تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

آرزوهای بزرگ

آرزوهای بزرگ

طنز

آرزوهای بزرگ

علی خزاعی‌فر

 

 

 

مشهد چهار خیابان اصلی داشت که به حرم امام رضا منتهی می‌شد. در این خیابان‌ها برای رعایت حال مردم مؤمن شهر اجازۀ ساخت سینما و کافه و تئاتر و هتل و باغ ملی و هر چیزی که سوغات فرنگ بود، نمی‌دادند.

برای حل این مشکل، خیابانی با فاصله از حرم ساختند و همهٔ مظاهر دنیای مدرن را به آنجا منتقل کردند تا مردم در مسیر حرم چشمشان به آن‌ها نیفتد، و از همین‌جا بود که مشهد سکولار متولد شد و کم‌کم گسترش یافت.

اسم آن خیابان را گذاشتند خیابان ارگ. خیابان بلندی نبود ولی چکیده‌ای بود از تمدن فرنگ. درحالی‌که چهار خیابان اصلی شهر در خواب شیرین و عمیق سنت فرو رفته بودند، خیابان ارگ با جاذبه‌های فرنگی‌اش به‌خصوص سینماهایش عربده‌کشان و پرجنب‌وجوش جوانان شهر را به خود فرا می‌خواند.

درست در قلب این خیابان زمینی به وسعت پنج هکتار قرار داشت و درست در قلب این زمین ساختمان دوطبقه‌ای ساخته بودند که زمانی نه‌چندان دور باشکوه‌ترین کنسولگری بریتانیا در ایران به‌ حساب می‌آمد و همسر سومین کنسول بریتانیا در شرق ایران در آنجا به خاک سپرده شده بود.

این ساختمان در آن زمان به شورای فرهنگی بریتانیا تغییر کاربری داده بود و در آنجا کلاس‌هایی برای آموزش زبان انگلیسی یا بهتر است بگویم انگلیسی بریتانیایی دایر شده بود.

دانشجویان این کلاس‌ها بچه‌های اعیان و اشراف شهر بودند و پول پدرم به هزینهٔ ثبت‌نام من در این کلاس‌ها نمی‌رسید، ولی این مرکز کتابخانهٔ بزرگی پر از کتاب‌های انگلیسی داشت که درِ آن به روی همه باز بود، هرچند بچه‌های هم‌نسل و هم‌طبقۀ من ترجیح می‌دادند وقتشان را در سینماها بگذرانند تا در کتابخانه‌ها، آن ‌هم کتابخانه‌ای که همۀ کتاب‌هایش به زبان انگلیسی بود.

سال دوم دبیرستان بودم و دبیرستان ما هم تصادفاً کنار دادگستری بود، یعنی درست در ابتدای خیابان ارگ. هر روز از هر فرصتی استفاده می‌کردم و خودم را به داخل کتابخانه می‌انداختم. خانم کتابدار که عشق مرا به کتاب دیده بود با دیدن من لبخندی می‌زد و مرا با کتاب‌ها تنها می‌گذاشت.

یک روز عصر روی مبلی در کتابخانه لم داده بودم و غرق خواندن کتاب مصور و ساده‌شدهٔ آرزوهای بزرگ بودم و چنان در جلد پیپِ کوچولو فرو رفته بودم که از ملاقات با یک زندانی فراری در گورستان قالب تهی کرده بودم ولی برایش سوهان و کیک دزدی برده بودم و با اینکه از خانم هَویشام می‌ترسیدم ولی به عشق دیدن دخترخواندهٔ زیبا و بازیگوشش، استلا با هیجان به خانه‌اش می‌شتافتم.

هر چند صفحه یک بار یک نقاشی سیاه‌وسفید و تمام‌صفحه بخش مهمی از داستان را به تصویر کشیده بود که بیشتر به تخیّل من دامن می‌زد؛ ولی لذّت من از خواندن داستان به لذّت کشف آدم‌ها و دنیاهای جدید محدود نمی‌شد بلکه خواندن کلمه به کلمهٔ زبان بیگانۀ آن هم لذّت و غروری در من ایجاد می‌کرد.

