همچنان زنده است*
دویست سال با فرانکنشتاین
جیل لپور
ترجمهٔ سعید پزشک
هنگامیکه مری ولستونکرافت گادوین شلی[1] شروع به نوشتن فرانکنشتاین، یا پرومتهٔ مدرن کرد هجدهساله بود؛ دو سال پس از آنکه اولین فرزندش را از شوهر اولش حامله شده بود، فرزندی که بینام ماند. در دفترچهٔ خاطراتش هرروز پس از روز دیگر نوشته: «بچهداری، مطالعه»، تا روز یازدهم که چنین نوشته: «شبهنگام برای شیر دادن به طفلم بیدار شدم. به نظر میرسید بهآرامی خفته است، آنچنانکه دلم نیامد بیدارش کنم». و صبح هنگام: «طفلم را مرده یافتم».
با اندوه این فقدان، ترس از «تب ناشی از شیر ندادن» نیز همراه شد. پستانها متورّم از شیر و ملتهب بودند. خوابش نیز تبدار شده بود. «در رؤیا میدیدم که نوزادم دوباره زنده شده، فقط سردش است و ما بدنش را در کنار آتش ماساژ دادیم و دوباره زنده شد». در بیداری طفلی در کار نبود.
چند هفته بعد دوباره حامله شد. احتمالاً هنوز به بچهٔ دومش شیر میداد که شروع به نوشتن فرانکنشتاین کرد، و با حاملگی سومین فرزند آن را به پایان رساند. او از گذاشتن نامش بر روی جلد کتاب خودداری کرد. در سال 1818 فرانکنشتاین را به طور ناشناس به چاپ رساند، زیرا نگران بود که سرپرستی فرزندش را از دست بدهد. همچنین نامی بر روی هیولای خود نگذاشت. منتقدی آن را «این مرد-اهریمنِ گمنام» خواند.
در اولین اجرای «فرانکنشتاین» که در سال 1823 در لندن به روی صحنه رفت، نام این هیولا در فهرست نام و نقش بازیگران به این شکل آمده بود:«ــــ».
(در آن هنگام نویسنده چهار فرزند به دنیا آورده و سه تن از آنان را به خاک سپرده بود، و طفل بینام دیگری که سقط شد و وی دچار چنان خونریزیای شد که نزدیک بود بمیرد. خونریزی تنها هنگامی بند آمد که شوهرش او را بر روی یخ نشاند.)
شلی دراینباره چنین نوشت: «این حالتِ بینام بودن برای نامیدن آنچه نمیتوان نامی بر آن نهاد چندان هم بد نیست».
خود او هم نامی از خود نداشت. همانند مخلوقی که توسط ویکتور فرانکنشتاین از قطعات اجساد سر هم شد، نام او ترکیبی بود از: نام مادرش مری ولستونکرافت که فمینیست بود؛ نام پدرش پروفسور ویلیام گادوین، که با نام شوهر شاعرش پرسی بیش شلی به هم پیوسته بود و مجموعهای از خویشاوندیهایش بود.
استخوانی از استخوان آنان، گوشتی از گوشت آنان، بی شیری از شیر مادرش زیرا مادرش یازده روز بعد از تولد وی درگذشت و آنقدر بیمار بود که نتوانست به او شیر بدهد. – بیدار شد و دید مادری ندارد.
«در یک شب دلگیر نوامبر بود که من نتیجهٔ کار پررنج خود را دیدم». ویکتور فرانکنشتاین، یک دانشجو، داستان خود را چنین آغاز میکند. باران تندی بر پنجره ضرب گرفته است؛ نور دلگیرکنندهای از یک شمع در حال مردن سوسو میزند.
او نگاهی به «آن چیز» بیجان میاندازد، برخیز، زنده شو: «دیدم که چشمان زرد بیحرکت مخلوق باز شد؛ بهسختی نفس میکشید و حرکت تشنّجواری اندامش را تکان میداد».
پس از زمانی طولانی که تلاش کرده بود مخلوق را زندگی ببخشد، حالا خودش را بیزار و هراسان یافت – «ناتوان از تحمّل منظر موجودی که خلق کرده بود» – و گریخت، و مخلوقش را رها کرد، بینام. «من، بدبخت و رهاشده، یک موجود ناکامل هستم». این سخنی است که این مخلوق در صحنهٔ نهایی کتاب، قبل از آنکه بر روی قطعهیخ شناور بر آب ناپدید شود، بر زبان میآورد.
فرانکنشتاین چهار داستان است در یک داستان: یک تمثیل، یک فابل، یک رمانِ نامه (epistolary novel) و یک زندگینامهٔ خودنگاشت. آشفتگی یک خلاقیت ادبی که به نویسندهٔ بسیار جوانش فرصت داد تا با اندوهی که داشت داستان«مخوفترین فرزند» خود را شرح دهد.
