استعمار سوسیالیسم ناسیونالیسم و کلنل پسیان
(احمد بهمنیار و مُسمَّط تاریخیاش در سال 1300)
کامیار عابدی
با یاد استاد برجسته و تاثیرگذار فرهنگ ایران: احسان یارشاطر
الف) احمد بهمنیار کرمانی (1262-1334) که در حدود نیمهٔ نخست زندگانیاش به نام احمد دهقان شهرت داشت (با احمد دهقان، روزنامهنگارِ مقتول در سال 1329، اشتباه نشود)، ادیب، روزنامهنگار، کارمند، معلّم و استاد بسیار کوشا و برجستهای بود:
در کودکی و نوجوانی و آغاز جوانی زبان و ادبیات فارسی و عربی، و برخی دانشهای سنّتی را از پدر، و برادر بزرگ خود، که از مدرّسان بسیار خوب این رشتهها در زادگاهش محسوب میشدند، به نیکی آموخت؛ به روزنامهنگاری اجتماعی و سیاسی پرداخت (ازجمله: دهقان: 1289، کرمان؛ فکر آزاد: 1301، تهران و مشهد)؛
به کار در وزارتخانههای مالیه و عدلیه در همدان و قزوین و مشهد و بجنورد مشغول شد؛ در دبیرستانهای علمیهٔ کرمان، محمّدیهٔ تبریز و دارالفنون تهران تدریس کرد؛ علاوه بر مدیریت دارالمعلمین تبریز، به استادی دارالمعلّمین/ دانشسرای عالی، و دانشکدههای معقول و منقول/ الهیات، و ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران نایل شد؛
در تدریس زبان و ادبیات عربی تبحر خاصی داشت؛ علاوه بر تحقیق در زبانزدهای عصر، به تتبّع در متنهای قدیم فارسی راغب بود؛ در شناخت دستور زبان و خط فارسی گامهایی برداشت؛ از دورهٔ جوانی آشنایی خوبی با زبان انگلیسی به هم زده بود (در دورهٔ جنگ جهانی نخست، اخبار بینالمللی را برای برخی روزنامهها از این زبان ترجمه میکرد)؛
و هنگامیکه در حدود نیمهٔ دههٔ 1290 به سبب تکاپوهای سیاسیاش در شیراز محبوس بود، هم از زندانیان تبعهٔ عثمانی و هم با تلاش شخصی، زبان ترکی عثمانی را تا حدود درخور توجهی آموخت.
(دربارهٔ زندگی او ازجمله ر.ک: «استاد احمد بهمنیار» صص 137-154؛ از نیما تا روزگار ما، صص 127-128؛ زندگینامه و خدمات علمی، صص 29-34؛ رهآورد حسن، صص 18- 19؛ اسنادی از مشاهیر، ج 3، صص 1-210)
ب) ذوق ادبی، روح علمی و زندگیِ سراسر خدمتِ بیوقفه و صادقانهٔ دیوانی و آموزشی و پژوهشی بهمنیار سبب شد که در روز بیستوچهارم خرداد 1332 مراسم بزرگداشت باشکوهی برای او با حضور خودش، که در دورهٔ بیماری و نالانی قرار داشت، در دانشگاه تهران برگزار شود. در این مراسم، پیام نخستوزیر وقت، محمد مصدق، در تجلیل از او خوانده شد.
علاوه بر این، مهدی آذر (وزیر فرهنگ)، علیاکبر سیاسی (رئیس دانشگاه تهران)، ادیبالسلطنهٔ سمیعی (رئیس فرهنگستان ایران)، جلال همایی (استاد برجستهٔ دانشگاه)، احمدعلی رجایی بخارایی، احمد ناظرزادهٔ کرمانی و حسینعلی محفوظِ اهل عراق (دانشجویانِ وقتِ دورهٔ دکتری رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی) در نکوداشت مقام او سخن گفتند یا شعر خواندند.
سپس، علیاکبر دهخدا (لغتنامهنویسِ نامی)، محمد معین (پژوهشگر دانا) و چند دانشجو هدیههایی چند به او ارمغان کردند (ر.ک: زندگینامه و خدمات علمی، صص 173-183). در همین مراسم بود که بدیعالزمان فروزانفر، استاد پُرتوان دانشکدههای الهیات و ادبیات، با اشاره به دورهٔ اقامت بهمنیار در مشهد چنین مؤکد کرد:
«استادم، میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری [ادیب نیشابوری اول] از کمالات نفسانی و حُسن ذوق و لطف اصابت و وسعت اطلاع جناب آقای بهمنیار برای [این] ضعیف مطالبی فرموده بودند و چون استادِ مرحوم کمتر کسی را قبول داشتند و حتی از متقدمینِ ادبا، عدّهٔ معدودی را میستودند، تصدیق ایشان از مقام علمی و ادبی این استاد گرامی برای شاگردان ایشان فوقالعاده عجیب بود و غریب مینمود.
در همان ایّام به موجب ارشاد و هدایت آن استاد، بنده قصیدهای را که بهتازگی گفته بودم، وسیلهٔ آشنایی ساختم و در ادارهٔ روزنامهٔ فکر آزاد [مشهد] به دیدار استاد عزیز، آقای بهمنیار نائل آمدم و ایشان هم با مقدمهٔ تشویقآمیزی آن قصیده را در روزنامهٔ فکر آزاد منتشر ساخت»(مجموعهٔ مقالات، ص 298).
پ) بهمنیار در دورهای پُرتلاطم، از اواخر دورهٔ قاجار تا نیمهٔ دورهٔ پهلوی، زیست. اگر دربارهٔ دورهٔ دوم زندگیاش، که اغلب به تدریس و تحقیق گذشت، آگاهیهای بالنسبه کافی در دست است، دربارهٔ دورهٔ نخست حیاتش، که به تکاپوهای اجتماعی و فرهنگی و حتی تا حدودی سیاسی پرداخت، آگاهیهای دقیق چندان زیاد نیست.
بیشتر زندگینامههای او از دورهٔ مورد اشاره، به کلیاتی چند اکتفا کردهاند. به نظر میرسد شاگردان یا دوستدارانش، جز تا حدودی باستانی پاریزی، پژوهشگر و نویسنده و تاریخدان نامی (ر.ک: داستاننامهٔ بهمنیاری، صص 83-41) به وجه علمی شخصیت او بیشتر علاقه داشتهاند تا جنبهٔ اجتماعی-فرهنگی شخصیت وی. به هر روی، جای واکاوی و جستوجوی جزئینگرانه، بهویژه با تأکید بر روزنامههایی که او سردبیری کرد یا در آنها قلم زد، بسیار خالی است.
درخور اشاره است که در فهرست کتابخانهٔ ملّی ایران موسوم به فیپا، نام و نشان کتابی با عنوان «گنجینهٔ دهقان: شرح زندگی و آثار استاد بهمنیار» تألیف یا گردآوری هوشنگ بهمنیار-کوچک ترین فرزند او- ثبت شده است.
