کورتوسیو مالاپارته
لوئیجی بارزینی
کورتوسیو مالاپارته (1898-1957) در ایران چهرۀ ناشناختهای نیست؛ احتمالاً گرایشهای ضدّمدرن او – مانند آنچه ایرانیان را در دورهای به ترجمۀ ارنست یونگر ترغیب کرد – در جلب این توجه نسبی بیتأثیر نبوده است.
پارهای از آثار مهم او، در سالهای پیش از انقلاب، از سوی مترجمان صاحبنامی چون محمد قاضی (قربانی) و بهمن محصص (ترس جان یا پوست) منتشر شدند و همچنین تکنیک کودتای او توسط مدیا کاشیگر در سال 1375 به فارسی ترجمه شد.
آنچه در ادامه میآید یادداشتی است به قلم لوئیجی بارزینی (1908-1984)، یکی دیگر از روزنامهنگاران و نویسندگان معروفِ ایتالیای آن دوره، دربارۀ ملاپارته که اندکزمانی بعد از درگذشت او منتشر شد.[1]
کاوه بیات
کورت اریک سوکرت[2]، موسوم به کورتوسیو مالاپارته تنها ده سال از «ما» بزرگتر بود. «ما» نویسندگان و روزنامهنگارانی بودیم که بیست یا بیستوپنج سال قبل هنوز در میان مردم شهرتی نداشتیم و امیدوار بودیم که بعداً راه خود را در ایتالیا بگشاییم.
آیا با علمِ به آنکه در آینده موفق خواهیم شد، همدیگر را انتخاب کرده بودیم و نشانهای مخفی در بین خود داشتیم؟ آیا واقعاً اعتقاد داشتیم روزی فرا خواهد رسید که میتوانیم راجع به هر آنچه دوست داریم و چیزی که واقعاً برایمان جالب بود بنویسیم؟
همهچیز ما را مانند بسیاری از دیگر گروههای گمنام بدان سمت سوق میداد که باید در سایهها زندگی کنیم، سایههایی که فقط بر تعداد اندکی از آشنایان همفکر شناخته بود.
در قیدوبند هیچ برنامهای نبودیم و برخلاف فوتوریستها[3] یا ناسیونالیستهای پیش از خود هیچ نامی نداشتیم. رشتههای غیرقابل تعریفی ما را به یکدیگر متصل میساخت. با لذّت تمام و گاهی نیز با حسادت، نوشتههای دوستان را میخواندیم، اشارات و تلویحات یکدیگر را درک میکردیم.
درواقع جدایِ از جمع خودمان تنها تعداد اندکی بودند که میتوانستند به لطیفههای گنگمان بخندند. دیدارهایی داشتیم و بس؛ در رُم یا میلان ناهاری میخوردیم. آرای نامربوط و غیرمطرحی را ردّوبدل میکردیم. و از همه مهمتر آنکه از چیزهای مشابهی رنج میبردیم؛ چیزهایی که از آن نفرت داشته، منزجر بودیم و دستشان میانداختیم.
آنچه ما را به یکدیگر پیوند میداد بدون تردید حس «نسل ما» بود و این حس با دادههای کسالتباری چون تاریخ تولد ربطی نداشت. اصل مطلب شکل مشابهی بود که یافته بودیم، برخورداری از یک حساسیت[4] مشابه. درواقع بعضی از ماها از حد متعارف جوانتر یا پیرتر بودیم، برای مثال آمریگو بارتوییِ[5] نقاش و کاریکاتوریست و پائولو مونِلی[6] نویسنده که هر دو از مالاپارته پیرتر بودند.
ما همگی در سالهای بعد از جنگ اول جهانی بزرگ شده و شکل گرفته بودیم: آلبرتو موراویا[7]، ایندرو مونتانِلی[8]، دینو بوتزاتی[9]، اِرول پاتی[10]، گوئیدو پیووِنه[11]، لِئو لونگانِسی[12]، ماریو سولداتی[13]، در مقام نمونههایی چند. هنگامیکه نخستین زدوخوردهای خیابانی میان فاشیستها و ضدّفاشیستها آغاز شد ما هنوز دانشآموز بودیم. چهقدر از لفّاظیهای ایتالیایی عصبانی میشدیم و از جهان رسمیِ پیرامونمان منزجر بودیم!
مالاپارته گرچه بدان جهان تعلق داشت اما از سرِ اعتقاد در جنگ شرکت کرده بود و بر ایدئولوژیهای مُد روز آن روزها تسلط کامل داشت. به همین دلیل به چشم ما یک برادر اندکی بزرگتر نمینمود، بلکه بهعنوان یک نمونۀ درخور احترام، هرچند سرسختِ برجایمانده از یک دورۀ تاریخی دیگر، به چشم یک حریف دیده میشد.
او آنچنان هم همسن و سال آرا و عقایدش نبود و با آن شادابی بیعیب و نقص یک مجسمه مومی چقدر جوان به نظر میآمد. ما این ویژگی درخور توجه را حاصل رژیم غذایی اعجازآسایی میدانستیم که با یک انضباط رُهبانی دنبال میکرد و نیز نظم و ترتیب زندگانیاش که در آن زن و گناه نقش چندانی نداشت و ورزشی که (میگفت) هرروز صبح پیوسته انجام میدهد.