او در مقدمهای که بر چاپ تجدیدنظر شدهٔ سال 1831 نوشت، در پاسخ به این سؤال تحقیرآمیز که «چگونه من که در آن هنگام دختر نوجوانی بودم به این فکر افتادم و دربارهٔ چنین ایدهٔ هولناکی قلمفرسایی کردم» داستانی را سر هم کرد مبنی بر اینکه درواقع او نویسنده و خالق این اثر نیست و داستان را در رؤیا دیده است (دیدم با چشمانی بسته اما در تصویری روشن در ذهنم، دانشجوی رنگپریدهٔ فنون خُفیّه و نامقدس را دیدم که در کنار چیزی که سر هم کرده زانو زده بود).
و آنچه نوشت تنها «نسخهٔ رونوشتی» از آن رؤیا بود. یک قرن بعد، هنگامیکه بوریس کارلوف درحالیکه تلوتلو میخورد و خِرخِر و ناله میکرد، نقش این موجود را در فیلم درخشان «فرانکنشتاین»، محصول سال 1931 کمپانی یونیورسال و به کارگردانی جیمز ویل بازی کرد، این هیولا- که در رمان فوقالعاده سخنور، عالم و متقاعدکننده است- دیگر فقط بدون نام نبود بلکه لال و بیزبان هم بود، انگار آنچه مری ولستونکرافت گادوین شلی گفته بود، شنیدنش خیلی دشوار بود، عذابی غیرقابلتوصیف.
هر کتابی مثل یک طفل است که زاده میشود، اما اینطور به نظر میرسد که فرانکنشتاین به جای نوشته شدن سر هم شده است: فرزندی غیرطبیعی؛ انگار کاری که نویسنده انجام داده چیدن قطعات نوشتههای دیگران در کنار هم بوده، بهخصوص نوشتههای پدر و شوهرش.
یک منتقد اواسط قرن بیستم نوشت: «اگر دختر گادوین نمیتوانست فلسفهبافی نکند، همسر شلی هم با افسون وهمآور چیزهای وحشتآور، مرموز و از نظر علمی باورنکردنی آشنا بود». این تحقیر دیرپا، این فکر که نویسنده ظرفی برای افکار دیگران است –داستانی که در آن نویسنده برای جلوگیری از رسوایی ذهن خویش چنین عمل کرده است – تا حدودی به توضیح اینکه چرا فرانکنشتاین اینهمه قرائت و اجراهای بهشدّت متفاوت را به وجود آورده، کمک کرده است.
به مناسبت دویستمین سال انتشارش، نسخهٔ اصلی چاپ 1818 در قطع جیبی پاکیزهای در سلسله کتابهای کلاسیک پنگوئن و با مقدمهای از زندگی نامهنویس برجسته شارلوت گوردون بازچاپ شده است. همچنین نسخهٔ جلدسخت آن با طرح جلدی زیبا و تحشیهنویسی لسلی اس. کلینگر با عنوان فرانکنشتاین و یادداشتهایی جدید بر آن نیز منتشر شده است.
کمپانی یونیورسال در تدارک ساخت نسخهٔ تازهای از “«عروس فرانکنشتاین» است که بخشی از بازساخت فهرست قدیمی فیلمهای ترسناک کمپانی است. عصر ابرقهرمانها در حال واگذاری خود به عصر هیولاهاست. اما بر سر طفل چه آمد؟
*
در این دویست سال، از فرانکنشتاین، داستان مخلوقی بینام، همهگونه تعبیر و تفسیری شده است. همین اواخر از آن به عنوان داستانی عبرتآموز برای متخصصان سیلیکونولی استفاده شده، که تعبیری است که بیشتر از نسخهٔ سینمایی سال 1931 گرفته شده تا رمان سال 1818، و شکل مدرنی که پس از عواقب هیروشیما پیدا کرد.
با چنین جانمایهای، انتشارات امآیتی اخیراً چاپ جدیدی از نسخهٔ اصلی را با «حاشیهنویسی برای دانشمندان، مهندسان و آفرینندگان در هر زمینهای» منتشر کرده است که به توسط رهبران پروژهٔ دویستسالگی فرانکنشتاین در دانشگاه ایالتی آریزونا و کمک مالی بنیاد ملّی علم تهیه شده است؛ این کتاب همانند یک دستورالعمل مذهبی برای طراحان روباتها و آفرینندگان هوش مصنوعی ارائه میشود.
«ندامت و پشیمانی شعلهٔ هر امیدی را خاموش کرد»، این جمله را ویکتور در فصل یکم جلد دوم، هنگامیکه مخلوق شروع به کشتن تمام کسانی که ویکتور دوست دارد میکند، بر زبان میآورد.
