خاستگاه «دیگریها»
ترجمهٔ یاسمن مَنو
تونی موریسن متولد 1931 در خانوادهای کارگری در اُهایو است. در سنین پایین مجذوب ادبیات شد. از دانشگاه هووارد که به هاروارد سیاهپوستان شهره است و سپس دانشگاه کُرنل فارغالتحصیل شد. در 1988 رمانش دلبند جایزۀ پولیتزر را از آن خود کرد و در 1993 اوّلین آمریکایی آفریقاییتبار برندۀ جایزۀ نوبل شد.
کتاب خاستگاه دیگریها خلاصهای از مجموعهکنفرانسهایی است که موریسن در اوایل 2016 در دانشگاه هاروارد برگزار کرد؛ موضوع آن «ادبیّات و احساس تعلّق» است. موضوعی کاملاً برازندهٔ این نویسنده و بهروز:
درست در دورهای که ریاست جمهوری اوباما به پایان خود نزدیک میشد و جنبش «زندگی سیاهان ارزش دارد» خشونت پلیس با سیاهپوستان را افشا میکرد. موریسن میپرسد چگونه مفهوم «دیگری» شکل میگیرد و چه کاربُردی دارد؟
تانیسی کوتس[1]، نویسندۀ کتاب خشم سیاه، میگوید: «در آمریکای ترامپ گفتههای موریسن انعکاس بیشتری دارد.» او همچنین در مقدمه بر این کتاب نوشته است:
«این اثری است در مورد خلق بیگانگان و ساختن حصارها. موریسن با توسّل به نقد ادبی، تاریخ و خاطرات میخواهد بفهمد چگونه و چرا به این نتیجه رسیدیم که حصارها را با رنگدانههای پوست مرتبط سازیم.»
بهواقع تونی موریسن ادبیات را بر مبنای «نژاد»، که برای او ساختاری سیاسی است، غربال میکند. مسئلهٔ رنگینپوستی و استفاده از آن را در رمانهای همینگوی، فاکنر و فلنری اُکانِر بررسی میکند. نشان میدهد که کتابی مانند کُلبهٔ عمو توم سیاهان را از هرگونه صفات انسانی تهی میکند تا بردهداری را توجیه کند.
برای تعلّق داشتن به «چیزی بزرگتر از شخص خود و لذا قدرتمندتر» است که «دیگری» شکل میگیرد و سرانجام اینکه موریسن به مسئلهٔ «نژاد» و رنگ پوست در آثارش میپردازد.
او در کنفرانس «دیگری را تعریف کردن» از چگونگی شکلگیری ایدهٔ کتاب دلبند سخن گفته است. در زیر بخشی از این سخنرانی را میخوانیم.
«دیگری را تعریفِ کردن»
من سالهای زیادی، در حدود 19 سال، سردبیر انتشارات رندمهاوس بودم و مصمّم که تا میتوانم در فهرستِ انتشارات تعداد بیشتری از نویسندگان برجستۀ آمریکایی آفریقاییتبار را بگنجانم. چند پروژه به شورای ویراستاران ارائه دادم که مورد قبول واقع شد، از جمله آثاری از تونی کید بامبارا[2]، آنجلا دیویس، گیل جونز و هوی نیوتن[3].
بهجز زندگینامهٔ شخصی محمدعلی [کِلِی] فروش این آثار پایین بود. این مشکل در جلسۀ گروه بازرگانی مطرح شد. یکی از نمایندگان فروش محلی گفت که نمیشود کتابها را «دو طرف خیابان فروخت». منظورش این بود که سفیدپوستان بیشتر کتابها را میخریدند و سیاهپوستان کمتر؛ تازه اگر اصلاً میخریدند.
با خود گفتم پس باید کتابی منتشر شود آنقدر خوب و جذّاب که توجه سیاهان را جلب کند! به اینکه چه کتابی میتوانست «کتابِ سیاهان» باشد فکر کردم: آلبومی نفیس از عکسها، از اشعار ترانهها، گواهینامهٔ حق انحصاری اختراعات سیاهپوستان، بریدۀ روزنامهها، پوسترهای تبلیغاتی.
همه چیز در مورد فرهنگ و تاریخ آمریکاییان آفریقاییتبار، موحش و فجیع در جوار زیبا و موفق. از همه طرف مدارکی میرسید ولی بیشتر از طرف مجموعهدارانی که مدارک و پروندههایی در مورد تاریخ آمریکا و تاریخ آمریکاییان آفریقاییتبار داشتند.
در میان مدارک جمعآوریشده، بریدهٔ روزنامهای با عنوانی جالبتوجه دیده میشد: «دیدار با مادری بَردِه که فرزندش را کشته بود». این مقاله در روزنامهٔ آمریکن باپتیست[4] 12 فوریهٔ 1856 چاپ شده بود. نویسنده پدر روحانی، پی. اس. بَسِت[5] از حوزهٔ علمیۀ فیرمونت در سینسیناتی بود.
او خود را ملزم میدانست که اعمال مذهبی را در کنار زندانیان انجام دهد. این مادر برده و اعضای خانوادهاش از کنتاکی فرار کرده بودند تا خود را به ایالت آزاد اُهایو برسانند. بَسِت ملاقات خود با مارگرت گارنر را چنین توصیف میکند:
«یکشنبۀ قبل، پس از موعظه در زندان شهر سینسیناتی، به لطف معاون کلانتر اجازه یافتم که به سلول آن بختبرگشتهای بروم که در طول دو هفتۀ گذشته باعث اینهمه ناآرامی شده بود.
او را دیدم. نوزادی چندماهه در آغوش داشت و روی پیشانیاش یک کبودی بزرگ بود. در مورد زخم از او پرسیدم. داستانش را با تمام جزئیات در مورد کشتن فرزندانش تعریف کرد. گفت هنگامیکه مسئولان و شکارچیان بَردهِ به خانهای که در آن پنهان شده بودند نزدیک شدند یک بیل برداشت و بر سر دو تن از فرزندانش کوبید.
سپس با چاقو گلوی فرزند سوم را برید. اگر فرصت داده بودند همه را میکشت. خودش مهم نبود ولی حاضر نبود اجازه دهد فرزندانش هم مانند خود او مورد آزار و عذاب قرار گیرند.
از او پرسیدم آیا هنگام ارتکاب این اعمال آنقدر عصبی بود که تا مرحلۀ جنون پیش رفته باشد. جواب داد که نه، مثل الآن آرام بودم و از ته دل ترجیح میدادم که آنها را همان موقع بکشم و به درد و رنجشان پایان دهم تا اینکه شاهد بردگی و مرگ تدریجیشان باشم.
سپس سرگذشت خود و رنجهایی را که متحمل شده بود گفت، درحالیکه اشکهای تلخ بر گونههایش جاری بود و بر چهرهٔ کودک بیگناهش میریخت که با لبخند به او نگاه میکرد، بی آنکه متوجه خطر و رنجهایی که در انتظارش بود باشد. از روزهای پر از عذاب و شبهای کارشان گفت.
هنگامیکه به سیر وقایع و داستانش گوش میدادم و بر مبنای حالت چهرهاش رنجهایش را تصور میکردم فقط توانستم این را بگویم: آه! که چقدر قدرت غیرمسئول آنگاهکه بر موجودات باهوش اِعمال میشود وحشتناک است! در مورد کودک کشتهشده هم مانند موجودی رهایییافته از درد و غم و رنج چنان با رضایت حرف میزد که مو بر تن انسان راست میشد.
بااینهمه، مطمئناً محبت کامل و پرشور مادری داشت. تقریباً بیستوپنجساله بود و چنانکه برمیآمد، هوشی قوی و اراده و شخصیتی محکم داشت و از مهربانی نیز بیبهره نبود.
دو مرد و دو بچۀ دیگر در سلول دیگری بودند اما مادرشوهرش در همان سلول با او بود. مادرشوهرش میگفت هشت فرزند دارد که اکثر آنها را از او جدا کردهاند. همسرش را بیستوپنج سال ندید و اگر میتوانست جلویش را بگیرد، هرگز اجازه نمیداد بازگردد چراکه نمیخواست شاهد رنجهای او باشد و برخورد خشونتآمیزی را که در انتظارش بود تحمل کند.
میگفت که خدمتکاری وفادار بوده و نمیخواسته که در پیری آزادیاش را به دست آورد ولی بهتدریج که ضعیفتر میشده و قدرت انجام کارها را نداشته، اربابش پرتوقعتر و خشنتر از قبل رفتار میکرده، تا جایی که دیگر طاقتش تمام شده و فکر کرده که اقدام به فرار درنهایت باعث مرگش میشود که برایش مهم نبوده است.
او شاهد مرگ کودکان بود ولی میگوید که نه عروسش را تشویق به این کار کرده و نه مَنعش کرده، چرا که شاید خودش نیز در موقعیت مشابه همین کار را میکرد. این پیرزن بین شصت تا هفتاد سال داشت و بیست سالی میشد که معلم تعلیمات دینی بود.
با حرارت از زمانی صحبت میکرد که از ظلم رهایی مییابد و در کنار «ناجی» زندگی میکند. «جایی که آدمهای پلید نمیتوانند آزارتان دهند، جاییکه آدمهای خسته به آسایش میرسند.» این بردهها (بر مبنای اطلاعات من) تمام عمر در شانزده مایلی سینسیناتی زندگی کردند. مکرراً به ما گفته میشود که بردهها را اصلاً آزار نمیدهند. اگر این ثمرهٔ بردهداری در شکل بیضرر و بیخطرش هست، پس وای به حال اشکال بد و نکوهیدهاش!؟ البته اظهارنظر بیهودهای است.»
آنچه از مشاهدات ذکرشده در این مقاله توجهم را جلب کرد عبارتاند از:1. ناتوانی مادرشوهر در محکوم کردن یا تأیید فرزندکشی عروسش؛ 2. آرامش مارگارت گارنر.
همانطور که برخی خوانندگانم میدانند داستان مارگارت گارنر نقطۀ آغازی برای نوشتن رمان دلبند (1987) بود. ده سال پس از چاپ این رمان، زندگینامهٔ تاریخی مارگارت گارنر به قلم استیون وایزنبرگ و با عنوان تمدن مدرن: داستان خانوادگی از بردهداری و فرزندکشی در جنوب آمریکا انتشار یافت.
این کتاب خواننده را به افسانهای رایج ارجاع میداد: زنی طردشده از طرف شوهر که برای انتقام از پدر بیوفا فرزندانش را میکشد. رمان من به درکناپذیر بودن عمل وحشیانۀ فرزندکشی میپردازد.
زندگینامهٔ نوشتهٔ وایزنبرگ وقایع مربوط به اعمال مارگارت گارنر و نتایج آن را بهطور کامل بررسی میکند. وقایعی که من تقریباً هیچ چیز دربارهشان نمیدانستم و حتی اگر امکانش بود (که نبود) آگاهانه از مطالعه دربارهٔ آنها پرهیز میکردم. هدفم تکیۀ کامل بر قوهٔ تخیّلم بود. آنچه برایم جالب بود درک موضع مادرشوهر و ناتوانی او در محکوم کردن عروسش به عنوان قاتل بود.
پس از آنکه از خود پرسیدم که عاقبت پاسخ او چه خواهد بود به این نتیجه رسیدم که تنها کسی که حق مسلّمی دارد تا در این مورد قضاوت کند، خود کودک کشته شده است. بر مبنای تنها نامی که مادرش توانست بر سنگقبرش بنویسد او را beloved (دلبند) نامیدم.
البته اسمها را تغییر دادم، شخصیتهای جدید خلق کردم، شخصیتهای دیگری را حذف کردم، نقش بعضی را بسیار کمرنگ کردم (مثلاً رابرت، همسر مارگارت گارنر)، محاکمه را کاملاً نادیده گرفتم (محاکمهای که ماهها به طول انجامید و باعث مناقشات زیاد و نفاق در میان مخالفان بردهداری شد.
آنها جریان گارنر را به پروندۀ مشهوری تبدیل کردند و درحالیکه ازیکطرف سعی داشتند گارنر را به قتل متهم کنند، از طرف دیگر تلاش میکردند تا قانون 1850 در مورد بردههای فراری را لغو کنند). چندین فرزند مارگارت گارنر دورگه بودند؛ نشانی آشکار از اینکه اربابش به او تجاوز کرده بود و این کار آسانی بود، چون همسرش را اغلب برای کار به مزارع دیگر میفرستادند.
بههرحال حتی اگر این موضوع را هم میدانستم آن را نادیده میگرفتم. فقط یک بچۀ زنده برایش در نظر گرفتم. زن جوان سفیدپوستی (که خودش نیز بردهای فراری بود و همبستگیاش با مارگارت نه بر مبنای نژاد که بر مبنای جنسیت بود) به او کمک کرده بود تا این بچه را به دنیا آورد.
در داستان، سِت[6] – نامی که به مادر دادم- بهتنهایی فرار میکند. فرزند کشتهشده را وارد داستان کردم و او را به فکر و حرف واداشتم تا بازتاب پدیدار و ناپدید شدنش تعصب فجیع ناشی از بردهداری را نشان دهد.
همینطور به مادر شوهر، بیبی ساگز[7]، به عنوان واعظِ خودخوانده و خارج از هر نوع کیش و کلیسایی، نقشی اساسی در تحمّل رنجهای بردهداری دادم و در وعظ او سعی کردم توضیح دهم که به خاطر ایمان به عشق از محکوم کردن عروس خود میپرهیزد.
در زیر بخشی از وعظ بیبی ساگز را در کِلَرِر[8] (محوطۀ باز بیدرخت در جنگل) میخوانیم:
«اینجا که ما زندگی میکنیم جسمیم. جسمی که میخندد، میگرید، با پاهای برهنه در چمنزار میرقصد. همۀ اینها را دوست بدارید. سخت دوست بدارید. آنجا در آن دیار جسم شما را دوست ندارند. آن را خوار میشمارند. چشمان شما را دوست ندارند و ترجیح میدهند آنها را از حدقه درآورند. همانگونه که پوست پشت شما را دوست ندارند و بر آن تازیانه میزنند.
وای مردمان من، آنها دستان شما را دوست ندارند. صرفاً از آنها استفاده میکنند و بعد میبندندشان، زنجیرشان میکنند، میبرند و خالی میگذارند. دستانتان را دوست بدارید! آنها را دوست بدارید! بلندشان کنید و بر آنها بوسه زنید.
جگر، سیاه و تیره، دوستش بدارید، دوستش بدارید و قلبی که میتپد و میتپد، آن را هم دوست بدارید. بیشتر از چشمانتان، پاهایتان، بیشتر از ریههایتان که باید در هوای آزاد نفس بکشند… خوب گوش دهید، قلبتان را دوست بدارید چراکه گنجینهٔ شماست.»
در رمان تأکید من بر زندگی کودک نجاتیافته است که نامش را به یاد زن جوان سفیدپوستی که در به دنیا آوردن او کمک کرد، «دنور» گذاشتهام. زندگی او را بررسی کردم تا برایم روشن شود که با مادری که خواهرش را کشته ولی درعینحال با مادربزرگ و همسایگانی که از او حمایت عاطفی و واقعی میکنند چگونه است. حمایتی که برای دلگرم کردن و شکوفا شدن کودک کافی است.
پایانی برای داستان خلق کردم که برخلاف پایان غمانگیز، واقعی و منقلبکنندهٔ زندگی مارگارت گارنر، پُر از امید بود. سِت، مادر برده، عاقبت جرئت مییابد که فکر کند و آگاه شود که میتواند، بهرغم آنچه بر او و دخترش گذشته، انسانی ارزشمند باشد. او دربارهٔ دلبند به پل دِی میگوید: «ارزشمندترین داراییام بود» و در جواب پل میگوید: «ارزشمندترین داراییات تویی». سِت شک میکند: «من؟ من؟» مطمئن نیست ولی حداقل این نظر برایش جالب است. پس امکان آشتی و آرامش وجود دارد و میشود بدون تأسف ادامه داد.
البته این پایان سخن آخر نبود. سخن آخر متعلق به «دیگری» است انگیزهٔ اوّلیه و علت وجودی رمان دلبند:
«نوعی تنهایی است که گهوارهوار تکانت میدهد. دستان حلقهشده، زانوان در آغوش خودت را محکم میچسبی و نگهمیداری. حرکتی که برخلاف حرکت کشتی، تنها و بیکس را آرام میکند. تنهایی درونی که همچون پوستهای فرد را در برگرفته. اما نوع دیگری از تنهایی است؛ دمدمی، مستقل، بیروح و سرد و فراگیر که باعث میشود صدای پای خودت نیز از دوردست به گوشَت برسد.»
* Lire, Mars 2018.
[1]. Ta Nehisi Coates
[2]. Toni Cade Bambara
[3]. Huey Newton
[4]. American Baptist
[5]. P. S. Basset
[6] . Sethe
[7]. Baby Suggs
[8]. Clairiere
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.