و مالاپارته پیش از آنکه «گونههایش فرواُفتد» با چهرۀ آرامِ یک مرد جوان مُرد، موهای صافش کماکان انبوه و سیاه بود و هنوز حال و هوای یک جوانِ پا به سن گذاشته را داشت، سرگشته و نگران از اندیشههای جهانی که واقعاً بدان تعلق نداشت. همیشه میگفتند او نیز روزی فارغ از بندبازیهای سیاست و ترفندهای ادبی، با پُختگی خواهد نوشت.
اما هیچگاه برای نوشتن این کتابهای آخرش فرصت نداشت؛ از این بابت متأسف بود و حتی چند روز قبل از مرگ نیز این را با یکی از دوستانش در میان گذاشت. تردید نیست که بهنوعی شاعر بود. زبان نادری داشت و نسبت به نثر ایتالیایی و وزن آن نیز حس خاصی داشت.
آنچنان مهارتی داشت که میتوانست در هر کتاب سبک و رنگ نوشتهاش را عوض کند، مانند هنرپیشهای که در هر نمایش عوض میشود و کموبیش خود را دست میاندازد. گاهی اوقات حس شهودش عمیق و راهگشا بود مانند اوقاتی که در باب توسکانها و راجع به توسکانی، زادگاه و جایی که در آن بزرگ شد مینوشت، مخصوصاً موطنش پراتو. آخرین کتاب او، آن توسکانهای ملعون[14]، که به موضوع مورد علاقهاش میپرداخت، در کنار قسمتهایی که بهواسطه تکبر و تکرارهای درهم خراب شدهاند، فرازهای فوقالعادهای نیز دارد.
بهندرت میشد که نتواند به دِلی راه یابد، حتی موقعی که روراست به نظر نمیآمد. اصولاً به اندازهای جذاب بود که دلآزار و مشکوک به نظر میرسید. بیشازحدّ زرنگ بود و هیچوقت نمیتوانست سخنگو ما باشد. خیلی سریع بزرگ نشد و زود به پختگی نرسید؛ درحالیکه هنوز به مدرسه میرفت خود را به نسل قبل از خودش شناسانده بود و به نحو مهلکی با کهنه و قدیمی پیوند خورده بود، بهگونهای که معمولاً در مورد کودکان نابغه[15] پیش میآید.
فاصلۀ میان او و ما کوتاه ولی غیرقابلعبور بود؛ مانند فاصله میان یک گروه عقبدار در حال عقبنشینی بود و یک گروه پیشرو در حال پیشروی.
*
آنچه بیش از هر چیزی در مورد او آزارنده بود بوی دانانسیو[16] بود. نه اینکه مالاپارته از دانانسیو و نثر فاخرش تقلید میکرد؛ بههیچوجه چنین نبود. آشکار بود که خود را جانشین دانانسیو تلقی میکند و با او و پیروانش نیز جنگ و جدال داشت اما با تمامی این تفاصیل ما احساس میکردیم که از این شباهت اساسی گریزی نداریم؛ شباهتی که بیش از آنکه به تلاشی آگاهانه ارتباط داشته باشد، به زمانهای مربوط میشد که در آن زندگی و هوایی که استنشاق کرده بود.
تا جایی که به نثر او مربوط میشد، آنچه از دانانسیو داشت چند لِم بیجا بود و پارهای عادات بد – استفاده از کلمات عجیب، حال و هوای اَبَرمرد به خود گرفتن و رضایت از خود – آنهم نه از سر لزوم و ضرورت بلکه به خاطر تأثیر آن بهنحویکه تماشاگران را به فریاد تشویق و کف زدن وادار کند. آنچه وجه واقعاً «دانانسیو»یی مالاپارته محسوب میشد حیات «قهرمانی» او بود.
در 1914، در هفدهسالگی (همان سالی که دانانسیو، در پنجاهسالگی در اَرکَشو[17] در لزوم جنگیدن در کنار «خواهر لاتین»مان سخنرانی میکرد) داوطلب خدمت در لژیون گاریبالدی شد و با نخستین واحدهای نامنظم ایتالیا عازم جبهۀ فرانسه شد.
هنگامیکه یک سال بعد ایتالیا بر ضد اتریش اعلانجنگ داد (دانانسیو بود که از طریق در سخنرانی در کوارتو[18] در 5 مه 1915، شور و شوقی را در میان جوانان برای مداخله ایتالیا در جنگ برانگیخت) مالاپارته به ارتش رسمی پیوست.
تا به آخر با شجاعت و شرافت جنگید؛ به خاطر قهرمانیاش در جنگ مدال گرفت و ترفیع یافت و به خاطر پارهای از حرکات بوالهوسانۀ مخالف شئون نظامی و «آرتیستیک» نیز بهسختی مواخذه شد.
ولی بااینحال میل به یک زیستِ ماجراجویانه «خون و افتخار» – به گونهای که باب طبع ادبی و سیاسی ایتالیای آن روزگار نیز بود – در وجود او به چشم میآمد. او همراه با دانانسیو به فیومه نرفت و هیچگاه نفهمیدم چرا نرفت. برازندۀ او میبود. اما بعد از پایان جنگ – در مقام جبران – در صف نخستین فاشیستهای نیروی دِیسپراتا[19]ی فلورانس قرار گرفت.