ناگهان صدایی نرم و نزدیک مرا از دنیایم بیرون کشید:

«سلام».

سرم را بلند کردم. کاملاً ممکن بود موجودی خیالی مقابلم نشسته باشد، چون سخت در داستان کتاب غرق شده بودم و از آن گذشته، این‌جور ملاقات‌ها در بی‌حدومرزترین تخیل‌های من هم نمی‌گنجید. تو گویی استلا دلش به رحم آمده، مهربان شده و از میان کتاب بیرون آمده و مقابل من نشسته بود.

آن‌قدر به من نزدیک شده بود که نفسش را روی صورتم حس می‌کردم. فقط برق چشم‌ها و لب‌های خندانش را می‌دیدم.

چند لحظه مبهوت ماندم.

دوباره سلام کرد، با لحنی که انگار سال‌هاست مرا می‌شناسد و به شِکوه می‌گوید کجا بوده‌ای این‌همه سال و یا چرا جواب نمی‌دهی. بااینکه حداقل دو سال از من بزرگ‌تر می‌نمود ولی شیطنتی کودکانه از لبخندش تراوش می‌کرد. با صدایی که به‌زور از گلویم بیرون آمد، گفتم: سلام.

فکر کردم شاید یکی از دانشجویان کلاس‌های زبان است ولی تا آن روز در کتابخانه ندیده بودمش. نگاه و لبخند و سکوتش تا چند لحظۀ دیگر هم ادامه یافت.

انگار از سیّاره‌ای دیگر آمده بود و اولین بار بود که چشمش به موجودی از سیّارۀ زمین افتاده بود و معلوم نبود چه چیزی در این موجود حقیر دیده که باعث خنده‌اش شده بود. چشم‌های درشت و سیاهش را مثل دو تا چراغ‌قوۀ پرنور درون اعماق چشم‌های من انداخته بود و به هر سو تکان می‌داد و با هر تکان قلبم فرو می‌ریخت.

نگاهش چنانم طلسم کرده بود که تا لحظاتی متوجه امری غیرعادی نشدم. روسری گُل‌داری به سر داشت و چادری رنگی که حالا روی شانه‌اش افتاده بود.

در آن کتابخانه هیچ‌وقت دختری با چادر ندیده بودم. چند لحظه که مثل فرشته‌ها یا دیوانه‌ها به من زل زد و لبخند زد، پرسید: «زیاد می‌آی کتابخونه؟»

خیس عرق شده بودم. خوشبختانه جز من و او در آن لحظه کسی در کتابخانه نبود. نمی‌فهمیدم حالا چرا این‌قدر به من نزدیک شده.

گفتم: «بله. من …»

گفت: «خوش به حالت!»

و بعد ناگهان دستش را به سمت من آورد و کتاب را از دستم گرفت و موقع گرفتن دستش لحظه‌ای با دستم تماس پیدا کرد. شاید هم عمداً این کار را کرد. لحظه‌ای کوتاه دستش را کنار دست خودم دیدم.

مثل دست بچه‌های نوزاد سفید و نرم بود. انگار در تمام عمرش دستش را لای زرورق خوابانده بود. کتاب را گرفت و به جلدش نگاه کرد و گفت:

«کتاب داستانه؟»

«بعله.»

«می‌تونی بخونیش؟»

«تقریباً.»

«خوش به حالت… اوه عکس هم که داره. داستانش چی‌یه؟ عشقی‌یه؟ برام تعریف می‌کنی؟»

گفتم: «هنوز تمومش نکردم…شما اینجا انگلیسی می‌خونین؟»

گفت: «نه. نه. من بابام اجازه نمی‌ده بیام کلاس. می‌گه کلاس‌ها مختلطه. ولی اجازه داد بیام کتابخونه.»

گفتم: «من هم کلاس انگلیسی نمی‌رم. فقط از کتابخونه …»

نگذاشت جمله‌ام را تمام کنم. پرید توی حرفم که: «می‌تونم یه رازی رو به‌ت بگم؟»

قبل از اینکه جواب بدهم گفت: «ولی نباید به کسی بگی.»

