زندگی من پس از قتل؟ من به دنبال چیزی ورای جایگاه حقیقیام بودم که منجر به چنین فاجعهای شد. امیلی بهخاطر من به قتل رسیده بود.
حالا چطور میتوانستم کارهایی را بکنم که قبلاً میکردم، مثل مدرسه رفتن، بازی با دوستان، شیرینی و شکلات خوردن و خندیدن؟ احساس میکردم حق ندارم هیچکدام از این کارها را انجام دهم.
بودن من با آدمها فقط باعث درد سرشان میشد. حتیاگر با آنها هیچ رابطهای هم نداشتم، احساس میکردم صرفاً فقط حضور من کافی است تا برای کسی که احیاناً کنار من است، دردسر درست شود.
در مدرسه دائم نگران بودم که اگر کوچکترین حرکتی کنم ممکن است به کسی بخورم و مجروحش کنم؛
بههمینخاطر غیر از زنگ تفریح، آن هم فقط برای رفتن به دستشویی، از جایم تکان نمیخوردم و به صندلیام میچسبیدم.
کمی بعد از آن ماجرا، صبحها یا با دلدرد از خواب بیدار میشدم و یا بهشدّت احساس دلآشوب و کسالت میکردم و مدرسه نمیرفتم.
معلمها و پدر و مادرم غیبتهایم را خیلی جدّی نمیگرفتند و باتوجه به آنچه در کلاس چهارم بر من گذشته بود، این موضوع را تاحدودی طبیعی قلمداد میکردند.
ولی وقتی کلاس پنجم شروع شد، بهنظر میرسید به این نتیجه رسیدند که دیگر کافی است.
وقتی در شهری قتلی رُخ میدهد، کسانی که مستقیماً با قتل در ارتباط نبودهاند، بعد از شش ماه به این ماجرا به چشم یک اتفاق دور و کهنه نگاه میکنند.
آن زمان فقط برادر بزرگترم، کوجی، بود که به من دلداری میداد…