نیمه تمام
ساناز اقتصادینیا
من استاد کارهای نیمهتمامم. استاد همه چیز را نصفه رها کردن. هر چه که باشد: یار، رژیم، ورزش، دوستی، نوشتن، شغل، وطن… از همه بدتر خودم! من مدام خودم را در نیمه رها میکنم. تا میآیم کمی جان بگیرم، رهایش میکنم.
حوصلهام تا یک جایی قد میدهد. از یک جایی به بعد مثل مستهای دههٔ چهل میزنم زیر میز و کافه را به هم میریزم. ماندهام با خودم چه کنم. تراپی را هم نیمه رها میکنم. کی حوصلهاش میکشد هر هفته وقت بگذارد و کلی پول بدهد بنشیند با یکی مدام از این دردها بگوید.
بیچاره آرش. دوام آورده است. با همهٔ این نصفه و نیمه بودنم دوام آورده. او اهل به هم ریختن کافه نیست. از آن مشتریهایی است که وقتی میبیند یکی زیادی خورده، زیر بغلش را میگیرد و جوانمردی میکند. میبردش کنار جدول تا هر چه دلش میخواهد عق بزند. بعد هم طرف را صحیح و سالم میرساند خانهاش. دوام زندگی ما از سمت من نیست. اوست که کمک میکند چرخش هر جوری هست بچرخد.
وقتی او را میکشتم، باز هم نتوانستم کار را به انتها برسانم. چاقو را از پشت فرو کردم توی کمرش. سمت چپ. آنجا که قلبش میزند. قلبی که همیشه میگفت برای من میزند. داشت ظرفهای شام را میشست که من یک آن چاقو را از کشوی کابینت بیرون آوردم و بدون مکث فرو کردم توی کمرش، جایی که همیشه دلش میخواست همان نقطه را برایش بخارانم؛ اما نشد چاقو را درآورم و دوباره جای دیگری از تنش فرو کنم. نتوانستم.
نیمه رها کردم؛ یعنی اصلاً نتوانستم چاقو چاقویش کنم. خون که از دور تیغ تیز و صیقلخوردهٔ چاقوی ویاماف ریخت بیرون، من شروع کردم به لرزیدن. میلرزیدم و هر دو دستم را گرفتم جلوی دهنم که صدایی ازم بیرون نیاید. چرخید و با بهت نگاهم کرد. حتی نپرسید چرا؟ نپرسید چی کار کردی؟ گذاشتم چاقو توی کمرش بماند. کیف و سوئیچ ماشین را برداشتم و آمدم بیرون.
ماه کامل است و رانندگی در پیچپیچ شب جادههای انگلستان کار آسانی نیست. چه فکر مسخرهای! یعنی رانندگی در شب از چاقو زدن به آرش سختتر است؟ مزخرف میگویم. همینقدر ابلهم. همینقدر ندانمکار.
حالا میخواهم چه کار کنم؟ تا کجا میخواهم پیش بروم؟ همینطور در کوچهپسکوچههای لندن و شهرهای اطراف بچرخم تا بالاخره پلیس با دوربینهایش ماشین را رصد کند و دستگیرم کند؟ او چه گناهی داشت؟
اگر جان داشته باشد که لابد دارد، بعید میدانم اول از همه با پلیس تماس بگیرد. شاید اصلاً هیچوقت به پلیس زنگ نزند. یا حتی آمبولانس. عاقلتر از این حرفهاست. احتمالاً نفر اول زنگ میزند به رضا. اگر رضا چاقو را از پشتش بیرون بکشد، حتم میدانم کار به پلیس و این حرفها نمیرسد. البته به عمق زخم هم بستگی دارد. من که عمیق نزدم، زدم؟ حالا معلوم میشود.
البته شاید رضا سروکلهاش پیدا نشود. اگر بخواهد مته به خشخاش بگذارد و بگوید ممکن است شرایط اقامتش به دردسر بیفتد، نمیآید. رضا هم مثل خودش محافظهکار است. یا اگر رضا هم حس کرده باشد بین زنش و او چیزی در حال جریان است، شاید بخواهد در نقش همسر غیرتی خودی نشان بدهد و فکر کند این بهترین وقت انتقام است.