این جمله را با لحنی آرام‌تر گفت. ابروانش را در هم کشیده بود و حالتی جدی به صورتش داده بود. انگار که دارد با بچه‌ای کوچک‌تر از من صحبت می‌کند.

گفتم: «به کسی نمی‌گم.»

صورتش حالتی اندوهگین به خود گرفت. گفت: «بابام من‌و تو خونه زندونی کرده. نمی‌ذاره بیام بیرون. حتی خرید هم نمی‌ذاره برم. این‌قدر گریه کردم تا گذاشت بیام اینجا امروز.»

گفتم: «یعنی مدرسه هم نمی‌رین؟»

گفت: «چرا ولی شوفرمون من‌و می‌بره و می‌یاره. الآن هم با شوفرمون آمدم. بیرون منتظره. فقط یک ربع وقت دارم. اگه دیر برم می‌یاد دنبالم.»

رعشه‌ای از ترس بر اندامم افتاد. قلب بیچارۀ من شاید از شدّت آن زیبایی و مهربانی ناگهانی جان سالم به در می‌برد، ولی بعید بود تحمل راز شخصی دختری غریبه و زیبا را داشته باشد؛ چون داشت خود را محکم به درودیوار سینه‌ام می‌کوبید بلکه بتواند خود را از سینه‌ام بیرون بیندازد.

کنارم نشست و به مبل تکیه کرد و گفت: «اسمت چیه؟»

به دروغ گفتم کامبیز.

لبخندی زد و گفت: «چه اسم شیکی. به‌ت نمیاد.»

بعد به قفسۀ کتاب‌ها نگاهی کرد و آهی کشید و سرش را به طرف من برگرداند و گفت: «کاش می‌تونستم همهٔ این کتاب‌ها رو بخونم. تو کمکم می‌کنی انگلیسی یاد بگیرم.»

سرم را به نشانۀ تأیید تکان دادم. زبانم بند آمده بود. خودش را به زور توی مبل کوچک کنار من جا کرده بود و چشم‌هایش را به چشم‌هایم دوخته بود. چند لحظه بعد ناگهان از جا پرید: «باید برم. دیر شده. هر وقت بتونم دوباره می‌آم. تو هر روز اینجا هستی؟»

گفتم: «بله.»

بلند شد برود. چادرش را که حالا کاملاً از سرش افتاده بود، برداشت و دوباره روی سرش انداخت و روسری‌اش را محکم کرد. پرسیدم: «اسم شما چیه؟»

خنده‌ای کرد و گفت: «دفعۀ دیگه به‌ت می‌گم آقا کامبیز.» و بعد به‌سرعت از کتابخانه خارج شد. فوراً خودم را به پشت پنجره رساندم. دیدم دارد در حیاط باغ به سمت در خروجی می‌دود.

با رفتن او دنیایم به‌کلی عوض شد. ناگهان برای خودم کسی شده بودم: آقا کامبیز! حالا شریک راز زیباترین دختر عالم و دریافت‌کنندۀ زیباترین نگاه‌ها و لبخندها بودم.

از فردای آن روز به امید اینکه دوباره ببینمش در همان ساعت به کتابخانه رفتم بی‌آنکه حتی یک روز را از دست بدهم. ولی خبری از او نشد. معلوم بود پدرش نگذاشته؛ شاید هم فهمیده و برای همیشه در خانه زندانی‌اش کرده است. دختر بیچاره. هیچ زیبایی مستحق این ‌همه شرارت و زشتی نیست.

واقعاً که این طور پدرهای اُمُّل و سنگدل را باید از حق داشتن فرزند محروم کرد. آخ اگر دستم به گلوی پدرش برسد!

در ساعت‌های طولانی و بی‌شماری که چشمم به در کتابخانه خیره می‌ماند و حوصلۀ خواندن نداشتم، خودم را در خیالاتی شیرین غرق می‌کردم.

تخیلم آن‌قدر قوی نبود چون همیشه داستان واحدی را دنبال می‌کرد: یک روز که به دیدار من به کتابخانه می‌آید، پشت سرش از کتابخانه بیرون می‌روم، سوار ماشین که می‌شود به دنبال ماشین می‌دوم و تا خانه تعقیبش می‌کنم. خانه که چه عرض کنم قصر.