«من خالق شرارتهای جبرانناپذیر بودهام؛ هرروز را در این ترس گذراندهام که مبادا هیولایی که خلق کردهام مرتکب شرارتهای جدیدی بشود.» نسخهٔ امآیتی در اینجا پانوشتی دارد به این شرح:
«پشیمانیای که ویکتور ابراز میکند یادآور احساسات جی. رابرت اوپنهایمر است هنگامیکه قدرت وصفناپذیر بمب اتمی را مشاهده کرد. دانشمندان باید قبل از آنکه مخلوقشان از بند رها شود به مسئولیت خود بیندیشند.»
این البته نوعی بهره بردن از رمان است، اما لازمهاش این است که تقریباً هر آنچه در مورد جنسیت و تولد هست، هر آنچه زنانه هست کنار گذاشته شود؛ موضوعاتی که اولین بار توسط موریل اسپارک در شرح حالی که از شلی در سال 1951 منتشر کرد استخراج شد.
کتابی که همزمان با صدمین سالمرگ وی منتشر شد. اسپارک که با دقت دفترهای خاطرات روزانهٔ شلی را بررسی کرده و به هشت سال حاملگی تقریباً مداوم و از دست دادن نوزادان نویسنده توجه کامل داشته میگوید فرانکنشتاین اثری کوچک در ادبیات داستانی نیست بلکه اثر ادبی اصیل و خلاقیتی برجسته است.
در سال 1970 این برداشت توسط منتقدان ادبیات فمینیستی به وام گرفته شد؛ کسانی که فرانکنشتاین را پایهگذار و آغازگر داستانهای علمی – تخیّلی از نوع «گوتیک زنانه» میدانستند.
آلن مویرز[2] دلیل اصیل بودن اثر ماری شلی را در این میدانست که او نویسندهای بود که مادر هم بود. مویرز یادآور میشود که تالستوی سیزده فرزند داشت که در خانهاش به دنیا آمده بودند اما مهمترین نویسندگان زن قرنهای هیجده و نوزده مانند آستینها و دیکنسونها، «دختران شوهر نکرده و باکره» بودند. شلی یک استثنا بود.
مری ولستونکرافت هم اینگونه بود؛ زنی که شلی او را نه به عنوان مادر، بلکه همچون نویسندهای میشناخت که در میان مطالب مختلفی که نوشت، دربارهٔ اینکه چگونه فرزند خود را بزرگ کنیم نیز نوشت. ولستونکرافت در اندیشههایی در باب آموزش دختران در سال 1787 یعنی ده سال قبل از به دنیا آوردن نویسندهٔ فرانکنشتاین چنین نوشت:
«میپندارم که این وظیفهٔ هر انسان معقول است که از فرزندش مراقبت و پرستاری کند.»
آنگونه که شارلوت گوردون در زندگینامهٔ دوگانهاش، مجرمان خیالی، مینویسد:
ولستونکرافت اولین بار ویلیام گادوینِ از نظر سیاسی افراطی را در لندن و در سال 1791 و در مهمانی شامی به میزبانی ناشر کتاب حقوق بشر نوشتهٔ تامس پین ملاقات کرد. گادوین بعدها نوشت که «هیچیک از دیگری خوشش نیامد»؛ آنها باهوشترین افراد جمع بودند، و در تمام طول شب بحث کردند.
ولستونکرافت کتاب دفاع از حقوق زنان را در سال 1792 منتشر کرد و سال بعدازآن گادوین کتاب عدالت سیاسی را. در سال 1793 و در جریان رابطهای که ولستونکرافت با بورسباز و دیپلمات آمریکایی، گیلبرت ایمالی، داشت حامله شد (او به ایمالی مینویسد: «من در حال تغذیهٔ موجودی هستم»). کمی پسازآن که ولستونکرافت دخترش را که فانی نامید به دنیا آورد ایمالی او را رها کرد.
در سال 1796 او و گادوین عاشق هم شدند و هنگامیکه او حامله شد به خاطر بچه با یکدیگر ازدواج کردند، هرچند هیچکدام به ازدواج عقیده نداشتند. در 1797 ولستونکرافت بر اثر عفونت ناشی از آلوده بودن دستان پزشکی که جفت را از رحمش خارج کرده بود درگذشت. دختر گادوین نام همسر متوفایش را گرفت، انگار که او را به زندگی برگردانده باشد، جفتی دیگر.
*
هنگامیکه در سال 1812 مری ولستونکرافت گادوین با پرسی بیش شلی آشنا شد پانزدهساله بود. شلی بیست سال داشت و ازدواج کرده بود و همسرش حامله بود. او راندهشده از آکسفورد به خاطر الحاد و راندهشده توسط پدر، شلی، ویلیام گادوین را به عنوان قهرمان روشنفکرش و جایگزینی برای پدرش یافت.