قرار بوده است این کتاب در حدود سال 1382 در مرکز کرمانشناسی مستقر در کرمان در 404 صفحه منتشر شود. آیا فرزند بهمنیار با چنین مجموعهای، که بدبختانه تا پایان دههٔ 1390 چاپنشده باقی مانده است، میخواسته بخشهایی نا/کم گفته از زندگی پدرش را بر علاقهمندان تاریخ ادبی ایران آشکار کند؟ نمیدانیم.
ت) یکی از علایق ادبی بهمنیار، بهویژه در دورهٔ نخست زندگی، شعرگویی بود. شمار تقریبی شعرهایی که وی سروده، در منابع مختلف، از هزاروپانصد بیت (داستاننامهٔ بهمنیاری، ص 81) تا دههزار بیت (سخنوران نامی، ج 2، ص 236) ذکر شده است.
او، خود، پس از درخواست حسن رهآورد، دانشجوی جوان و صاحب ذوقی که در حدود نیمهٔ دوم دههٔ 1310 تا نیمهٔ دههٔ بعد به ثبت زندگینامهٔ استادان رشتههای مختلف با دستخط خود آنان رغبت داشت، شمار بیتهای خود را بدین صورت ثبت کرده است:
«متجاوز از سه و کمتر از چهار هزار شعر [بیت] فارسی از قصیده و غزل و قطعات در موضوعهای مختلف منظومه در اَزاحیف عروضی»(رهآورد حسن، ص 9)
ث) به نظر میرسد علاوه بر بخشهای چاپنشده، شماری از سرودههای او در نشریهها، بهویژه در روزنامههای دورهٔ احمدشاهی، و شماری دیگر هم در مجموعهها و تذکرههای شعری دورهٔ رضاشاهی و محمدرضاشاهی پراکنده است.
بدبختانه، نه خود او، نه فرزندانش، نه شاگردانش، نه باستانی پاریزیِ در مقام شاعر که شاید به همه یا بخشی از دیوان او دسترسی داشته است (ر.ک: داستاننامهٔ بهمنیاری، ص 82) و نه دانشجویان و درس خواندگان رشتهٔ ادبیات فارسی به گردآوری یا انتشار سرودههای این شاعر، که یکی از «پدرانِ بنیادگذار» این رشته در دانشگاه تهران است، نپرداختهاند.
با اینهمه، از آنچه از این شعرها به صورت پراکنده تا حدی در دسترستر است، میتوان دریافت که درمجموع، وی بهنوعی ادیبانهسرایی در سبک خراسانی یا نزدیک به این سبک تمایل بیشتری دارد.
آثار منظوم او، اغلب یا شکوایی است یا اخلاقی یا غنایی. بهمنیار در مواردی چند به بازسرایی محتوای حکایتهای تعلیمی، مانند داستانهای ژان دولافونتن، توجه نشان داده است.
«گرگ و لکلک» و «گاومیش و غوک» (ر.ک: «استاد احمد بهمنیار»، ص 153) از این قبیل شعرهاست که به احتمال زیاد، بر اساس منابع انگلیسی یا ترجمههای عربی سروده شده است. علاوه بر این، دستکم، نمونهای از برگردان یک شعر از زبان ترکی عثمانی از او در دست است.
از نام شاعر اصلی و نیز زمان برگردان منظوم بهمنیار اطلاعی در میان نیست. با وجود این، به احتمال زیاد، ساختار این شعر غنایی و متجدد، که مشتمل است بر شش بند و هر بند عبارت از سه بیت و یک مصراع در ترکیبِ بند با بند بعدی، از الگوی شعر اصلی برگرفته شده است. همچنین در هر بند، مصراعهای نخست با همدیگر، و مصراعهای دوم با همدیگر به لحاظ قافیه برابر هستند:
«دو چشم مست آن شوخ تتاری
همی خندید آنسان دلبرانه
که گفتی فصل پیروز بهاری
به آن دو فتنهٔ دور زمانه
نموده پیشکش از حقگزاری
تبسمهای خود را شاعرانه
به رنگ دلپذیر آسمانی»
(ستارگان کرمان، صص 111-112)
ج) در اغلب زندگینامهها یا تذکرههای شعری، قصیدهٔ 123 بیتی بهمنیار، که در دههٔ 1290 سروده شده، مورد توجه خاصّی قرار گرفته است. سبب اشاره به این سروده، شاید دو نکته باشد:
نخست آنکه شاعر در قصیدهٔ خود، مانند مسعود سعد سلمان یا تا حدودی خاقانی شروانی، آوای رنجآلود اعتراض خود را از حبس به گوش معاصران رسانده و از زندگی پرتَعَب خود در گوشهٔ شکنجهگاه، و کسانی که سبب چنین موقعیتی شدهاند، بهتندی نالیده است.
نکتهٔ دیگری که سبب تحسین و تمرکز ادیبان شده، رسایی و بلاغتی است که این گروه در قصیدهٔ مورد بحث دیدهاند. به تعبیر قدما، قصیده از نوع «غَرّا»ست. البته، این قصیده از لحاظ وزن (فعولن فعولن فعولن فعولن)، قافیه، و ساختار بیان، سوابق زیادی در شعر متقدم و متأخر فارسی دارد:
در دورهٔ نخست شعر فارسی، سرایندگانی مانند رودکی و دقیقی و کسایی و محمد عبده و عنصری و فرخی و ناصرخسرو و قطران از این الگو در شرح برخی موقعیتهای روحی بهره بردهاند و در دورهٔ بعدی، گویندگانی مانند امیرمعزّی و سنایی و دیگران. هفت بیت نخست از سروده بلند بهمنیار بدین قرار است:
«مرا جان بفرسود از زندگانی
که در وی ندیدم دمی شادمانی
چه شادی توان یافت در آن حیاتی
که بر جان کُنَد بارِ ننگش گرانی
حیاتی سراسر همه رنج و اندُه
محیطش مُحاط هَوان و نَوانی
حیاتی که از وی نیابد تَمتُّع
هر آن کس نداند ره قَلتَبانی
حیاتی که تأمین وی را بباید
تقاضا نمودن ز جمع اَدانی
حیاتی که با اینهمه عیب، سیرش
بهسرعت کند برق را همعنانی
از اینسان حیاتی چه حاصل که بر وی
بوَد محنت و درد را حکمرانی»
(داستاننامهٔ بهمنیاری، صص 65-61)
چ) با وجود نمونهای از این دست، به نظر میرسد اغلب سرودههای بهمنیار، در سنجش ادبیِ دقیق و برآورد نهایی، تحت شعاع مُسمَّط بلند، یا درواقع بهتراست بگوییم بسیار بلندی، قرار میگیرد که او در سال 1300 با عنوان هدیهٔ شرق ایران: به شرف قیام ملّی خراسان سروده و منتشر کرده است.