فاشیسم او جنبه ادبی هم داشت: دفاع از ایتالیاییهای بربر در مقابل اروپا و آمریکای مدرن و صنعتی. در همان دوره بود که با نوعی تقلید رضایتمندانه از ترانههای گوناگون روستایی، این سرود معروف را نوشت:
Sorge il sole, canta il gallo
Mussolini monta a couallo…
میدَمَد خورشید، میخوانَد خروس
موسولینی بر اسب خود مینشیند…
مالاپارته به یکی از برجستهترین روزنامهنگاران نظام جدید تبدیل شد. سردبیر روزنامۀ لا استامپا در تورین، تا آنکه در 1933 به دلیل خلافهایی چند زندانی شد، ازجمله نوشتن یک نامه گستاخانه به سردبیر روزنامهای در فِرارا – سخنگوی ایتالو بالبو[20] – که در آن بالبو را متهم کرده بود میخواهد خود به جای موسولینی زمام امور را در دست گیرد.
بالبو فوراً خواستار مجازات او شد و موسولینی هم بنا به مجموعهای از دلایل شخصی، چیزی از این بهتر نمیخواست. مالاپارته بازداشت و به جزیرۀ لیپاری[21] اعزام شد. با این حال هیچ ضدّفاشیستی نبود که این نویسندۀ زندانی را مخالف جدّی نظام بداند. وی فردی بود که صرفاً با حمایت از موسولینی در برابر یک تهدید خیالی، باعث رنجش یکی از روسای جزء رژیم شده بود.
مالاپارته پیرو وفاداری بود که به دلیل شخصیت آنارشیستمآب و دمدیمزاجش نمیتوانست آرام گیرد و از مزایایی که احتمالاً پیشینهاش در مقام یکی از بزنبهادرهای پیشکسوت فاشیسم ارائه میکرد، بهرهمند شود.
واقعیت آن است که مالاپارته حتی فاشیست هم نبود. بیشتر نوعی کشش دانانسیویی داشت تا مطرح باشد، در پرتو ارباب قدرت خود را گرم کند و با کلام و ادایی باب دل توده سخن گوید. اما در عین حال از نبوغ دانانسیو بهرهای نداشت و هیچگاه نیز به سبب آثارش آنچنان اقتدار و شهرتی کسب نکرد که به خود اجازه دهد اطوار غیرمتعارف او را نیز به خود گیرد.
زنی که کورتوسیو بیش از همه دوست میداشت و حتی در یک مرحله میخواست با او ازدواج کند، یک شاهزادۀ رُمی بود (مانند دختری که دانانسیو با او ازدواج کرد) اما شاهزاده خانم مذکور بیوه یکی از قدرتمندترین ارباب صنایع اروپا شد و بدون تردید ثروتمندترین زن ایتالیا بود: شاید یک زن ایدهآل برای جویندگان راه ترقی اما نه برای یک شاعر.
هیچ یک از دیگر زنانِ زندگانی او به شهرت و رمانتیسم اِلِنِئورا[22]ی دانانسیو نبودند. هیچ بزرگ بانوی سانتیمانتال و خیالپروری پیدا نشد که دست از قصر و اسب و ثروت بشوید، به همسر و فرزند پشت کند و به دنبال او روانه گردد.
از موقعی که مالاپارته را شناختم همیشه دختری به همراه داشت؛ در همه حال دختری پریدهرنگ، موجودی نازنین و سربهراه که بهندرت کلامی بر زبان میراند. هیچکس نمیتواند غوغایی را که آثار فرانسه دانانسیو در پاریس برانگیخت – شهید سن سباستین[23] و دیگر نمایشنامههایش – با ناکامی نمایشنامه کاپیتال[24] مالاپارته هنگام نمایش در پاریس مقایسه کند.
دانانسیو موضوع ستایش و بیزاری صادقانه معاصرانش بود. مالاپارته فقط میتوانست موجب مختصر رنجش و ستایش جمعی گمنام و فروتن شود.
طولی نکشید که با موسولینی دعوا کرد. اندک زمانی بعد از 1922 از سلیقه او در باب کراوات انتقاد کرد و باعث دشمنی دائم او شد (کراواتهای موسولینی حقیقتاً مزخرف بود). بهترین دوست او گالِئازو چانو[25] بود که از او دفاع و از زندان رهایش ساخت: فردی شهرستانیمآب، سرمست از موقعیتش در مقام داماد پیشوا، دوست صمیمی پرنسس کولونا و شخصیتی مهم در نظام.
و سرانجام آنکه مالاپارته هیچگاه فرصت نیافت کار واقعاً مهمی انجام دهد، کاری «افسانه»ای همسنگ سخنرانی دانانسیو در کوارتو، پروازش بر فراز وین یا تسخیر فیومه.
این شور و اشتیاق مُهلک برای نزدیک شدن به قدرت، همانند میل شبپره به سمت شعله چراغ، بیش از پیش بعد از پایان جنگ جهانی دوم خود را نشان داد.
چه کسی در رأس بود؟ در نهایت چه کسی در رأس قرار میگرفت؟ پس از ورود متفقین، مالاپارته که البته در کاپری بود، به افسر رابط با ارتش ایالات متحده تبدیل گردید، در اداره اطلاعات نظامی ناپل مستقر شد و همزمان با پالمیرو تولیاتی نیز باب دوستی را گشود.