شلی و دختر گادوین در دوران رابطهٔ خلاف عرف خود، با شور و اشتیاق، درحالیکه به گور ولستونکرافت در کلیسای سنپارناس تکیه کرده بودند به خواندن آثار پدر مری میپرداختند.
شلی در یادداشتهایش مینویسد: «سر مزار رفتن و خواندن. با شلی به حیاط کلیسا رفتن.». آشکار است که آنها تنها کتاب نمیخواندند، چون هنگامیکه او با شلی فرار کرد حامله بود؛ فرار از خانهٔ پدری در شبی نیمهروشن به همراه خواهر ناتنیاش کلر کلرمونت، که او نیز مایل بود آزاد باشد.
اگر ویکتور فرانکنشتاین از فردی الهام گرفته شده باشد، این شخص لرد بایرون است. کسی که تخیّلاتش را دنبال کرد، به دنبال هوسهایش رفت، و فرزندش را رها کرد. آنگونه که یکی از دلباختگانش اظهار کرده است او «دیوانه، بد و آشناییاش خطرناک» بود؛ بیشتر به خاطر روابط نامشروعِ متعددش، ازجمله احتمالاً همبستر شدن با خواهر ناتنیاش آگوستا لی.
بایرون در ژانویهٔ 1815 ازدواج کرد و در دسامبر صاحب دختری به نام اِدا شد، اما هنگامیکه همسرش درحالیکه یک سال از ازدواجشان میگذشت او را ترک کرد، بایرون از بیم آنکه همسرش ماجرای روابط او با لی را برملا کند، از دیدار دوبارهٔ همسر و دخترش خودداری کرد.
(اِدا تقریباً همسن بچهٔ مری گادوین بود، اگر آن بچه زنده میماند. مادر اِدا از ترس آنکه دخترش شاعر شود، به همان دیوانگی و بدی پدرش، او را ریاضیدان بار آورد. اِدا لاولیس، دانشمندی با همان قدرت تخیّل ویکتور فرانکنشتاین، در سال 1843 و یک قرن پیش از آنکه اولین کامپیوتر ساخته شود، توصیف نظری تأثیرگذاری از یک کامپیوتر چندمنظوره را ارائه داد).
در بهار سال 1816، بایرون که از رسوایی میگریخت، انگلستان را به قصد ژنو ترک کرد و در آنجا بود که با پرسی شلی، مری گادوین و کلر کلرمونت ملاقات کرد. اخلاقگرایان آنها را«گروه زناکاران» مینامیدند. در تابستان کلرمونت از بایرون باردار شد. در یک بعدازظهر که بایرون حوصلهاش سر رفته بود پیشنهاد کرد: « هرکدام از ما یک قصهٔ ارواح بنویسیم». گادوین شروع به نگارش داستانی کرد که بعداً به فرانکنشتاین تبدیل شد. مدتی بعد بایرون نوشت: «به نظرم این کتاب فوقالعادهای است برای یک دختر نوزدهساله – البته نوزدهساله، در آن زمان».
در طول ماههایی که گادوین قصهٔ ارواحش را به رمان تبدیل میکرد و همچنان موجودی را در شکمش تغذیه میکرد، همسر شلی که فرزند سومش را حامله بود خود را کشت. کلرمونت دختری به دنیا آورد -از بایرون، هرچند بیشتر مردم آن طفل را فرزند شلی میدانستند – و شلی و گادوین نیز ازدواج کردند.
آنها برای مدتی کوشیدند که این دختربچه را سرپرستی کنند، اما بایرون هنگامیکه متوجه شد تقریباً تمام فرزندان گادوین و شلی زنده نماندهاند طفل را از آنها گرفت. او دربارهٔ شلیها بیرحمانه نوشت: «نحوهٔ رفتار با کودکان در خانوادهٔ آنها ابداً موردپذیرش من نیست – انگار که بچه در بیمارستان بستری باشد». « آیا تاکنون بچهای را بزرگ کردهاند؟» (خود بایرون که بههیچعنوان حاضر به بزرگ کردن فرزندش نبود، دخترش را به یک دِیر سپرد که در آنجا در پنجسالگی درگذشت).
نگارش فرانکنشتاین در تابستان 1816 شروع شد و هجده ماه بعد با مقدمهای بدون امضا از پرسی شلی و تقدیمنامهای به ویلیام گادوین منتشر شد. کتاب بهسرعت با اقبال روبهرو شد. دوستی برای پرسی شلی نوشت: «به نظر میرسد کتاب در سراسر جهان معروف و خوانده شده است.»
سر والتر اسکات در اولین بررسیهایی که بر آن نوشته شده چنین آورده است: «به نظر میآید نویسنده قدرتهای غیرمتعارف تخیّل شاعرانهاش را آشکار کرده است». اسکات، همانند بسیاری از خوانندگان، تصور میکرد که نویسندهٔ کتاب پرسی شلی است.