بیشک، این شعر را باید سرودهای تاریخی خواند و تکخال این ادیب در عالم شعر و شاعری. در شعر بهمنیار لمحههایی از روح دوران با گرایشهای متفاوت اجتماعی و سیاسی و فرهنگی حضور دارد: شاعر، بهتفصیل، از بیداری شرق و آسیا در برابر استعمار غرب سخن میگوید، از اتحاد کارگران و رنجبران برای تغییر وضعیت موجود و رخنه در نظام سرمایهداری یاد میکند، ایران باستانیِ پُرفروغ را در مقابل ایران معاصرِ بیفروغ قرار میدهد، و سرانجام، به تمجید از نجاتدهندهٔ مطلوب خود، که کلنل محمدتقی خان پسیان (1270-1300) باشد، میپردازد.
در دورهٔ مورد بحث، علاقه و نیاز به یک نجاتدهنده در فضای اجتماعی ایران، بهویژه با افزوده شدن شعلهٔ جنگ جهانیِ نخست، و ورود نیروهای بیگانه از چند سو به کشور، و عواقب بسیار مصیبتبار آن، روزبهروز در حال نیرو گرفتن بود.
در این دوره، که کمابیش یک دهه به طول انجامید، نام چند شخصیت نظامی و غیرنظامی در مقام نجاتدهندهٔ وطن شنیده و طرح شد.
یکی از این نامها پسیانِ نظامی، فرهیخته، میهندوست، و از خاندانی شناختهشده و مورد احترام در تبریز بود که پس از اتمام تحصیلات خود در آلمان به کار در تشکیلات ژاندارمریِ سوئدیها در ایران اشتغال داشت. اما سرانجام، چنانکه میدانیم، شاهین قدرت بر قامت بلند و شانهٔ پهن سردار سپه (رضاشاه بعدی) نشست.
ح) صرفنظر از چهار محور مورد بحث، چند نکتهٔ فرعیتر نیز در این شعر مورد توجه سراینده قرار داشته است: یکی از نکتهها این است که شاعر از سنّتگرایان ناآگاه یا ریاکار، که سدّ راه پیشرفت شدهاند، بسیار ناخوشنود است.
در مقابل، او به انتقاد از استعمار غرب اکتفا نکرده و به حیطهٔ نقد خود غرب و متأسفانه، حتی قلمرو غربستیزی نیز وارد شده است! ویژگیهای اخیر، اندکی بعد در آراء حسین کاظمزادهٔ ایرانشهر، و بعدها به تدریج در آثار احمد کسروی، فخرالدین شادمان و سپس در غربزدگی پُرشهرتِ جلال آل احمد به صورتی بسیار پررنگتر تداوم یافته است (ر.ک: هم شرقی هم غربی، صص 111-135).
البته، نویسندگان و شاعران دیگری هم بودند که به این موضوع علاقه و عقیده داشتند. نکتهٔ سوم نیز آن است که به سبب پیوستگی بهمنیار به گروه دموکراتها و نیز با توجه به جوّ مثبتِ حاصل از قرارداد مودّتِ فوریهٔ 1921/اسفند 1299 میان ایران و اتحاد شورویِ تازه تأسیسشده، او مانند شماری از ادیبان و سرایندگان زمانه، با خوشبینی و امیدواری آشکاری از «شعلهٔ عالم فروز» انقلاب اکتبر (1917) سخن به میان آورده است (برای مرور نمونههایی از چنین شعرهایی ر.ک: «از وحید دستگردی-1»، صص 55-61؛ «وحید دستگردی-2»، صص 42-49).
خ) با آنکه گرایش ضدّ استعماری، تعلق خاطر سوسیالیستی، و علایق ناسیونالیستی در منظومهٔ بهمنیار هویداست، ویژگی اخیر شمار بیشتری از بندهای شعر، و قسمت وسیعتری از قلمرو اندیشهٔ شاعر را به خود اختصاص داده است.
چرا؟ چون در سال 1300 وضعیت کشور به سبب سیاستهای داخلی و دخالتهای خارجی در حالتی بسیار نابسامان، و از نظر گروههای تحولخواه، در عمل، هنوز در دست «الدولهها و السلطنهها و المُلکها»ی پیشامشروطه قرار داشت.
اسم رمز تقابل با این هستهٔ کهن و از نظر متجددان، صُلب، انتقاد از «مرکز» بود که در شعر مورد بحث نیز درخور تعریض دانسته شده است.
با اینهمه، بهمنیار، صرفنظر از پیوستگیها و آراء سیاسی خود در مجموعهٔ دموکراتها، از منظر مستحکم میهنی سخن خود را به حاصل جمع رسانده است. البته، این ویژگی در قصیدهٔ وطنیهٔ 75 بیتی او هم، که با بیت زیر شروع میشود، درخور مشاهده است:
«یارب چه رفت ملّت ایران را
کز کف بداد شوکت و عنوان را»
(داستاننامهٔ بهمنیاری، ص 81)
د) در مسمّط بهمنیار تمرکز بر اتحاد اسلامی یا مسلمانان، به خلاف گرایشهای دیگر، حالتی بسیار گذرا دارد. به نظر میرسد توجه شاعران ایران به این نکته در حدود دهههای 1280-1290 قدری بیشتر بوده است.
در این دوره برخی رهبران، نظامیان و کارمندان عالیرتبهٔ دولت عثمانی با هدف نفوذ سیاسی و به طمع مسائل ارضی در خاورمیانه، قفقاز و آسیای مرکزی به ترتیب، به تبلیغ آراء پاناسلامی، پانعثمانی و سرانجام پان ترکی پرداختند که ورود به دو مرحلهٔ اخیر، ایرانیان را به گسست از مرحلهٔ نخست واداشت (ر.ک: شعر جدید، صص 163-172، 58؛ ایران و جنگ جهانی، صص 43-58).
در مقابل، پنهان نمیتوان کرد که توجه به «کارگر و رنجبر و بورژوازی و سرمایهداری» و انقلاب روسیه به نحو بسیار نمایانتر و همدلانهتری در شعر بهمنیار طرح، و سبب جلب توجه شماری از هواخواهان اتحاد شوروی سابق به «هدیهٔ شرق» او شده است:
«بهمنیار به هنگام سرودن این منظومهٔ عالی، سخت تحت تأثیر و جاذبهٔ انقلاب کبیر اکتبر بوده و مانند دموکراتهای انقلابی آن روز، خطاب به زحمتکشان و رنجبران، آنها را به سرنگونی ظلم و استثمار دعوت میکرد و رهایی از چنگ استعمار و قید سرمایهداری را منوط به همت طبقهٔ کارگر و دهقان میدانست» («یادی از استاد»، ص 103)
ذ) در اواخر دههٔ 1320، یعنی چند سالی پس از بمباران اتمی دو شهر ژاپن، که توسعهٔ صلح در جهان از طرف اتحاد شوروی سابق تبلیغ و توصیه میشد، و جمع کردن امضاء برای «بیانیهٔ استکهلم در تحریم کاربرد سلاح اتمی» در انجمن موسوم به «انجمن ایرانی هواداران صلح» (از گروههای اَقماری «حزب توده») مورد توجه خاص بود، علاوه بر نام ادیبی مانند ملکالشعراء بهار در رأس این انجمن، نام دهخدا و بهمنیار و چند ادیب سالمند یا میان سال دیگر نیز به سبب پیشینهٔ دموکراتیشان به صورتی حاشیهایتر در فهرست جزوههای این انجمن قرار گرفت (ر.ک: ویژه نامه صلح، صص 44-45).
هرچند میدانیم که به خلاف بهار، اغلب این ادیبان در دورهٔ پسامشروطه از تکاپوهای سیاسی دست کشیده و به گوشهٔ تدریس یا تحقیق ادبیات و فرهنگ قناعت کرده بودند (البته، نام دهخدا در دورهٔ ملّی شدن صنعت نفت تا حدی به سیاست گره خورد).
پیشینهٔ سیاسی بهمنیار در دورهٔ مشروطه در نگاه فروزانفر چنین شرح و بیان شده است:
«با وجود اینکه مسائل سیاسی و انقلاباتِ اوایل مشروطیت موجب مشغولیِ خاطر [ایشان] بود و اصولاً سیاستورزی اشخاص را به خود مشغول میکند و از کارهای علمی بازمیدارد، این سَمّ شکرآلود و شراب زهرآگین ذائقهٔ استاد ما را، که از کوثر معرفت چاشنی یافته بود، شیفته و دلباختهٔ خود نگردانید و استاد با آنهمه شواغِل و مشاغِل در نشر و بسط معارف و تکمیل نفس جاهد و کوشا بود» (مجموعهٔ مقالات، ص 296).
ناگفته نماند که فروزانفر، خود نیز در دورهای از زندگیاش از نوشیدن این «سَمّ شکرآلود و شراب زهرآگین»، به نحوی خاصّ، کوتاهی نکرد (ر.ک: با چراغ و آینه، ص 441).
ر) هرچند منظومهٔ پنجاه بندی و 250 مصراعی «هدیهٔ شرق ایران» موقوف به بازنمایی فضای اجتماعی و سیاسی ایران در سال 1300 و برآمده از واقعه یا قیام کلنل پسیان در خراسان و زمینهٔ تاریخی ایران و جهانِ آن روزگار است، از نظر نحوهٔ بیانِ گزارههای خبری و نوع بهره یابی از مَجاز از یک سو، و نیز شیوهٔ بهرهیابی گاه به گاهِ شاعر از تشبیه و استعاره از دیگرسو، و بهطورکلی از لحاظ جوشش کلام و سنخ هنر شاعری، سرودهای است در مجموع، سیّال و درخور تحسین.
در این زمینه، علاوه بر توانمندی شاعر، و نیز انگیزهٔ عاطفی مرتبط با دلبستگی به یک نجاتدهنده، نقش خاصی نیز بر عهدهٔ وزن دوریِ شعر (مفتعلن فاعِلن، مفتعلن فاعلن)، تغییر قافیه در هر بند، و تک مصراعهای همقافیهٔ «ترکیب» قرار دارد.
بهطورکلی، منظومهٔ بهمنیار با وجود آنکه در اواخر دورهٔ مشروطه سروده شده، باز در چهارچوب شعرِ همین دوره درخور شناسایی است: در دورهٔ مشروطه با آنکه شکل/فرم شعر چندان دگرگون نمیشود، محتوا به نحوی وسیع (و تا حدودی هم، زبان) از تپشهای زیستِ عصر خود خوراک برمیگیرد.
از اینرو، ابتکار مسمّط در وزن این شعر نه از آنِ بهمنیار که از آنِ منوچهری دامغانی (درگذشت: حدود 432 ه.ق) است که با یک بیت در «ترکیب» (و نه یک مصراع) مسمّطی پُرشهرت در وصف تجربهٔ صَبوحیِ بسیار شادخوارانهٔ خود پرداخته است:
«آمد بانگ خروس، مؤذِن میخوارگان
صبح نخستین نمود، روی به نَظّارگان
کُه به کِتِف برفکند، چادَر بازارگان
روی به مشرق نهاد، خسرو سیّارگان
باده فراز آورید، چارهٔ بیچارگان
قوموا شُرب الصبَّوح، یاایهّاالنائمین»
(دیوان منوچهری، صص 177-181)
ز) شمار شاعرانی که از روزگار متقدم تا دورهٔ متأخر، از مسعود سعد سلمان لاهوری تا اقبال لاهوری، از موسیقی سرکش و انفجارآمیز، جوّ توفنده و هیجانبار، و کلام مُنسجم و مُنبسط منوچهری در مُسمط شانزدهبندیاش متأثر شده و در محتوایی فردی، عاشقانه، عرفانی و فکری از آن استقبال کردهاند، اندک نیست.
بهمنیار نیز، که درواقع، «ادیبِ شاعر» است، با پیوستن به چنین موقعیتی از جریان و آرمان سیاسی و اجتماعی مطلوبش ستایش کرده و به ناخودآگاه، خود نیز همراه با این منظومه با کلامی مملو از شور به «شاعرِ ادیب» تبدیل شده است.
تا جایی که دقت صاحب این قلم نشان میدهد، در دیگر سرودههای او چنین رخدادی، دستکم در این حدّ درخور مشاهده نیست.
از این رو، به نظر میآید ارزش تاریخی و اعتبار ادبی در مُسمّط بهمنیار تا حدودی دوشبهدوش یکدیگر پیش آمده است. با وجود الگوی برتر منوچهری، نباید فراموش کرد که محمدتقی بهار نیز، ده سال قبل از بهمنیار (1290) البته به صورت مختصرتر، از این الگو در راه بیان موقعیت اجتماعی و سیاسی تلخ ایرانِ آن روز بهرهیاب شده بود.
بدین ترتیب، چهبسا سرودهٔ بهار هم در جوار مسمّط منوچهری یا دیگر پیروان او، در دایرهٔ توجه خودآگاه یا الهام ناخودآگاهِ بهمنیار قرار داشته است:
«هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست
مملکت داریوش، دستخوش نیکلاست
مرکز ملک کیان، در دهن اژدهاست
غیرت اسلام کو؟ جنبش ملّی کجاست؟
برادران رشید، این همه سستی چراست؟
ایران مال شماست، ایران مال شماست»
(دیوان بهار، ج 1، صص 271-272)
شمار مصراعها و نظام قافیه در شعر بهار بسیار نزدیک به شعر منوچهری است با این ابتکار که مصراع ششم در همهٔ بندها تکرار میشود.
همچنین احمد بهار/تهرانیان (1268-1336) پسرداییِ ملکالشعراء بهار، در سال 1292 در آستانهٔ انتخابات مجلس سوم، در استقبال از شعر بالا مسمّطی کوتاه سروده است که هر بند آن مشتمل بر پنج مصراع است. شاید به سبب تکرار مصراع فرد در همهٔ بندها، بتوان این شعر را نوعی ترجیع بند دانست:
«هان ای ایرانیان، بهار ایران رسید
به جسم بی جان مُلک، به تازگی جان رسید
به تازگی این خبر، به ما ز تهران رسید
که رایت انتخاب، باز به کیوان رسید
روز وزیران گذشت، دور وکیلان رسید»
(شناسنامه، صص 332-331)
در مسمّط بهمنیار، هرچند مصراع فرد تکرار نمیشود- و به طبع از این لحاظ باید آن را نوعی ترکیب بند دانست- قافیهٔ این مصراعها در سراسر شعر یکی است و از قضا همسان با قافیهٔ مسمط منوچهری.
در خور اشاره است که یک سال بعد از انتشار سرودهٔ بهمنیار، منظومهٔ پرشهرت «افسانهٔ»(1301) نیما یوشیج سروده و منتشر شد که در آن در به خلاف شعر بهمنیار، قافیههای یک و دو و چهار همسان، اما قافیهٔ مصراع فرد در سراسر شعر، ناهمسان بود.
علاوه بر ساختارهای زبانی و محتوایی، این ویژگی سروده و موقعیت نیما را در آغاز سدهٔ شمسی 1300 در فاصلهای دورتر از سنتهای ادبیِ زبان فارسی و موقعیتی نزدیکتر به شعرهای کلاسیک فرنگی قرار میدهد.
ژ) بهمنیار در هر دو دورهٔ زندگی، کمتر به عنوان شاعر شناخته میشد. با اینهمه، چون صاحب ذوق ادبی بود، بهویژه در مرحلهٔ نخست زندگی، که برابر است با دورهٔ پرفراز و فرود مشروطه، چند شعرش مورد توجه قرار گرفت.
با آنکه حشر و نشر او در دورهٔ دوم زندگی، اغلب، با ادیبان و استادان دانشگاه بود و خودش هم به عنوان ادیب و استاد در معرض توجه، در دورهٔ نخست زندگی با اهل شعر ارتباط وسیعتری داشت.
در مَثل، میدانیم که ایرج میرزا آثارش را برای انتشار در اختیار روزنامهٔ فکر آزاد او میگذاشت (داستاننامهٔ بهمنیاری، ص 82). حتی به نقل از خود او گفته شده در آغاز دههٔ 1300 با ایرج میرزا، که او نیز در مشهد اقامت داشت، در مُراوده بوده و در ویرایش منظومهٔ پُرشهرت «عارفنامه» به این شاعر نامی یاری رسانده است (ر.ک: «دربارهٔ ایرج میرزا»، ص 201).
علی اکبر گلشن آزادی (1280-1353)، شاعر و روزنامهنگار شناختهشدهای که از اواخر دورهٔ قاجار تا حدود اواخر دورهٔ پهلوی در مشهد به کار فرهنگی و مطبوعاتی مشغول بود، در حاشیهٔ یکی از شعرهایش اطلاع دقیقتری دربارهٔ مراودههای ادبی بهمنیار هنگام اقامت در مشهد در اختیار ما قرار داده است:
«از اواسط سال 1301 دورهای داشتیم مرکب از ادیب نیشابوری [اول] و ایرج میرزا جلالالممالک و آقای احمد بهمنیار و آقای [سیّد ذبیحالله] امیرشهیدی و آقای سیّد عبدالله سیّار که ظهرهای دوشنبه و جمعه هر روز منزل یک نفر بودیم و پس از دو سال با مسافرت آقایان بهمنیار و شهیدی و ایرج میرزا و سیّار، این دوره منحل [شد]، و یک سال و اندی بعد هر دو استاد بزرگ، ایرج میرزا و ادیب، یکی در تهران و دیگری در مشهد، به فاصلهٔ یک ماه رخت از این جهان بربستند»
(دیوان گلشن، ص 60؛ نیز ر. ک: دیوان پژمان، صص چهل و پنج-چهل و شش). البته، بهمنیار با تنی چند از دیگر گویندگان، از بهار تا پژمان بختیاری، نیز دوستی و پیوند داشت.
س) به طور خلاصه، در سرودهٔ تفصیلی، پُرخون و خواندنی بهمنیار هم تقابل با استعمار دیده میشود، هم رویارویی با غرب. هم ستایش از شرق در این شعر مؤکد شده است، هم تحسین از روسیهٔ نو. همچنین، ناسیونالیسم به نحو مؤثری در سرودهاش جلوه یافته است.
شاعر از کاردانی، پاکجویی و وطندوستی «سپهدار شرق» یعنی کلنل پسیان، که بدبختانه اندکی پس از سرایش و انتشار این منظومه به قتل رسید، با دقت و علاقه و احترام زیاد یاد کرده است: منظومهٔ بهمنیار به احتمال زیاد در تابستان 1300 سروده و در دومین روز مهر منتشر شد. قتل فجیع کلنل پسیانِ سیساله هم در حدود یازدهم مهر همین سال اتفاق افتاد.
از نگاه خوانندگان آشنا با شعر کهن فارسی، ستایش از این شخصیت نظامیِ انقلابی-اصلاحجو و پاکدست، شاید از لحاظ ساختار ادبی، شباهتی با بخشی از قصیدههای مدحی یافته باشد (به روایت یکی از فرزندانش، در این دوره، بهمنیار سخنرانیهایی به نفع پسیان در مشهد ایراد کرده است: اسنادی از مشاهیر، ج 3، ص 34).
اما به طبع، مُسمّط دهقان سابق و بهمنیار لاحق مرتبط با هدفی میهن دوستانه است و دور از هرگونه چشمداشت «صِله» بار.
بیمناسبت نیست مؤکد شود که خانوادهٔ این شاعرِ اهل کرمان، از پدربزرگ یا پدرِ پدربزرگ به قبل، بر دین مزدایی بودهاند.
به احتمال زیاد، اتخاذ نام خانوادگی «بهمنیار» هم به یادبود شاگرد زرتشتیِ ابنسینا، بهمنیار بن مرزبان، اهل آذربایجان و فیلسوفی شناختهشده از سدهٔ پنجم ه.ق، انجام گرفته است.
البته، همچنین میدانیم که پدرِ احمد بهمنیار، برادر بزرگتر وی، خودش و لااقل یکی از فرزندان او به نام فریدون، به مذهب شیخیِ رایج در کرمان مُتمسِّک بودند.
ش) در پایان، نباید نکتهای را ناگفته گذاشت: با آنکه شعر بهمنیار فضای استعمارستیزانه را در جوار نگاه مثبت به سوسیالیسم، و صد البته در کنار شور ملّی برای احیاء وطن، در آغاز سدهٔ چهاردهم خورشیدی بهخوبی نشان میدهد، بیشک، خالی از برخی تناقضهای آشکار و پنهان در محتوای قسمتی از سروده نیست که سراینده در مَثَل، هنگام طنابپیچ کردن شرقِ تاریخی، شرقِ جغرافیایی، شرقِ سیاسی و شرقِ ایران به همدیگر، آن هم با روحیهای سخت انقلابی، با آن روبهرو بوده است.
علاوه براین، این نکته که در منظومهٔ بهمنیار، انتقاد از استعمار غرب به جای کوشش برای غربشناسی به قلمرو غربستیزی کشیده شده است، به طبع، میتواند مورد سرزنش قرارگیرد.
بااینهمه، کیفیت هنر شاعر در سخنپردازی، نحوهٔ گسترش گوهر ادبی در کلام، و نوع انگیختگی عاطفی و حسی او، تا حدود زیادی، عذرخواه این نقص و پوشانندهٔ آن قرار گرفته است.
متن کامل «هدیهٔ شرق» احمد بهمنیار، که بدبختانه اغلب بنابر ملاحظههای سیاسی و فرهنگی ایرانِ سدهٔ بیستم میلادی، به صورت منتخب در مجموعهها و تذکرهها نقل شده است، بخش دوم مقالهٔ حاضر را تشکیل میدهد.
هدیهٔ شرق ایران (به شرف قیام ملّی خراسان)
مژده که دنیای پیر، از سرِ نو شد جوان
به جسمش اندر دمید، صورِ تکامل روان
پیکر رنجور شرق، گرفت تاب و توان
پنجهٔ حق بر درید، پردهٔ حق نشنوان
کوس حقیقت فکند، به رُبع مسکون طنین
*
کرد فلک گردشی، به کام بیچارگان
تا که به سامان رسند، از وطن آوارگان
ز بیخ و بُن برکَنند، بیخ ستمکارِگان
گیتی گلگون کنند ز خون خونخوارگان
ز ظلم سازند پاک، یکسره روی زمین
*
کشور خاور زمین، ز خواب بیدار شد
به کار دشوار خویش، آگه و هوشیار شد
مُسلم و هندو و گبر، به یک دیگر یار شد
کار از این اتحاد، به باختر زار شد
ز بیمِ انجام گشت، به بیم و وحشت قرین
*
مغرب بس خورده خون، گرفته دیوانگی
شده است مغزش تهی، ز هوش و فرزانگی
بشر نبیند مگر، به چشم بیگانگی
نپوید از حرص و آز، طریق مردانگی
به حیله آورد خواست، جهان به زیر نگین
*
دهند گه کنفرانس، کنند گه کنگره
گیتی قسمت کنند به نام مُستعمره
که زیر فرمان کشند جهانیان یکسره
به یک دگر در ستیز، که تا که یابد فَره
به مصر و شام و عراق، به روم و ایران و چین
*
از بس خون بشر، به غیر حق ریختند
به خون اَبناء نوع، خاک بیامیختند
فتنه و شرّ و فساد، به گیتی انگیختند
تیغ به روی جهان، ز کین بیاهیختند
زآتش بیدادشان، بر آسمان شد حَنین
*
مراکش و مصرکو، نوبه و سودان کجاست
هند و طرابلس چه شد، بصره و عُمّان کجاست
عراق و شام و حلب، مَسقط و کنعان کجاست
شوکت اسلام کو، قدرت ایران کجاست
تمام بر باد شد زآتش بیداد و کین
*
یکی پی حفظ هند، کشد جهان را به خون
وآن دگر از بهر شام، حیله نماید فزون
به قتل و غارت شوند، به یکدگر رهنمون
مگر شود زآه خلق، کشورشان سرنگون
که رامش و صلح و اَمن، شود به عالم مَکین
*
اگر مُعاهد شوند فرانس و ایتالیا
اگر به ژاپون شود، حلیف بِرِتانیا
وگر زند آمریک، طبل خلاف از ریا
جملهٔ این کشمکش، بوَد سرِ آسیا
که بهر یغمای او، جمله نموده کمین
*
هنوز آلوده چنگ، به خون نوع بشر
که طرحریزی کنند برای جنگی دگر
اسلحه هر یک کند، ز دیگری بیشتر
تا زِ رقیبان فِتد، به شیطنت پیشتر
به مجمع رهزنان، گردد بالا نشین
*
نکرد هرگز مغول، آنچه بِریتان کند
کجا مغول فتنهها، چنین فراوان کند
گهی در ایران طمع، گهی در افغان کند
که مُلک اسلام را، خراب و ویران کند
اثر نماند دگر، به گیتی از مسلمین
*
ایدون دور فلک، به کام مظلوم شد
عاقبتِ ظلم و کین، به خصم مَشئوم شد
جهان خورِ بی امان، به مرگ محکوم شد
کینهٔ پنهانیاش، واضح و معلوم شد
به بورژوا شد فرود، صاعقهٔ آتشین
*
به پای شد رستخیز، رسید یوم النُشور
ز فتنه غربیان، جهان برآورد شور
ز جور سرمایه دار، کارگر آمد نَفور
رو به تزلزل نهاد، بنای کِبر و غرور
دست خدای اُمَم، برون شد از آستین
*
ندای توحید داد، مُنادی انقلاب
کارگران را بخواند، به وحدت از شیخ و شاب
هندو و بودا و گبر، مُسلم [و] اهل کتاب
در کف آنان نهاد، اسلحهٔ اعتصاب
که حق خود مُسترد، کنند از غاصِبین
*
تودهٔ هر ملّتی، به جنبش آمد همی
تا رهد از بند ظلم، به کوشش آمد همی
ز خشم چون شرزه شیر، به غرّش آمد همی
ز غرّش او جهان، به لرزش آمد همی
به لرزش آمد همی، جان به تن خائنین
*
تیغ عدالت نخست، به روس شد مرگبار
به خاک و خون در تپید، افسر و تخت تزار
کشور آزاد شد، ز بند سرمایهدار
ز بورژوازی کشید، دست طبیعت دمار
گلوی دزدان فشرد، به پنجهٔ آهنین
*
جهان فراگیرد این، شعلهٔ عالم فروز
که اینک از خاک روس، کرد طلوع و بروز
شرارهای بیشتر، نجَسته از آن هنوز
که جان گیتی خوران، فکنده در تاب و سوز
الا تَری نازِلا بِهِم عَذابُ مُهین
*
عوام بندد کمر، به کینه و انتقام
تیغ مکافات و قهر، بر آورَد از نیام
به ضد اربابِ جاه، کند به همّت، قیام
صفوف ممتاز را به خون کشد بالتّمام
بلی چنین بود و هست عاقبت ظالمین
*
مشرقیان متّحد، شوند از هر نژاد
کنند مردانه طرد، اَجنبی از بوم و زاد
ز خصم بیدادگر، همی بگیرند داد
تمدّن غرب را، دهند یکسر به باد
آرند اندر جهان، تمّدن راستین
*
ملل برای وطن، کوشند از جان و دل
عراق یابد نجات، مصر شود مستقل
گردد هندوستان، به هندیان منتقل
شام و طرابلس شود، به اصل خود متصّل
تُرک ستاند ز خصم، مُلک به عزم متین
*
ز غربیان، شرقیان، به عدّه افزونترند
به طینت و مردمی، هزار ره بهترند
اصیل و والا نژاد، راد و کَرم گسترند
دلیر و رزم آزمای، نوع و وطن پرورند
تن به اسارت کجا، دهند قومی چنین
*
ایدون ایرانیان، به دانش آیید و هوش
باز نمایید چشم، گشاده دارید گوش
برآورید از جگر، به نام ایران خروش
که بست دشمن کمر، به کشور داریوش
نهاد دام فریب، هم از یسار و یمین
*
کشور ما قرنها، بزیست با فرّ و جاه
پرچم اِجلال او، سود سرِ مهر و ماه
فزون ز اَنجُم بُدَش، گنج وسِلیح و سپاه
تاجوَران پرورید، زینت دیهیم و گاه
چو کورش و داریوش، چو نادر و آبتین
*
محیطش از نور علم، منوّر و با فروغ
ملت فرزانهاش، صاحب رشد و بلوغ
امین و پرهیزکار، دشمن مکر و دروغ
گردن اهریمنان، کشیده در زیر یوغ
ساخته زایشان وطن، پاک چو خُلد برین
*
ساحَتش از خرّمی، روحفزا چون بهشت
شهان او ارجمند، عادل و نیکو سرشت
مِهان او فَرهَمند، بَری ز اخلاق زشت
مُغان او پایبند، به کیش شَت زردهشت
طوایفش پاکزاد، قبایلش پاک دین
*
نخست خورشید علم، نمود از ایران طلوع
سپس از آن [این] سرزمین، یافت به عالم شیوع
اصول تنظیم مُلک، اَوَل از او شد شروع
و آنگه از آن اصول، گرفت گیتی فروع
بر این سخن متّفق، جهان به قول یقین
*
ز عدل او در هراس، طوایف روم و زنگ
به هند و یونان و چین، از او غریو و غَرَنگ
جهان به فرمان او، نهاده سر بیدرنگ
پنجهٔ تدبیر او، واسطهٔ صلح و جنگ
بُرش شمشیر او، به صلح عالم خَمین
*
چه شد که آن فرّهی، یکسره بر باد شد
و آن همه کارآگهی، به جمله از یاد شد
ز پای تا سر خراب، کشورِ آباد شد
دادگه داریوش، مرکز بیداد شد
شوکت او در نَوَشت، طیّ شُهور و سِنین
*
گشت مبدّل به ننگ، آن همه نام و شرف
لشکر و گنج و سِلیح، به جمله رفتش ز کف
کردند ابنای او، وقت به غفلت تلف
تا که بر او اجنبی، یافت ره از هر طرف
کرد در او رخنهها، پُرخطر و سهمگین
*
حرفهٔ عُمّال شد، مکر و ستم پروری
پیشهٔ ایلات گشت، دزدی و غارتگری
صد ره از آنان بَتَر، قلمزن و دفتری
زپای تا سر نفاق، لشکری و کشوری
طینتشان از نفاق، آمده گویی عجین
*
ملّت در خواب جهل، غنوده از مرد و زن
به جهل دل کرده خوش، به ننگ در داده تن
بیهنر و خود پرست، کم خِرد و لافزن
پشّه به هنگام کار، پیل به گاه سخن
نه نزد خود شرمسار، نَز دگران شرمگین
*
فرقهٔ عالِم نما، دشمن علم و هنر
برای اِغفال خلق، تنگ ببسته کمر
قرآن دام فریب، کرده پی سیم و زر
ز حکمِ ناحق کند، هزار تَفتین و شر
به کفر ایشان گواه، نَصّ کتاب مُبین
*
سران کشور که باد، از تنشان سر جدا
در ره آمال شوم، کرده وطن را فدا
دولت از ایشان فقیر، ملّت از ایشان گدا
نه زآسمانشان هراس، نه بیمشان از خدا
ز مردمی بی نشان، به اَجنبی همنشین
*
وکیل و میر و وزیر، ز صنف اعیان بوَد
اسیر عفریت ظلم، ملک سلیمان بوَد
رنجبر و کارگر، بی سر و سامان بوَد
چو حال او کار مُلک، زار و پریشان بوَد
چو کیسهٔ او تهی، خزانهٔ مسلمین
*
چندی اگر بگذرد، امور بر این قرار
در کف اعیان بود، حکومت و اقتدار
محو شود نام مُلک، از ورق روزگار
مگر شود کارگر، امور را ذِمّه دار
بهر نجات وطن، رَخش کشد زیر زین
*
رنجبر ای کرده پشت، ز بار محنت دوتا
کارگر ای جمله عمر، به رنج و غم مبتلا
حق جهانداریات، دستخوش اَغنیا
ما حَصَل زحمتت، طعمهٔ اهل هوا
زیسته در بندگی، تا نَفَس واپسین
*
تا به کی از هم دَرند، تو را وُحوش و سِباع
ز دسترنجات برند، مفتخوران، انتفاع
اسلحه بردار هان، ز حق خود کن دفاع
روبَهکان را بِران، ز حوزهٔ اجتماع
خُسبد اَلا تا به کی، به بیشه شیر عَرین
*
ز آب شمشیر دِه، خاک وطن شست و شو
راه خیانت ببند، به کشور از چارسو
برون کن از مملکت، اَجنبی کینه جو
که نیستش از هجوم، به غیر این آرزو
که ثروت ما بوَد، جمله ز غَثّ و سمین
*
برکَن از بیخ و بُن، ریشهٔ بغض و شقاق
به بازوی اتحاد، به تیشهٔ اتفاق
زیر و زبر کن مرآن، قصورِ با طُمطُراق
که خود در آنها شود، ریخته طرح نفاق
دِژخِمِ بی رحمِ نوع، درون آن جاگزین
*
روزی کز بندگی، رهند کل اُمَم
عامّه بر امتیاز، کشد به بطلان قلم
ملت ایران که هست، به هوشمندی عَلَم
کجا کند نزد دزد، سر پی تسلیم خَم
کی تن آزاده را، کند به ذلّت رهین
*
مگر نه اینک ز طوس، لِوای حق شد بلند
جنبش ملت هراس، در تن دزدان فکند