او یکی از نخستین نویسندگان ایتالیایی بود که در روزنامۀ اونیتا، روزنامه حزب کمونیست، با نام مستعار جیانی استروتزی[26] قلم زد. استروتزی نام یکی از خاندانهای اشرافی فلورانس (و نام یک قصر معروف و مورد علاقه توریستها) بود.
قرار بود که این روزنامهنگار افسانهای به شکل و شمایل نویسندهای خوشفکر و جوان («جیانی» – جانی[27] – و نه جیُوانی[28]) در آید، با یک پیشینۀ اشرافی (استروتزی) که دریافته بود جهان در حال دگرگونی است و در ایتالیای 1944 باید یک کمونیست بود، همانگونه که در 1870 میبایست یک لیبرال بود، در 1914 هوادار ورود به جنگ و در 1919 نیز یک فاشیست، تا آنکه فراموش نشوی و از غافله بازنمانی (حتی دانانسیو نیز در یک مقطع، در حالی که از طرف جناح راست به نمایندگی انتخاب شده بود، نسبت به آیندۀ راست دچار تردید شد و با این جمله قصار معروف به سمت چپ رو آورد: «به جایی میروم که در آن زندگی جریان دارد…»).
چندی بعد مالاپارته متوجه شد که در یک اروپای دمکراتیک ساخته و پرداخته آمریکاییها و تحت ادارۀ احزاب بزرگ دمکراتیک و تودهای، کمونیستها شانسی ندارند. آنچه اهمیت داشت مردم بود – جمهور – جایی که همه بودند.
قدرت واقعی تنها در تعداد نهفته بود. از این رو خود را به سمت هر چیزی پرتاب کرد که از آن مردم بود – جراید کثیرالانتشار، سینما و تئاتر – و به جستوجوی موفقیت برآمد.
دو پرفروش بینالمللی نوشت: قربانی و پوست؛ دو اثر ترکیبی[29] که از روی ناراستی برای به شگفتی واداشتن میلیونها نوشته شده بود. سناریوی یک فیلم جالب را نوشت و کارگردانی کرد – «مسیح ممنوع»[30] – و موسیقی آن را نیز خودش تنظیم کرد؛ اگرچه پرفروش نشد، زیرا ماهیتش مانع از آن بود که مورد قبول تودۀ بینندگانی گردد که آن را نمیفهمیدند، اما از سوی منتقدان استقبال شد.
همچنین یک نمایش کوتاه[31] نوشت و روی صحنه بُرد به نام سِکسوفون[32]، نمایشی که در آن خود او با صورتی گریم کرده و لبان سرخ بازی کرد و آواز خواند (او را با هو و جنجال به زیر کشیدند و 23 میلیون لیر از جیب متضرر شد). تلاش و تکاپوی آسیمهسر و بینتیجۀ او برای کسب توفیق عمومی، در سالهای بعد از جنگ، رقتانگیز بود.
تصور میکنم زاییدۀ ترس وی از پشت سر گذاشته شدن و باز ماندن از صف مردان روز بود، و این باعث ترس و سرگیجه میشد؛ گویی به تماشای حرکات نمایشی و معلقزدنهای آکروباتکار پیر و خارج از فُرمی نشستهای.
هرقدر هم که سعی میکرد روزآمد و «اولترامدرن» باشد، همیشه سایهای از گذشتهاش او را همراهی میکرد. پولورهای کلفت و شورشیمآب میپوشید و زندگی نامنظمی داشت، بدون خانه و کاشانه با دوستانش به سر میبُرد.
و با تمامی این تفاصیل هیچگاه به یک فعال انقلابی، روشنفکر مارکسیست یا یک مرد جوان خشمگین شباهتی نداشت؛ فقط به یک جوان رمانتیکِ رها از هر رنگ تعلق[33] در پاریس میماند، آن هم به سبک دهه 1910، یک نوع «دِدو» مودیگلیانی[34] بی بندوبار اما در عین حال باسلیقه و شیک. سِکسافون، عنوانی که برای نمایشش انتخاب کرد، خود گویای امر بود؛ چرا که چیزی نبود جز یک دنبالهروی جلف و مهمل از پسندِ عامهای که دیگر وجود خارجی نداشت (اقشار پایینی طبقۀ متوسط ایتالیای 1919، نگران از تصور سکسس و موسیقی سیاهپوستان).
افاضات هفتگیاش در روزنامه تِمپو[35] نیز چیزی نبود جز اندیشههای فاشیسم اولیه که به نظر میرسد بیشتر باب طبع مردان پنجاه به بالا بود.
با گذشت سالها، چنین به نظر میآمد که مالاپارته فراموش کرده که بالطبع یک نویسنده است، یک شاعر و یک اهل قلم؛ و استعدادش را در مجموعهای از هذیانگوییها و فیلمسازی، حرکات و طرحهای بیارزش و یک ژورنالیسم دوپهلو هدر داد. او بهتر از آن بود که محبوب تودهها واقع شود و بیصداقتتر از آنکه مورد پسند خوانندگان اهل فکر و انتقاد قرار گیرد.