منتقدانی که کمتر شیفتهٔ شاعر رمانتیک بودند رادیکالیسم گادوینی و بیایمانی بایرونی آن را لعنت میکردند. کروکر که عضو محافظهکار پارلمان بود فرانکنشتاین را «تنیده شده از پوچیِ هولناک و منزجرکننده» نامید. رادیکال، دچار تشتت ذهنی و غیراخلاقی.
*
سیاست در فرانکنشتاین به همان پیچیدگی ساختار داستانهایی است که مانند عروسکهای روسی در داخل یکدیگر جای گرفتهاند. عروسک بیرونی نامههایی است از یک ماجراجوی انگلیسی به خواهرش و نقل سفرش به قطب شمال و ملاقاتش با مردی عجیب و به شکل غیرمعمولی لاغر و تسخیرشده به نام ویکتور.
در گزارش این ماجراجو، فرانکنشتاین داستان آزمایش شومش را تعریف میکند، که او را ناچار کرده مخلوقش را تا انتهای زمین دنبال کند. و در میان داستان فرانکنشتاین داستان دیگری نهفته که از زبان خود مخلوق است، کوچکترین، و میانیترین عروسک روسی: طفل.
به نظر منتقدان ادبی، کریس بالایک و اوریانا کراسیون، ساختار رمان چنان است که کسانی که با افراطیگری سیاسی مخالفاند خود را در مقابل فرانکنشتاین سردرگم و گیج مییابند. رمان بدعتگذارانه و انقلابی به نظر میرسد؛ همانطور که ضدّانقلابی نیز به نظر میرسد. بستگی دارد که کدامیک از عروسکها سخن میگوید.
اگر آنگونه که بعضی منتقدان میپندارند فرانکنشتاین یک همهپرسی دربارهٔ انقلاب فرانسه باشد، سیاست ویکتور فرانکنشتاین بهخوبی با آرای ادموند بِرک مطابقت دارد که انقلابِ خشونتبار «گونهای هیولای سیاسی است که نتیجهٔ کارش همواره بلعیدن کسانی است که آن را به وجود آوردهاند».
هرچند سیاستِ خود مخلوق با بِرک همسو نیست بلکه با دو تن از نزدیکترین مخالفانش یعنی مری ولستونکرافت و ویلیام گادوین همسو است. ویکتور فرانکنشتاین از بدن سایر انسانها همانگونه استفاده میکند که یک ارباب از دهقانانش یا یک شاه از رعایایش، درست همان چیزی که گادوین آن را هنگام شرح فئودالیسم با عنوان «هیولای وحشی» تقبیح میکند.
مخلوق از سازندهاش سؤال میکند: «چهطور جرئت میکنی اینگونه زندگی را بازیچه قرار دهی؟» درست همانطور که ولستونکرافت انتظار داشت مخلوق، معصوم به دنیا آمد، اما شیوهٔ رفتار با او، وی را به یک بدذات و شرور تبدیل کرد.
او مینویسد: «مردم به علّت بدبختی، درّنده میشوند و مردمگریزی زادهٔ ناخشنودی است». مخلوق بیهوده به فرانکنشتاین التماس میکند: «مرا خشنود کن». مری ولستونکرافت گادوین تلاش زیادی کرده است برای آنکه خوانندگان نهتنها با فرانکنشتاین احساس همدردی داشته باشند، چون رنجی که میبرد وحشتناک است، بلکه برای مخلوق وی نیز که رنج او بدتر است نیز همدردی نشان دهند.
هنر کتاب در این است که شلی همدردی خوانندگان را صفحه به صفحه، پاراگراف به پاراگراف و حتی سطر به سطر با پرش از فرانکنشتاین به مخلوقش ایجاد میکند، حتی هنگامیکه به موضوع جنایتهای شرورانهٔ مخلوق میپردازد. اولین آنها برادر کوچک فرانکنشتاین، سپس بهترین دوستش و در انتها تازهعروس اوست.
شواهد زیادی نشان میدهد که شلی در این کار موفق شده است.
منتقدی در سال 1824 نوشت: «بدون شک عدالت طرف او را میگیرد و رنجهای او، به نظر من، نهایت تأثر را برمیانگیزد».
«داستان مرا بشنو»، این چیزی است که مخلوق هنگامیکه بالاخره با خالق خود روبهرو میشود با اصرار از او میخواهد. آنچه پسازآن نقل میشود شرححال طفل است. او بیدار میشود و هر آنچه هست گمگشتگی است.
«من بینوا بودم، بیپناه، یک وحشی بدبخت؛ هیچچیزی را نمیفهمیدم، نمیتوانستم تشخیص دهم». او سردش بود و برهنه بود و گرسنه و تنها، حتی زبان نمیدانست و نمیتوانست احساساتش را بیان کند. «اما احساس درد از همه طرف به من هجوم آورد، نشستم و گریستم». او میآموزد چگونه راه برود، و شروع به پرسه زدن میکند، اما همچنان از صحبت کردن ناتوان است.
«صدای ناهنجار و کلمات درست ادانشدهای که از دهانم خارج میشد مرا میترساند و دوباره به خلوتم میبرد». درنهایت او در زیر یک چهارطاقی نزدیک دهکدهای در کنار جنگل پناه میگیرد، به صحبت کردن انسانها توجه میکند و به وجود زبان پی میبرد:
«از مکالمات آنها نام بسیاری از پدیدههای آشنا را کشف کردم، من کلمات آتش، شیر، نان و چوب را آموختم و به کار بردم».
با دیدن دهنشینان که کتاب ویرانههای امپراتوریها نوشتهٔ نویسندهٔ انقلابی قرن هیجدهم کنت دو وُلنی را میخواندند او هم خواندن آموخت و هم «اطلاعات دستوپاشکستهای از تاریخ» به دست آورد – طومار بلندبالایی از بیعدالتی.
«دربارهٔ تقسیم زمین شنیدم؛ ثروت فراوان و فقر دردناک؛ از طبقه و تبار، خونِ پست و خونِ اصیل (اشرافی)». او آموخت که ضعفا در همهجا بهوسیلهٔ قدرتمندان مورد آزار قرار میگیرند، و فقرا نفرینشدهاند.
شلی آمار دقیقی از کتابهایی که خوانده و ترجمه کرده نگه داشته، نامها را یکی بعد از دیگری یادداشت کرده، یک فهرست برای هر سال – میلتون، گوته، روسو، اوید، اسپنسر، کولریچ، گیبون و صدها نفر دیگر، از تاریخ گرفته تا شیمی.
«حال طفل خوب نیست»، این یادداشتی است که در دفترچهٔ خاطراتش هنگام نوشتن فرانکنشتاین نوشته است. «خواندن، طراحی، پیادهروی، خواندنِ لاک». و یا «پیادهروی، نوشتن، خواندن کتاب حقوق زنان». مخلوق هم رد کتابهایی را که میخواند نگه میدارد، و تعجبآور نیست که او هم همان کتابها را میخواند و دوباره میخواند که شلی مطالعه میکند.
روزی هنگام پرسه زدن در جنگل به چمدانی چرمی برمیخورد که روی زمین افتاده و درون آن سه جلد کتاب است: بهشت گمشدهٔ میلتون، سرگذشتها[3] اثر پلوتارک، و رنجهای وِرتِر جوان اثر گوته- کتابخانهای که به همراه کتاب ویرانهها اثر وُلنی فلسفهٔ سیاسی او را آنگونه که منتقدان دریافتهاند مشخص میکند.
در نقدی معروف بر فرانکنشتاین چنین آمده: «ضوابط اخلاقی او (مخلوق) با این آثار شگفتآور الهیات شاعرانه، زندگینامهٔ مشرکانه، احساسات زناکارانه، خداناباوری ژاکوبنی شکل گرفته است. هنوز علیرغم اینهمه شرارت و وقاحت، تصوّر ما از هیولا این است که او بسیار قابلترحم و دلسوزی است و هیولایی است که با او بدرفتاری شده است.»
سر والتر اسکات این را ظالمانهترین بخش فرانکنشتاین میداند:
«اینکه او نهتنها مجبور است صحبت کردن بیاموزد، خواندن بیاموزد و احتمالاً نوشتن را- بلکه باید با وِرتر، سرگذشتهای پلوتارک و بهشت گمشده با گوش کردن از حفرهای در دیوار آشنا شود. این همانقدر غریب است که بخواهد به همین ترتیب با مسئلههای اقلیدس آشنا شود و یا فنّ حسابداری را از روی صورتحساب یکطرفه یا دوطرفه بیاموزد». اما روایت مخلوق از آموختنش بسیار نزدیک است به قواعد ژانری بسیار دور از سبک نگارش خودِ اسکات: روایت بردگان.
*
فردریک داگلاس که همزمان با چاپ فرانکنشتاین در بردگی به دنیا آمد، در نگارش زندگینامهٔ خود از همان قواعد پیروی کرده است. او شرح میدهد که خواندن را از طریق دادوستد با پسران سفیدپوست در ازای درس گرفتن آموخته است.
داگلاس شرایط سیاسی حاکم بر خود را در دوازدهسالگی درک کرد، هنگامیکه کتاب گفتوگوی ارباب و برده را خواند (کتابی که برایش پنجاه سنت پرداخت و تنها چیزی بود که هنگام فرار از بردگی با خود به همراه داشت). سن بلوغش بود.
داگلاس مینویسد: «هر چه بیشتر میخواندم بیشتر از کسانی که مرا به بردگی گرفته بودند متنفر و منزجر میشدم»، این خط از نوشته میتوانست توسط مخلوق نوشته شده باشد.
همینطور، هنگامیکه مخلوق به سن بلوغ میرسد دفتر یادداشت فرانکنشتاین را پیدا میکند، از آزمایشی که او انجام داده مطلع میشود، میفهمد که چگونه خلق شده و اینکه چگونه با او ظالمانه رفتار شده است. در این مقطع زمانی است که داستان مخلوق از زندگینامهٔ یک طفل به زندگینامهٔ خودنوشتِ یک برده بدل میشود.
داگلاس مینویسد: «بعضی اوقات فکر میکنم آموختنِ خواندن یک نفرین بوده است تا موهبت. این امر شرایط تأسفآور و بدبختیام را به من نشان داده، بدون نشان دادن راه چاره».
مشابه همین را مخلوق مینویسد: «بالا رفتن آگاهیهایم تنها برایم بیشتر روشن کرد که چه مطرود بدبختی بودهام».
داگلاس: ” «بیشتر اوقات از زندهبودنم متأسف بودم و آرزوی مرگ میکردم».
مخلوق: «لعنتی، خالق ملعون! چرا زنده بودم؟».
داگلاس به دنبال راه فرار است؛ مخلوق به دنبال انتقام شخصی. در میان ایهامهایِ فراوانِ اخلاقی و سیاسیِ رمان شلی یکی این پرسش است که آیا ویکتور فرانکنشتاین را برای خلق هیولا باید سرزنش کرد- غصب جایگاه خداوند، و زنان – یا برای آنکه نتوانست او را دوست بدارد، به او توجه کند، و به او آموزش دهد.
شبیهسازی فرانکنشتاین- اوپنهایمر فقط به قالب توجه میکند که درواقع خوانش سطحیِ رمان است. بعضی منتقدان با تیزبینی توجه کردهاند که بخش زیادی از فرانکنشتاین در مباحثهٔ الغای بردگی مشارکت میکند و انقلابی که بهطور آشکار رمان به آن تمایل دارد نه انقلاب فرانسه بلکه انقلاب هائیتی است. برای طرفداران الغای بردگی در انگلستان، انقلاب هائیتی، به همراه شورشهای مداوم بردگان در جامائیکا و سایر جزایر کشت نیشکر در حوزهٔ کارائیب، پرسشهای عمیقتر و جدّیتری در زمینهٔ آزادی و برابری ایجاد کرد تا انقلاب فرانسه، زیرا پرسشها دربارهٔ نگرش به مسئلهٔ تفاوت نژادی بودند.
گادوین و ولستونکرافت طرفدار الغای بردگی بودند، همینطور پرسی و مری شلی. مثلاً آنها از خوردن شکر به خاطر نحوهٔ تولید آن خودداری میکرد. هرچند انگلستان و امریکا در سال 1807 قوانینی در مورد منع واردات برده گذراندند، اما مباحثات در مورد بردهداری در مستعمرات انگلستان تا سال 1823 که به الغای آن انجامید ادامه داشت.
هر دویِ شلیها از نزدیک مباحثات را دنبال میکردند، و در سالهای قبل از تألیف فرانکنشتاین و همزمان با نگارش آن، کتابهای متعددی را با یکدیگر دربارهٔ افریقا و حوزهٔ کارائیب خواندند.
پرسی شلی بر آزادی تدریجی و نه یکباره پافشاری میکرد زیرا از این میترسید که بردهای که زمان طولانی و با خشونت دچار ستم بوده و آموزش ندیده ممکن است اگر یکباره آزاد شود به دنبال انتقام و خونریزی برود. او میپرسد:
«آیا کسی که تا دیروز بردهای با حقوق پایمال شده بوده میتواند ناگهان تبدیل به یک فرد آزاداندیش و اهل گذشت و مستقل تبدیل شود؟»
با علم بر اینکه مری شلی کتابهایی میخوانده که در آنها بر تمایزات بدنی افریقاییها تکیه شده، آنچه او از مخلوق به تصویر درآورده بهوضوح نژادپرستانه است، با نشان دادن او به عنوان یک افریقایی، نه یک اروپایی. مخلوق میگوید:
«من از آنها چابکتر بودم، و میتوانستم در شرایط سختتری زنده بمانم. میتوانستم حرارت یا سرمای زیادی را بدون آنکه صدمهٔ زیادی ببینم تحمل کنم؛ قامت من بهمراتب از آنها بلندتر بود».