در جواب تلفنش بگوید این چاقویی که خوردی حقت بود! که در عالم رفاقت چشمت به زن من بود، اعظم من. بگوید مرد حسابی این همه به تو اطمینان کردم و دیگر تقریباً خانهیکی بودیم، این بود مزد من؟ زنت خوب حقت را گذاشت کف دستت.
ما از کِی با رضا و اعظم خانهیکی شدیم؟ غربت با آدم چه کارها که نمیکند. صد بار بهش گفتم اگر ما سر جایمان بودیم، اگر در همان آپارتمان دلباز و شیکمان در سعادتآباد نشسته بودیم، کِی سروکلهٔ این آدمها در زندگیمان پیدا میشد؟ هیچوقت. محال بود حتی با آدمهایی مثل رضا و اعظم همسایه بشویم، یا حتی همسایه هم میشدیم کل رابطه یک سلام و علیک خشکوخالی توی آسانسور بود و تمام.
گفتم: برگردیم. گفت: مگر میشود همه چیز را نیمهتمام رها کنیم و برگردیم؟ هنوز پاسپورت انگلیسیمان را نگرفتهایم، داریم قسط خانه میدهیم، درسمان تمام نشده، کجا برگردیم؟ چند بار گفت: تو خودت شیرمان کردی برای آمدن، حالا میگویی برگردیم؟ من داشتم خطر را مثل سگ بو میکشیدم. دلم نمیخواست کار به اینجاها بکشد. خاک بر سر من! پای این پشت کوهیها را خودم به زندگیمان باز کردم.
اولین بار کجا اعظم را دیدم؟ آهان. سالن انتظار بیمارستان. هر دو سرما خورده بودیم و با ماسک نشسته بودیم منتظر. سر صحبت را اول او باز کرد. شروع کرد یکباره فارسی حرف زدن. گفتم: از کجا فهمیدی ایرانیام؟ گفت: از چشم و ابرویت، داد میزند ایرانی هستی. قاهقاه خندیدم. گفتم: حتی زحمت ندادی به خودت انگلیسی بپرسی اهل کجا هستم؟
شاید ترکم، یا لبنانی مثلاً. گفت هیچی انگلیسی بلد نیست. توی بیمارستان هم برایش مترجم خبر کرده بودند. از صداقتش خوشم آمد. رک و راست آمد جلو و سر دوستی را باز کرد. علائم بیماریمان عین هم بود و آخر سر هم دکتر به هیچکداممان آنتیبیوتیک نداد. نوبتش قبل از من بود. وقتی از مطب دکتر بیرون آمدم دیدم منتظرم ایستاده. گفت خودش و شوهرش هیچکس را توش شهر نمیشناسند، دلش میخواهد شمارهٔ من را داشته باشد. زن و شوهر جوان همسنوسال خودمان، توی یک شهر، توی غربت. درست وقتی پیدایشان شد که داشتیم از تنهایی دق میآوردیم.
آخر تنهایی هم شد دلیل؟ کدام آدم درستوحسابی توی مطب دکتر با هم شماره ردوبدل میکند و بعد شروع میکند به معاشرت؟ هیچوقت توی تهران چنین کاری میکردم؟ با آدم غریبه شروع کنم به حرف زدن و بعد آنقدر پیش بروم که اگر یک روز طرف را نبینم فکر کنم ممکن است از تنهایی بمیرم! بعد هر چهار نفرمان توی شبهای سیاه زمستان و عرقریزان تابستان، آویزان هم شویم. هِی مدام آنها خودشان را تلپ کنند خانهٔ ما، با مناسبت و بیمناسبت، برای آش رشته و شب یلدا و کریسمس و حتی آخر هفتههای معمولی. آرش …آرش… آرش… من و توی دانشگاه آزاد واحد شمالی را چه به بچههای پناهنده که با قایق و قاچاقچی نمیدانم از کدام خرابشدهای خودشان را رساندهاند انگلیس!
ما هِی پوند خرج کن و وکیل بگیر و خرج دانشگاه بده، بعد آنها خودشان را با دروغ و کلک برسانند به این مملکت و از دولت جیره و مواجب بگیرند. تازه نوبت پاسپورتشان از ما جلوتر بیفتد. اصلاً تا قبل از اینکه بگویند از کجا آمدهاند نمیدانستیم همچین شهری هم روی نقشهٔ ایران وجود دارد. پس چی شد که این طور مسخ اعظم شدی؟ توی بچه تهرانیِ مهندس! فوفول مامانت. مسخ غذاهای محلی و آهنگهای لسآنجلسی.