خانه‌اش را که یاد گرفتم یک شب دزدکی به خانه‌اش می‌روم تا نجاتش بدهم. مرا که می‌بیند با خوشحالی خودش را در آغوشم می‌اندازد و سپس به‌سرعت لباس‌هایش را در چمدانی می‌ریزد تا با من فرار کند و در این لحظه شوفر سر می‌رسد و پشت سر او هم پدرش.

ولی قبل از اینکه دستشان به ما برسد پنجرۀ اتاقش در طبقهٔ دوم را باز می‌کنم و اول چمدان را به داخل خیابان می‌اندازم و بعد خودم را و پس از من هم دخترک خودش را می‌اندازد بغل من و فرار می‌کنیم.

چند روز که گذشت و خبری از او نشد، به خودم گفتم نکند این دختر اصلاً وجود ندارد و من او را در خیال دیده‌ام یا ساخته‌ام. بعد این فکر را جدّی گرفتم.

کاملاً ممکن بود که خیالاتی شده باشم. مگر آن‌ها که خیالاتی می‌شوند جز این است که چیزهایی می‌بینند که واقعیت ندارد؟ ولی نه. او واقعی بود. هنوز گرمای دست سفیدبرفی‌اش را روی پوست دستم حس می‌کردم.

یک روز که خیلی بی‌قرار شده بودم و دیگر نمی‌توانستم راز و غمش را در سینه نگه دارم با یکی از پسرهای بزرگ‌تر دبیرستان به نام اکبر صحبت کردم. این اکبر هیکلی بزرگ‌تر از سنش داشت و قشنگ ریش و سبیل مردانه درآورده بود و می‌گفتند دخترباز قهّاری است.

دهانم را باز نکرده بودم، فهمید موضوع از چه قرار است. انگار پاسخی آماده داشت. گفت: «تو عاشق شدی، یعنی خیال می‌کنی که عاشق شدی چون چیزی به نام عشق وجود ندارد»؛ بعد برای اینکه مطلب را شیرفهم کند، مثال زد و گفت: «عشق مثل مرضی‌یه که هنوز واکسنی براش کشف نشده. همه می‌گیرن. مخصوصاً عشق اول که آدم بی‌اختیار و ناغافل و با سادگی و حماقت به دامش می‌افته. ولی اگه زیرک باشی خیلی زود می‌فهمی که همه‌ش توهّمه.»

گفتم: «توهّم نیست. من از لحظه‌ای که دیدمش تا همین الآن…»

گفت: «می‌دونم چی میگی. عشق نیست. کنجکاوی جسمی‌یه.» بعد با لبخند چشمکی زد و گفت: «آدم به این سن که می‌رسه دلش می‌خواد از بعضی چیزها سر در بیاره.»

اصلاً از این حرفش خوشم نیامد؛ یعنی این چیزی که خواب‌وخیالم را گرفته بود، فقط کنجکاوی جسمی بود؟ من حتی لحظه‌ای به جسم او فکر نمی‌کردم. به نظرم قضیه خیلی جدی‌تر از این حرف‌ها بود.

گفت: «دلت نمی‌خواست دستش را بگیری ببینی چطوره؟»

با قاطعیت و عصبانیت گفتم: «نه.»

دست‌های سفیدبرفی‌اش مثل برگ گل بود. یک لحظه فکر کردم اگر آن دست‌ها را لمس کنم، پژمرده می‌شود. گفتم: «هر چه بود تو چشم‌هاش بود.»

گفت: «احمق جان، چشم هم جزوی از جسمه دیگه.»

گفتم: «نه چشمش نبود. نگاهش بود. اصلاً آنچه به دلم اصابت کرد، چیز جسمانی نبود.» شب‌ها موقع خواب وقتی نگاهش را به خاطر می‌آوردم تمام وجودم گرم می‌شد.

روزها وقتی لبخندش را به خاطر می‌آوردم هر کجا که بودم مثل دیوانه‌ها ناخودآگاه لبخند می‌زدم. فقط من نبودم که به دنیا لبخند می‌زدم. دنیا هم به روی من لبخند می‌زد.