*
آخرین باری که مالاپارته را دیدم یک روز پیش از آن بود که رهسپار چین شود؛ سفری که در بازگشتِ از آن به مرگ توسط سرطان ریه محکوم شده بود. در مجلس ضیافتی حضور داشتیم که به خاطر ایلیا ارنبورگ برگزار شده بود؛ که از رُم میگذشت. نویسنده معروف شوروی با عصبانیت وسط یک اتاق ابلهانه کوچک، با رومبلیهای گلمنگُلی، پردههای کِرِمرنگ و آینههای صورتی آراسته به نقوش کندهکاری شدۀ زنان و درباریان قرن هجدهم، ایستاده بود: فضایِ دورهای که به سال 1935 برمیگشت؛ دورهای که ایتالیا یک امپراتوری «شکستناپذیر» بود که «نه انسان میتوانست آن را از سر راه بردارد و نه روزگار».
جمعی از رُمیهای «دوستدار فرهنگ شوروی» او را در میان گرفته بودند؛ روشنفکران جوان کمونیستی که شأن چندانی هم نداشتند زیرا موظف بودند از هر کس که از این طریق معرفی میشد، به شیوهای مشابه ستایش کنند. این جوانان همه رنگپریده بودند، عینکی و ملبس به کت و شلوارهای نو، همانند مهمانهای یک عروسی روستایی.
درواقع کم و بیش به یکدیگر نیز شباهت داشتند، مانند خویشاوندانی در یک مراسم خانوادگی. و زنان، معشوقهها یا همسرانشان – هر کدام که بودند – نیز به نحو گنگ و مبهمی به یکدیگر شباهت داشتند؛ سر و رویی بههمریخته داشتند؛ مانند زنانی که از خانه گریختهاند.
همگی به نحوی فشرده دور او حلقه زده بودند تا مانع از آشکار شدن فضای خالی اطراف و اتاقهای مجاور شوند. آنهایی که به او نزدیکتر بودند پرسشهایی سطحی کرده و از ته قلب به پاسخهای او میخندیدند.
هرچند که چیزی خندهدار نداشت. سپس به دیگرانی که دورتر بودند رو کرده، مطلب را به ایتالیایی بازگو کرده، آنها نیز مجدداً میخندیدند. نمیدانم چرا همگی عصبی بودند؛ به دلیل اهمیت مجلس بود یا دیدن مجموعهای از چهرههای آشنا در اطراف خود؟ افرادی بودند که برای صفحات ادبی روزنامهها یا هفتهنامههای فرهنگی، یا ماهنامههای عالمانه مینوشتند و تعدادی دیگر.
من هم بودم، هرچند به حساب نمیآمدم. هروقت که زنگ در به صدا در میآمد که کسی وارد میشود، همگی با نگاهی مشتاقانه – مانند ماهیگیری که به ریسمان قلاب مینگرد – چشم به در دوخته، امیدوار بودند عضوی از اعضای جهان بورژوا پا به درون بگذارد؛ حریفی درخور جذب و ربایش.
اما اتفاقی نمیافتاد. فقط سر و کلّه چند پیروپاتال غیرکمونیست پیدا میشد ولی آنها چهرههای آشنایی بودند که در صف میهمانان برجسته کنگرۀهای حزبی مینشستند، پای انواع طومارها را امضا میکردند از سر شور و شوق راهی چین شده و به هر کنفرانسی که در آن سوی دیوار آهنین برگزار میشد میرفتند.
گروه بیاهمیتی که نه فقط برای من جذابیتی نداشتند بلکه به نظر میرسد، بنا به مجموعهای از دیگر دلایل، حتی برای روشنفکران چپ افراطی نیز جذابیتی نداشتند. بدون لبخند، فقط سری برایشان تکان میدادند.
ارنبورگ با سر و مویی چرک و به هم ریخته و خاکستریرنگ، با دیدگانی نیمهباز، از ورای پلکهایی فروخفته، مانند تمساحی که میان گِل بیدار نشسته است به اطراف مینگریست.
پیراهن سبزرنگی به تن داشت با یک یقه نرم و پهن که گردنش را نمیفشرد و یک کروات درخشان و نو با یک بافت موجی که قطعاً در ایتالیا خریده بود. کت و شلواری به تن داشت با بافتی زمخت و چند رنگ – نوئی توئید قلابی – احتمالاً آخرین مُد مسکو. کفش سندلی نیز به پا داشت. تقریباً تمامی انقلابیهای بزرگ سندل میپوشند یا کفشهایی با رویه مشبک یا به هم بافته از نوارهای چرمی؛ گویی مقدّر است پاها از تکامل غیرقابل اجتناب بشریت و یک پیشرفت علمی به سمت حساسیت بیشتری نسبت به گرما حکایت کنند.
با صبر و حوصله میان جمع ایستاده بود. اجازه میداد او را به عنوان نمونۀ یک بیماری نادر، که به دانشجویان پزشکی نشان داده میشد، تماشا کنند. بیوقفه سیگار میکشید؛ سیگارهای بلند روسی که آنها را از یک قوطی مقوایی در میآورد. خاکستر سیگار را روی جلیقهاش، سندلش و قالی میریخت. انگشتانش در اثر نیکوتین به رنگ زرد پررنگ در آمده بود.
یکی از او پرسید: «در حال حاضر مشغول نوشتن چه چیزی هستید؟» به فرانسه پاسخ داد: «چه مینویسم، چه مینویسم… یک نویسنده نمیتواند از نوشتن باز ایستد؟ مثل یک محکومیت بیفرجام است.»
آنهایی که به او نزدیکتر بودند فوراً خندیدند. آنگاه یکی پرسید: «آیا یک کار بلندپروازانه است، کاری به اهمیت آخرین داستان شما؟» (میشد گفت پرسش سیاسی جورانهای بود. آخرین کار او داستان ذوب[36] بود). او پاسخ داد: «هنگامی که مشغول نوشتن هستی، فکر میکنی کار مهمی انجام میدهی.
ولی وقتی که نقدها را میبینی، بار دیگر به فکر میروی…». دیگر چیز بیشتری نگفت. در مورد موضوع کارش، در توضیح بیشتر آن سخنی بر زبان نیاورد.
بالأخره مالاپارته وارد شد. دوستان جوانِ فرهنگِ شوروی، لبخندی زده، آسوده شدند؛ به او خوشامد گفتند، کنار کشیدند و برایش راهی گشودند.
او را به همکار خارجیاش معرفی کردند. هیچ بعید نبود که آن دو در پاریس بعد از جنگ اول جهانی همدیگر را دیده باشند، هنگامی که روسها در کافههای کنارۀ چپ رود سن در پاریس با روشنفکران آوانگارد عرق افسنطین میخوردند. یا در سنپترزبورگ در خلال انقلاب که مالاپارته روزنامۀنگار بود، یا در برلن؛ برلنِ جُرج گروز[37] و فواحشِ به غرفهنشستۀ آن دوره، یا صرفاً در گردهماییهای دیگری که برگزار شده بود یا در خلال سفرهای «تبادل فرهنگی». مالاپارتۀ بلندقد و آراسته، کت توئید قهوهایرنگِ کموبیش تنگ در بر داشت و شلوار فلانل خاکستری – «سبک انگلیسی» – یونیفورم یک جوانِ حاضر در صحنه.
فقط پولوِری که به جای پیراهن پوشیده بود میبایست بیانگر چپگرایی و وسعت مشرب او باشد. موهایش سیاه، صاف و بلند و برّاق بود. و منش او نیز در عین حال هم دلپذیر و هم باشکوه و حالا که فکر میکنم، درواقع جفت هم بودند.
«شورشی»هایی بازمانده از سالهای نخست قرن، کار و بارشان نیز برحسب آنکه آخرین آراء و عقایدشان از نظر صاحبان قدرت مفید یا مضرّ تشخیص داده میشد، گاهی با توفیق قرین بود و گاهی نیز توام با دشواری. مالاپارته نیز همانند همتای روسش همیشه به سمت جهات مخالف در نوسان بود؛ بین مردمان زمخت و «بَربَرگونه»ی سادۀ میهنش، و سراب یک آیندۀ مکانیزه، توفنده و بیرحم.
مالاپارته روز بعد عازم چین بود و آمده بود از همکار شوروی خود جزئیاتی را بپرسد: نشانی از روشنفکران پکن، اطلاعات و توصیههایی.
طرف روس، درحالیکه با خستگی از زیر پلکهای فروخفتهاش به او نگاه میکرد، گوش فراداد. حاضر نشد چیزی بگوید شاید از آن روی که مالاپارته، مانند هر تازهکار دیگری، از هر آنچه برایش تازگی داشت در ملأعام بیپروا سخن میگفت، بیش از حدّ فاش و آشکار و مشتاقانه؛ مطالبی که نمیتوانست مخاطرات و لایههای نهفته در آن را حدس بزند؛ زیرا گفتوگو با او میتوانست موجب سوءبرداشت شود.
تمامی آنچه ارنبورگ گفت این بود: «وقتی که به مسکو آمدی به دیدن من بیا. آنگاه در مورد آن صحبت خواهیم کرد و تمامی نامههایی را که لازم داری خواهم داد…» و در سکوت کامل به خاطرات مالاپارته از روسیه زمان جنگ گوش فرا داد.
حواسها جمع بود. هیچکس به این امر اشاره نکرد که خاطرات او، خاطرات خبرنگاری بود که در معیّت سپاهیان نازی و فاشیست به روسیه رفته بود. از دهقانهایی سخن گفت که در اوکراین ملاقات کرده بود.
جوانان اطرافش همگی سرجنباندند و خندیدند؛ هم برای رضایت خاطر هموطنشان و هم برای آنکه در آن زمان موظف بودند به هر قیمت که شده برای افزایش محبوبیت حزب تلاش کنند.
بالاخره نویسندۀ معروف شوروی برای اولین بار تکانی به خود داده و لبخندی زد. در این هنگام مالاپارته برای او آنچه را که چند پیرمرد اوکراینی به سربازان ایتالیایی گفته بودند تعریف میکرد.
آنها گفته بودند: «ایتالی، ایتالیانسکی، میر … میر…» البته همانگونه که همه میدانند کلمۀ میر[38] به معنای صلح است. کلمهای که همه میتوانند در مورد آن همنظر باشند، یکی از واژگان کلیدی سیاست شوروی. روسها سر شوق آمده و به ترجمهاش شتافتند. «صلح، صلح… منظورشان این بود که میان آنها و سربازان ایتالیایی جنگی در کار نیست، همه دهقانهایی در کنار هم هستند».
مالاپارته خیلی دیر متوجه شد که آنها را در چه تلهای گرفتار کرده است، ولی نتوانست خودداری کند و با شجاعت تا به آخر پیش رفت: «نه، نه، سی سال پیش یک بار شمعِ ساخت ایتالیا دریافت کرده بودند و هنوز آن را به خاطر داشتند.
مارک آن را به یاد داشتند و سعی میکردند آن را به نوعی تکرار کنند – تنها کلمۀ ایتالیاییای که میدانستند – میرالانزا[39]». نویسندۀ معروف شوروی بار دیگر سیمای صبور پدیدهای را به خود گرفت، در میان جمعی بصیر و دانا، و دیگر چیزی نگفت.
مالاپارته از چین با دو پزشک ایتالیایی بازگشت که رفته بودند او را بیاورند تا در ایتالیا بمیرد. گروهی انبوه از دوست و دشمن در فرودگاه چیامپینو[40] رُم از او استقبال کردند.
یک سفر بی پایان از پکن به پراگ در یک هواپیمای شوروی که فشار داخلِ کابینش قابل تنظیم نبود و میبایست بنا به انواع دلایل غیرقابل پیشبینی در سیبری و روسیه فرود آید؛ سفری که او را درهم شکست.
بیشتر به یک روح میماند. در حالی که به کمک دوستان از پلکان پایین میآمد نگاهی به اطراف کرد و زیر لب گفت: «نگاه کن، موراویا در آنجا گریه میکند…» ماهها بعد هنوز هم میتوانست بدون کوچکترین خطایی نام کسانی را که به استقبالش آمده بودند تکرار کند.
در کنار تخت او، در نقاهتگاهی در رُم، بین دموکراتمسیحیان و کمونیستها جنگ خاموشی جریان گرفت. هر یک امیدوار بودند که بعد از مرگ او، این نامآور بزرگ را از هواداران خود برشمرند. او نیز در بستر مرگ، با مهارت کامل، طرفین را در شک و تردید نگهداشت.
شاید خودش نیز مردد بود: در آستان مرگ از کدامین قدرت باید حمایت کرد؟ کدام یک بهتر بود: شهرت اینجهانی در مقام دوست کمونیسم ظفرمند یا دعای آمرزش آنجهانی یک مسیحی خوب؟ برای بازی دادن طرفین مخالف، یکی را پس از دیگری میپذیرفت و همه را مطمئن میساخت.
تامبرونی[41]، وزیر کشور، پالمیرو تولیاتی [کمونیست]، آمینتوره فانفانی[42] [دموکرات مسیحی] و پییِترو سِکیّا [کمونیست][43].
دموکرات مسیحیان از مزیتی برخوردار بودند. او تحت مراقبت دو راهبه قرار داشت که به نوبت به او رسیدگی میکردند، شب و روز بیآنکه او را تنها بگذارند. و دو کشیش یسوعی نیز معمولاً به بالینش میآمدند؛ پدر روتوندو و پدر کاپِلو.
پدر روتوندو اهل فرهنگ بود، روشنفکری که سعی داشت از طریق نوعی بحث و گفتوگوی ماهرانه، نویسندۀ ما را به راه راست هدایت کند. پدر کاپِلو عارفی زاهد و پارسا بود که میبایست به نحوی به دل نویسنده راه یابد.
مالاپارته دین درست و درمانی نداشت. پسر یک پدر آلمانی، خود را یک پروتستان میدانست؛ احتمالاً صرفاً به این دلیل که هیچگاه غسل تعمید نشده بود. هر کسی که در نقاهتگاه به دیدارش میرفت به هیچ وجه نمیتوانست از سخنانش و اشیائی که در اطراف خود چیده بود بفهمد که ستارۀ بخت کدام حزب رو به صعود داشت.
پایین پنجره میزی گذاشته بودند که روی آن یک کپی از نقاشی مادونا با یک کمربند جیووانی پیسانو[44] قرار داشت؛ اصل نقاشی در پراتو بود و در نتیجه میتوانست یادآور جوانیاش باشد و نه لزوماً یک نماد دینی.
دو شیر چینی هم یادگار چین کمونیست و هم یادآور پیشینه آن در مقام یک امپراتوری. نشان شهر پراتو، هدیهای از شهردار کمونیست، و دعای سن فرانسیس، هدیۀ اُسقفِ آسیسی در کنار یک صلیب مقدس؛ تندیس کوچک سن ریتای کاشا[45] هدیۀ دهقانی که برای خرید آن پای پیاده بدانجا رفته بود. و تندیس کوچک یک نویسندۀ مردمی چین. دو عکس نیز دیده میشد: یکی پُرتره پاپ پیوس دوازدهم و دیگری تصویری از خود او (مالاپارته) در حال گفتوگو با تولیاتی.
و همانگونه که همه میدانیم، هیچ یک از طرفین پیروز نشدند. در آخر مالاپارته خواستار غسل تعمید شد و یک کاتولیک مُرد. اما در وصیتنامهاش ویلایی را که خود در کاپری احداث کرده بود به اتحادیه نویسندگان کمونیست چین واگذار کرد.
*
پدر مالاپارته یک ساکسونِ یکدنده و خاص خود بود که وی در تمامی طول زندگانیاش با او دعوا داشت. مادرش اهل لومباردی بود، یکی از ولایات شمالی ایتالیا. وی نه تنها یک ایتالیایی خالص نبود بلکه حتی نمیتوانست پُز دهد که خون توسکان در رگهایش جریان دارد.
خون کسانی که بیش از همه دوستشان میداشت، درک میکرد و بهمراتب بیش از بسیاری از خود توسکانهای واقعی میتوانست توصیفشان کند. او حتی به پراتو، موطنش نیز تعلق نداشت ولی با این حال کم بودند توسکانهایی که به اندازۀ او توسکانی باشند و همچنین ایتالیاییهایی که به اندازۀ او ایتالیایی. هیچکس نتوانسته است بهتر از مالاپارته، که خود بیشتر به یک «کاراکتر» بر ساخته شباهت داشت تا یک فرد واقعی، محاسن و معایب ایتالیاییها را نشان دهد.
آیا میتوان او را بَدلِ معاصر پییِترو آرِتینو[46] دانست؟ شاید توضیح در همین امر نهفته باشد – در خون مخلوط او (مالاپارته برای خون اهمیت بسیاری قائل بود؛ یکی از کتابهایش خون نام دارد. و تا به آخر به خاطر ترس از فکر کردن به افکار دیگری و ادامۀ زندگی بر اساس زندگی دیگری، حاضر به تزریق خون نشد). شاید فقط یک خارجی میتواند به یک چنین شکل خام و زمختی ایتالیایی باشد.
از همان ایام رنسانس «انگلیسیِ ایتالیایی شده» نوعی «شیطان مجسم» تلقی میشد؛ زیرا بازتولید تصنعیِ خصوصیاتی که آشکارا ایتالیایی تلقی میشد در وجود شخصی که در فضایی دیگر و دینی متفاوت تربیت شده بود نتایجی واقعاً شیطانی دارد. اینکه مالاپارته تا بدین حد یک ایتالیایی متعارف محسوب میشد، باعث شده بود که مابقی «ما»ها احساس کنیم که ایتالیایی نیستیم.
کشور ما آن کشور «بربرگونهای» نبود که او از آن دفاع میکرد؛ جزیرهای در اروپا، منفک از زندگی و فرهنگ مابقی قاره و محل زندگی افرادی که مانند او رفتار میکردند. «ما» احساس یک ملّت اروپایی را داشتیم، سیراب از یک فرهنگ مشترک غربی و نیازمندِ به آنکه در برابر «بربرهایی» چون او محافظت شویم.
حق با کدامیک از ماها بود؟ شاید حساسیتی که در ما برمیآنگیخت ناشی از آن بود که در ته دلمان از آن بیم داشتیم که شاید حق با او باشد؛ یعنی او ایتالیایی بود و ما نیز جمعی خارجی.
Luigi Barzini, “Cuzio Malaparte”, Encounter, (August, 1960), pp.64-67.
[2] . Kurt Erich Suckert
[3]. Futurists
[4]. Sensibitié
[5]. Amerigo Bartoli
[6]. Paolo Monelli
[7]. Alberto Moravia
[8]. Indro Montanelli
[9]. Dino Buzzati
[10]. Erole Pati
[11]. Guido Piovene
[12] . Leo Longanesi
[13]. Mario Soldati
[14]. Quei Maledetti Toscani
[15]. enfents prodigés
Gabriele D’Annunzio .[16]، گابریل دانانسیو (1863-1938) نویسنده، شاعر و در ارتباط با این یادداشت، سیاستمدار ایتالیایی. او و پارهای از همگنانش بر اهمیت جنگ به مثابه عرصه ظهور فرّ و بزرگی تأکید داشتند. دانانسیو از بدو شروع جنگ در مخالفت با بیطرفی ایتالیا سخنرانیهای بسیاری کرد، از جمله در شهر فرانسوی آرکشو و میدان کورتو در جِنوا، و در پی خاتمه جنگ نیز در ابراز نارضایی از دستاوردهای آن برای ایتالیا نخست طی یک پرواز سخت و طولانی اعلامیههایی را روی وین پخش کرد (اوت 1918) و آنگاه شهر فیومه را تصرف کرد که در کنفرانس صلح پاریس به یوگوسلاوی واگذار شده بود (سپتامبر 1919).
[17]. Arcachon
[18]. Quarto
[19]. Disperata
[20]. Italo Balbo
[21]. Lipari
[22]. Eleonara
[23]. Martyre de Saint Sebastian
[24]. Das Kapital
[25]. Galeazzo Ciano
[26]. Gianni Strozzi
[27]. Johny
[28]. Giovanni
[29]. Synthetic
[30]. Forbidden Christ
[31]. Revue
[32]. Sexophone
[33]. Bohemian
[34]. Dedo Modeigliani
[35]. Tempo
[36] . Thaw، رمانی متأثر از سیاست تجدیدنظرطلبانۀ خروشچف.
[37]. Georg Grosz
[38]. Mir
[39]. Miralanza
[40]. Ciampino
[41]. Tambroni
[42]. Amintore Fan Fani
[43]. Pietro Secchia
[44]. Giovanni Pisano
[45]. St. Rita of Cascia
Pietro Aretino .[46] (1492-1550)، شاعر، نویسنده و آشوبگر سیاسی عهد رنسانس.
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.