جوری که دیگر حتی سفر هم تنهایی بهمان خوش نگذرد. باید حتماً رضا باشد که ته و توی همه چیز را درآورد و ارزانترینها را در سفر پیدا کند و اعظم باشد که با هر پلهای که بالا و پایین میرود سینههای درشتش تکان بخورد و تو چشم از آن برنداری.
دلم میخواهد عق بزنم. یک چیزی از ته دلم میآید بالا. جایی بایستم قهوه بگیرم. نه نه. اگر به پلیس خبر داده باشد به محض اینکه از کارتم خرید کنم ردم را میگیرند. باید همینطور رانندگی کنم. تا میتوانم دور بشوم. شاید اصلاً بهتر باشد تا خیلی زمان نگذشته برانم تا دووِر و از تونل رد بشوم و خودم را برسانم فرانسه. از آنجا بلیت بگیرم برای ایران. ماندهام اینجا چه کار؟ گور بابای درس و دانشگاه و کار و پاسپورت. بروم خودم را گموگور کنم.
حالا واقعاً میخواهم خودم را گموگور کنم؟ بله که میخواهم گموگور بشوم. بله که میخواهم برگردم ایران. دلم خوش بود زندگیمان را با هم اینجا آجر به آجر میسازیم. چه میدانستم زندگیام را باد با خودش میبرد. باد که چه عرض کنم، بفرمایید باد معده! همینقدر زشت و بوگندو.
این مردها جان به جانشان کنی عاشق همین زنهای لکاتهٔ مو مش کرده و ماتیک قرمز بزن هستند؛ اما آرش از کِی سلیطهپسند شد؟ وقتی اعظم وسط مهمانی میداندار میشود و میرقصد، چشم ازش برنمیدارد. انگار این دخترهٔ دیلاق درسنخوانده همانی است که عمری آرزویش را میکرده. بعد پیش من ادای فردین را در میآورد. با چشمهایش دختره را میخورد.
یک لحظههایی در زندگی هست که میدانی طرف دارد ته دلش کسی را تحسین میکند؛ اما زیپ دهانش را بسته، لال است. آنقدر میشناسیش که میتوانی ذهنش را بخوانی. اعظم که حرف میزند، خیره نگاهش میکند. میدانم دارد بازوهای سفید و سروسینهٔ بازش را پیش خودش تحسین میکند.
ما از کِی با رضا و اعظم آنقدر صمیمی شدیم؟ از وقتی نامههای مهمشان را آوردند ما برایشان ترجمه کنیم؟ از وقتی رضا پیشنهاد داد یکشنبهها برویم جنگلنوردی؟ از وقتی اعظم شروع کرد در باغچهٔ کوچک ما گلکاری و باغبانی و محصولاتی را که میکاشت تازهتازه میخوردیم؟ از وقتی جمعه شبها نشستیم شراب خوردن و فیلمفارسی دیدن و ادای این و آن را درآوردن؟
ما که اهل فیلمفارسی دیدن نبودیم. ما که فروزان و پوری بنایی را از هم تشخیص نمیدادیم. از کِی فکر کردیم غروب که میشود، یا آنها باید بیایند خانهٔ ما یا ما…ما…ما… ما هیچی. ما خانهٔ آنها نرویم چون آپارتمانشان مال شهرداری است و کپکزده است و همیشهٔ خدا سرد است و وسایل زندگی ندارند. چون رضا و اعظم پول ندارند خانه را گرم کنند. چرا نشد ما به آنها فیلمهای هیو گرانت و آل پاچینو نشان بدهیم؟ مگر خانهٔ ما نبود؟ تلویزیون ما نبود؟ زندگی ما نبود؟
اینجا کجاست که دارم میرانم؟ شب و جادهٔ تاریک و بدون هیچ نشانهای از آبادی. چراغ بنزین روشن شده. باید باک ماشین را پر کنم. من چرا خانهام را ترک کردم؟ من چرا او را چاقو زدم؟ شاید بهتر باشد برگردم. قبل از اینکه اعظم خودش را برساند برگردم. مطمئنم به پلیس خبر نداده. میشناسمش. ولی واقعاً میخواهم برگردم؟ همین رفتن و گموگور شدن را هم نیمهتمام رها کنم؟ برنگردم ایران؟
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.