تماس با ما لوگو

با ما به جهان کتاب‌ها بیایید

فارسی‌ زدایی از فرهنگ دربار

فارسی‌ زدایی از فرهنگ دربار

فارسی‌ زدایی از فرهنگ دربار
طرح ترجمۀ خان‌نشین خیوه*

 

مارک توتا

ترجمۀ کاوه بیات

 

 

به‌رغم افزایش جمعیت تُرک‌زبان و تلاش‌های چندین سلسلۀ ترک و مغول برای رواج تُرکی جغتایی پس از استقرار امپراتوری مغول در قرن سیزدهم [میلادی] زبان فارسی کماکان، حتی تا قرن نوزدهم، زبان دلخواه تشکیلات اداری و ادب سراسر آسیای میانه برجای ماند.[1]

تنها بخش اندکی از ادبیاتی که در آسیای میانه تولید می‌شد به تُرکی جغتایی که از این پس صرفاً به عنوان تُرکی از آن یاد می‌شود، بود و همان‌گونه که دِوین دِویس در فصل چهارم این بررسی متذکر شده است، فارسی واسطۀ اصلی تبادل دانش در سراسر این سرزمین بود.

به گونه‌ای که الفرید بوستانوف در فصل هفتم نشان می‌دهد حتی در روستاهای دورافتادۀ امپراتوری روسیه، جایی که هیچ فارسی‌زبان بومی نیز وجود نداشت، کلاسیک‌های ادبیات اخلاقی فارسی، به صورت گسترده‌ای در مدارس محلی رونویسی می‌شد، و حتی بعضی از محصلان سعی می‌کردند خود آثاری ادبی به زبان فارسی بنویسند.

بااین‌حال، جایگاه زبان فارسی به‌عنوانِ زبان میانجی در آسیای میانه بلامعارض نماند. در خلال قرن پانزدهم حمایت فرهنگی حکمرانان تیموری زمینۀ نگارش تعداد زیادی از متون تُرکی را در حوزه‌های متنوع دانش فراهم آورد.

در بارگاه آخرین حکمران بزرگ تیموری، حسین بایقرا (دورۀ حکمرانی 1469-1506)، امیرعلیشیر نوایی (1441-1501) یکی از مهم‌ترین مجموعه‌های ادبی تُرکی آسیای میانه را نوشت.

اگرچه این آثار تا حدود زیادی به تقلید از نمونه‌های فارسی نوشته می‌شدند اما آثار نوایی را می‌توان تلاشی تعبیر کرد برای شکل دادن به فرهنگی خاص مخاطبان تُرک‌زبانش.

آن را می‌توان مهم‌ترین تلاش در جهت رویارویی با برتری زبان فارسی در آسیای میانه نیز توصیف کرد.[2] اما پس از سقوط تیموریان زبان فارسی موقعیت پیشین خود را بازیافت و حتی در عرصۀ ادبیات به نحو چشمگیری نیرومندتر از پیش نیز شد.

حاکمانی که یکی از پی دیگری [بعد از تیموریان] به قدرت رسیدند، از آنجا که به‌تازگی خاستگاه ایلی خود را ترک کرده بودند، اهمیت خاصی برای وجهۀ عمومی خود، یعنی پیروی کامل از معیارهای فرهنگی و هنری زمانه، قائل بودند که خود را به صورت آثار فارسی نمایان می‌ساخت.

این وضعیت فقط در قرن نوزدهم رو به دگرگونی نهاد. سه سلسلۀ جدید اُزبکی که در قرن هجدهم پا به میدان نهادند _ یعنی قونغورات در خیوه (1717-1920)، منغیت در بخارا (1752-1920) و  مینگ  در خوقند (1710-1876) _ توجه جدیدی نسبت به زبان تُرکی نشان دادند.

این علاقه و توجه در خوارزم، واحۀ گسترده‌ای در مصب آمودریا در غرب آسیای میانه، وجه بارزی به خود گرفت و به یک طرح گستردۀ ترجمه منجر شد که از سوی سلسلۀ قونغورات، شاخۀ تُرک‌شدۀ یک ایل مغولی، حمایت می‌شد.

در اثر حمایتِ خوانین خیوه از ادبیات تُرکی در قرن نوزدهم، یکی از گسترده‌ترین مجموعه‌های آثار ادبی به تُرکی آسیای میانه فراهم آمد.

طرح ترجمه‌ای آن‌ها پیش‌تر نیز هرچند اکثراً توسط پژوهشگران روس و اُزبک، موضوع بررسی بوده است.[3] در میان اُزبک‌ها می‌توان به نجم‌الدین کومیلوف اشاره کرد که این ترجمه‌های تُرکی را از یک منظر سبک‌شناسی مورد بررسی قرار داد.[4]

در بررسی‌های بعدی و متأخرتر سعی شده است با در نظر داشتن زمینۀ گسترده‌تر فرهنگی و تاریخی آن دوره، سعی در زمینۀ متنی بخشیدن[5] به این ترجمه‌ها شود.[6]

در این بررسی نیز سعی خواهد شد با استفاده از این بررسی‌های مهم در فهم و درک چگونگی این نقطۀ عطف مهم در جهان فارسی‌زبان به معنای خط‌مشی‌ای توجه شود که باعث گردید در یک سطح سیاسی و فرهنگی یک زبان فراگیر به یک زبان بومی[7]جای بسپرد.

به‌عبارت‌دیگر سعی خواهد شد با در نظر گرفتن خواسته‌های جدید سیاسی و فکریِ دو قرن هجدهم و نوزدهم در جایی که یکی از تُرک‌شده‌ترین مناطقِ فارسی‌زبان محسوب می‌شد، نگاه مجددی داشته باشیم به معنای این دگرگونی اساسی که به جایگاه زبان فارسی در مقام زبان اصلی هنر و علوم در آسیای میانه پایان داد.

 

فارسی‌نویسی در خانات خیوه در قرن نوزدهم

ارائۀ تصویری از فارسی‌نویسی یا استفاده از فارسی مکتوب در خانات خیوه در خلال قرن نوزدهم کار آسانی نیست. در خیوه نسبتِ میان فارسی و تُرکی، در قیاسِ با خوقند و بخارا، نسبت متعادل‌تری بود.

از این سه امارت پیشااستعماری آسیای میانه، خیوه از آن دو تُرکی‌تر شده بود. خوارزم به‌مراتب زودتر _ احتمالاً بین قرون یازدهم و سیزدهم _ از دیگر حوزه‌های زراعی آسیای میانه فرایند تُرکی‌گردانی را تجـربه کـرد.

چنـد قرن بعـد که با دوران حکمرانی اُزبک‌های ترک‌زبانی مقارن شد که از تبار فدراسیون ایلی قبچاق بودند، ابوالغازی بهادرخان (حکمروایی: 1603-1663) خود با نوشتن دو اثر تاریخی به تُرکی، شجرۀ تراکمه [شجرةالاتراک] و شجرۀ ترک و مغول در مقام حمایت از این زبان برآمد.[8]

در کنار قونغورات‌ها که از بازماندگان عشایر کوچ‌رو اُزبک بودند گروه جمعیتی دیگری نیز بودند که به نام سارت شناخته می‌شدند و از بازماندگان گروه‌های قدیمی‌تر یکجانشین بودند.

در خیوۀ قرن نوزدهم نیز مانند دیگر نقاط آسیای میانه، اصطلاح «سارت» برای تشخیص نخبگان تاجرمسلک و یکجانشین، از هر تباری که بودند، به کار می‌رفت.

آن‌ها حتی در تشکیلات اداری خانات نیز صاحب مناصب عمده بودند، برای مثال می‌توان به یک وزیر سارت (مهتر)[9] اشاره کرد که در 1857 اعدام شد.[10] اما بااین‌حال، شناسایی وجوه تمایزی که سارت‌ها را از اُزبک‌ها متمایز می‌ساخت، کار آسانی نیست.