این مشخصات در روی صحنهٔ نمایش تبدیل به کاریکاتور شد. با آغاز به صحنه بردن فرانکنشتاین در سال 1823، صورت هنرپیشهای که نقش «ــــ» را بازی میکرد با رنگ آبی پوشانده شده بود، رنگی که به جای آنکه او را بیجان نشان دهد سیاهپوست نشان میداد. در سال 1924، جرج کنینگ که مخالف بردهداری و معاون وزارت خارجه و رئیس مجلس عوام بود، در جریان مناظرهای انتخاباتی و در بحث دربارهٔ الغای بردگی به همین اجرا استناد کرد.
اظهارات کنینگ به طور تأثیرگذاری، تصویر کردن مخلوق به عنوان طفل در رمان را با تصور جامعه از آفریقاییان به عنوان اطفال در کنار یکدیگر قرار داد. کنینگ در پارلمان گفت:
«در مورد چگونگی رفتار با یک سیاهپوست باید به یاد داشته باشیم که ما با موجودی روبهرو هستیم که شکل و قدرت یک انسان (مرد) را دارد اما به لحاظ مغزی همانند یک کودک است. آزاد کردن موجودی با این قدرت بدنی و بلوغ احساسات فیزیکی اما بامغز تربیتنشده، رشدنیافته و کودکانه، بالا بردن موقعیت مخلوقی است که یادآور داستان فوقالعادهای از یک رمان معاصر است.»
در اجراهای اواخر قرن نوزدهم مخلوق شبیه آفریقاییها لباس میپوشد. حتی در فیلم ساختهشده در سال 1931 توسط جیمز ویل، کارلوف صورتش را سبز کرده بود که به تصور اینکه مخلوق سیاهپوست است کمک کرد: در صحنهٔ اوج فیلم او لینچ میشود.
آنطور که چند سال قبل الیزابت یانگ، استاد ادبیات، در کتابش فرانکنشتاین سیاهپوست: تولید یک استعارهٔ آمریکایی استدلال میکند، به خاطر تعبیر برده از مخلوق، فرانکنشتاین دارای جایگاه ویژهای در فرهنگ آمریکایی شده است.
دیوید واکر مدافع سیاهپوست الغای بردهداری در سال 1829 و در «دادخواستی به شهروندان رنگینپوست جهان» مینویسد: «زندگی چه فایدهای دارد، وقتی در حقیقت مردهام». نوشتهٔ او فضل تقدم دارد بر کتاب روحی بر روی یخ نوشتهٔ الدریج کلیور که یک قرن و نیم بعد منتشر شد.
فردریک داگلاس در نیویورک و در شبانگاه جنگ داخلی امریکا اعلام کرد: «برای مردم امریکا بردگی مثل نگهداشتن یک هیولاست به عنوان یک حیوان دستآموز خانگی». نات ترنر[4] یک هیولا خوانده شد همینطور جان براون.
در کارتونهای سیاسی حوالی دههٔ 1850 هیولای فرانکنشتاین با اندامی تقریباً برهنه، به عنوان مظهر بردگی، مرتباً کشیده میشد، درحالیکه به دنبال انتقام از ملّتی است که او را به وجود آورده است.
*
در آن هنگام مری ولستونکرافت گادوین شلی دیگر درگذشته بود، اصل و نسب پرماجرای او هم به فراموشی سپرده شده بود. تقریباً تمام کسانی که به آنها علاقهمند بود قبل از خودش مرده بودند. بسیاری حتی هنگامیکه او هنوز خیلی جوان بود. خواهر ناتنیاش فانی ایملی در سال 1816 خودکشی کرد.
پرسی شلی در سال 1822 غرق شد، لرد بایرون بیمار شد و در سال 1824 در یونان درگذشت و مری ولستونکرافت گادوین شلی را ترک گفت و مری دراینباره نوشت: «آخرین یادگار تبار دوستداشتنیام، همدمهای من قبل از من خاموش شدند». او این مضمون را برای کتابی که هشت سال پس از فرانکنشتاین نوشته انتخاب کرد. این کتاب در سال 1928 و هنگامیکه نویسنده بیستوهشت سال داشت به چاپ رسید.
داستان آخرین انسان در قرن بیست و یکم میگذرد، زمانی که تنها یک انسان باقیمانده است، تنها نجاتیافته از یک طاعون هولناک – کسی که با همهٔ تخیلش، با همهٔ دانشش نتوانسته حتی جان یک نفر را نجات دهد.
«بچهداری، مطالعه، طفلم را مرده یافتم.»
* Jill Lepore, “It’s Still Alive”, The New Yorker, (Feb 12 ,2018).
[1]. Mary Wollstonecraft Godwin Shelley
[2]. Ellen Moers
[3] . این کتاب با نام حیات مردان نامی با ترجمهٔ رضا مشایخی منتشر شده است.
[4]. Nat Turner نام بردهای است که قیام بردگان را که به آزادی بردگان سوت همپتون کانتی انجامید رهبری کرد.
این یادداشت در مجلۀ جهان کتاب به چاپ رسیده است.