همه چیز در زیر نور آفتاب رنگ‌هایی روشن‌تر و غلیظ‌تر پیدا کرده بود و هوا سرشار بود از عطر همۀ گل‌ها و ترانه‌ها همه دل‌نشین بود؛ چون انگار داستان من و او را نقل می‌کردند.

ولی نه! داستان ما منحصربه‌فرد بود. حتی از داستان آرزوهای بزرگ هم زیباتر بود. پیپ بیچاره قلبش را به استلایی نامهربان سپرده بود ولی من قلبم را پنهانی با دختری زیبا و مهربان شریک شده بودم و با خودم عهد کرده بودم که این عشق اول آخرین عشقم خواهد بود و چه بیاید و چه نیاید منتظرش می‌شوم.

آخر امکان نداشت، حتی اگر بخواهم، بتوانم کسی دیگر را دوست داشته باشم. مگر می‌شود آن همه هیجانات و دل‌تنگی‌ها و رؤیاها را دوباره تجربه کرد؟

ولی گاهی هم ناامید می‌شدم. شاید پدرش دیگر نگذارد به کتابخانه بیاید. شاید دیگر هرگز نبینمش؛ و وقتی بیش‌ازحد افسرده می‌شدم می‌گفتم نکند مرا دست انداخته باشد. اصلاً داستان راننده هم شاید دروغ بوده. من که خودم نرفتم راننده را از پشت پنجره ببینم. ولی خیلی زود به خودم می‌گفتم که نه امکان ندارد.

داستان آرزوهای بزرگ فکرهایی غلط در من ایجاد کرده. همۀ زن‌ها که خانم هَویشام و استلا نیستند. بعد خودم را سرزنش می‌کردم که فکرهای بدی در موردش کرده‌ام. آخر می‌گفتند عشق قانون ندارد و شاهزاده‌ای ممکن است به گدایی دل ببندد.

تقریباً دو ماه از اولین ملاقات ما می‌گذشت. هر روز بلااستثنا در همان ساعت به کتابخانه می‌رفتم و منتظر می‌شدم. اگر کلاس یا حتی امتحان داشتم به دبیرستان نمی‌رفتم.

یک روز دیر به کلاس تاریخ رسیدم. وسط کلاس بود که در زدم و وارد شدم. چند کتاب از کتابخانه هم امانت گرفته بودم و زده بودم زیر بغلم.

معلم تاریخمان جوانی پرحرف و جدی بود و با آن سنّ کمش انگار تمام تاریخ ایران را زندگی کرده بود. تاریخ دورۀ قاجار را که فوت آب بود؛ طوری از شاهان قاجار صحبت می‌کرد که انگار از پسرعموها و پسرخاله‌هایی صحبت می‌کند که ارثش را بالا کشیده‌اند و احیاناً لگدی به خواهرش زده و توهینی هم به مادرش کرده‌اند.

لحظه‌ای را برای بدگویی از شاهان از دست نمی‌داد. بچه‌ها می‌گفتند کله‌اش بوی قرمه سبزی می‌دهد. گویا وسط صحبتش دربارهٔ استعمار انگلیس وارد شده بودم.

مرا که دید با عصبانیت گفت: «چرا دیر آمدی؟»

من که هول شده بودم، راستش را گفتم: «ببخشین آقا رفته بودم کتابخونه کتاب بگیرم دیر شد.»

یکی از بچه‌های سوگلی معلم در آمد که: «آقا ایشون عضو کتابخونۀ انگلیسی‌هایه.»

چشم‌های معلم گرد شد. آمد سمت من و گفت: «به‌به. چشمم روشن!»

کتاب‌هایم را از دستم گرفت و نگاه کرد و با لحنی تمسخرآمیز گفت: «رومئو و ژولیت می‌خونی، ها، اون هم به انگلیسی! درحالی‌که ما خودمون این ‌همه داستان عشقی به فارسی داریم. لیلی و مجنون، وامق و عذرا…».

یکی از بچه‌ها دوید توی حرفش: «آقا این‌ها که همه عربی‌یه که.»

