تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

طوفان

طوفان

داستان

طوفان

گلناز عصّاری

 

 

 

 

 

کتایون لباس‌خواب حریرش را می‌پوشید که متوجه شد بند یکی از جوراب‌ها نیست؛ پیراهنی اسلیپ که چون کوتاه بود انتخابش کرده بود. جوراب‌ها را برای کامل کردن همین لباس خریده بود. تن‌پوش شاپور را از کمد برداشت و قبل از رفتن به اتاق‌خواب، با صدای بلند گفت:

«شاپور نگاه نکن، من هنوز آماده نیستم، چیزی جا گذاشتم که داخل میز آینه است.»

تن‌پوش حداقل سه سایز از قوارهٔ کتایون بزرگ‌تر نشان می‌داد، ماتیک گیلاسی‌اش هم روی سفیدی آن رد انداخته بود، شاپور تحمّل لکه‌ها را نداشت، به‌محض دیدن، با صابون می‌شستشان.

کتایون باعجله به سمت میز رفت و مشغول گشتن شد، می‌خواست شاپور او را تمام و کمال دریابد که خرناس‌ها جلوی آینه متوقفش کرد.

آینه نور چراغ کوچک روی پاتختی را وسعت داده بود و فضا رنگی سرخ‌آبی داشت، به‌جز روتختی که درخشش و سپیدی‌اش همیشه به چشم می‌آمد.

چین و شکن موهای کتایون از هالهٔ نور بیرون زده بود و لب و دهان جایی در مرکز نور ناپدید شده بود، تاج ابرو و خط غم از تندی نور فاصله داشت، به ناکامی خودش در آینه زل زده بود و فکر می‌کرد چه شد که ازدواج کرد؟ آن هم با مردی که هنوز هم نمی‌شناسدش… عادت چه نیروی پلیدی داشت که می‌توانست حسرت‌ها را سرکوب کند.

گلدان گل‌های بابونه را طوری از روی میز برداشت که عطر شاپور را پایین بیندازد. افتادن شیشهٔ عطر روی پارکت صدای نحسی داشت؛ اما خواب شاپور هم بیدی نبود که با این بادها بلرزد. آن‌قدر عمیق بود که اگر کتایون جان می‌کند هم متوجه نمی‌شد.

شاخه‌گل‌ها از کمر شکسته و از گلدان آویزان بودند. گل‌فروش گفت که گل‌های بابونه اغلب تازه نیستند، مشتری ندارند؛ اما کتایون هیچ گلی را شاعرانه‌تر از بابونه نمی‌دید.

رخوت وجودش را فراگرفته بود و از قیافهٔ ساده‌لوحش با آن گل‌های پلاسیده در آینه خجالت کشید و فوری رو برگرداند.

یکی از سه بالشی را که شاپور دورتادورش چیده بود، برداشت و محکم به صورت او زد، فقط کمی جابه‌جا شد و خرناس وسط گلویش افتاد.

حس کرد دیوارهای اتاق جلو می‌آیند و الآن است که سقف لِهَش کند. تن‌پوش را از تن درآورد، روی تخت پرت کرد و بیرون رفت.

شاپور اگر تن‌پوشش را جایی دور از گیرهٔ کمد می‌دید خیلی عصبانی می‌شد.

کتری آرام می‌جوشید؛ اما رنگ چای سیاه شده بود، یک ساعت از دم کردنش گذشته بود. کتایون دلش می‌خواست با شاپور توی تخت چای و بیسکویت بخورند.

شاپور هیچ شکلات و شیرینی‌ای نمی‌خورد، فقط یک نوع از بیسکویت هفت‌غلّه آن‌هم بدون قند. اگرچه کتایون عاشق عضلات شاپور بود؛ اما عادات سفت‌وسخت غذاییِ‌ او آزارش می‌داد.

کتایون پشت پنجرهٔ آشپزخانه ایستاد و چنددقیقه‌ای به هیاهوی خیابان خیره ماند. کارگری مدام فریاد می‌زد و سعی داشت بیل مکانیکی و کامیون‌ها را هماهنگ کند. با دست‌های کوتاه و کلفتش فرمان می‌داد و صدایش را که در هیاهوی ماشین‌ها گم شده بود بلند و بلندتر می‌کرد.

دو کارگر دیگر خاک‌هایی را که از بیل مکانیکی بیرون می‌ریخت دوباره بار کامیون می‌کردند. پسر جوانی پرچم قرمزی در دست داشت تا ماشین‌هایی را که از خیابان اصلی به فرعی می‌آمدند هدایت کند. درست وسط خیابان ایستاده بود و کتایون فکر می‌کرد چقدر جای خطرناکی است…

بی‌هدف زیر کتری را زیاد کرد تا آب جوش بیاید.