به نوشتۀ آرمین وامبری (1830-1913) جهانگرد انگلیسی- مجاری، که در فاصلۀ سال‌های 1862 تا 1864 آن حدود را درنوردید، گویشی که سارت‌ها در آن دوره بدان سخن می‌گفتند، گونه‌ای از تُرکی بود که با اُزبکی قونغورات‌ها تفاوت داشت.[11]

یک قرن بعد یوری برِگِل پژوهشگر، سارت‌ها را بازماندگان تُرک‌زبان‌شدۀ ایرانیانی دانست که جمعیت اصلی آن حدود را تشکیل می‌دادند و به عقیدۀ برِگِل در دوره‌ای که از اواخر دهۀ 1850 زبان تُرکی در حال تبدیل به زبان اداری اصلی بود، قاعدتاً در حفظ زبان فارسی ذی‌نفع بوده‌اند.

برای مثال تا این تاریخ تعداد زیادی از قباله‌های ملکی در مناطق جنوبی که سارت‌نشین بوده‌اند به فارسی نوشته می‌شدند و هنگامی هم که نوشتن آن‌ها به تُرکی آغاز شد، همان‌گونه که برِگِل خاطرنشان می‌کند، هنوز هم کاتبان دیوان که این اسناد را ثبت می‌کردند، بسیاری از توضیحات را به فارسی می‌نوشتند.

بر همین اساس برِگِل نتیجه می‌گیرد که احتمالاً بسیاری از این کاتبان سارت‌تبار بوده‌اند و اگرچه سارت‌ها از سخنگویان بومی به یکی از زبان‌های ایرانی نبوده‌اند، برایشان فارسی ‌زبان مکتوب مناسبی باقی ماند.[12]

متأسفانه نمی‌دانیم که آیا سارت‌ها خود را وارث ساکنان ایرانی اصلی این سرزمین می‌دانستند یا خیر، زیرا داده‌های متقنی در تأیید یک‌چنین مدعایی در دست نیست.[13] ازاین‌رو، با توجه به دانسته‌های کنونی نمی‌توان مدعی شد که سارت‌ها به‌نوعی آخرین مدافعان فارسی‌نویسی بوده‌اند، مخصوصاً در برابر اُزبک‌ها که خواستار اتحاد تُرکی بودند.

آنچه می‌دانیم آن است که تا زمانی که تُرکی به زبان اصلیِ اداری تبدیل شود، هنوز برای تنظیم اسناد حقوقی از فارسی استفاده می‌شد. برای مثال در سندی که در یکی از کتابخانه‌های نسخ خطی منطقه نگهداری می‌شود، وقفی‌هایی[14] می‌بینیم به تاریخ 1799-1800 و  به امضای یکی از اعضای خاندان حاکم که به فارسی تنظیم شده است.[15]

از فارسی هم برای تنظیم اسناد شرعی استفاده می‌شد و هم در مکاتبه با کوچ‌نشین‌های رمه‌گردانی چون ترکمن‌ها.[16]

تا جایی که به نوشته‌های ادبی مربوط می‌شد از منابع گوناگون چنین برمی‌آید که در میان نخبگان تُرک‌زبان اُزبک، فارسی در مقام واسط اصلی تبادلات فرهنگی، جایگـاه عمـدۀ خـود را داشت.

بـرای مثال چنین به نظر می‌آید که پاره‌ای از خوانین اُزبک در شعر فارسی نیز تبحری داشته‌اند. برای مثال محمدرضا آگهی (1809-1874) شـاعــر و مـورّخ مــعـروف در تـوصیف محمدرحیم قلی‌خان (ح. 1842-1846) می‌نویسد: «تمام قواعد دشوار فن شعر را می‌دانست، تاریخ و شرح‌حال تمامی بزرگان قدیم از بدو خلقت تا دورۀ ما را از حفظ بود و در مجالس دربار از تفسیر هر شعری که دانشمندان را حیران کرده بود برمی‌آمد.»[17]

در اوایل قرن بیستم در کتابخانۀ سیّد اسفندیارخان (ح. 1910-1918) فقط هجده نسخۀ خطی از شاعر ایرانی جامی (متوفی 1492) وجود داشت و سه نسخه از [آثار] شاعر هندوایرانی بیدل (م. 1720).[18] علاوه بر این، در قرن نوزدهم چندین نسخه از رباعیات عمر خیام (م. 1131) نوشته شد.[19]

در دربار سلطنت حتی پاره‌ای از ادیبان تُرک‌زبان دربار سلطنت چون [شیرمحمد] مونس (1778-1829)، برادرزاده‌اش آگهی، کمال خوارزمی (1829-1899) و شاعر و وزیر نامدار احمد [علی‌محمد؟] طبیبی (1868-1910)، پاره‌ای از آثارشان را به زبان فارسی می‌نوشتند.[20] منتخب اشعاری که برای خان یا مقامات بالا تدوین می‌شد _ بیاض‌ها _ نیز اشعاری به تُرکی یا فارسی را شامل می‌شدند.

از میان یکصد و چهل‌وشش بیاض از نسخ خطی خیوه که در انستیتو مطالعات شرقی بیرونی در تاشکند نگهداری می‌شوند چهل‌وهفت نسخه اکثراً به فارسی است و مابقی نیز حداقل دوزبانه.[21]

از حواشی و یادداشت‌های بسیاری که در این نسخ دیده می‌شود  _ این نسخ امروزه در موزه‌های محلی نوکوس برجای مانده است _ چنین برمی‌آید که در قرن نوزدهم، فارسی هنوز هم در میان دانشمندان محلی خوارزم کاربرد بسیار داشت.

توضیحات یا ترجمه‌هایی که در حواشی متن‌های عربی یا بین سطور آن‌ها می‌نوشتند نیز اکثراً به فارسی است. علاوه بر این، انجامه‌هایی[22] که کاتبان در انتهای متون می‌نوشتند نیز اکثراً به فارسی، گاهی نیز به عربی و به‌ندرت به تُرکی است. متون محفوظ در کتابخانه‌های نوکوس مؤید این نکته است که در میان دانشمندان خیوه جایگاه فارسی حفظ شد.[23]

طرح ترجمه‌ای که در طول قرن نوزدهم در سراسر آسیای میانه صورت گرفت نیز از یک منظر دیگر مؤید اهمیت و اعتبار ادبیات فارسی در این منطقه بود که زودتر از دیگر مناطق عرصۀ تُرکی‌گردانی شده بود، زیرا از میان آثار بسیاری که به تُرکی ترجمه شدند، حدود هشتادوپنج درصد آن‌ها را آثار فارسی تشکیل می‌داد و مابقی نیز از عربی یا تُرکی عثمانی بود.[24]

ترجمه برای «عوام‌الناس» خوارزم؟

شکوفایی فرهنگی خوارزم را که در دورۀ محمدرحیم‌خان اول (ح. 1806-1825) آغاز شد و جانشینانش نیز آن را ادامه دادند، می‌توان در شتاب و تحرّک ادبی بیشتری دید که در این دوره شکل گرفت.

ترجمه نقش مهمی در این تغییر و تحوّل داشت. درواقع بخش درخور توجهی از ادبیات کلاسیک تُرکی را ترجمۀ متون فارسی تشکیل می‌داد. اما آنچه این دوره را از دیگر ادوار متمایز می‌ساخت تعداد بالای ترجمه‌ها بود.

برای مثال در دورۀ حکمروایی محمدرحیم‌خان ثانی از 1864 تا 1910 که دورۀ اوج این تجدید حیات فرهنگی به شمار می‌آمد، بیش از صد اثر، اکثراً از فارسی به تُرکی جغتایی، ترجمه شدند.[25]

از شروع قرن نوزدهم تا فروپاشی خانات در سال 1917، حداقل از هشتادودو مترجم مختلف می‌توان نام برد که در دربـار خیوه کـار می‌کردند[26]، هرچنـد متأسفانه در مورد آن‌ها اطلاعات زیادی نداریم.[27]

افتندیل ارکینوف و شادمان وحیدوف در مورد فهرست کتابخانه _ فهرست دست‌نویسی از تمام آثار عربی، فارسی و تُرکی در کتابخانۀ محمدرحیم‌خان ثانی_ مقاله‌ای منتشر کرده‌اند. در این مقاله علاوه بر سفارش‌دهندگان این آثار _اکثراً از خویشان خان _ از چهل‌وهفت کاتب و سی‌ویک مترجم نام برده شده است.[28]

به نوشتۀ تذکرۀ حسن مراد لفاسی «همیشه سی تا چهل شاعر و عاشق ادبیات در خدمت محمدرحیم‌خان ثانی بودند، که تعدادی از آن‌ها با کتاب و ترجمه سروکار داشتند.»[29]

داستان محمدرضا آگهی، یکی از مهم‌ترین چهره‌های این دوره، خود به اندازۀ کافی گویا است. او در مقدمۀ دیوان‌اش تعداد ترجمه‌هایش را نوزده جلد ذکر می‌کند (ازجمله یک کتاب از تُرکی عثمانی).

در میان این ترجمه‌ها تعدادی از آثار مهم ادبیات کلاسیک فارسی نیز ملاحظه می‌شوند، ازجمله گلستان سعدی، یوسف و زلیخا، سلامان و ابسال و بهارستان جامی؛ شاه و گدا [درویش] هلالی جغتایی، هفت‌پیکر نظامی، زبدةالحکایات محمد وریس، قابوسنامۀ کیکاووس، مفتاح الطالبان محمود غجدوانی، هشت‌بهشت امیرخسرو و بدایع الوقایع واصفی.

در این فهرست ترجمۀ شش اثر تاریخی نیز به چشم می‌خورد: روضة‌الصفای میرخواند، که آگهی فقط بخش دوم جلد دوم و کل جلد سوم آن را ترجمه کرد؛ روضة‌الصفای ناصری رضاقلی‌خان هدایت (فقط جلد سوم)؛ تاریخ جهانگشای نادری میرزا مهدی‌خان استرآبادی؛ ظفرنامۀ شرف‌الدین یزدی؛ طبقات اکبرشاهی و تذکرۀ مقیم‌خانی.[30]

این فهرست درخور توجه از تنوّع آثاری که در خیوه ترجمه شدند شِمایی به دست می‌دهد. نگاهی به فهرست کتابخانه بیانگر آن است که در این دوره نه‌فقط آثار ادبی و تاریخی، بلکه آثار دیگری نیز ترجمه شدند؛ از آثاری در حوزۀ طب (مانند الاغراض الطبیه)، داروشناسی (مانند تـحفة المؤمنین)، علم حقوق (مانند مختصر الوقایة)، حدیث (مانند شرح دلایل الخیرات) و عرفان (مانند نفحات الانس معروف جامی).

نمونۀ آگهی، بیانگر آن است که یک کار می‌توانست توسط افراد مختلفی ترجمه شود. این مورد دربارۀ ترجمۀ آثار تاریخی‌ای چون روضة‌الصفا و تاریخ کامل پیش آمد؛ (تاریخ کامل) دوازده جلد بود که یک گروه حداقل یازده نفره ترجمۀ آن را برعهده گرفتند.

بدین‌ترتیب ترجمۀ یک‌چنین متنی می‌توانست به یک کار جمعی بدل گردد که می‌بایست از دورۀ حکمروایی یک خان به دورۀ حکمروایی خان بعدی تداوم یابد.

برای مثال، درحالی‌که دفتر اول روضة‌الصفا توسط مونس و به فرمایش محمدرحیم‌خان اول صورت گرفت جلدهای بعدی توسط آگهی، محمدیوسف [؟] راجی، محمد نظر و کامل خوارزمی در دوران حکمروایی الله‌قلی‌خان (ح. 1825-1842)، رحیم‌قلی‌خان (ح. 1842-1845)، محمدامین‌خان (ح. 1845-1855)، سیدعبدالله‌خان (ح. 1855) و محمدرحیم‌خان ثانی (ح. 1864-1910) صورت پذیرفت.

امکان ترجمۀ مکرر یک متن واحد نیز از دیگر ویژگی‌های طرح ترجمۀ خیوه است. از کتاب محفل‌آرا حداقل پنج ترجمۀ تُرکی در دست و سه ترجمه نیز از خاطرات معروف واصفی از هرات دورۀ تیموری، بدایع الوقایع.[31]

این را نیز می‌توان یادآور این نکته دانست که از یک متن مشابه می‌شد چند نوع ترجمه ارائه کرد: کلمۀ ترجمه در قیاس با اصطلاح انگلیسی جدید «Translation» مفاهیمی به‌مراتب گسترده‌تر از انتقال یک متن یا عنصری از آن را به یک زبان دیگر شامل می‌شود.[32]

ازاین‌رو اگر چند ترجمه از یک متن واحد را مقایسه کنیم متوجه می‌شویم که هیچ‌یک را نمی‌توان بازنمای ماهیت کامل متن اصلی دانست. درواقع از یک منظر درازمدت چنین می‌نماید که گرایشی به ساده‌گردانی در کار بوده است.[33] برای مثال، می‌توان به مقالۀ نجم‌الدین کاملوف اشاره کرد که در آن سه ترجمه از بدایع الوقایع با هم مقایسه شده‌اند.

ترجمۀ اول را دلاور خواجه در 1826، ترجمۀ دوم را آگهی در 1860 و ترجمۀ سوم را نیز محمدامین توره در 1917 انجام داده است. کاملوف ترجمۀ 1826 را نزدیک‌ترین به اصل می‌داند.

ترجمۀ 1860 بیانگر آن است که آگهی به کلمات خاص و تعابیر ظریف بی‌توجه نبود اما بخش‌های درخور توجهی از کتاب را خلاصه کرد. و ترجمۀ 1917 نیز از هردوی این‌ها متن فارسی را ساده‌تر کرده بود.[34]

به نظر می‌آید که هرچه بیشتر می‌گذشت ضرورت در دسترس ‌بودن زبان بیش‌ازپیش اهمیت می‌یافت. نخستین ترجمه هم از لحاظ دستوری و هم از نظر واژگان شباهت بیشتری به اصل فارسی متن داشت حال‌آنکه در نیمۀ دوم قرن نوزدهم مترجمان سعی داشتند تا جایی‌که می‌توانستند ترجمۀ خود را «فارسی‌زدایی» کنند.

برای مثال، هنگامی‌که محمدیوسف بیانی (1858-1923) ترجمۀ تُرکی جدیدی از تاریخ طبری ارائه کرد، معادل تُرکی کلمات فارسی و عربی را جایگزین کرد یا حداقل سعی کرد کلمات عربی و فارسی‌ای را برجای گذارد که برای خوانندگان آن دوره مفهوم بودند.[35]

در کنار این ساده‌گردانی و تُرکی‌گردانی، ضرورت افزودن حواشی و توضیحات نیز حس شد. برای مثال می‌توان به ترجمۀ ملاباباجان سنایی از هفت‌کشور اشاره کرد که رساله‌ای بود در اخلاق به قلم فخری هروی که در اوایل قرن شانزدهم نوشته شده بود.

از مقایسۀ این ترجمۀ تُرکی که در دوران سیّد محمدخان (ح. 1856-1864) صورت گرفت با متن اصلی آن به فارسی تفاوت‌های درخور توجهی به چشم می‌آید.[36] یکی از این تفاوت‌ها آن است که ملاباباجان در ترجمه‌اش برای توضیح بیشتر کلمات و جملاتی را اضافه کرد. برای مثال، می‌توان به بخش ذیل از متن اصلی فارسی اشاره کرد:

«در گذشته‌ها [در زمانی]، سلطان خردمندی بود به نام عادل‌شاه. پادشاه سراسر جهان بود و ارباب هفت‌اقلیم. در مشرق‌زمین شهری احداث کرد و به دلیل مساعی بسیارش، آن را در مدت‌زمان کوتاهی ساخت. از آنجایی که مواهب هر دو جهان در آن شهر یافت می‌شد، آن را کونین نام نهاد.»[37]

و ترجمۀ پُرطول و تفصیل ملاباباجان از آن به شرح ذیل:

«در زمان ماضی [زمان ماضی] یعنی در ایام گذشته [ya’ni ötgän ayyamda] پادشاه عادلی بود، چنان شاه بخشنده‌ای از میان شاهان که مردم او را سلطان خردمند عادلشاه نام و لقب نهادند… یک روز این شاه بر آن شد پادشاهی‌اش را به تصویر کشیده و پرتوی از خورشید بزرگی و شکوهش را به جهانیان نشان دهد.

در مشرق‌زمین یک‌چنان شهری برپا کرد که زیبایی و شگفتی دو جهان در آن درخشش و تلألؤ یافت. از این زمان فرخنده و روز خجسته، مردان خردمند و عالم_ آن‌هایی که خرد و پرهیزکاری و بلاغتشان بیش از همه بود_ بی‌شمار بودند و به دلیل این دورۀ مبارک، به یُمن فرامین و راهنمایی‌های آنان، عمارات شهر مذکور شکل گرفت و استوار گشت و بر همین دلایل، آن شهر را کونین نام نهادند.»

آشکار است که یک‌چنین ترجمه‌هایی هدفی به‌مراتب بیش از یک ترجمۀ صِرف داشتند. مترجمان می‌خواستند کار آن‌ها برای خوانندگانشان کاملاً مفهوم باشد و در این راه شیوه‌های مختلفی را به کار می‌گرفتند. برای مثال، اشعار را به نثر درآورده، معادل‌ها و توضیحاتی افزوده، حتی ساختار یک قطعه را عوض می‌کردند.[38]

مترجمان خیوه اکثراً در مقدمۀ ترجمه‌هایشان هدف از این کار را بیان می‌داشتند: آن‌ها درصدد ایجاد متنی بودند که هرکسی بتواند آن را بخواند. درواقع این خواست صریح حامیان آن‌ها بود.

هنگامی‌که خان محمدامین ایناق و کارگزار عالی‌رتبه‌اش نیازبک از محمدقاسم خواستند ابومسلم‌[نامه] و شاهنامه را ترجمه کند، از او خواسته شد که در این کار «خاص و عام» را در نظر داشته باشد.[39]

محمدرحیم‌خان ثانی نیز در سفارش ترجمۀ تُرکی از فرازهای هفت‌پیکر معروف نظامی به آگهی مقصود مشابهی داشت. میلِ به تولید متونی که نه‌فقط از لحاظ فنّی خواندنی باشند، بلکه در سطحی گسترده‌تر نیز قابل‌فهم باشند، در تاریخ ادبیات تُرکی در آسیای میانه امر بی‌سابقه‌ای نبود.

امیر علیشیر نوایی هدف از بازنویسی خمسۀ معروف نظامی را به تُرکی، فراهم آوردن زمینۀ بهره‌مندی «مردمان تُرک» (Türk eli) از آن کتاب دانست: «زیرا امروزه در جهان بسیاری از ترکان از خُلق نیکو و ذهن روشن برخوردارند.»[40]

تقریباً بعد از دو قرن نیز ابوالغازی بهادر در صفحۀ اول شجرۀ ترک و مغول خود می‌نویسد: «سعی کرده است از ترکی‌ای استفاده کند که حتی یک کودک پنج‌ساله نیز بتواند آن را به‌راحتی درک کند.»[41] همان‌گونه که در فصل هفتم این کتاب، الکساندر پاپاس خاطرنشان کرده است، هنگامی‌که تشکیلات عالی ترکستان شرقی از اواخر قرن هجدهم به بعد در مقام ترجمۀ کلاسیک‌های فارسی به ترکیب جغتایی برآمد از مترجمان خواسته شد به صورتی مستمر این متون را برای مخاطب «خاص و عوام» ساده گردانند.

در اواخر قرن نوزدهم در خیوه نه‌فقط مترجمان بلکه مورخان نیز می‌بایست متون ساده‌تری از آثار پیشین فارسی ارائه دهند. حسن‌مراد قوشبیگی از سنایی خواست در نگارش تاریخ خانات خیوه متنی را فراهم آورد که برای عوام‌الناس- عوام اهلی– قابل فهم باشد.

اگرچه تاریخ حکام قونغورات را شاعران و پژوهشگران پیشین نیز سروده و نوشته بودند اما این شرح وقایع به چنان طرز مغلقی نوشته شده بودند که به‌سختی قابل درک بودند. با آنکه در این دوره رویۀ مذکور عمومیت داشت اما نمی‌توان گفت که همواره خط‌مشی یکسانی در کار بوده است.

ظاهراً در دورۀ الله‌قلی‌خان (ح. 1825-1842) تأکید چندانی بر ساده‌گردانی نبود و مترجمان گاه می‌بایست سبک متون اصلی را حفظ کنند. بااین‌حال، در دورۀ حاکم بعدی، محمدرحیم‌خان ثانی، خواستِ ساده‌گردانی از نو بالا گرفت.[42]

طالب خواجه که از سوی محمدرحیم‌خان ثانی مأمور شد حکایات الصالحین را از فارسی به تُرکی برگرداند در مقدمۀ کار خاطرنشان کرد که این ترجمه برای همه_ «جامع خلایق»_ مفید خواهد بود.[43]

درواقع در بسیاری از مقدمه‌هایی که بر این ترجمه‌ها نوشته می‌شد بر اهمیت فراهم آوردن موجبات دسترسی «مردم تُرک خوارزم» تأکید می‌شد.[44]

می‌دانیم که این‌گونه ترجمه‌های ادبی می‌توانست مورد پسند خوانین خیوه و مقامات عالی‌رتبۀ آن سامان قرار گیرد که بخشی از جامعۀ باسواد خیوه را تشکیل می‌دادند و خودشان نیز غالباً دستی در شعر و ادبیات داشتند اما «عوام‌الناس» خوارزم چه؟ با توجه به تعداد اندک نسخ خطی موجود، آثار تاریخی‌ای که مونس و آگهی و دیگران ترجمه کردند توزیع گسترده‌ای نداشت و بیشتر در دربار خوانده می‌شدند ازاین‌رو، اصطلاح «عوام‌الناس» را نباید به معنای دقیق کلمه تعبیر کرد.

بنابراین می‌توان این پرسش را مطرح کرد که قصد و نیّتی که واقعاً پشت این دعوی فراهم آوردن دسترس عموم وجود داشت چه بود؟ حامیان این طرح، مترجمان و مورّخان دست‌اندرکار به هنگام سخن گفتن از «عوام» خوارزم چه کسانی را در ذهن داشتند؟

مرزهای جدید مشروعیت فرهنگی

اگرچه از لحاظ قومی هر سۀ خانات آسیای میانه تنوّع و گوناگونی بسیاری داشتند اما خیوه از لحاظ جمعیت در قیاسِ با خوقند و بخارا، بیشترین درصد تُرک را داشت.

در خیوه، اُزبک‌ها با حدود 65 درصد اکثریت را داشتند، تُرکانِ ترکمن نیز با حدود 25 درصد (کم‌وبیش هم‌اندازۀ اقلیت تاجیک در بخارا) اقلیت بزرگی را تشکیل می‌دادند. ازاین‌جهت خیوه بزرگ‌ترین جمعیت تُرک‌زبان را در خود داشت و بخارا نیز بزرگ‌ترین درصد تاجیکان فارسی‌زبان را.

اما آیا این مردمان تُرک‌زبان که از لحاظ جمعیتی بخش مهمی از «مردم خوارزم» را تشکیل می‌دادند، هدف واقعی این سیاست فرهنگی بودند که درنهایت به جایگزینی تُرکی به جای فارسی منجر شد؟ با توجه به اینکه فقط 5 درصد جمعیت خیوه شهرنشین بودند، روشن است که تعداد آن‌هایی که در این خان‌نشین حتی این ترجمه‌ها را می‌توانستند بخوانند بسیار اندک بوده است.

ازاین‌رو، این دعوی مترجمان را که می‌گویند برای مردمی عادی کار می‌کردند که فارسی نمی‌دانستند باید بیشتر نوعی تعارف تلقی کرد.

دیگر شواهد نیز از آن حکایت دارند که بحث دسترسی بیشتر مردم به فرهنگ ادبی بیشتر نوعی شعار بود تا هدف واقعیِ خط‌مشی اتخاذشده. در سال 1874 محمدرحیم‌خان ثانی که از ستایشگران پابرجای غرب بود در خیوه یک چاپخانۀ سلطنتی تأسیس کرد.

این چاپخانه که به یک دستگاه چاپ سنگی مجهز بود، در انحصار دربار بود و بر فضای فکری خیوه تأثیر اندکی داشت. مطبوعات آن نیز خارج از دربار توزیع یا فروخته نمی‌شد. مضامین اصلی انتشارات نیز شعر بود آن‌هم بیشتر سروده‌های شخص محمدرحیم‌خان.

آ.ن. سامویلُویچ، شرق‌شناس روس، در سفری که در 1908 به خیوه داشت می‌نویسد: «دستگاه چاپ مکان ثابتی ندارد، از بیرون سفارش نمی‌پذیرد و به صورت منظمی دایر نیست… انتشاراتش به فروش نمی‌رسد و آن‌ها را خان هدیه می‌دهد.»[45] در دورۀ سفر سامویلُویچ دستگاه چاپ مزبور در یکی از سراهای باغ سلطنتی جای داشت و دو سال بعد نیز در پی فوت محمدرحیم‌خان در 1910 تعطیل شد.

ازاین‌رو ملاحظه می‌شود که این دستگاه راهگشایِ چاپ بیش از آنکه ابزاری باشد در راه روشنگری عمومی، به گونه‌ای که ادیب خالد توصیف می‌کند، بیشتر وسیله‌ای بود برای «انبساط خاطر همایونی» و «عرضۀ فرهنگ فاخر به صورتی جدید»[46].

طرح ترجمۀ خیوه در فاصلۀ سال‌های 1864 تا 1910، در دورۀ حکمرانی محمدرحیم‌خان ثانی به اوج رسید. او خود با تخلص فیروز شعر می‌سرود و جمعی از شعرا و مورّخان را نیز تحت حمایت گرفته بود.

در فضای ادبی پُرتحرک دربار او بیش از سی شاعر حضور داشتند.[47] محمدرحیم‌خان که از لحاظ سیاسی، مخصوصاً سیاست خارجی، دستش بسته بود تنها راهِ اعتراض بر ضدّ تحت‌الحمایگی روس را در تأکید و تمرکز بر فرهنگ شاهانۀ درباری می‌دید.

اَفتَندیل اِرکینوف، پژوهشگر اُزبک، بر این باور است که حملۀ روس‌ها به خیوه در 1873 باعث این تغییر و تحوّل در جهت اخذ فرهنگ تُرکی شد و آنکه سروسامان یافتن کتابخانۀ سلطنتی نیز ابزاری در دست محمدرحیم‌خان برای مقاومت در برابر امپراتوری روسیه.[48]

بااین‌حال و به‌رغم هر تأثیری که استعمار روس می‌توانست بر حیات فرهنگی خانات خیوه داشته باشد، می‌دانیم که طرح ترجمه مدت‌ها پیش از فرارسیدن روس‌ها آغاز شد؛ برای مثال، ترجمۀ روضةالصفا از دورۀ محمدرحیم‌خان اول آغاز شد.

ازاین‌رو، برای تأثیر حملۀ روسیه بر تحولات فرهنگی خانات خیوه، اهمیت بیش از حدّی نمی‌توان قائل شد. چیرگی روس‌ها را شاید بتوان تسریع‌کنندۀ این فرایند برشمرد اما روی آوردن حیات فرهنگی دربار خیوه به سمت تُرکی‌گرایی که طرح ترجمه نقشی اساسی در آن ایفا کرد احتمالاً در وضعیت سیاسی جدید ریشه داشت که از قرن هجدهم با اضمحلال حکومت سنّتی‌ای آغاز شد که از بدو چیرگی اُزبک‌ها در سال‌های نخست 1500 در آسیای میانه شکل گرفته بود.

نیروهای جدید ایلی در مقام مقابله با اقتدار مرکزی برآمده و از شناسایی جذبۀ حکمران چنگیزی امتناع کردند. اگرچه هیچ‌یک از آن‌ها از دودمان چنگیز نبودند اما در این دوره بود که برای اولین بار در تاریخ آسیای میانه، امیران این سه خاندان اُزبک که در قرن هجدهم سر برآوردند خود را به «خان» ملقب ساختند.[49]

این «جابه‌جایی زیرساختی» در قرن هجدهم _ عبارتی که پائولو سارتوری در توصیف این دگرگونی به‌کار برد_ به دورۀ چنگیزخانی پایان داد و پیش‌درآمدی شد بر «درون‌گرایی» خانات اُزبک.[50]

بعد از آنکه محمدامین ایناق رئیس قونغورات‌ها در 1770 ترکمن‌های یموت را درهم شکسته و بیرون راند حکومت هنوز هم _هرچند فقط در اسم و عنوان _ به نام خوانین چنگیزی‌تبار قزاق ادامه یافت، هرچند زمام امور در دست وی بود که خود را «ایناق»_ ندیم _ حاکم، می‌خواند.

اما ایلتوزر ایناق نوه‌اش در 1804 این خوانین اسمی را نیز کنار گذاشت و خود را خان خواند و بدین ترتیب سلسلۀ قونغورات را بنیان نهاد. خانات خیوه نیز مانند دو خانات دیگری که در قرن هجدهم در خیوه و خوقند تأسیس شد، از یک ثبات نسبی برخوردار شد و این در مقایسه با دو قرن پُرتلاطم پیشین به یک تمرکز داخلی و سامان اداری منجر گشت.

بااین‌حال، از آنجا که سلسله‌های اُزبک از لحاظ نظری از حق حکمروایی محروم بودند _ میراث برجای‌مانده از نظام چنگیزی در آسیای میانه حکم می‌کرد که فقط اولاد و احفاد چنگیزخان حق سلطنت داشته باشند _ آن‌ها می‌بایست برای کسب نوعی مشروعیت اقدام می‌کردند.

شاید بتوان چنین فکر کرد که خط‌مشی فرهنگی قونغورات‌ها با جوانبی که بدان اشاره شد، یک‌چنین هدف داشته است. در آغاز قرن نوزدهم تحولاتی که بر وضعیت سیاسی آسیای میانه تأثیر نهاد، فضای فرهنگی آن حدود را نیز دگرگون کرد. با تلاش سلسلۀ قونغورات برای پیشبرد ارزش‌هایشان، زبان فارسی نیز مشروعیت پیشین را به همراه نمی‌آورد.

اینکه قونغورات‌ها در مقایسه با خانات همتایشان، خوقند و بخارا، سعی و جهد بیشتری را در تُرکی‌گردانی حیات دربار به‌خرج دادند نیز می‌توان ناشی از ویژگی‌های خوارزم دانست.

همان‌گونه که پیش‌تر اشاره شد، میزان تُرک‌گشتگی در خوارزم بالا بود و عنصر تُرک در هویت آن حدود، همیشه نقش مهمی ایفا کرده بود. وامبری می‌نویسد: «خیوه‌ای در قیاس با کاشغر و بخارا، تفاخر مشروعی نسبت به خلوص ملیّت کهن اُزبکی‌اش دارد.»[51]

علاوه بر این، پیوندهای خیوه با دیگر حوزه‌های مسلمان‌نشین و تُرک‌زبان روسیه چون تاتارها را نیز باید از مظاهر این «ترکیّت» دانست.[52] دورافتادگی منطقه‌ای خیوه از ماورای جیحون و ایران، به دلیل صحاری و استپ‌های مابین، نیز در حفظ خصوصیات فرهنگ تُرکی در آنجا در قیاس با مناطق بیشتر ایرانی‌شدۀ اطراف، از دیگر عواملی است که باید در نظر داشت.[53]

در اواخر قرن نوزدهم در خانات بخارا و خوقند، فارسی هنوز در قیاسِ با تُرکی دستِ بالا را داشت. ازاین‌رو، برای خوانین قونغورات استفاده از تُرکی نشانه‌ای آشکار از اقتدار و تمایز آن‌ها محسوب می‌شد.

این حس تفاوت و تمایز تا بدان حدّ بود که اُزبک‌های خیوه خانات بخارا را به دیدۀ «سرزمین تاجیک‌ها» می‌نگریستند و حتی نیروهای بخارا  را، که درواقع بخش اصلی آن‌ها را سربازان اُزبک تشکیل می‌دادند، با نگاهی از بالا «قشون تاجیک» می‌خواندند.[54] چند دهه پیش‌تر وامبری خاطرنشان کرده بود که خیوه و خوقند «به‌مثابۀ دشمنان دائمی بخارا» محسوب می‌شدند.[55]

و مری هالدسوُرث نیز با توجه به این «نمونه‌های دیرینۀ رقابت‌های داخلی» از آن سخن راند که روابط خارجی این سه خانات در درجۀ اول نسبتِ به یکدیگر باید نگریسته شوند و تنها در درجۀ دوم، نسبت به روسیه.[56] «رقابت‌های دیرپای» میان خانات آسیای میانه مانع از آن شد که در برابر هجوم روس‌ها جبهۀ واحدی بتواند شکل گیرد و به رقابتی فرهنگی میدان داد که به نظر می‌آید طرح ترجمه نیز در آن نقشی داشت.[57]

البته دشمنی میان خیوه و بخارا در عرصۀ ادبی، به‌ویژه در حوزۀ وقایع‌نگاری، نیز بالا گرفت. جیمز پیکت می‌نویسد به نظر می‌آید این رقابت‌ها «به یک احساس تعلّق محلی و شاید هم به‌نوعی “وطن‌پرستی” اولیه میدان داده باشد.»[58]

فرایند «فارسی‌زدایی»ای که در سطوح درباری رخ داد، ابزار دیگری بود در دست خوانین قونغورات، برای متمایز وانمود کردن دربارشان از دربار رقبای بخارایی و خوقندی.

آن‌ها با پشتیبانی از تُرکی به‌عنوان زبان فرهنگی اصلی از طریق حذف فارسی، سعی کردند در چارچوب «یک قرن بومی آسیای میانه‌ای» وجهۀ سلطنتی خود را جلوۀ خاصی بخشند.[59]

ترجمه‌های بسیاری که در قرن نوزدهم، مدّت‌ها پیش از فرارسیدن روس‌ها، صورت گرفت، بیانگر آن است که قونغورات‌ها بر آن بودند تمامی نشانه‌های رسمی قدرت را از آنِ خود کنند ازجمله زبان را که از طریق آن، این اقتدار می‌توانست یک وجه بیان فرهنگی یابد.

نتیجه‌

از آغاز قرن نوزدهم خوانین قونغورات خیوه تصمیم گرفتند با فراهم آوردن موجبات دسترسی بیشتر تُرک‌زبان‌ها به میراث فرهنگی آسیای میانه، سیاست فرهنگی [جدیدی] اتخاذ کنند.

البته برخلاف آنچه در مقدمۀ بسیاری از این ترجمه‌های خیوه آمده است، این ترجمه‌ها بیش از آنکه واکنشی باشند در اجابت خواسته‌های اهل مطالعۀ تُرک‌زبان، بیشتر تلاشی بود در جهت شکل دادن به یک اهل مطالعۀ مجازی.

سیاست ترجمه از فارسی به تُرکی در کنار میلِ به تدوین آثار جدیدی به تُرکی را می‌توان تلاشی تعبیر کرد در جهت تأسیس یک فرهنگ ادبی بومی.

در خوارزم نیز همانند دیگر جای‌ها، در درجۀ اول این دربارهای سلطنتی بودند که زمینۀ اصلی این بومی‌گردانی را فراهم آوردند؛ بیشتر فرایندی از «بالا به پایین بودند تا بالعکس».[60] این سیاست فرهنگی در خدمت یک هدف سیاسی گسترده‌تر بود.

امیران قونغورات در تعیین مجدد مرزهای جهان فرهنگی‌شان، در شکل دادن به یک جامعۀ سیاسی جدید مؤثر واقع شدند: یعنی [جامعۀ] مردمان تُرک خوارزم.

مرزهای جدید زبانی که در چارچوب آن قرار شد یک زبان بومی (تُرکی) جایگزین زبان میانجی (فارسی) گردد، مبیّن طریق جدیدی بود که برای تجدید سامان این جهان سیاسی اتخاذ گردید.

ازاین‌رو این مرزهای جدید فرهنگی می‌بایست یک چشم‌انداز جدید از فضای سیاسی بومی ارائه دهند. سلسلۀ محلی قونغورات از طریق شکل دادن به مشروعیت فرهنگی خاص خود، که در آن فارسی دیگر آن نقش و اعتبار گذشته را نداشت، سعی کرد خود را از رقبای محلی منغیت و مینگ‌اش متمایز گرداند.

بدین ترتیب طرح ترجمۀ خیوه را می‌توان «یکی از ابزارهایی خواند که یک ملّت جدید برای “اثبات” خود ارائه می‌کند تا نشان دهد که زبانش می‌تواند همان کارکردی را داشته باشد که زبان‌های پُراعتبارتر دارند.» در خیوه نیز همانند دیگر جای‌ها این ترجمه‌های پُرشمار را می‌توان یک «تسخیر قدرت» واقعی تعبیر کرد.[61]

بدین ترتیب طرح ترجمۀ قونغورات‌ها را می‌توان مؤید این اصل دانست که تعیین مجدد مرزها، چه فرهنگی باشد و چه زبانی، کماکان یک عمل تمام و کمال سیاسی است. این انتخاب شاهزاده یا به عبارت دقیق‌تر در این خصوص، خان بود و دربار او.

جای شگفتی نیست که چندین دهه بعد نیز تعیین مجدد مرزهای زبانی به یکی از سیاست‌های اصلی شوروی در خصوص ملیّت‌ها بدل شده، به تحدید قطعی زبان فارسی در سراسر آسیای میانه منجر گردید.

 

* Marc Toutant, “De-Persifying Court Cultre: The Khanat of Khiva’s Translation Program”.

برگرفته از:

Nile Green (edited by), The Persianate World: The Frontiers of a Eurasian Lingua Franca, University of California Press, 2019.

 

سوتیتر1:

برای خوانین قونغورات استفاده از زبان تُرکی نشانه‌ای آشکار از اقتدار و تمایز آن‌ها محسوب می‌شد. این حس تفاوت و تمایز تا بدان حدّ بود که اُزبک‌های خیوه، خانات بخارا را به دیدۀ «سرزمین تاجیک‌ها» می‌نگریستند.

 

سوتیتر2:

فرایند «فارسی‌زدایی» که در سطوح درباری رخ داد، ابزار دیگری بود در دست خوانین قونغورات، برای متمایز وانمود کردن دربارشان از دربار رقبای بخارایی و خوقندی. آن‌ها با پشتیبانی از تُرکی به‌عنوان زبان فرهنگی اصلی از طریق حذف فارسی، سعی کردند در چارچوب «یک قرن بومی آسیای میانه‌ای» وجهۀ سلطنتی خود را جلوۀ خاصی بخشند.

 

 

[1]. در این فصل «تُرکی» به زبان تُرکی‌ای اشاره دارد که از قرن سیزدهم [م] تا اوایل قرن بیستم در آسیای میانه بدان سخن گفته و نوشته می‌شد. از این زبان به ‌نام «تُرکی میانة شرق» (Eastern Middle Turkic) یا ترکی جغتایی نیز یاد می‌شود.

[2].     Marc Toutant, Un empire de mots: La culture des derniers Timourides au miroir de la Khamsa de Mīr ‘Ali Shīr Nawā’ī (1441-1501) (Leuven: Peeters, 2016).

[3]. در اشاره به بررسی‌های صورت گرفته در مورد اُزبک‌ها جا دارد از آثار یوری بِرِگِِل یاد شود؛ یکی از مهم‌ترین میراث‌داران مکتب روسی بررسی تاریخ و فرهنگ آسیای میانه و نویسندة چندین مقاله دربارة تاریخ‌نگاری دربارهای خیوه که به خاطر فعالیت‌هایشان در زمینة ترجمه نیز شهرت داشتند: بنگرید به:

Bregel, “The Tawārīkh-i Khōrazmshāhiyan by Thanā’ī: The Historiography of Khiva and the Uzbek Literary Language,” in As[ects of Altaic Civilization II: Proceedings of the XVII PIAC, Bloomington, June 29- July 5, 1975, ed. L. V. Clark and P.A. Draghi (Bloomington, IN: Asian Studies Research Institute, 1978), 17-32; “Tribal Tradition and Dynastic History: The Early Rulers of the Qongrats to Munis,” Asian and African Studies 16, 3 (1982): 392-97.

برِگِل فردوس الاقبال، یک مآخذ مهم تاریخ خوارزم، را نیز ترجمه و ویرایش کرده است. بنگرید به:

Shir Muhammad Mirab Munis and Muhammad Riza Mirab Agahi, Firdaws al-Iqbal: History of Khwarazm, ed. Yuri Bregel (Leiden: Brill, 1988), and Firdaws al-Iqbal: History of Khwarazm by Shir Muhammad Mirab Munis and Muhammad Riza Mirab Agahi, translated from Chaghatai and annotated by Yuri Bregel (Leiden: Brill, 1999).

[4].     Najmiddin Komilov, “Khorezmskaja shkola perevoda (Problemy tipologii i sopostavitel’noe issledovanie istorii perevoda)” (PhD diss., University of Tashkent, 1987); id., Bu qadimiy san’at: Risola (Tashkent: G’ulom nomidagi Adabiyot va san’at nashriyoti, 1988).

[5].     contextualization

[6].     Aftandil Erkinov and Shadman Vahidov, “Une source méconnue pour l’étude de la production de livres à la cour de Muḥammad Raḥîm Khân II (Khiva, fin XIXe s.),” Cahiers d’Asie centrale 7 (1999): 175-93; Aftandil Erkinov, “A.N. Samojlovich’s Visit to the Khanate of Khiva in 1908 and His Assessment of the Literary Environment”, International Journal of Central Asian Studies 14 (2010): 109-46., “How Muḥammad Raḥîm Khân II of Khiva (1864-1910) Cultivated His Court Library as a Menas of Resistance against the Russian Empire”, Journal of Islamic Manuscripts 2 (2011): 36-49.

[7].     vernacular

[8]. قبچاق‌ها از اوایل 1500، تحت ریاست شیبانی‌ها مهاجرت خود را به سمت ماوراء جیحون آغاز کردند.

[9].     Sart vizier (mehtar)

[10]. به نوشتة وامبری مهتر «نوعی صاحب‌منصب بود که امور داخلی دربار و کشور را تحت نظارت داشت… [مهتر]… همواره می‌بایست از میان سارت‌های جمعیت قدیمی ایرانی خیوه» انتخاب شود.

Vámbéry, Travels in Central Asia; Being the Account of a Journey from Teheran across the Turkoman Desert on the Eastern Shore of the Caspian to Khiva, Bokhara, and Samarcand Performed in the Year 1863 (New York: Harper & Brothers, 1865), 385. See also Yuri Bregel, “The Sarts in the Khanate of Khiva”, Journal of Asian History 12, 2 (19780: 127-38.

[11]. سارت‌ها «در بخارا و خوقند تاجیک خوانده می‌شوند و از جمعیت ایرانیان باستانِ خوارزم هستند. در اینجا تعدادشان اندک است. آن‌ها به‌تدریج زبان خود را از فارسی به تُرکی عوض کرده‌اند. سارت نیز همانند تاجیک از رفتار زیرکانه و پُرمَکر خود قابل‌تشخیص هستند. سارت محبوب اُزبک نیست و گرچه پنج قرن است که با هم زندگی می‌کنند اما به‌ندرت با هم ازدواج می‌کنند.»

(Vámbéry, Travels, 400).

[12].  Bregel, “Sarts in the Khanate of Khiva”, 149-50.

[13]. در مورد سارت‌ها و نوع نگاه تاریخ‌نگاری شوروی به این موضوع بنگرید به:

Sergey Abashin, Nacionalizmy v Srednej Azii: v poiskakh identichnosti (Saint Peterbsurg: Aletejja), 101-76.

[14].  waqfiya

[15].  Ashirbek Muminov, Maria Szuppe, and Abdusalim Idrisov, Manuscrits en écriture arabe du Musée régional de Nukus (Rome: Istituto per l’Oriente C.A. Nallino, 3007), 37.

[16]. برای بحثی پیرامون فرضیة برِگِل دربارة این دگرگونی در زبان اداری بنگرید به:

Paolo Sartori, “Inroduction: On Khvārazmian Connectivity: Two or Three Things That I Know about It”, Journal of Persianate Studies 9 (2016), 148-49.

[17].  Bregel’s translation of the Firdaws al-Iqbal, 407.

[18].  Aftandil Erkinov, “Manuscripts of the Works by Classical Persian Authors (Hafiz, Jami, Bidil): Quantitative Analysis of the 17th-19th c. Central Asian Copies”, in Iran: Questions et connaissances, vol. 2: Périodes médiévale et modern, ed. Maria Szuppe (Paris: Association pout l’avancement des études iraniennes, 2002), 216.

[19]. این نسخ خطی در مؤسسة مطالعات شرقی بیرونی در تاشکند محفوظ هستند.

[20]. بخشی از دواوین مونس و آگهی به اشعار فارسی اختصاص دارد بنگرید به:

Turkish Literature: A Bio-bibliographical Survey, § 3, pt. 1, vol. 4 (Utrecht: Library of the University of Utrecht, 1969), 199-205.

احمد طبیبی پنج دیوان نوشت، دوتای آن‌ها به فارسی. بنگرید به:

  1. G’anixo’jaev, Tabibiy (hayoti va ijodi) (Tashkent: FAN, 1978).

[21]. در مجموعات الشعراء ممتاز حداقل 134 غزل فارسی محفوظ است.

Majuat al-Shu’ara-i Mumtaz (Al-Beruni Institute for Oriental Studies, Tashkent, MS no. 7081.

[22].  Formulas

[23].  Muminov, Szuppe, and Idrisov, Manuscrites en écriture arabe, 37.

[24].  Komilov, Bu qadimiy san’at, 25.

[25].  Komilov, “Khorezmskaja shkola perevoda”, 75.

[26].  A. Nosirov, Xorazmaga oid materiallar: Qo’lyozma, quoted by komilov, “Khorezmskaja shkola perevoda”, 112.

[27]تذکرة حسن مراد قاری لفاسی یکی از مآخذ مهم برجای‌مانده است.

Hasan Murad Qari Laffasi (1880-1945) in 1920, “Khiwa shâ’ir wa adabiyâtchilarining tarjima-i hâllari”, MS, Fond. IV AN O’zSSr, no. 9494. See also P. Babajanov’s edition: Laffasiy, Tazkiratush Shuaro (Urganch, Uzbekistan, 1992).

[28]. این نسخۀ خطی در آکادمی علوم ازبک نگهداری می‌شود. بنگرید به:

Erikinov and Vahidov, “Une source méconnue”, 178.

[29]. به نقل از Komilov, Bu qadimiy san’at, 15.

[30].  Muhammad Rizâ Âgahi, Ta’wiz al-‘Ashiqin, ed. Rahmat Majidiy (Tashkent: O’zSSR Fanlar akademiyasi nashriyoti, 1960), 38-39.

[31]. محفل آرا که به نام محبوب‌القلوب نیز معروف است سرودة برخوردار ترکمن ممتاز است.

[32].  See esp. Mona Baker, “The History of Translation: Rcurring Patterns & Research Issues”, in Translations: (Re)Shaping of Literature and Culture, ed. Saliha Paker (Istanbul: Boğaziçi University Press, 2002), 5-14.

[33].  Komilov, “Khorezmskaja shkola perevoda”, 131-44.

[34].  Ibid., 145-61.

[35].  Komilov, Bu qadimiy san’at, 70.

[36]. متن اصلی فارسی و ترجمة ترکی آن در:

Komilov, “khorezmskaja shkola perevoda”, 214-16.

[37]. کونین- «kawnay»- به معنای دو جهان، ترجمه‌ها از نگارنده.

[38]. یکی از نمونه‌های جالب شیوة ترجمة محمد نیاز از انوار سهیلی کاشفی است. بنگرید به:

Komilov, Bu qadimiy san’at, 75-76.

[39]. نقل شده از:

Komilov, Bu qadimiy san’at, 60.

[40]. این قطعه از دیباچة لیلی و مجنون نقل شده است. بنگرید به نسخة خطی این متن در دانشگاه میشیگان:

(Ann Arbor, Special Collections Library, Isl., no. 450), 345.

[41]. Abul al-Ghazi Bahadur, Histoire des Mongols et des Tatares par Aboul-Ghâzi Béhâdour Khân, ed. and trans. Petr I. Demaison (Amsterdam: Amsterdam Philo Press, 1970), 36.

[42]. Komilov, Bu qadimiy san’at, 58-59.

[43]. Quoted by Komilov, ibid., 68.

[44]. Ibid., 19-20.

[45]. Quoted by Adeeb Khalid, “Muslim Printers in Tsarist Central Asia: A Research Note”, Central Asian Survey 11, 3 (1992): 114.

[46]. Ibid.

[47]. چند جُنگ شعر برای دربار منتشر شد. بنگرید به:

Aftandil Erkinov, “Timurid Mannerism in the Literary Context of Khiva under Muhammad Rahim-Khan II (Based on the Anthology Majmu’a-yi Shu’ara-yi Firuz-Shahi)”, Bulletin of International Institute for Central Asian Studies 8 (2008): 58-65.

[48].  See esp. Erkinov, “How Muhammad Raḥīm Khân II… Cultivated His Court Library”.

[49]. نخستین اصل دولت‌مداری ازبک «آن بود که فقط اولاد ذکور چنگیزخان شایستة حکمرانی بود»، اصل دوم نیز آنکه کل خاندان حاکم چنگیزی (اولاد ذکوری که به ’سن تشخیص‘ رسیده‌اند) از حق حکومت برخوردارند و نه‌فقط یک فرد.»

(Robert d. McChesney, “Waqf at Balkh: A Study of the Endowments at the Shrine of ‘Alīibn Abī Tâlib” XPhD diss., Princeton Univrsity, 1973X, ix).

[50].  Sartoti, “Introduction”, 140.

[51].  Vámbéry, Travels, 396-97.

[52].  See Sartori, “Introduction”, 150-51.

[53]. روایاتی در مورد این انزوا اغراق می‌کنند. بنگرید به Sartori, “Introduction”, 138.

[54].  Yuri Bregel, “Central Asia vii. In the 18th-19th Centruies”, Encyclodædia Iranica, vol. 5, fasc. 2, 193-205

[55].  Vámbéry, Travels, 481.

[56]. Mary Holdsworth, Turkestan in the Nineteenth Century: A Brief History of the Khanates of Bukhara, Kohand and Khiva (Los Angeles: Central Asian Research Centre in association with St. Antony’s College (Oxford) Soviet Affairs Study Group, 1959), 3.

[57]. Seymour Becker, Russia’s Protectorates in Central Asia. Bukhara and Khiva 1865-1924 (New York: Routldedge, 2004), 4, and James Pickett, “Enemies beyond the Red Sands: The Bukhara-Khiva Dynamic as Mediated by Textual Genre”, Journal of Persianate Studies 9 (2016): 168.

[58]. Pickett, “Enemies”, 159.

[59]. Sartori, “Introduction”, 148.

[60]. Sheldon Pollock, “Cosmopolitan and Vernacular in History”, in Cosmopolitanism, ed., Carol A. Breckenridge, Sheldon Pollock, Homi K. Bhabha, and Dipesh Chakrabarty (Durham, NC: Duke University Press, 2002), 15-53.

[61]. Translation, History and Culture, ed., Susan Bassnett and André Lefevere (New York: Pinter, 1990), 8.

 

 

این مقاله در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.

شاید به این مطالب هم علاقه‌مند باشید…

ولادتی دشوار

ولادتی دشوار

داستان ولادتی دشوار جلال امین ترجمۀ سیّدمحمدحسین میرفخرائی       اشاره: «ولادتی دشوار» عنوان نخستین فصل از کتابی است

اتحاد در نشر

اتحاد در نشر

اتحاد در نشر چاپ یک روزنامه با چندین امتیاز (بهمن 1329- خرداد 1332) ناصرالدین پروین   درآمد انفجار مطبوعاتی. از

کتاب‌ های آنلاین

کتاب‌ های آنلاین

کتاب‌ های آنلاین کتاب‌های الکترونیکی، کاغذ الکترونیکی و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی[1]   پیتر فرناندز[2] ترجمۀ زینب صفوی[3]       از

برخوردهای نزدیک

برخوردهای نزدیک

برخوردهای نزدیک ریشه‌های نگرانی و دلتنگی در آثار علمی-تخیّلی استانیسلاو لِم* کیلب کرین ترجمۀ سعید پزشک     در رمان

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

ادبیات

تاریخ

هنر

فلسفه

علم

سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.

بازگشت به فروشگاه