مگر نه پور وطن، چو کاوهٔ هوشمند
هموطنان را چو دید، خسته دل و مُستمند
بست به همّت کمر، گشت به ملّت مُعین
*
یگانه پور وطن، نابغهٔ عهد خویش
«محمد» اندر صفت، «تقی» به آیین و کیش
که هست شور وطن، در سرش از جمله بیش
چو دید اوضاع مُلک، یکسره زار و پریش
از پی اصلاح خاست، به جِّدّ و جَهد رَزین
*
از رخ زیبای عدل، نمود یکسو حجاب
مفتخوران را کشید، یک یک زیر حساب
به قصد پیکار خصم، چو کرد پا در رکاب
زَهرهٔ یغماگران، ز هیبتش گشت آب
وز جگر طاغیان، به چرخ بر شد اَنین
*
تا به کف اقتدار، زِمام کشور گرفت
تابش خورشید عدل، مُلک سراسر گرفت
خاک خراسان از او، رونق دیگر گرفت
فَرّهی و خُرّمی، ز فَرِّ داور گرفت
ز داد گردید شاد، هرجا قلبی حزین
*
دورهٔ امنیتی، زینسان پر عدل و داد
کس از خراسانیان، نداده هرگز به یاد
چون «کلنل» سائسی، بِخرد و والا نژاد
در این قرون اخیر، مادرِ ایران نزاد
که شاید ار آیدش، ز آسمان آفرین
*
ببین که با وی چه کرد، مرکزِ حق ناشناس
خدمت شایان او، بر چه روش داد پاس
به سرکشان داد امر، به فتنه و التباس
که سائسِ مُلک را، شود پریشان حواس
آری مرکز چنین، دهد سزای امین
*
شُکر که لطف خدا، شامل اَحرار بود
بخت خراسانیان، ز خواب بیدار بود
والی عادل به کار، آگه و هوشیار بود
ورنه خراسان خراب، به دست اشرار بود
بود نوامیس خلق، دستخوش سارقین
*
مرکزیان غافلند، کاین همه کینپروری
به عاقبت خلق را، کُند ز مرکز بَری
پویند از اضطرار، طریقهٔ خودسری
کجا نماید ز میل، طاعت و فرمانبری
تودهٔ ملّت که شد، ز دولتش خشمگین
*
تو ای سپهدار شرق، شاد زی و کامران
ز یک دو تن ناسپاس، مدار خاطر گران
که ملّتی حقشناس، به رغم کینپروران
تو را پرستد ز دل، تو را ستاید ز جان
طلب کند نصرتت، ز حق به صبح و پسین
*
نام تو در روزگار، به مردمی زنده باد
دفتر تاریخ دهر، تو را ستاینده باد
بیرق ژاندارمری، بلند و پاینده باد
ریشهٔ بدخواه خلق، ز بیخ برکَنده باد
باد نگهبان مُلک، لطف جهان آفرین
شهریور 1401
منابع و مآخذ:
- «از وحید دستگردی تا صادق سرمد- 1» (تلقی و تصور شاعران ایران از لنین و استالین، ک.ع. جهان کتاب، س 26، ش 9، بهمن –اسفند 1400).
- «از وحید دستگردی تا صادق سرمد- 2» (ک.ع، جهان کتاب، س 27، ش 1، فروردین – اردیبهشت 1401).
- از نیما تا روزگار ما (تاریخ ادب فارسی معاصر، یحیی آرین پور، زوار،1374).
- «استاد احمد بهمنیار کرمانی» (حمید فرزام، نامهٔ فرهنگستان علوم، س 5، ش 10-11، پاییز – زمستان 1377).
- اسنادی از مشاهیر ادب معاصر ایران (ج 3، به کوشش علی میرانصاری، سازمان اسناد ملّی ایران، 1378).
- ایران و جنگ جهانی اول (آوردگاه ابَر دولتها، گردآوری و تألیف تورج اتابکی، ترجمهٔ حسن افشار، ماهی، 1389).
- با چراغ و آینه (در جستوجوی ریشههای تحول شعر معاصر ایران، شفیعی کدکنی، سخن، 1390).
- داستان نامهٔ بهمنیاری (احمد بهمنیار، به کوشش فریدون بهمنیار، با مقدمهٔ باستانی پاریزی، دانشگاه تهران، چ 3، 1381).
- «در بارهٔ ایرج میرزا» (سیفالدین نجمآبادی، ایران شناسی: ایالات متحدهٔ آمریکا، س 24، ش 1، بهار 1391).
- دیوان اشعار (محمدتقی بهار، ج 1، به کوشش چهرزاد بهار، توس، ویرایش دوم، 1380).
- دیوان (حسین پژمان بختیاری، پارسا، 1368).
- دیوان (علیاکبر گلشن آزادی، چاپخانهٔ آزادی: مشهد،1333).
- دیوان منوچهری دامغانی (به کوشش محمد دبیرسیاقی، زوّار چ 3، 1347)
- رهآورد حَسن (عکسها و دستخطهایی از مشاهیر معاصر ایران، گردآوری حسن رهآورد، با مقدمهٔ رسول جعفریان، کتابخانه و موزه و مرکز اسناد مجلس، 1388).
- زندگی نامه و خدمات علمی و فرهنگی بهمنیار (انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1386).
- ستارگان کرمان (حسین بهزادی اندوهجردی، توس، 1355).
- سخنوران نامی ایران در تاریخ معاصر (2 ج در یک مجلد، محمد اسحاق، با مقدمههای محمدعلی جمالزاده و محمدعلی فروغی، طلوع + سیروس، چ 2، 1362).
- شعر جدید فارسی (محمد اسحاق، ترجمهٔ سیروس شمیسا، فردوس، 1379).
- شناسنامه (زندگی و آثار شیخ احمد بهار، به کوشش جلیل بهار و مجید تفرشی، ندا،1377).
- مجموعهٔ مقالات و اشعار (بدیعالزمان فروزانفر، به کوشش عنایتالله مجیدی، با مقدمهٔ عبدالحسین زرینکوب، دهخدا، 1351).
- ویژهنامهٔ صلح (جمعیت ایرانی هواداران صلح، اردی بهشت 1359).
- هدیهٔ شرق ایران (به شرف قیام ملّی خراسان، احمد دهقان، مطبعهٔ خراسان: مشهد، 2 میزان [مهر]1300).
- هم شرقی هم غربی (تاریخ روشنفکری مدرنیتهٔ ایرانی، افشین متین عسکری، ترجمهٔ حسن فشارکی، شیرازهٔ کتاب ما، چ 2، 1399).
- «یادی از استاد بهمنیار» (احمد استوار [میراحمد طباطبایی یا احسان طبری؟]، دنیا: آلمان شرقی، د 2، س 10، ش 2، تابستان 1348).
این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.