معلم گفت: «بعله! ولی حداقل به زبان فارسی نوشته شده. اصلاً این‌ همه کتاب خواندنی هست، آدم چرا بِرِه کتاب عشقی بخونه؟»

بعد کتاب‌ها را به من برگرداند و گفت «برو بشین. آخرین بارت باشه که دیر می‌آی.»

رفتم نشستم. معلم دو سه جمله در ادامۀ بحثش گفت ولی انگار حواسش حسابی پرت شده بود. رو کرد به من و گفت: «تو اگر انگلیسی‌ات خوبه، هیچ‌وقت به فکر افتادی برای ملکۀ انگلیس نامه بنویسی؟»

بچه‌ها بدون اینکه بفهمند منظور او از این سؤال چیه زدند زیر خنده.

گفتم: «نامه برای چی آقا؟»

گفت: «ملکه اگر بفهمد در کشوری که این همه جنایت کرده، یک نفر هست که هنوز به فرهنگ و زبانشون علاقه‌منده خوشحال می‌شه.»

بچه‌ها این بار شدیدتر خندیدند. من هم سرم را انداختم پایین و چیزی نگفتم و از آن لحظه به بعد کینه‌اش را به دل گرفتم تا اینکه اواخر سال یک روز اتفاقاً در راهرو مدرسه مرا دید.

«هنوز از من دلخوری؟»

«نه آقا.»

«چرا هستی. از نگاهت معلومه. ولی یک چیزی هست که باید بهت بگم.»

«بفرمایین آقا.»

«انگلیسی‌ها نتونستند ما را مستعمرهٔ خودشان بکنند ولی خیلی به ما لطمه زدند.»

«بله آقا!»

«ولی پادشاهان خودمان از آن‌ها خیلی بدتر بودند، خیلی بیشتر به ما لطمه زدند.»

مثلاً می‌خواست از دلم دربیاورد. فقط گفتم: «بله آقا!»

دردسر ندهم. یک روز که طبق معمول در کتابخانه نشسته و چشم به در دوخته بودم، ناگهان دیدم که وارد شد. با همان روسری گل‌دار که صورت سفیدش را مثل قابی در خود گرفته بود تا روشن‌تر جلوه کند.

این بار چادرش را جمع کرده و در کیفش گذاشته بود. ناخودآگاه سرم را پایین انداختم. نمی‌دانم از روی خجالت بود یا شیطنت، چون نمی‌خواستم فکر کند که منتظرش هستم. ولی زیرچشمی نگاهش می‌کردم.

لحظه‌ای در آستانۀ در ایستاد، نگاهی به اطراف انداخت و حتی مرا هم دید ولی اعتنایی نکرد و رفت به طرف پسر جوانی که در انتهای کتابخانه پشت میزی نشسته بود و کتاب می‌خواند. سلام کرد و کنارش نشست و خیلی زود گرم صحبت شدند.

از کتابخانه زدم بیرون و در باغ بزرگ کتابخانه شروع کردم به قدم زدن. دیگر نمی‌توانستم آن محیط را تحمل کنم. از کتابخانه آمدم بیرون و اتومبیلی را دیدم که کنار خیابان پارک شده و مردی مسن که دستکش به دست داشت، پشت رُل نشسته بود و دست‌هایش را روی فرمان گذاشته بود.

یک تکه سنگ برداشتم و به طرف اتومبیل پرتاب کردم و فرار کردم و تا خانه دویدم بدون اینکه حتی لحظه‌ای به پشت سرم نگاه کنم. هیجان ناشی از ترس نگذاشته بود که بزنم زیر گریه.

آن روز آخرین باری بود که به کتابخانهٔ مرکز فرهنگی بریتانیا رفتم.

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

شاید به این مطالب هم علاقه‌مند باشید…

خانه‌ای با ورودی کوتاه

خانه‌ای با ورودی کوتاه

داستان خانه‌ای با ورودی کوتاه [1] ابراهیم ساموئل[2] ترجمهٔ سیّد محمدحسین میرفخرائی       درد باعث می‌شد ناسزاها و

امانت های شبانه

امانت‌ های شبانه

امانت‌ های شبانه       وقتی سرانجام خود را وقف او کردم، این شبکۀ عشق قدیم بود که مرا

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه