تو که چراغ نبینی
به چراغ چه بینی
تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی
کسانی میگویند: «در دل کوهها حیوانی زندگی میکند به نام گربۀ جنّی که آدمخوار است،» و به روایت دیگر: «این حیوان فقط در کوهستان نیست؛ در همین ولایت و نزدیکی هم گاه شده که گربۀ جنّی آدم را گرفته است. این هیولا از یک گربۀ عادی رشد میکند و به این هیئت درمیآید.»
اکنون بشنوید که کاهنی بود به اسم امیدابُوتسوُ[1] که در شعر و ادب قریحهای داشت و نزدیک پرستشگاه گیوءِگان[2] میزیست.
او دربارۀ گربۀ جنّی شنیده، و اندیشیده بود که کسی که تنها از خانه و آبادی بیرون برود باید هوای خودش را داشته باشد.
یک بار که او، دیرگاه شب، زمزمهکنان و سرخوش از شور و سرور، از مجلس شعری تنها و از راه کنارۀ رود به خانه بازمیگشت، گربۀ جنّی که این همه از آن شنیده- و بیگمان خودش بود- بهناگاه پیش پایش ظاهر شد و یکباره شروع کرد به خراشیدن و چنگ زدن او، و پرید تا گردنش را دندان بگیرد.
کاهن چنان ترسیده بود که تاب و یارای راندن حیوان را نداشت؛ وهمچنانکه فریاد میزد «کمک کنید! گربۀ جنّی! گربۀ جنّی!» با سر در آب افتاد.
مردم فانوس به دست از خانهها بیرون دویدند و کاهنِ همسایۀ آشنای خود را یافتند. همسایهها او را از میان نهر بیرون کشیدند، امّا بادبزن کوچکی را که کاهن با سرودن شعر جایزه گرفته بود، آب بُرد.
کاهن شاعر، خوشحال از معجزۀ نجات خود، افتانوخیزان به خانه برگشت؛ و معلوم شد که این سگِ کوچک خودش بود که صاحبش را در تاریکی شناخته و روی او پریده بود.
[1]. در اصل: فلان امیدا- بُوتسوُ. کاهنان آن زمان، بهویژه وابستگان به شعبة جیشؤ از فرقة جوءتو بودایی، بیشتر نامهایی اختیار میکردند که به امیدا- بوتسوُ یا بهاختصار به- امی تمام میشد.
[2]. کیوءِگان پرستشگاهی است متعلق به فرقة تندای بودایی در میان شهر کیوتو.
از کتاب گلستان ژاپنی به قلم یوشیدا کنکو