باد گه‌گاه شدّت می‌گرفت و قطرات پراکندهٔ باران را به شیشه می‌کوبید.

کتری سوت کشید و آب سر رفت، کتایون چای کهنه را وسط سینک خالی کرد و از نو یک پیمانه دم کرد؛ چایی را تازه‌دم دوست داشت، زمانی که برگ‌های سیاه و درشت روی آب جوش شناور هستند.

تکه شکلات کهنه‌ای از یخچال پیدا کرد و با جرعه‌ای از چای داغ بازی داد. مثل یک فیلمْ ماجرای کوچه را دنبال می‌کرد. این تماشای پوچ و تکراری را به ملال بی‌خوابی ترجیح می‌داد. نگاه کردن به صداها رنج تحمل کردنشان را کمتر می‌کند.

*

بیل مکانیکی همچنان گود می‌کرد؛ اما کارگرها دور آتش جمع شده بودند و استراحت می‌کردند، شعله‌ها زبانه می‌کشیدند و گه‌گاه از پیت حلبی بیرون می‌زدند. گوش‌های کتایون خیلی تیز بود؛ اما فقط صدای قهقهه می‌شنید، تاریکی هر صحبتی را مرموز می‌کرد.

تکه پارچه‌ای برداشت و با تقلا پنجره را باز کرد، دستگیره‌اش شکسته بود. قطره‌های درشت و پراکندهٔ باران به صورتش خورد و چند لکهٔ بزرگ قهوه‌ای روی پیراهن پوست‌پیازی‌اش انداخت. همان کارگری که فرمان می‌داد صدایش را تغییر داده بود و یاوه می‌بافت و پیش از بقیه خودش می‌خندید، دوتای دیگر هم فقط از زن‌ها حرف می‌زدند.

کتایون از بیهوده‌گویی کارگرها خنده‌اش گرفته بود؛ اما از هرزگی زبانشان به خود می‌لرزید، برای همین بی‌اختیار لیوان چای را میان دستش می‌فشرد و هورت می‌کشید و هیچ حواسش به لذّت نوشیدن نبود.

نگاهش را مدام از کندهٔ چنار می‌دزدید، چند روز گذشته بود؛ اما نقش درخت از نظرش نمی‌رفت.

تیر چراغ‌برق درست در چند قدمی باغچهٔ چنار بود و نورش در شیره‌ای که از باقیماندهٔ جانش راه گرفته بود و باغچه را تَر می‌کرد انعکاس داشت. کتایون باور داشت این اشک ارواح درگذشتگان است که روی این درخت کهن‌سال به سر می‌بردند. درختِ قطع‌شده دیوار قلبش را خراش می‌داد.

پسری که پرچم قرمز در دست داشت غریبی می‌کرد، دورتر ایستاده بود و گوش می‌داد ولی او هم از لودگی کارگرها به خنده افتاده بود.

کتایون به لباس مشکی و صورت نتراشیدۀ پسر فکر می‌کرد که شاید کسی را از دست داده. با شانه‌هایی رنجور رام به نظر می‌رسید و انگار نیازمند جمله‌ای تسلابخش بود.

نخاله‌هایی که جابه‌جا کف خیابان پخش شده بود، سایهٔ قامتش را ناهموار می‌کرد و این شبحِ ناشناس به دلِ تنگِ کتایون چنگ می‌انداخت.

نمِ باران کوچهٔ خاک‌گرفته را کمی تحمل‌پذیر می‌کرد. کمی آن‌سوتر یکی از همسایه‌ها که از سروصدا عاصی شده بود، میان کوچه پرید و سر کارگرها دادوبیداد کرد، رانندهٔ یکی از کامیون‌ها از پشت سبیل‌های مشکی و کلفتش جواب داد: «چه کار کنیم عمو؟ مجوز مال شبه… تو هم یه شب نخواب…»

مرد قدمی به عقب رفت و به خانه بازگشت و در را طوری به هم کوبید که پنجرهٔ آشپزخانهٔ کتایون هم لرزید.

ساعت از دو می‌گذشت، گودبرداری تمام شده بود و فقط خش‌خش بیل‌ها روی آسفالت، سکوت شب را می‌شکست. پسر روی پله‌های خانهٔ روبه‌رویی نشسته بود؛ خانه‌ای قدیمی با آجرهای خشتیِ سنّتی که سرسرایی بلند داشت.

زانوهایش را بغل کرده بود و پرچم را لابه‌لای انگشتانش بازی می‌داد تا خوابش نبرد. کتایون خط مژگانش را می‌دید که روی هم می‌افتد ولی دوباره و به‌زحمت بازشان می‌کند و از آن خط باریک حرکت کارگرها را دنبال می‌کند. گردش بی‌نوای چشم‌ها لذتی ناشناخته در رگ‌های کتایون جاری می‌کرد.

طوفان شدّت می‌گرفت و باد تند و موذیانه زیر پیراهن کتایون می‌خزید؛ اما خونْ تازه زیر پوستش دویده بود و گونه‌هایش از هُرم آن می‌سوخت. پشت پنجرهٔ ساختمانی که پسر روی پله‌های آن چرت می‌زد، سایه‌ای می‌لغزید، کتایون ترسید کسی در را باز کند و پسر از پیش چشمان او برمد…

لب‌هایش از دم و بازدم‌های ناخواسته خشکیده بود. صدای ضربان خود را به‌وضوح می‌شنید، آنی بود از زیر پوست نازکش بیرون بپرد. قطره‌ای عرق پشت گوشش لغزید و از امتداد گردنش سُر خورد.

خرمن ماه کوچک و خاکستری می‌شد و زیر ابرهای سنگین و سیاه ناپدید. باران تندتر شده بود، پسر کمی جابه‌جا شد تا روی پلهٔ اول بنشیند، شانه‌هایش را به دیوار تکیه داد و سرش را میان دستانش روی زانوها گذاشت، انگار گردنش تاب تحمل نداشت. کتایون از طبقهٔ سوم بالِ نفس‌های گرم او را حس می‌کرد که آرام می‌گیرد، خوابش برده بود. نفس عمیقی کشید؛ اما غبارِ سوار بر قطره‌های باران گلویش را آزرده کرد.

باد دیوانه شده بود، خود را به درها و دیوارها می‌کوبید و هر چه سر راهش بود گلوله می‌کرد.

تاریکی وقتی غلیظ‌تر شد که چند تیر چراغ برق زوزه‌ای کشیدند و خاموش شدند، کارگرها از طوفان غافلگیر شده بودند و به سمت کامیون‌ها دویدند، شاخهٔ درختان در هم پیچیدند و صدای شکستن آمد، گلدان کهنه‌ای که پشت پنجرهٔ یکی از خانه‌ها رها شده بود، کف کوچه کنار پسر افتاد و صدای خُرد شدنش برق از سر او پراند.

مات و مبهوت اطراف را نگاه کرد، گیج از خواب بود. لحظه‌ای نگاهش ماند به شانهٔ عریانْ از لباس‌خواب دختری که میان پنجرهٔ قدی نشسته بود و خیره در او می‌نگریست. یکی از راننده‌ها سوت تندوتیزی کشید و پسر را به داخل کامیون فراخواند، او خشکش زده بود و نمی‌دانست از این طوفان بگریزد یا به طغیانی تسلیم شود که از آن قاب کوچک و تنها برایش دست تکان داد.

چیزی نمانده بود باد پردهٔ آشپزخانه را بکند. رومیزی محبوب کتایون، که کلاس اول راهنمایی گلدوزی کرده بود، از روی میز جدا شد و با خودش گلدان گل‌های بابونه را زمین انداخت. تکه‌های شیشه در نور بی‌رمق آشپزخانه برق می‌زدند. کتایون از میله‌های آهنی بالکن آویزان شد تا رفتن پسر را نگاه کند.

تازه متوجه شد که چهارچوب آهنی چه ردی روی زانوهایش انداخته. درد در استخوانش منتشر شد ولی دوباره روی صندلی نشست و با سر انگشتانش غباری که درزهای پنجره را پوشانده بود پاک کرد.

کامیون ناله‌ای کرد و سربالایی خیابان را به‌زحمت بالا رفت. باران کثیف بود، سرب و گوگرد داشت و روی همه جا رد و نشان می‌انداخت.

خواب از چشمان کتایون می‌گریخت و نگاه آشفته‌اش به ماه بود که ابرها نرم و پیوسته از روی کاملش کنار می‌رفتند. یکی دوتایی ستاره چشمک‌زنان ظاهر شدند. طوفان پایان یافت ولی آسمان هنوز خاکستری و کلافه بود. شب به انتها می‌رسید؛ اما کتایون حس می‌کرد خاطرهٔ آن وجود او را ترک نخواهد کرد.

 

این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسه

علم

 

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه