، بلکه دارند از زندگی و مرگ حرف میزنند. شکست یکی از صورتهای مرگ است. اگر به زندگی در قالب یک داستان نگاه کنیم میبینیم که بیشتر ما زندگیمان را مثل یک قصه سر هم میکنیم و با خودمان اینطرف و آنطرف میبریم، و این کار را با تجدیدنظر دائمی در داستانی میکنیم که خود را از خلال روایتش میفهمیم.
شکست آن نقطهای است که داستان متوقف میشود. شکست یک ماجرای مهیّج نیست که داستان زندگی شما را غنیتر کند، بلکه چیزی است که زندگیتان را سرد و خاموش میکند، نقطۀ پایان است، زیرا آینده را از میان میبرد.
این ما را یاد سخن فیتز جرالد میاندازد که میگوید زندگی آمریکایی پردۀ دومی ندارد.
یکی از آن افسانههایی که میخواستم بطلانشان را نشان بدهم این بود که شکست صرفاً دستاندازی است در مسیر موفقیت؛ اینکه در نمایش زندگی پردۀ دومی در کار خواهد بود؛ و به اسناد تاریخی بهجا مانده از آدمهایی نگاه کردم که شکست خوردند و دیگر کمر راست نکردند.
این از جمله دلایل علاقۀ من است به این مسئله که مردم چگونه شکست را نوعی پایان داستان میفهمیدند. هنگام نوشتن کتاب آنچه واقعاً اسباب حیرتم میشد این بود که به تواتر به مضمون مرگ برمیخوردم. درنهایت به این نتیجه رسیدم که آغاز و پایان کتابم را به دو مراسم تدفین مهم اختصاص بدهم:
کتاب با تدفین هنری دیوید ثورو در ماه مه 1862 آغاز میشود، آنجا که بهترین دوستش، رالف والدو اِمِرسون،[29] در ضمن سوگوای و در میانۀ شگفتی بعضی حاضران ثورو را بازنده خواند زیرا استعدادهای فطری خود را هدر داده بود.
امرسون، که در هاروارد استاد ثورو بود، گفت که ثورو میتوانست از بزرگترینِ مردان زمانهاش باشد _ یک دانشمند، فرمانده ارتش، یا سیاستمدار_ اما در عوض، به بیان پرافسوس امرسون: «او سرور انجمن توتچینها شده بود». او بازنده بود چون تواناییهایی داشت که آنها را در پذیرفتهترین و سودآورترین کارها صرف نکرده بود. ثورو شادی را در چیدن تمشکهای وحشی میجست.

کتاب من با تدفین ویلی لومن [شخصیت اصلی مرگ فروشنده] پایان مییابد، با آن سوگسرودی که آدمها گرد میآیند و میخوانند: «آیا ویلی رؤیایی راستین داشت، یا رؤیایی دروغین؟». پس ثورو در چشم امرسون استعدادی تلفشده بود؛ و لومن شکستی ناشی از میانمایگی است؛ جرمش متوسط بودن است. برای همین است که هروقت به دانشجویی نمرۀ C میدهم بلوا به پا میکند، چون معنیاش این است که او متوسط است. اگر اشتباه نکنم در فیلم «زیبای آمریکایی»[30] یکی از شخصیتها چیزی به این مضمون میگفت که چقدر وحشتناک است که آدم صرفاً معمولی باشد.
اما ثورو برای بسیاری از آمریکاییها یک طریق دیگر را نشان میدهد: که بیآنکه وجودتان را بر اساس ارزشهای تجارت و کارآفرینی بسازید، دستاوردهای بزرگی داشته باشید.
چیزهای دیگری هم هست که به فهم ما از شکست شکل داده باشد؟
بله، یک مثال واضحش ورزش است. برندهها و بازندهها را فقط در والاستریت پیدا نمیکنید، در هر زمین ورزش مدرسهای آنها را میبینید. جنسیت هم هست، و چیزهای دیگر.
آیا زنها هم نقشی در کار و تجارت قرن نوزدهم و در کتاب شما داشتهاند؟
کم و بیش بله؛ به زنهایی در گزارشهای اعتباری برمیخورید. زنها خیلی بیشتر از آنچه تصورش را بکنید در کارآفرینی مشارکت داشتند، اما از اوایل قرن نوزدهم تا حدود دهۀ 1870، شکست و گفتمان پیرامون آن دربارۀ مردها و اتفاقاتی بود که برای آنها میافتاد، بخصوص مردان سفید طبقۀ متوسط، زیرا همۀ توقعات متوجه آنها بود.
تا کسی از شما توقع پیروزی نداشته باشد شکست برایتان معنایی نخواهد داشت. کسی از زنان، آفریقاییتبارها، و طبقات کارگر توقع پیشرفت یا موفقیت نداشت. اما کمکم و از اواخر قرن نوزدهم میبینید که در جراید و بحثهای عمومی از شکست زنان، در مسائلی غیر از تجارت البته، صحبت میشود، منتها باز در آن بحثها هم از زبان و تشبیهات مالی و تجاری استفاده میشد.
در کتابتان به مسائل جاری جامعۀ آمریکا هم پرداختهاید؟
در فصل آخر که مروری گذرا بر قرن بیستم است، بعضی مسائل را طرح کردهام. یکی از آنها پدیدۀ کلمباین[31] است. بعد از واقعۀ کلمباین چندین مرتبه دعوت شدم تا در جمع مدیران مدارس سخنرانی کنم. فکر نمیکردم کتابم فایدۀ عملی چندانی برای کسانی داشته باشد که با چنان موقعیتهای دشواری مواجهاند، با اینحال آنها خیلی مایل بودند مسئله را در چارچوب بزرگتری ببینند تا شاید بتوانند درک کنند که منشأ این انگهای اجتماعی،[32] این روانزخمهای تحقیر و نادیدهانگاری، کجاست.
تکاندهندهترین چیزی که شاید در این ده سال خوانده باشم نقل قولی بود که درست چند روز پس از واقعۀ تیراندازی در نیویورک تایمز منتشر شد. زن جوانی از بازماندگان گفته بود: «همه میدانستند که آن پسرها بازنده هستند، توی این مدرسه همه ابرکامبی و فیچ،[33] آمریکن ایگل،[34] یا گپ[35] میپوشند».
دومین مطلب عمیقاً آزاردهندهای که خواندم درست پس از ماجرای 11 سپتامبر بود، که باعث شد برگردم و به قسمت نتیجهگیری کتابم مطلبی اضافه کنم. دربارۀ این بود که مبلغ خسارت چطور باید میان خانوادۀ قربانیان تقسیم شود. یک فرمول ریاضی مثلاً دقیق و درستوحسابی پیدا کرده بودند که مبلغ خسارت را بر اساس سن، و برآورد «درآمدهای نامکتسب آتی» محاسبه میکرد، در نتیجه [بازماندگان] یکی از کشتگان شاغل در طبقۀ 93 م را مستحق دریافت 600 هزار دلار، و یک نفر دیگر از همان طبقه را مستحق دریافت مبلغ بهمراتب کمتری شناخته بودند.
این نهتنها مثالی است از جامعهای که اولویتهایش را نمیشناسد، بلکه جامعهای را نشان میدهد که در چنگال برداشتی سیاهوسفید از موفقیت و شکست اسیر شده است. امروز دیگر آمریکاییها هر موقعیتی را فقط در همین قالب میفهمند: موفقیت یا شکست.

برای آنان که شکست خوردند
برای رفتگان
شکستگان
برای چه بسیار امیدهای خفته به خاک
برای سربازان گمنام، پیشاپیش دیگران
روی بر مغاک
برای سختکوشان
خاموشان
برای شوق مسافران، شور کشتینشستگان
بازنگشتگان
فروشکستگان
برای ترانههای بلند نارسیده به گوش
برای نقشهای سترگ به خلوت نشسته خموش
برای فراموشگشتگان
به ظلمت نشستگان
میخواهم که یادبودی فراز کنم
پوشیده از برگهای غار
بیشمار
بلند، برتر از دیگران
آسماننشان
برای نابهنگام اوفتادگان
تشنگان
که شعلۀ غریب جانشان
فرونشست
به مرگ ناگهان
والت ویتمن
۲۷ ژانویۀ ۱۸۸۸
[1]. Najafi, Sina, and David Serlin. “The Invention of Failure: An Interview with Scott A. Sandage.” Cabinet Magazine 7 (2002).
See:https://www.academia.edu/download/46268859/CABINET_The_Invention_of_Failure_An_Interview_with_Scott_A._Sandage.pdf
[2]. اسکات سَندِج (Scott A. Sandage)، متولد 1960 و استاد تاریخ دانشگاه کارنگی ملون است. تخصص او تاریخ فرهنگی آمریکا، بخصوص در قرن نوزدهم، و تحقیقاتش عمدتاً بر مسئلهٔ هویت آمریکایی و تحولات آن متمرکز بوده است. –م.
[3]. اشاره دارد به عنوان شعری از ویلیام وردزورث (1770 – 1850) شاعر رمانتیک انگلیسی: دنیا بس بسیار با ماست. این سونِت (sonnet) نقادی شاعر است از دنیازدگی، مادیگرایی، و بیگانه شدن انسان با طبیعت بر اثر انقلاب صنعتی. –م.
See: https://www.poetryfoundation.org/poems/45564/the-world-is-too-much-with-us
[4]. این مصاحبه در سال 2002، سه سال پیش از انتشار کتاب انجام شده است. –م.
[5]. Sandage, Scott A. Born losers: A history of failure in America. Harvard University Press, 2005.
این کتاب بهعنوان بهترین کتاب اول در سی و چهارمین دورهٔ جایزهٔ تامس جِی. ویلسون انتخاب شده است.
entrepreneurial capitalism .[6]، اقتصاد سرمایهداری کارآفرینانه یا سرمایهداری بنگاههای خُرد، که شاید قدیمیترین نوع سرمایهداری باشد، عمدتاً متشکل است از بنگاههای کوچک اقتصادی. بیشتر نوآوریها و خلق ثروت در این نوع اقتصاد به توسط همین بنگاهها صورت میگیرد و نه دولت یا بنگاههای کلان. این بنگاهها کار خود را معمولاً با اختراع یا ابتکاری نو آغاز میکنند. به عقیدهٔ اقتصاددانانی نظیر شومپتر و کِرزنر، کارآفرینان به واسطهٔ هوشیاری و فرصتطلبی خود خیلی زود متوجه امکانات بالقوهٔ اختراعات و ابتکارات جدید شده، دست به کار تأسیس شرکتهایی برای تبدیل آن ابتکارات به کالاها و خدمات قابل عرضه در بازار میشوند. این بنگاههای تازهتأسیس اگر بختیار باشند در تولید و کسب ثروت موفق میشوند و به این ترتیب در خدمت رشد اقتصادی کشور قرار میگیرند. –م.
[7]. Ulysses S. Grant (1822-1885)، فرمانده ارتش اتحادیه در جنگ داخلی آمریکا و هجدهمین رئیسجمهور ایالات متحده (1869-1877). –م.
[8]. John D. Rockefeller, Sr. (1839-1937)
[9]. the average man
[10]. TRW
[11]. Dun & Bradstreet
[12]. Mercantile Agency
[13]. local correspondents
[14]. A Number 1
[15]. of no account
[16]. good for nothing
[17]. Lewis Tappan
[18]. پروندهٔ آمیستاد (Amistad case)، در فوریهٔ 1839 بردهفروشان پرتغالی عدهای از مردم قبیلهٔ مِندِه سیرالئون را از ساحل غربی آفریقا ربودند و با کشتی به هاوانا در کوبا بردند که در آن زمان از مراکز عمدهٔ خرید و فروش برده بود (این آدمربایی ناقض تمامی معاهدات بینالمللی آن روزگار بود). دو مزرعهدار اسپانیایی 53 نفر از این بردگان را خریدند و با کشتی آمیستاد به مزارع پورتوریکو فرستادند. روز اول ژوئیه در میانهٔ راه بردگان شورش کردند و پس از کشتن ناخدا و یکی از خدمه کشتی را تصرف کردند. باقی خدمه با وعدهٔ بازگرداندن سیاهان به آفریقا کشتی را به سمت آمریکا هدایت کردند به این امید که دولت آمریکا کشتی را ضبط و بردگان را به آنها باز خواهد گرداند.
کشتی در نزدیکی نیویورک تسلیم گشت ساحلی آمریکا شد، سیاهان دستگیر شدند تا به جرم قتل و دزدی محاکمه شوند (اتهامی که از آن تبرئه شدند). دولت آمریکا قصد بازگرداندن آنها را داشت، اما مداخلهٔ طرفداران الغای بردهداری و جلب نظر افکار عمومی کار را به محاکمهای طولانی کشاند، تا درنهایت دیوان عالی ایالات متحده به نفع مردم مِندِه رأی داد؛ آنها آزاد شدند و این محاکمه به نمادی برای مبارزه با بردهداری تبدیل شد.-م.
[19]. “I feel like a failure”.
Henry David Thoreau (1817 – 1862) .[20]، شاعر، جستارنویس، و فیلسوف طبیعتگرای آمریکایی. –م.
[21]. Walter Whitman Jr. (1819 – 1892)
“To Those Who’ve Fail’d”, in Leaves of Grass (1888) .[22]، شعر سوگ-ستایشنامهای است برای کسانی که به مرگ زودرس و نارسیده به آمال خود در گمنامی از جهان رفتهاند. ترجمهٔ آزادی از این شعر را آوردهایم.-م.
[23]. Horatio Alger
[24]. “I made a failure”.
[25]. “I am a failure”.
[26]. Death of a Salesman (1949)
[27]. William Miller
[28]. Norman O. Brown
[29]. Ralph Waldo Emerson (1803-1882)
[30]. American Beauty (1999)
Columbine High School massacre .[31]، در 20 آوریل 1999 دو دانشآموز با اسلحهٔ گرم و مواد منفجره وارد مدرسهٔ کلمباین، در شهر کلمباین ایالت کلرادو، شدند و طی تیراندازی 12 دانشآموز و یک معلم را کشتند.
[32]. stigma
[33]. Abercrombie & Fitch
[34]. American Eagle
[35]. Gap
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.